مسافر

Faradeed

مسافر

نويسنده آه كشيد و گفت: «بله، زندگى از ما بااستعدادتر است.» مشتوك سيگار روسى اش را آهسته روى در قوطى سيگارش مى زد. «گاهى اوقات چه طرح هايى براى داستان ابداع مى كند! چطور مى توانيم با اين الهه رقابت كنيم؟ كارهايش نه قابل تفسير است نه قابل توصيف.»
کد خبر: ۱۲۹۱۸
بازدید : ۷۲۰
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۳:۴۷
نویسنده:ولاديمير ناباكف

فرادید| نويسنده آه كشيد و گفت: «بله، زندگى از ما بااستعدادتر است.» مشتوك سيگار روسى اش را آهسته روى در قوطى سيگارش مى زد. «گاهى اوقات چه طرح هايى براى داستان ابداع مى كند! چطور مى توانيم با اين الهه رقابت كنيم؟ كارهايش نه قابل تفسير است نه قابل توصيف.»

منتقد، لبخند بر لب، گفت: «همه حقوق متعلق به آفريننده اثر است؛» مرد محجوب نزديك بينى بود با انگشت هاى كشيده و بى آرام.

نويسنده به حرفش ادامه داد: «به اين ترتيب، تنها چاره اى كه برايمان مى ماند تقلب است،» و بس كه حواسش پرت بود چوب كبريتى را در ليوان خالى نوشيدنى منتقد انداخت. «تنها چاره ما اين است كه با آفريده هاى او همان طور برخورد كنيم كه تهيه كننده فيلم با رمان مشهورى برخورد مى كند. تهيه كننده بايد كارى كند كه زن هاى خدمتكار شنبه شب ها حوصله شان سر نرود، براى همين رمان را طورى تغيير مى دهد كه ديگر قابل شناسايى نيست؛ تكه تكه اش مى كند، پشت و رويش مى كند، صدها قسمتش را دور مى اندازد، شخصيت ها و حوادث جديدى به آن اضافه مى كند كه از خودش درآورده است؛ همه اينها هم فقط براى اين است كه فيلم سرگرم كننده اى از كار دربيايد، فيلمى كه در آغازش مانع و گره دشوارى ندارد و پايان بندى اش هم بى عيب و ايراد است، فيلمى كاملاً طبيعى در چارچوب قواعد خودش و، از همه مهمتر، مجهز به نتيجه اى غيرمنتظره ولى حلال همه مشكلات. ما نويسنده ها هم دقيقاً به همين ترتيب مضامين زندگى را به ميل خودمان تغيير مى دهيم تا به يك جور هماهنگى قراردادى، يك جور ايجاز هنرى برسيم. ترفندهاى خودمان را چاشنى سرقت هاى ادبى بى مزه مان مى كنيم. فكر مى كنيم كار زندگى خيلى گسترده است، خيلى ناموزون است، فكر مى كنيم استعدادش خيلى درهم برهم و آشفته است. از رمان هاى بى دردسر زندگى، قصه هاى كوچك و تر و تميز خودمان را براى استفاده بچه مدرسه ها درمى آوريم تا رضايت خواننده هايمان را جلب كنيم. اجازه بده در اين زمينه تجربه اى را با تو در ميان بگذارم.
«يك بار بر حسب اتفاق در واگن خواب قطار سريع السيرى سفر مى كردم. من عاشق سفر در كوپه خواب قطار هستم؛ ملافه هاى خنك كوپه، گذر آرام چراغ هاى ايستگاه كه آن سوى شيشه سياه پنجره به حركت در مى آيند و آهسته دور مى شوند. يادم مى آيد خيلى خوشحال بودم كه هيچ كس در طبقه بالاى تختخوابم نبود. لباس هايم را درآوردم، طاقباز دراز كشيدم و دست هايم را زير سرم قلاب كردم. سبكى پتوى كوچك و جمع و جور در مقايسه با رختخواب پر پف كرده هتل ها موهبتى بود. مدتى غرق فكر بودم- آن موقع خيلى دلم مى خواست داستانى درباره زندگى زن هاى نظافتچى قطار بنويسم- و بعد چراغ را خاموش كردم و خيلى زود خوابم برد. اجازه بده در اينجا از شگردى استفاده كنم كه در آن نوع داستان هايى كه داستان من هم ظاهراً جزء آنها است، به كرات و به طرز ملال آورى به كار مى رود. اين هم آن شگرد، همان شگرد قديمى كه حتماً خيلى خوب با آن آشنايى: «نيمه هاى شب، ناگهان بيدار شدم.»

ولى ادامه اش اين قدر هم كسالت بار نيست. «بيدار شدم و يك پا ديدم.»

منتقد محجوب حرفش را قطع كرد: «ببخشيد، چى ديدى؟» خم شده بود جلو و انگشتش را بالا گرفته بود.

نويسنده دوباره گفت: «يك پا ديدم.» چراغ كوپه حالا روشن بود. قطار در ايستگاهى توقف كرده بود. پاى يك مرد بود، پايى بسيار بزرگ، در جورابى ضخيم، كه ناخن كبودرنگ شستى سوراخى در آن باز كرده بود. محكم روى يكى از پله هاى نردبان تختخواب، نزديك صورتم، قرار گرفته بود، و صاحبش، كه تختخواب بالاى سرم او را از چشم من پنهان مى كرد، در همان لحظه داشت آخرين تلاشش را مى كرد كه خودش را بكشد بالا روى تختش. به اندازه كافى وقت داشتم كه آن پا را در جوراب خاكسترى چهارخانه سياهش، و همين طور قسمتى از ساق آن را وارسى كنم. هفت بند بنفش جوراب را در كنار ماهيچه نيرومند ساق پا، و موهاى كوتاهش را كه به طرز ناخوشايندى از منافذ زيرشلوارى پاچه بلند بيرون زده بود. روى هم رفته پاى بسيار نفرت انگيزى بود. در همان حال كه نگاهش مى كردم، كشيده شد، آن شست قرص و محكم يكى دو بار تكان خورد، و سرانجام كل آن اندام تحتانى به حركت درآمد و به سرعت از نظر محو شد. از آن بالا صداى غرغر و نفس نفس مى آمد و در نتيجه فكر مى كردى آن مرد دارد آماده مى شود كه بخوابد. چراغ خاموش شد، و چند لحظه بعد قطار تكانى خورد و راه افتاد.

«نمى دانم چطور برايت توضيح بدهم، اما آن پا بدجورى هراسانم كرد. آن خزنده انعطاف پذير و رنگ و وارنگ. ناراحتى ام از اين بود كه غير از آن پاى بدمنظر چيزى از آن مرد نمى دانستم. قيافه اش، صورتش را هرگز نديدم. تختش، كه سقفى تيره و كوتاه بالاى سرم تشكيل مى داد، حالا انگار پائين تر آمده بود؛ مثل آنكه وزنش را احساس مى كردم. هر قدر سعى مى كردم قيافه همسفر شبانه ام را مجسم كنم، فقط تصوير آن ناخن شست نمايان در ذهنم نقش مى بست كه برق صدفى كبودرنگش از سوراخ جوراب پشمى پيدا بود.

شايد على الاصول برايت عجيب باشد كه اين قبيل مسائل بى اهميت مرا ناراحت كند، ولى از طرفى مگر نويسنده ها دقيقاً همان آدم هايى نيستند كه از مسائل بى اهميت ناراحت مى شوند؟ به هر حال، ديگر خواب به چشمم نيامد. تمام مدت داشتم گوش مى كردم؛ يعنى همسفر ناشناسم خرخر كردن را شروع كرده بود؟ ظاهراً كه خرخر نمى كرد، ناله مى كرد. البته همه مى دانند كه تلق و تولوق چرخ هاى قطار در شب باعث مى شود آدم دچار توهم شود و خيال كند چيزهايى مى شنود؛ با اين حال، اين فكر رهايم نمى كرد كه از آن بالا، از بالاى سرم، صداهاى غيرعادى مى آيد. روى يك آرنج نيم خيز شدم. صداها مشخص تر شد. مردى كه روى تخت بالايى خوابيده بود، داشت هق هق مى كرد.»

منتقد پريد وسط حرفش: «چى گفتى؟ هق هق مى كرد؟ آها، فهميدم. ببخشيد، اول درست متوجه نشدم چى گفتى.» و دست هايش را پايين آورد و روى زانوهايش گذاشت و سرش را به يك طرف كج كرد، و دوباره به حرف هاى نويسنده گوش سپرد.

«بله، داشت هق هق مى كرد، هق هق هايش هم وحشتناك بود. نفسش بند مى آمد؛ بعد آن را با سروصدا بيرون مى داد، انگار يك پارچ آب را لاجرعه سركشيده باشد، و آن وقت حمله هاى بى امان گريه با دهان بسته شروع مى شد- كه شبيه قدقدى ترسناك بود- و باز هوا را به درون سينه مى كشيد و با نفس نفس هاى هق هق از دهانش كه حالا باز بود بيرون مى داد، از هن وهن هايش پيدا بود. موسيقى متن پرتلاطم همه اينها هم تلق و تولوق چرخ هاى قطار بود كه به همين منوال به چيزى چون پلكانى متحرك تبديل مى شد كه هق هق هايش انگار از آن بالا مى رفت و پايين مى آمد. بى حركت دراز كشيده بودم و گوش مى كردم؛ و در ضمن احساس مى كردم قيافه ام در تاريكى خيلى احمقانه شده، چون آدم وقتى صداى گريه غريبه اى را مى شنود دستپاچه مى شود. اين هم يادت نرود كه ما توى كوپه دوتخته اى بوديم، در قطارى كه بى دغدغه و باشتاب پيش مى رفت و همين باعث مى شد ناگزير به او غل و زنجير شده باشم. او هم گريه اش بند نمى آمد؛ آن هق هق هاى هولناك بى امان همچنان همراه من بود: هر دو ما- يعنى من، آن پايين، شنونده، و او، بالاى سرم، آن كسى كه داشت گريه مى كرد- با سرعت هشتاد كيلومتر در ساعت به پهلو در دور دست شب پيش مى رفتيم، و فقط تصادف قطار مى توانست پيوند اجبارى مان را قطع كند.

«بعد از مدتى، انگار گريه اش بند آمد، ولى تازه داشت خوابم مى برد كه هق هق هايش دوباره اوج گرفت و حتى به نظرم رسيد كه كلمات نامفهومى مى شنوم، كلماتى كه او با صدايى حزن آلود- كه انگار از ته چه در مى آمد- لابه لاى آه هاى بى اختيار به زبان مى آورد. دوباره ساكت شد، فقط گاهى فين فين مى كرد، و من با چشم هاى بسته دراز كشيده بودم و در خيال پاى نفرت انگيزش را با آن جوراب چهارخانه مى ديدم. بالاخره هر طور بود خوابم برد؛ و ساعت پنج ونيم مأمور قطار در را محكم كشيد و باز كرد كه صدايم كند. همان طور كه روى تختم نشسته بودم- و مرتب سرم را به لبه تخت بالايى مى كوبيدم- با عجله لباس پوشيدم. قبل از آنكه چمدان به دست وارد راهرو شوم، برگشتم تا نگاهى به تخت بالايى بيندازم، ولى آن مرد خوابيده بود و پشتش به من بود، وپتويش را روى سرش كشيده بود. در راهرو صبح بود، خورشيد تازه درآمده بود، سايه روشن و آبى رنگ قطار روى علف ها و بوته ها مى دويد،  به سرعت روى شيب ها پيچ وتاب مى خورد، روى تنه لرزان درخت هاى غان موج برمى داشت- و آبگيرى مستطيل شكل با برقى خيره كننده وسط مزرعه اى مى درخشيد، بعد باريك مى شد، كوچك مى شد و در شكافى نقره گون فرو مى رفت، و كلبه اى با ترق توروقى سريع شتابان از پيش چشم مى گذشت، انتهاى جاده اى زير تقاطع دروازه اى از نظر محو مى شد- و باز صف لرزان درخت هاى بى شمار غان با لكه هاى درخشان آفتاب چشم را خيره مى كرد.

غير از من، فقط دو زن با صورت هاى خواب آلود و آرايش سرهم بندى شده توى راهرو بودند، و پيرمرد ريزنقشى كه دستكش هاى جير پوشيده بود و كلاه سفر به سر داشت. من از صبح زود بيدار شدن متنفرم؛ دل انگيزترين سپيده دم دنيا هم براى من جاى ساعت ها خواب شيرين صبحگاهى را نمى گيرد و به همين دليل وقتى  آن آقاى پير از من پرسيد آيا در... پياده مى شوم- اسم شهر بزرگى را آورد كه قرار بود ده پانزده دقيقه ديگر به آن برسيم- به اين اكتفا كردم كه با كج خلقى سرى تكان بدهم.

درخت هاى غان يكدفعه پراكنده شدند و پنج شش خانه كوچك از شيب تپه اى پايين ريختند كه بعضى هاشان در اين شتاب كم مانده بود زير قطار بروند؛ بعد كارخانه عظيم ارغوانى رنگى كه شيشه پنجره هايش برق مى زد و به سرعت دور شد، شكلاتى از داخل پوسترى ده مترى به ما خوشامد گفت؛ آن وقت كارخانه ديگرى با دودكش ها و شيشه هاى درخشان پديدار شد؛ خلاصه همان اتفاق هايى افتاد كه معمولاً وقتى به شهرهاى بزرگ نزديك مى شويد مى افتد. ولى ناگهان در كمال تعجب ديديم كه قطار محكم ترمز كرد و در ايستگاه فرعى پرتى نگه داشت كه ظاهراً هيچ دليلى نداشت قطار سريع السير در آنجا وقت تلف كند. از اين هم تعجب كردم كه چند مأمور پليس آن بيرون، روى سكوى ايستگاه، ايستاده بودند. پنجره اى را پايين كشيدم و به بيرون خم شدم. يكى از آنها با لحن مؤدبى گفت: «لطفاً آن پنجره را ببنديد.» نشانه هاى اضطراب در مسافرهاى توى راهرو ظاهر شده بود. يكى از مأمورهاى قطار رد شد و از او پرسيدم چه خبر شده. جواب داد: «يك جنايتكار توى قطار است» و خيلى مختصر توصيح داد كه آن شب، در شهرى كه نيمه شب در آن توقف كرده بوديم، قتلى اتفاق افتاده بود: شوهر خيانت ديده اى زنش و معشوق او را با تير زده بود. خانم ها با هيجان گفتند: «واى!» آقاى پير سرش را تكان داد. دو مأمور پليس همراه كارآگاه چاقى با گونه هاى سرخ كه كلاه لگنى به سر داشت و شبيه مأمورهاى شرط بندى بود، وارد راهرو شدند. به من گفتند برگردم توى تختم. پليس ها توى راهرو ماندند و كارآگاه يكى يكى به سراغ كوپه ها رفت.

گذرنامه ام را نشانش دادم. چشم هاى قهوه اى مايل به قرمزش آرام روى صورتم چرخيد و گذرنامه ام را پس داد ما، من و او، در آن كوپه باريك، كه در طبقه فوقانى تختخواب دو طبقه اش پيكرى پنهان زير پتويى تيره خوابيده بود، ايستاده بوديم. كارآگاه گفت: «شما مى توانيد برويد،» و دستش را به طرف تاريكى بالاى تخت دراز كرد: «مدارك لطفاً» مرد پنهان زير پتو همان طور خرخر مى كرد. موقعى كه توى راهرو اين پا و آن پا مى كردم، هنوز آن صداى خرخر را مى شنيدم و انگار در ميان آن پژواك سوت مانند هق هق هاى شبانه او را تشخيص مى دادم. كارآگاه صدايش را بلند كرد و گفت: «لطفاً بيدار شويد؛» و با حركت سريع ماهرانه اى لبه پتو را از پشت گردن مرد خوابيده كشيد. مرد تكان خورد، ولى همچنان خرخر مى كرد. كارآگاه شانه اش را گرفت و تكان داد. صحنه بسيار ناراحت كننده اى بود. رويم را برگرداندم و به پنجره آن طرف راهرو خيره شدم و با اينكه سراپا گوش شده بودم كه بفهمم در آن كوپه چه مى گذرد، واقعاً نديدم چه اتفاقى افتاد.

«فكرش را بكن، مطلقاً هيچ چيز غيرمعقولى نشنيدم. مردى كه روى تخت بالايى بود، خواب آلود چيزهاى نامفهومى گفت، كارآگاه خيلى شمرده گذرنامه اش را خواست و خيلى شمرده از او تشكر كرد، بعد آمد بيرون و وارد كوپه ديگرى شد. فقط همين. ولى فقط فكرش را بكن كه چقدر خوب مى شد- طبيعتاً از ديد نويسنده- اگر آن مسافر گريان با آن پاى بد تركيب جنايتكار از آب درمى آمد- اشك هايش در آن شب چه توجيه خوبى پيدا مى كرد و از اينها گذشته، همه اينها چه خوب در قالب سفر شبانه من، در قالب يك داستان كوتاه، جا مى افتاد. ولى از قرار معلوم نقشه آفريننده، نقشه زندگى، در اين مورد هم، مثل همه موارد ديگر، صدبار بهتر است.»

نويسنده آه كشيد و ساكت شد؛ داشت سيگارش را مى مكيد كه مدت ها پيش خاموش شده بود و حالا ديگر سرش را كاملاً جويده بود و از آب دهان خيس بود. منتقد با چشم هاى مهربان نگاهش مى كرد.
نويسنده دوباره شروع به صحبت كرد: «اعتراف كن از لحظه اى كه به پليس ها و آن توقف بدون برنامه اشاره كردم، يقين كردى كه مسافر گريان من جنايتكار است.»

منتقد گفت: «من سبك كار تو را مى شناسم،» و با نوك انگشتان شانه مخاطبش را لمس كرد و بلافاصله، با حركتى كه از او بعيد بود، دستش را پس كشيد. تو اگر داستان كارآگاهى مى نوشتى، جنايتكارت همان آدمى از كار درمى آمد كه همه شخصيت هاى داستان از اول به او شك داشتند، نه آن كسى كه هيچ كس به او مظنون نبود و به اين ترتيب خواننده باتجربه را فريب مى دادى چون به راه حل هايى عادت دارد كه در نهايت معلوم مى شود راه حل هاى بديهى نيستند. مى دانم كه دوست دارى با گره گشايى هاى بسيار طبيعى تأثير دور از انتظارى به جا بگذارى ولى اجازه نده روش خودت تو را از خود بيخود كند. در زندگى خيلى چيزها هست كه غيرمنتظره  است و خيلى چيزها هم هست كه غيرعادى است. كلمه اين حق اعجاب آور را دارد كه شانس را افزايش بدهد و مسائل خارق العاده را به چيزهايى تعبير كند كه اتفاقى نيستند. اگر همسفرت را به قاتل تبديل كرده بودى، مى توانستى از اين ماجرا، از اين شانسى كه به تو رو آورده بود، داستان خوش ساختى دربياورى.»

نويسنده باز هم آه كشيد.

«بله، بله، اين به ذهن خودم هم رسيد. مى توانستم جزئيات متعددى به آن اضافه كنم، به عشق پرشور او نسبت به همسرش اشاره مى كردم. همه جور خلاقيتى امكان دارد. مشكل اين است كه ما از قضيه خبر نداريم؛ شايد ماجرايى كه زندگى در آستين داشت، به مراتب هوشمندانه تر و عميق تر بود. مشكل اينجاست كه من نفهميدم و هرگز هم نخواهم فهميد، كه آن مسافر چرا گريه مى كرد.»

منتقد با ملايمت گفت: «من به نمايندگى از طرف كلمه صحبت مى كنم. تو، به عنوان نويسنده داستان، دست كم مى توانستى راه حل زيركانه اى پيدا كنى: شايد شخصيت داستان تو به اين دليل گريه مى كرد كه كيف پولش را در ايستگاه گم كرده بود. زمانى يك نفر را مى شناختم، يك مرد رشيد را كه از ظاهرش برمى آمد خيلى شجاع بود و اين آدم وقتى دندانش درد مى گرفت، گريه مى كرد يا، دقيق تر بگويم، نعره مى زد. نه؛ ديگر براى من نريز. همان كافى است، كافى كافى.»

ترجمه: مژده دقيقى
منبع: روزنامه شرق 1384

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه