یکی داستان است پر آب چشم

یکی داستان است پر آب چشم

در میان این روایت قربان شدن، البته برش‎هایی از زندگی مردی می‎بینیم که هیچ چیز برای خودش نمی‎خواهد و مدام در حال بخشش و دهش است و تا جایی که می‎تواند از بیچارگان و مستمندان دستگیری می‎کند.
کد خبر: ۶۹۷۸۳
بازدید : ۶۰۴۲
۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۵:۲۴
یکی داستان است پر آب چشم
 
محسن آزموده| نوشتن یا فیلم ساختن درباره غلامرضا تختی سخت است و کار هر کسی نیست. البته که می‎شود درباره جهان پهلوان ساعت‌ها نوشت و سخن‎پردازی کرد.
 
اما گفتن حرفی متفاوت با انبوهی که تاکنون درباره او و زندگی‎اش بیان شده، دست‌کم به دو جهت دشوار است: نخست از آن حیث که اطلاعات و داده‏‎ها محدود است و با گذشت ۵۰ سال از زمان درگذشت تراژیک او، تقریبا هر آنچه ممکن بوده، از زبان هر آن کس که از دور و نزدیک او را می‎شناخته، بیان شده است و دوم (و مهم‎تر) آنکه تختی، یک اسطوره ملی است، پهلوانی که ایرانیان در او امید‌ها و آرزو‌های خود را متجلی می‎دیدند.
 
هنوز هم اگر به گوشه و کنار ایران سرک بکشید، در یک قهوه‎خانه قدیمی یا یک کافه جدید یا یک آرایشگاه مردانه یا در یک قصابی یا در یک نانوایی یا در رستورانی کنار جاده یا در یک بنگاه معاملات املاکی، می‎توانید تصویر او را ببینید، قاب شده آن بالا یا زیر شیشه میز. با همان نگاه محجوب و صورت همیشه خندان و ابرو‌های پیوسته.
 
شاهدی بر آنکه همچنان در زندگی روزمره ایرانیان حضوری زنده و سرشار دارد و همچنان هر ورزشکار قهرمان و موفق و بلکه هر چهره محبوبی را با او مقایسه می‎کنند، انگار تختی، مخصوصا با آن پایان تراژیک و غم‎بارش، برای ایرانی‎ها با سابقه و تاریخ کهن جوانمردی و فتوت و عیاری و پهلوانی به نماد و نمونه‎ای از ابرانسانی بدل شده که پیر نمی‎شود، که نمی‎میرد.

از آنچه آمد روشن می‎شود که اقدام بهرام توکلی در ساخت فیلمی درباره غلامرضا تختی برای به تصویر کشیدن پرتره او تا چه اندازه دشوار و از این حیث ستایش‎برانگیز است. فیلمی که شاید اطلاعات تازه‎ای به آنچه از زندگی تختی تاکنون عرضه شده، نیفزاید، اما تلاش فیلمساز آن بوده که از منظری نو به زندگی و شخصیت تختی نگاه کند. توکلی در آغاز صراحتا می‎گوید که کاری به معمای مرگ تختی ندارد.
 
اما در ادامه با «فلاش‎بک» از واپسین لحظات زندگی او به کودکی‎اش، می‎کوشد روایتی از زندگی او ارایه کند که نتیجه منطقی آن، خودکشی قهرمان در آستانه میان‌سالگی است. یعنی در داستانی که توکلی برای ما روایت می‎کند، همه عناصر و قطعات به گونه‎ای کنار هم گذاشته شده که غلامرضا تختی در نهایت چاره‎ای ندارد، جز آنکه خودش را خلاص کند، از زیر فشار جامعه، خانواده، دوستان، آشنایان، هم‎تیمی‎ها، رسانه‎ها، حکومت، جبهه ملی و... انگار هیچ راه در رویی برای او نمی‎ماند، انگار آرش است که برای حفظ وطن (در این جا نماد وطن) گریزی ندارد جز آنکه جان در چله کمان بگذارد و رها کند؛ به عبارت دیگر، متهم اصلی مرگ تختی، در روایت توکلی، همه دیگران هستند.
 
دیگرانی که او را به گوشه رینگ بردند، با ضعف‎ها و ناتوانی‎هایشان، با رذالت‎ها و بی‎اخلاقی‎هایشان، با انتظارات بیجا و به‎جا، با طعنه‎ها و متلک‎هایشان. انگار وجدان جمعی به یک قربانی، یک سیاوش در آتش و سهراب شهید به دست پدر نیاز دارد که در او و با او همه خلأ‌ها و ناکامی‎هایش را پر کند و برآورد و همزمان بر سرنوشت غمبار او عزاداری کند، یک وجدان مقصر و معذب.
 
در میان این روایت قربان شدن، البته برش‎هایی از زندگی مردی می‎بینیم که هیچ چیز برای خودش نمی‎خواهد و مدام در حال بخشش و دهش است و تا جایی که می‎تواند از بیچارگان و مستمندان دستگیری می‎کند.

فیلم البته ناگفته‎های اساسی زیاد دارد. با این توجیه که جهان‎پهلوان سرک کشیدن به زندگی خصوصی‎اش را چندان نمی‎پسندید، ماجرای ازدواجش را شدیدا به اختصار برگزار می‎کند، اما همزمان دوربینش را تا اندرونی خانه پدری او می‎برد و پرده از زیاده‎خواهی‎های برادر و روان‎رنجوری پدر و عشقی ناکام برمی‎دارد.
 
از سوی دیگر صیرورت و «شدن» (becoming) او را بسیار گذرا نشان می‎دهد، صحنه‎هایی کوتاه از تمرین او و یک سکانس گذرا از مربی‎اش در باشگاه پولاد. یعنی چندان درنمی‎یابیم که تختی چطور از دل آن محله بدبخت و فقیر، خودش را بالا کشید و چه کسانی در مسیر زندگی او را متاثر ساختند.

منظر دیگری که در فیلم به آن اشاره می‎شود، اما چندان بسط نمی‎یابد، آن است که تختی در مقام نخستین ورزشکار ایرانی است که به یک چهره رسانه‎ای و مشهور بدل می‎شود به ویژه در دهه ۱۳۴۰ که روزنامه‎ها و خصوصا مطبوعات زرد در غیاب فضای باز سیاسی، از حیث بازتاب زندگی (خصوصی) و احوال چهره‎های نامدار، اوج گرفته‎اند و چهره جذاب و زیبای تختی به عنوان قهرمانی خودساخته و مردمی که از پایین‎ترین رده‎های جامعه به اوج رسیده برای قصه‎سرایی‏های آن‌ها بسیار جذاب است؛ گو اینکه خود تختی با عکس‎ها و تصاویری که از او بر جای ‎مانده به نظر چندان از این شهرت بدش نمی‎آید.

در نهایت، اما آنچه از دید نگارنده در شخصیت تختی، آنگونه که در فیلم می‎بینیم، گیرا و جذاب است نه کنش‎ها و دهش‎ها که نه گفتن‎ها و پا پس کشیدن‎های اوست. به خصوص در روزگار ما که چهره‎های مشهور ورزشی و سینمایی همه ‎جا هستند و همه کاری می‎کنند و این لااقل یکی از راز‌های ماندگاری تختی در کنار همه عوامل دیگری است که او را به جهان‎پهلوانی فراموش‎ نشدنی و زنده بدل کرده است.
 
تختی نه نماینده مجلس شد، نه پست شهرداری را پذیرفت، نه پابوس قدرتمندان رفت و نه حاضر شد زنی را که نامش روی او بود، ترک کند. این کار‌هایی که او نکرد، ممکن بود تنزه‎طلبی عافیت‎طلبانه تلقی شود، اگر حضور موثرش در جبهه ملی در مقام جدی‎ترین منتقد خوشنام سیاست آن روز و همراهی‎ پاک‎بازانه‎اش با مردم در ماجرای زلزله بویین‎زهرا نبود.
 
اما تختی در کنار آن کار‌هایی که نکرد، کار‌هایی هم کرد که آشکار ساخت، نه پوپولیست است و نه ترسو بلکه به خودش و به تصویری که جامعه از جهان پهلوان ساخته‎اند، احترام می‎گذارد.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه