تولستوی و مرگ؛ دیگر مرگی وجود ندارد

Faradeed

تولستوی و مرگ؛ دیگر مرگی وجود ندارد

«شاید دارم آخرین ساعت زندگی‌ام را از سر می‌گذرانم، و به بدی، سوگوار و آزرده از اطرافیانم، دارم کاری را می‌کنم که شاید خداپسندانه نباشد، می‌کوشم بفهمم که چه معنایی در جهان است، ولی از دست‌ام می‌گریزد و همواره این نگرانی، زانوی غم به بغل داشتن، آزردگی و آرزوی مرگ در کار است»
کد خبر: ۶۶۰۲۲
بازدید : ۸۵۵
۰۵ دی ۱۳۹۷ - ۱۳:۲۱
«تولستوی و مرگ»؛ مرگ تمام شد، دیگر مرگی وجود ندارد
 
نادر شهریوری| ایوان ایلیچ در مرحله‌ای از بیماری خود به سراغ کتابی از زولا می‌رود، تولستوی نام کتاب را نمی‌گوید، اما به نظر نمی‌رسد خواندن رمانی از زولا کمکی به ایوان ایلیچ برای مقابله با بیماری‌ای کند که درنهایت به مرگ او منجر می‌شود. آثار زولا با رگه‌هایی شدیدا ناتورالیستی در مقابل دیدگاهی قرار می‌گیرد که در آن مرگ پایان هستی تلقی نمی‌شود.

«مرگ ایوان ایلیچ» در ۱۸۸۶ نوشته شد. این اثر روایتی رئالیستی از مرگ ایلیچ مچنیکوف قاضی دادگاهی در تولا است که در ۱۸۸۱ بر اثر سرطان درگذشت. تولستوی مچنیکوف را می‌شناخت و به او علاقه داشت، مچنیکوف چنان‌که گفته می‌شد «به عنوان مردی مهربان و خیر و معروف بود و تا حدی الگوی ایلیچ گولوین شخصیت اصلی مرگ ایوان ایلیچ شد».۱ تولستوی داستان مرگ ایوان ایلیچ را با زبانی فخیم و موجز روایت می‌کند.
 
«ایوان ایلیچ قاضی موفقی است که هنگام آویختن پرده‌های خانه جدیدش از نردبان می‌افتد، پهلویش ضرب می‌بیند، مریض می‌شود و اندک‌اندک تحلیل و رو به مرگ می‌رود».۲ داستان مرگ ایوان ایلیچ داستانی ساده است، هیچ چیز خاصی رخ نمی‌دهد. مرگ ایوان ایلیچ نیز مرگی معمولی است، او مثل همه آدم‌ها می‌میرد، به‌رغم این تولستوی در آغاز فصل دو با عبارت موجز و کوتاه می‌نویسد: «درگذشت ایوان ایلیچ بسیار ساده، اما فوق‌العاده وحشتناک بود».۳
 
عبارتِ «بسیار ساده، اما فوق‌العاده وحشتناکِ» تولستوی واجد تناقضی است که خواننده را به مضمونی ورای روایتی ساده از زندگیِ به‌پایان‌رسیده کارمندی معمولی هدایت می‌کند و آن به بحرانی بازمی‌گردد که تولستوی در میانسالی با آن مواجه می‌شود و آن ناتوانی‌اش در یافتن «معنایی» قانع‌کننده برای انسان است.
 
تولستوی در نامه‌ای (که هرگز آن را نفرستاد) به دوست و مریدش و. گ. چرتکف از ابعاد این بحران می‌گوید: «شاید دارم آخرین ساعت زندگی‌ام را از سر می‌گذرانم، و به بدی، سوگوار و آزرده از اطرافیانم، دارم کاری را می‌کنم که شاید خداپسندانه نباشد، می‌کوشم بفهمم که چه معنایی در جهان است، ولی از دست‌ام می‌گریزد و همواره این نگرانی، زانوی غم به بغل داشتن، آزردگی و آرزوی مرگ در کار است». ۴
 
مرگ ایوان ایلیچ به‌یک‌باره ازآن‌رو برای تولستوی اهمیت پیدا می‌کند که مرگ به «مسئله» بدل می‌شود. تولستوی مردن و به عبارتی «تن‌هایی دمِ مرگ» را در مرگ ایوان ایلیچ از ابتدا تا به انتها به نمایش درمی‌آورد: ایوان ایلیچ در اول مریضی با خود می‌اندیشد که مرگ، همواره مرگ دیگری است و «به‌هیچ‌رو درباره خودش صدق نمی‌کند» ۵، اما به‌تدریج که قوای جسمانی‌اش به تحلیل می‌رود، فناپذیری انسان به دغدغه فکری او بدل می‌شود، آن‌گاه گذشته به‌تمامی در پیش چشمش اعاده می‌شود و آن را رنج‌آور و بی‌معنا می‌یابد و حال که مرگ را در چندقدمی خود می‌بیند با خود فکر می‌کند «می‌بایست در کنار پرتگاه و مرگ و نابودی تنها زندگی کرد، حتی یک نفر نبود که دشواری وضعش را دریابد و بر حالش رقت آورد».۶
 
در تولستوی مرگ به زندگی و معنای آن گره می‌خورد. او میان این دو پیوندی ناگسستنی می‌بیند. تولستوی در توصیف موقعیت خود داستان قدیمی مسافری را می‌گوید که در استپ گرفتار گرگی خشمگین و گرسنه شده و برای نجات خود از دست گرگ به درون چاهی خالی پناه می‌برد، اما در اعماق چاه دهان گشوده اژد‌هایی را می‌بیند که منتظر بلعیدن اوست.
 
مسافر نگون‌بخت که نَه قدرت مواجه‌شدن با گرگ را دارد و نه دل رفتن به کام اژد‌ها را، بالاجبار خود را آویزان بوته‌ای می‌کند که در دیواره غار روییده شده است.
 
اما دستان مسافر از گرفتن شاخه پرخار، خونین می‌شود، علاوه‌بر آن چشمش به دو جانور جونده‌ای می‌خورد که مشغول جویدن ریشه‌های بوته خار هستند. مرد مسافر می‌داند که لحظاتی بعد به کام اژد‌ها فرو خواهد افتاد. اما هیچ کاری نمی‌تواند بکند، در همین حال بر روی برگ‌های آن بوته قطره‌های عسل می‌بیند، مرد سرش را بالا می‌گیرد و شروع به چشیدن برگ‌های آن بوته می‌کند.

تولستوی وضع خود و زندگی و مرگ ایوان ایلیچ را شبیه به مسافر نگون‌بخت می‌بیند. او در حالی که به شاخه‌های زندگی چنگ زده است می‌داند که اژد‌های مرگ در انتظار اوست تا تکه‌تکه‌اش کند، اما نمی‌داند چرا دچار چنین رنج و گرفتاری شده است.
 
تا قبل از این (قبل از پنجاه‌سالگی) تولستوی با چشیدن عسل‌های زندگی از زندگی لذت می‌برد: خوشی‌های جوانی، ثروت، خانواده، شهرت نویسندگی و... همان قطرات عسل‌هایی بودند که او چشیده بود، اما دیگر عسلِ شیرین کام او را شیرین نمی‌کرد، زیرا او اژد‌های ته چاه را می‌دید. به نظر تولستوی داستانِ آن مسافر استپ افسانه نیست بلکه حقیقت زندگی است.

تحلیل‌رفتن قوای جسمانی و در پی آن مرگ و فناپذیری انسان به دغدغه فکری تولستوی بدل می‌شود و او به دنبال آگاهی از مرگ در پیِ یافتن راهی برمی‌آید، اما تدریجا درمی‌یابد که عقل اگر هم کفایت کند، فقط برای درک حوزه‌هایی محدود از زندگی کفایت می‌کند و نه از برای آگاهی از مرگ. به نظر تولستوی برای آگاهی از مرگ نیروی روحی دیگری به کار می‌آید.
 
تولستوی همچون بیماری در انتظار مرگ که علم از شفای او عاجز مانده- دقیقا مانند پزشکی که از شفای ایوان ایلیچ عاجز مانده- به سوی انبوه خلق می‌رود تا از آن به‌تعبیر خود عامیان، ایمان راستین را بیاموزد. تولستوی با خود می‌اندیشد که این مردم اگرچه بیسواد و آموزش ندیده‌اند، اما دارای گونه‌ای معرفت از معنای زندگی هستند.
 
تولستوی در اعترافات خود می‌نویسد که «برایم روشن شد که بشریت به عنوان یک کل دارای گونه‌ای معرفت است. معرفت به زندگی که من آن را به رسمیت نمی‌شناختم و نکوهشش می‌کردم... آنان این معنا را در معرفتی غیرعقلایی می‌یابند و این معرفت غیرعقلایی ایمان است.» ۷
 
تولستوی با حسرت- حسرتی به حال خود- به دهقانان روس می‌اندیشید که ایمان‌شان آنان را در برابر ناامیدی که دیگر مایه رنج تولستوی شده بود، محافظت می‌کند. تولستوی که از قبل با رنج و بدبختی دهقانان روس آشنا بود و به آن‌ها ایمان داشت با خود می‌اندیشید که اگر آنان فاقد دلگرمی بودند و درون خود نیروی معجزه‌آسا نداشتند هرگز قادر نبودند زندگی فقیرانه و پررنج را آن‌هم چنین صبورانه و حتی با سرور تحمل کنند. بنابراین باید از آنان آموخت و راهشان را در پیش گرفت: درست زندگی‌کردن، صبوری و حتی پذیرش ساده مرگ را می‌توان از همان انبوه خلق آموخت.

تلاش و تقلایی که تولستوی در بی‌آلایشی و رسیدن به سادگی می‌کرد و اشتیاقی که وی به زندگی ساده روستایی از خود نشان می‌داد و همچنین علاقه‌اش به طبیعت، علاوه‌بر جنبه‌ای از گرایشات خاص مسیحی، واجد رشته‌ای از کیفیات و خصوصیات روسویی بود.
 
به بیانی دیگر تولستوی شباهتی آشکار میان توده‌های دهقان با وحشیان نجیبِ روسویی می‌یافت. تولستوی نیز همچون روسو فکر می‌کرد که «انسان خوب زاده می‌شود و ذاتا نیک است». روسو بر این باور بود که قلب و یا فطرت آدمی سرچشمه حس اخلاقی است و حالت طبیعی و یا اولیه همان بهشتی است که انسان از آن رانده شده بود و به همین دلیل بایستی به سوی سرچشمه رفت، تولستوی نیز می‌خواست به سرچشمه برود. اقدامات شخصی تولستوی در «بومی‌کردن» خود و نمونه اقدامات تأمینی- ساختن مدرسه- ازجمله کار‌های تولستوی برای یافتن معصومیتی بود که آرمان متأخر زندگی‌اش شده بود.
 
با این حال میان کیفیات روسویی تولستوی با ایده‌های روسو، تفاوتی ماهوی وجود دارد. ایده اراده همگانی روسو که خود را یعنی «من انسانی را در من اجتماعی» ۸ محوشده می‌دید، به‌واقع آن چیزی نبود که تولستوی به آن توجه نشان می‌داد، گرایشات روسوییِ تولستوی از یک منظر بیانگر انزوا و تنهایی وی و مبین آرمان اخلاقی‌اش بود که او آن را به مهم‌ترین تأملات اخلاقی یعنی مرگ و معنای زندگی گره زده بود. چه بسیار که تولستوی نیز مانند مخلوق خویش، ایوان ایلیچ به دنبال روشنایی بود تا آن را جایگزین مرگ کند: آخرین کلماتی که ایوان ایلیچ قبل از آخرین نفس زندگی‌اش شنید و در روح خود تکرار کرد آن «مسئله»‌ای بود که تولستوی به دنبال آن بود «مرگ تمام شد، دیگر مرگی وجود ندارد.» ۹
 
پی‌نوشت‌ها:
۱، ۴، ۷. تولستوی و مرگ (یک تفسیر)، جان گری/ ایرج کریمی
۲. تولستوی، شهرنوش پارسی‌پور
۳، ۵، ۶، ۹. مرگ ایوان ایلیچ، به‌نقل از پیوست تولستوی و مرگ، جان گری/ ایرج کریمی
۸. روسو، فرای، خشایار دیهیمی
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه
چهار نبرد استراتژیک
اقدامات استراتژیک جسورانه

چهار نبرد استراتژیک