خوشی یا بهروزی؟ مسئله این است
کد خبر: ۴۷۸۱۳
بازدید: ۴۷۴
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۹۶ - ۱۸:۱۱
توجه به شادکامی شهروندان در نگاه سیاستمداران وجیه المله و سیاستمداران خادم المیه. برای ما که در خاورمیانه زندگی می کنیم، مفهوم شادی و زندگی شاد فرق دارد با شهروندان مثلا اروپای شمالی. ما خاورمیانه ای ها شادی را یک امر شخصی می دانیم؛ یک مسئله روان شناختی که به فراخور خوب و بد بودن حال مان و به میزانی که نیازمان هست کم و بیش از آن بهره می بریم اما مواجهه شهروندان مثلا اروپای شمالی با شادی، مواجهه با یک امر اجتماعی است. آن ها و خیلی از شهروندان دیگر کشورها شادی را از سیاستمداران و حکومتگران خود مطالبه می کنند؛ امری که ما هنوز با آن غریبه ایم.
مصطفی ملکیان| توجه به شادکامی شهروندان در نگاه سیاستمداران وجیه المله و سیاستمداران خادم المیه. برای ما که در خاورمیانه زندگی می کنیم، مفهوم شادی و زندگی شاد فرق دارد با شهروندان مثلا اروپای شمالی. ما خاورمیانه ای ها شادی را یک امر شخصی می دانیم؛ یک مسئله روان شناختی که به فراخور خوب و بد بودن حال مان و به میزانی که نیازمان هست کم و بیش از آن بهره می بریم اما مواجهه شهروندان مثلا اروپای شمالی با شادی، مواجهه با یک امر اجتماعی است. آن ها و خیلی از شهروندان دیگر کشورها شادی را از سیاستمداران و حکومتگران خود مطالبه می کنند؛ امری که ما هنوز با آن غریبه ایم.
 
خوشی یا بهروزی؟ مسئله این است 
سیاست شادکامی؛ درک باک؛ ترجمه نرگس سلحشور؛ نشر نگاه معاصر؛ چاپ اول: 1396؛ 355 صفحه؛ 28000 تومان

کتاب «سیاست شادکامی» نوشته دِرِک باک، رییس سابق دانشگاه هاروارد، درباره همین مفهوم ناآشنا برای ماست؛ درباره آنچه حکومت ها می تواند از تحقیقات جدید درباره بهروزی بیاموزند. کتاب باک درباره تجربه شادی آفرینی در کشور یونان هم هست؛ آن جا که فقر اقتصادی امان مردم را بریده بود و پادشاه کشور برای بالابردن امید به زندگی، جمعی از فیلسوفان اخلاق را ماموریت داد تا برای بالا بردن «شادکامی ناخالص ملی» طرح و برنامه بدهند. الگویی که اگر نه تماما، اما می تواند به کار حکومتگران جوامع ناشاد خاورمیانه هم بیاید و بر خوشیِ زندگی شهروندان آن بیفزاید.

آدمیان همواره با خواسته های خود و با نیازهای خود سر و کار دارند و هر انسانی یک سلسله خواسته ها و یک سلسله نیازهایی در زندگی خود دارد. خواسته به چیزی در زندگی انسان اطلاق می شود که انسان تا زمانی که به آن نرسیده، احساس رنج می کند، اعم از این که وقتی به آن رسید احساس لذت بکند یا نکند.
 
اما نیازهای آدمیان به چیزهایی اطلاق می شود که بدون آن ها بقای زندگی به خطر می افتد. اگر به فردی آب و خوراک نرسد، اگر فردی پوشاک و مسکن نداشته باشد، استراحت نداشته باشد، بقای کمّی و کیفی زندگی او به خطر می افتد. در همه موارد باقی کمّی زندگی او به خطر می افتد یعنی می میرد؛ و در عموم موارد بقای کیفی زندگی او به خطر می افتد و  زندگی اش دیگر کیفیت مطلوب را ندارد.
 
خواسته های ما با نیازهای ما سه تفاوت عمده دارند. اول این که، همه انسان ها از خواسته های خود آگاهند، اما این سخن به هیچ وجه در باب نیازهای انسان، صادق نیست. تناقض گویی است که بگوییم فلان فرد فلان چیز را می خواهد اما خودش به آن آگاه نیست، اما نه فقط متناقض نیست بلکه در غالب موارد صادق است که بگوییم فلان کس به فلان چیز نیاز دارد اما خودش نمی داند که به آن نیاز دارد.
 
به تعبیر وجودشناسی فلسفی، خواسته های انسان چیزهایی اند که موجودیت شان عین مدرکیت شان است، اگر موجود باشند حتما ادراک می شوند و اگر ادراک بشوند حتما وجود دارند. ولی نیازهای انسان از جمله اموری است که موجودیتش عین مدرکیتش نیست؛ یعنی ممکن است در جایی نیازی وجود داشته باشد و شخص نیازمند خبر نداشته باشد که به آن چیز نیاز دارد، یا در جایی شخصی به چیزی نیاز نداشته باشد و گمان کند که به آن چیز نیاز دارد.
 
بنابراین انسان ها در باب خواسته شان هرگز خطا نمی کنند، اگر چیزی را می خواهند حتما می خواهند. اما در باب نیازهایشان ممکن است خطا بکنند، چنان که در اغلب موارد نیز انسان ها در تشخیص نیازشان خطا می کنند. دومین تفاوت این است که شناخت خواسته احتیاجی به مراجعه به متخصص ندارد، اما نیاز را متخصص تشخیص می دهد؛ یعنی نمی شود به فردی گفت اگر می خواهی ببینی که چه خواسته هایی داری به متخصص رجوع کن. درباره چیزهایی که موجودیت شان عین مدرکیت شان است تخصص معنا ندارد. اما برای این که بدانید به چه چیزی به لحاظ جسمانی یا ذهنی و یا روانی نیاز دارید می توانید به متخصصان رجوع کنید. بنابراین هر کسی متخصص خواسته های خودش است اما شناخت نیازها نیازمند رجوع به متخصص است.
 
نکته سوم این است که هرچه انسان به بلوغ فکری نزدیک تر می شود، نیازها و خواسته هایش بر هم منطبق تر می شود. طفولیت عقلانی یعنی تعارض خواسته و نیاز و غلبه دادن خواسته بر نیاز. بلوغ عقلانی به معنای همسو شدن خواسته و نیاز، و در صورت همسو نشدن به معنای غلبه دادن نیاز بر خواسته، است. با این مقدمه، می خواهم به دو نکته روان شناختی و اخلاقی بپردازم.
 
نکته روان شناختی این است که دنبال کردن خواسته ها گاهی به سود آدمی است و گاهی به زبان او، اما دنبال کردن نیازها همیشه به سود آدم است. اگر آدمی در زندگی سر سوزنی به نیازهایش نرسد ضرر کرده و اگر سر سوزنی به برآورده کردن نیازهایش نزدیک تر شود نفع برده است.
 
نتیجه این حکم روان شناختی در اخلاق هم ظاهر می شود. مادر اخلاق «ابد» به تعقیب همه نیازهای خودمان بپردازیم اما هیچ بایدی نسبت به تعقیب خواسته های خودمان نداریم. مهم تر این که اخلاق در تزاحم میان نیاز و خواسته، می خواهد به ما بگوید که از نیازت طرفداری کن و در مقابل خواسته هایت بایست. به همین جهت هم هست که اخلاقی زیستن تلخ و دشوار است. انگیزه مند شدن برای اخلاقی زیستن سخت است، حال آن که آدمی همیشه انگیزه مند است که خواسته هایش را دنبال کند.
 
از همین جا می توان وارد این بحث شد که اگر ما باید به دنبال نیازهای خودمان برویم و اخلاق نیز حکم می کند که نیازهای مان را بر خواسته های مان ترجیح دهیم، رجال سیاسی و نظام سیاسی حاکم بر کشور به میزانی اخلاقی هستند که به دنبال برآوردن نیازهای شهروندان خودشان باشد.
 
به تعبیر دیگری یک نظام سیاسی و یک دولت، مثل یک پدر یا مادر است. پدر یا مادر تا وقتی خواسته های فرزندش را با نیازهای او منطبق می داند، در برآوردن آن می کوشد اما اگر متوجه شود که نیازهای فرزندش با خواسته های او در دو مسیر متفاوت قرار دارند، حتما به برآوردن نیازهای فرزندش فکر می کند. حکومت و دولت نیز تا وقتی خواسته های شهروندان در جهت نیازهای شان باشد، باید بدون انعطاف و تساهل و تسامح این خواسته ها را برآورده سازند.
 
اما اگر خواسته های شهروندان با نیازهای شان منافات داشت، دولت وظیفه اخلاقی دارد که در برایر خواسته های مردم به نام برآوردن نیازهای آن ها بایستد. از همین حیث، وجیه المله ها در عالم سیاست با خادم المله ها فرق می کنند. سیاستمدار وجیه المله به دنبال تحقق خواسته های مردم می رود، چون می خواهد وجاهتش را پیش مردم حفظ کند.
 
او خواسته های مردم را رصد می کند و حتی اگر این خواسته ها خلاف نیاز و عقلانیت بود، باز هم همان ها را شعار می دهد تا وجیه المله باشد. اما سیاستمدار خادم المله می خواهد به مردم خدمت کند و بنابراین به دنبال برآوردن نیازهای مردم می رود. پوپولیسم غیراخلاقی را از دموکراتِ اخلاقی در سیاست دقیقا با درک همین تفاوت می توان تفکیک کرد.
 
یک رجل سیاسی وقتی پوپولیست است که به دنبال برآوردن خواسته های مردم باشد ولو تحقق این خواسته ها در برابر نیازهای آن ها باشد. پوپولیست ها دنبال وجاهت ملی هستند. اما یک سیاستمدار دموکرات اخلاقی، اصلا و ابدا دغدغه اش نباید تحقق خواسته های مردم باشد. همچنین از آنجا که شناخت نیازها، برخلاف خواسته ها، محتاج مراجعه به متخصص و صاحب نظر است، اگر یک دولت و نظام سیاسی بخواهد نیازهای مردم را برآورده کند، نیازمند استفاده از پیشرفته ترین تحقیقات و مطالعات است.
 
چون نیازها مثل خواسته ها نیستند که به راحتی قابل فهرست شدن باشند. سیاستمداران باید پنج دسته نیازهای جسمانی، ذهنی، روانی، ارتباطی و اجتماعی، و احتمالا معنوی و روحانی، را بشناسند و برای شناختن این نیازها انبوهه ای از علوم و معارف مورد نیاز است.
 
بنابراین کافی نیست که رژیم سیاسی اراده کند به طرف برآوردن نیازها، و نه خواسته ها، برود. تحقق این اراده، نیاز به متخصصانی در علوم و معارف انسانی دارد. از همین جا می خواهم نقب بزنم و بگویم که اگر یک نظام سیاسی ایدئولوژیک باشد، اصلا نمی تواند نیازهای مردم را برآورده کند، چون نیازها لحظه به لحظه در حال کشف شدن های جدید هستند. ایدئولوژیک بودن در دو ادعا نهفته است: یکی این که حقیقت آشکار است و نیاز به مطالعه و تحقیق و ناخنک زدن و سرک کشیدن ندارد، و دوم این که حقیقت آشکار پیش ماست.
 
اما واقعیت این است که نیازها را متخصصان مختلف، کسانی که در علوم انسانی کار می کنند مثل روان شناسان و جامعه شناسان و عالمان سیاست یا کسانی که در فن های مربوط به انسان کار می کنند مثل پزشکان و مدیران و هنرمندان لحظه به لحظه شناسایی می کنند. نیازها به مرور زمان کشف می شوند. بنابراین دولتی که بخواهد اخلاقی باشد باید به نیازهای شهروندانش توجه کند، و به این منظور باید به صاحب نظران فراوانی در میان فرزانگان و عالمان علوم تجربی و انسانی و فلاسفه و عارفان مراجعه کند. با این حال، برآوردن همه نیازهای مردم نیز بر عهده دولت نیست.

یک سلسله نیازهای آدمی جز با امور سابجکتیو برآورده شدنی نیستند اما یک سلسله نیازهای آدمی هم با پرداختن به امور آبجکتیو پیرامون او برآورده می شوند، یا مقدمات برآوردن شدن شان پدیدی می آید. و سیاست موفق اخلاقی، سیاستی است که بتواند امور آبجکتیو را در جهت برآوردن نیازهای آدمیان سامان دهد. مثال می زنم. من از حسد رنج می برم و بنابراین نیازمندم که حسد را از درون خود ریشه کن کنم. اما این وظیفه رژیم سیاسی حاکم بر جامعه من نیست که حسد را در من از بین ببرد.
 
اگر بسیاری از رنج های آدمیان ناشی از دیدگاه شان به هستی است، دیدگاه آن ها به هستی باید عوض بشود، تا از رنج های شان کاسته شود، در این جا اگر دولت همه آنچه را در بیرون هست فراهم کرده با شد، باز هم از رنج های من کاسته نخواهدشد. کشورهای اسکاندیناوی ضرب المثل هستند که دولت های شان اخلاقی عمل می کنند و به نیازهای شهروندان شان توجه می کنند. اما این به معنای آن نیست که در کشورهای اسکاندیناوی خودکشی وجود ندارد. اتفاقا در بعضی از این کشورها میزان خودکشی خیلی هم بالاست. این جا دیگر دولت مقصر نیست. چون خودکشی نکردن یا خودکشی کردن به امر سابجکتیو مربوط می شود.

با این اشارات، به کتاب «سیاست شادکامی» می پردازم که به تازگی ترجمه و منتشر شده است. نویسنده این کتاب به نکات فوق تقریبا توجه دارد. اما در طول تاریخ فرهنگ بشری، متفکران زیادی درباره سعادت بشر سخن گفته اند و گاهی تصور آن ها از سعادت حالت کسی بوده که همه خواسته هایش برآورده شده و گاهی مرادشان از سعادت حالت کسی بوده که همه نیازهایش برآورده شده است.
 
happiness در زبان انگلیسی نیز گاهی بیانگر حالت کسی است که خواسته های زندگی اش برآورده شده و گاهی حالت کسی را بیان می کند که نیازهایش برآورده شده است. دیدگاه کسانی که درباره سعادت در طول تاریخ صحبت می کنند با هم تفاوت دارد، به این د لیل که گاه درباره دو موضوع مختلف- خواسته ها و نیازها- سخن می گویند.
 
پیشنهاد من این است که ما باری دقیق شدن منظورمان از «سعادت» در عربی، «خوشبختی» در فارسی و «happiness» در انگلیسی عدول کنیم و دو مفهومی را که به آن اشاره شده از هم متمایز کنیم. من happiness را هرگاه که متفکری از آن به معنای برآوردن خواسته ها استفاده می کند، به «خوشی» ترجمه می کنم. و هرگاه happiness را به معنای برآوردن نیازها استفاده می کنند، آن را به «بهروزی» ترجمه می کنم.
 
بنابراین انگار که ما در زندگی بر سر این دوراهی گیر کرده ایم که به دنبال خوشی زندگی باشیم یا به دنبال بهروزی زندگی. دِرِک باک در کتاب «سیاست شادکامی» دائما بین خوشی و بهروزی زندگی نوسان می کند. معلوم نیست که شادکام کسی است که خوش است یا بهروز اس.
 
ابتکار مترجم در ترجمه happiness به شادکامی در عنوان کتاب، از این حیث که شادکامی می تواند به معنای خوشی و بهروزی، هر دو، باشد، ابتکار درستی بوده است. انسان یا باید دنبال خوشی زندگی باشد یا دنبال بهروزی زندگی. در این کتاب گاهی به گونه ای سخن گفته می شود که گویی بحث درباره خوشی زندگی است و صحبت از این می شود که برنامه ریزی هایی باید صورت گیرد که انسان ها بیش ترین خواسته هاشان برآورده شود.
 
گاهی هم به گونه ای صحبت می شود که انگار برآورده شدن خواسته ها همیشه هم مطلوب نیست و باید نیازها و بهروزی زندگی را در نظر گرفت. به نظر می آید درک باک مدام در حال نوسان میان این دو موقعیت است و به نظر من متوجه این نوسان هم نیست. معلوم نیست که باک از نظام سیاسی می خواهد مردم را خوش کند یا بهروز؟

این کتاب حاوی سه نکته مهم است. اول این که نویسنده کتاب این توجه را داشته است که پاسخگویی به همه نیازها و به همه خوشی های شهروندان بر عهده دولت نیست. نکته دوم این که نویسنده همچنین به دشواری مطالعات و تحقیقات مربوط به این موضوع، به دشواری شناخت نیازها و برآورده کردن آن ها هم توجه دارد. این طور نیست که اگر یک سیاستمدار خیرخواه دستش را به طرف متفکران دراز کند و بگوید برنامه بدهید، متفکران بتوانند به او برنامه بدهند.
 
باک به این نکته توجه می کند و توجه به این نکته مهم است. وقتی می گوییم که می خواهیم نیازهای مردم را برآورده کنیم و به بهروزی مردم فکر می کنیم، ایدئولوژیک اندیشان خوشحال می شوند چرا که یکی از ویژگی های ایدئولوژیک اندیشان این است که خوشی های زندگی را به نام بهروزی و برآورده کردن نیازهای مردم از مردم می گیرند.

ایدئولوژیک اندیشان می گویند که ما نمی خواهیم خوشی های شما را تامین کنیم بلکه می خواهیم نیازهای شما را برآورده کنیم. از این نظر کسی که می خواهد از برآورده کردن نیازهای بشر و نه خوشی های بشر دفاع کند، مثل من، در معرض این است که به ایدئولوژیک اندیشان میدان بدهد.
 
دِرِک باک نه فقط این کار را نکرده بلکه تاکید کرده که ایدئولوژی که هیچ، برای مطالعات و تحقیقات هم که ذره ذره در این جهت جلو می روند هنوز بسیاری از مسائل حل نشده است؛ یعنی هنوز برنامه شسته و رفته ای برای پاسخ دادن به نیازهای مردم وجود ندارد. اما نکته قوت سوم کتاب این است که دِرِک باک در محیط امریکایی زندگی می کند که لیبرال ها هم در تصمیم گیری های جمعی و سیاست گذاری ها و هم در اذهان و نفوس شهروندان آبرومند هستند.
 
اما دِرِک باک وقتی آرای لیبرال ها را نقد می کند به این نکته توجه می دهد که لیبرالیسم کمی هم باید توجهش را به نیازها معطوف کند. باک توجه دارد که لیبرالیسم تا امروز بیش تر با خواسته ها سر و کار داشته و خوب است لیبرال ها بیش تر از قبل به نیازها توجه کنند. لیبرالیسم همواره می گوید بگیرید آنچه را می خواهید. اما دِرِک باک به زبان بی زبانی در این کتاب می گوید که لیبرالیست ها نباید فقط بگویند بگیرید آنچه را می خواهید، باید بگویند به دست بیاورید آنچه را به آن نیاز دارید. این نکته نیز در کتاب بارز است.

سعادت قدسی یا شادکامی عرفی
 
خوشی یا بهروزی؟ مسئله این است 

سعید حجاریان: ارسطو در «اخلاق نیکوماخوس» از سعادت سخن گفته که به یونانی آن را اودایمونیا (Eudaimonia) نامیده اند. وی توضیح می دهد که انسان ها آرزوهایی دارند و وقتی به آن ها می رسند آرزوی بزرگ تری طلب می کنند و این تسلسل ادامه پیدا می کند تا به غایه القصوی می رسد که نام آن «سعادت» است. در فرهنگ دینی ما نیز سعادت به معنای ارسطویی آن وارد شده است. در قرآن اساسا از سعادت نامی به میان نیامده و به جای آن کلمه فلاح به کار رفته است.
 
اما برخی نویسندگان مسلمان در آثارشان در این باره سخن گفته و راه های رسیدن به سعادت را به سالکان نشان داده اند که به عنوان نمونه می توان به آثاری چون «السعاده و الاسعاد فی السیره الانسانیه» از ابوالحسن محمد عامری، «کیمیای سعادت» از امام غزلی، «معراج السعاده» از ملا احمد نراقی و «المحجه البیضاء» از فیض کاشانی اشاره کرده است.
 
سعادت مقوله ای است تک ذهنی و بستگی به هر فرد دارد که آن را چه بداند و از چه نظرگاهی به آن بنگرد. بنابراین عجیب نیست که نظرات درباره سعادت متفاوت است. چرا که به بیان فیلسوفان علم، سعادت عینیت ندارد و از همین رو مقوله ای بین الذهانی نیست. وانگهی معمولا راه های رسیدن به سعادت یا راه های عقلانی معطوف به ارزش است، یا راه های عاطفیِ معطوف به ارزش.
 
یعنی چه در بحث وجودشناسی و چه در بحث متدولوژیک، سعادت از مقولات دینی یا ایدئولوژیک به حساب می آید که باید با متدهای تفهمی درک کرد که افراد مرادشان از سعادت و شقاوت چیست. کتاب دِرِک باک تحت عنوان «سیاست شادکامی» تلاش دارد که به جای سعادت، شادکامی را در مرکز بحث بنشاند که هم مقوله ای است بین الاذهانی و هم تا حدودی عینی و می توان با روش های کمّی و کیفی میزان آن را اندازه گرفت. وی در این کتاب توضیح می دهد که میزان درآمد جزو شاخص های مهم شادکامی است و همزمان شاخص های دیگری را نیز بر می شمارد؛
 
از جمله اعتماد به نفس، تلاش برای بهروزی دیگران، رشد و توسعه ازدواج و خانواده، تعلیم و تربیت، کیفیت حکومت، عدم تبعیض و نابرابری، و از این قبیل شاخص ها که کمّیت بسیاری از آن ها را می توان سنجید و به این طریق می توان توضیح داد که کدام یک از ملت ها شادم کام تر و کدام یک تلخ کام ترند.
 
اگر صحبت از سعادت و رستگاری کنیم»، از امری خصوصی سخن گرفته ایم اما شادکامی متعلق به عرصه عمومی است. آدمیان علی العموم به این فهم رسیده اند که در زندگی از مقولات مبهم و جزمی دست بشویند و به موضوعات توجه کنند که جنبه های ملموسی برای عموم بشر دارند. شاید در برابر این روند که بیش تر از راهکارهای عملی برای نیل به شادکامی سخن گفته می شود، بعضی از این که دنیا سکولار شده است و کمتر از توسعه اخلاقی برای رسیدن به سعادت سخن می رود، ناراضی باشند.
 
اما به گمان من شادکامی و سعادت، این دو عرصه، را می توان از یکدیگر تفکیک کرد. چرا که یکی به عرصه ذهنیت و خلوت اختصاص دارد و دیگری در عرصه عینی در معرض دید همگان قابل اندازه گیری و نقد است. هر کسی می تواند در ذهن خود غایت قصوایی از بهروزی و نیک بختی داشته باشد، اما در عمل تابع استانداردهایی از شادکامی باشد و جوامع بشری کمابیش بدان رسیده اند.
 
کتاب «سیاست و شادکامی» مثال خود را از کشور کوچک و فقیر بوتان شروع کرده و توضیح داده که چگونه رهبران این کشور با سخن گفتن از «شادکامی ناخالص ملی» در مقابل «تولید ناخالص ملی» موضوع شادکامی را در دستور کار خود قرار داده و سعی کرده اند طی دو برنامه پنج ساله با رفع گرفتاری مردم شان، احساس رضایت نسبی از زندگی ایجاد کنند.
 
الگوی بوتان کمابیش از سوی کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و انگلستان مورد توجه قرار گرفته و آن ها در کنار دیگر کشورها تلاش دارند از آن الگو پیروی کنند که نمونه هایی از تلاش ها به تفصیل در کتاب توضیح داده شده است. البته باید در نظر داشت که نویسنده اذعان دارد که درباره بعضی سیاست گذاری ها نمی توان براساس شادکامی تصمیم گرفت.
 
کتاب از ترجمه روان و خوش خوانی برخوردار است ولی اندک موانعی دارد که به سلیقه و سبک مترجم باز می گردد. (به عنوان مثال جنبش «کو کلاس کلان» به جنبش «کو کلاکس کلان» ترجمه شده است.) خانم سلحشور در این کتاب تابع مترجمانی است که اصالت را به دقت و وفاداری به متن می دهند، مانند مرحوم امیر جلال الدین اعلم.
 
مع الوصف در ترجمه نکاتی به نظرم رسید که جای آن را خالی دیدم. اول این که مترجم لازم بود مقدمه ای به قلم خود در ابتدای کتاب می نگاشت و هم شیوه ترجمه خود را توضیح می داد و هم اندکی درباره شخصیت دِرِک باک به خواننده توضیح می داد تا جایی که اطلاع دارم، باک بیش از بیست سال ریاست دانشگاه هاروارد را بر عهده داشته و آثار جدی منتشر کرده است.
 
منبع: ماهنامه اندیشه پویا