فرزند شیرین زبان من قاتل است!

فرزند شیرین زبان من قاتل است!

کد خبر: ۱۳۴۴۶
بازدید : ۱۹۵۳
۱۹ اسفند ۱۳۹۴ - ۲۳:۱۶
نویسنده:حمیدرضا نظری
حمیدرضا نظری: قدیم ها، من بودم و پدرم؛ پدري كه همیشه با شنيدن واژه" دزد" وحشت زده برخود مي لرزيد و من درست در همان زمان فكر مي كردم كه دزدان از جنس ديگراند و از زمين تا آسمان با ما و آدم هاي زمانه ما، فرق دارند. گاهي اوقات پدرم را در حال راز و نياز و عشقبازي با معبودش مي ديدم كه چگونه درخلوت خود، غمگين و پريشان، در غم ذهن پريشان و سفره تهي از نان همسايگانش، درجست وجوي يافتن روزنه اي از نور، سر بر سجاده عشق مي گذارد و زار زار اشك مي ريزد.
 
... و اما دو سال قبل، بيكاري و گرسنگي، بر جسم و احساس و ايمان تنها فرزند شيرين زبانم غلبه كرد تا در پي يك هوس آني، به شكل پنهاني از ديوار خانه همسايه بالا برود و...
 
آن زمان من درخواب بودم و هيچ ندانستم كه در دل تاريكي چه كسي بود صدا زد: " دزد ! "
 
... در گوشه اي از زندان، خوب به صورت فرزندم دقيق مي شوم تا شايد او را متفاوت و از جنسي ديگر ببينم، اما باور می کنم که او كاملا شبيه من است و همچون پدرم، چهره اي مظلوم و بغض كرده دارد؛ او نيز گاهي اوقات در غم همسايگانش افسرده و غمگين مي شود و...
 
***
 
... قديم ها، من بودم وپدرم؛ پدري كه ساده و مهربان و خوش زبان بود با ديگران و دل مي داد و دل مي ربود از آدم هاي خاكي و بي ادعاي کوچه وخیابان و سرزمين اش.
 
و اما يك سال قبل، فرزند دلبندم درپي يافتن گنج بادآورده" آدم ربا" شد و کودک شيرين زبان همسايه را ربود تا تيتراول همه روزنامه هاي این سرزمين شود...
 
... اي واي برمن، كه آن زمان، هيچ ندانستم و نفهمیدم كه دردل تاريكي چه كسي بود صدا زد:" ايست !..."
 
***
 
... قديم ها، من بودم و پدرم؛ پدري كه با شنيدن حكايت هر قتلي درگوشه و کنار این دیار، از فرط درد درون، دچار "ايست" قلبي مي شد و سر از بیمارستان در مي آورد. من در چنین زمانی هميشه در ذهن كودكانه خود، قاتلان را به شكل هیولاهای رعب انگیزی مي ديدم كه با دندان هاي تيز و خون آشام خود، جسم بيگناه مقتولان را متلاشی مي كنند و...
 
... اكنون درپشت شيشه ترك خورده اتاق ملاقات زندان، به چهره فرزند شيرين زبان ديروزم مي نگرم، اما اثري از دندان هاي هيولايي اش نمي ببينم؛ پس او چگونه با خنجر، شكم رفيق و رقيب و پسر همسايه خود را پاره كرده است؟... پس آن شب چه كسي بود كه در دل سياهي فرياد زد: " قاتل؟!... "
 
... قديم ها، من بودم و پدرم؛ پدري با سجاده ساده و سبزخدا، و سفره اي سرشار از آيه و سوره خالص و بي ريا؛ و امروز من مانده ام و سنگ قبركهنه و شكسته پدرم و چشمي اشكبار و چوبه داري كه در انتظار حضور تنها فرزندم لحظه شماري مي كند.
 
اينك من هستم و ديگر فرزندان همسايه؛ فرزندان معصوم امروز كه شايد فردا...
 
***
 
... قديم ها ، من بودم و پدرم؛ پدري كه ...
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
از میان اخبار
نگاه
تازه‌‌ترین عناوین