تصاویر| ۱۰ فیلمی که ژانر جنایی پرمخاطره را شکل دادند
این ژانر، در اصل، قصهگویی درباره برنامهریزی است. درباره اجتماع گروهی از افراد با مهارتهای خاص، گردآوری نقشهها و ابزار، و سپس اجرای عملیاتی که بیشتر به یک رقص باله شبیه است تا یک یورش خشن. اما آنچه این فیلمها را به تجربهای انسانی تبدیل میکند، معمولاً نه موفقیتِ سرقت یا عمل جنایی، که لحظات پس از آن است: نقطهای که طمع، بیاعتمادی یا یک اشتباه پیشپاافتاده، معماری ظریف این کاخ رویایی را فرو میریزد.
ما همگی در ژرفای وجودمان، آرزوی انجام کاری کامل را داریم. عملی که در آن، هر قطعه در جای خودش قرار گیرد، هر متغیر از پیش محاسبه شده باشد و نتیجه، نه یک پیروزی ساده، بلکه یک سمفونی بینقص از اراده و هوش باشد. در زندگی واقعی، چنین آرزویی به ندرت محقق میشود؛ زندگی بسیار آشفته و غیرقابل پیشبینی است. اما سینما، آن رویای جمعی ما، این امکان را به ما میدهد که برای ساعاتی، این کمال را نه در فضیلت، که در شرارت بجوییم. به دنیای فیلمهای «سرقتی» یا «جنایی سرقت» خوش آمدید، ژانری که در آن، جنایت به یک فرم هنری والا تبدیل میشود.
این ژانر، در اصل، قصهگویی درباره برنامهریزی است. درباره اجتماع گروهی از افراد با مهارتهای خاص، گردآوری نقشهها و ابزار، و سپس اجرای عملیاتی که بیشتر به یک رقص باله شبیه است تا یک یورش خشن. اما آنچه این فیلمها را به تجربهای انسانی تبدیل میکند، معمولاً نه موفقیتِ سرقت یا عمل جنایی، که لحظات پس از آن است: نقطهای که طمع، بیاعتمادی یا یک اشتباه پیشپاافتاده، معماری ظریف این کاخ رویایی را فرو میریزد.
اینجا است که فیلم سرقت جنایی، به درامی اخلاقی و گاه تراژیک بدل میشود و از ما میپرسد: آیا واقعاً میتوانیم از دام سرنوشت فرار کنیم، حتی اگر نقشهای بینقص کشیده باشیم؟
در ادامه، به ده فیلمی میپردازیم که نه تنها این ژانر پرمخاطره را شکل دادند و تعریف کردند، بلکه هرکدام با گسترش مرزهای آن، به ما درسهایی درباره دوستی، خیانت، و ماهیت وسوسهانگیز «عمل کامل» جنایی آموختند.
Rififi
فیلم Rififi که در فرانسه با عنوان اصلی «Du rififi chez les hommes» شناخته میشود، بیش از آن که یک فیلم جنایی باشد، یک شعر سینمایی درباره شکست است. کارگردان ژول داسین، که به دلیل دوران مککارتی از کار در هالیوود محروم شده بود، در اروپا این اثر را خلق کرد که به درستی یکی از سنگبناهای ژانر جنایی سرقت محسوب میشود. آنچه این فیلم را جاودانه میکند، صحنه سرقت مرکزی آن است: یک رشتهای بیکلام و تقریباً ۳۰ دقیقهای که در آن، گروهی از سارقان، یک جواهرفروشی در خیابان ریوولی را هدف میگیرند.
داسین این سکانس را بدون موسیقی، با کمترین دیالوگ و با کیفیتی مستندگونه فیلمبرداری کرده است. ما صدای متهها، تنفسهای سنگین مردان و ترک خوردن بتن را میشنویم. این سادگی رادیکال، به عملیات حالتی از واقعگرایی و اضطراب میبخشد که در فیلمهای پس از آن کمتر دیده میشود. ما مجذوب فرآیند کار میشویم، گویی که در حال تماشای یک صنعتگر ماهر هستیم. اما نبوغ داسین در این است که نشان میدهد این «کمال فنی» در عمل، هیچ تضمینی برای «کمال انسانی» نیست. در پرده سوم، طمع و بیاعتمادی، همچون ماری، گروه را از درون میخورد. آنها بر سر یک نقشه توافق داشتند، اما هرگز نتوانستند بر سر تقسیم غنیمت به توافق برسند. این فیلم به ما یادآوری میکند که سختترین چیز برای دزدیدن، یک توده طلا نیست، بلکه اعتماد متقابل است.
The Asphalt Jungle

جان هیوستون، استاد بزرگ سینما، با «جنگل آسفالت»، دیانای ژانر سرقت را رمزگذاری کرد. این فیلم، فرمولی را پایهگذاری کرد که دههها بعد مورد تقلید قرار گرفت: گردهمآیی یک گروه متخصص با نقشهای دقیق، شخصیتهایی با انگیزههای پیچیده (با بازی درخشان استرلینگ هایدن و مرلین مونرو)، و فضایی از جبرگرایی تلخ. هیوستون در این فیلم، ژانرهای نوآر و ماجراجویی را در هم میآمیزد تا داستانی را روایت کند که به همان اندازه که درباره برنامهریزی برای یک سرقت است، درباره آرزوهای شکسته و رویاهای آمریکایی نیز هست.
شخصیتهای هایدن و مونرو، ما را نه با فضیلتهایشان، که با حرفهایگری و آسیبپذیریشان تحت تأثیر قرار میدهند. آنها میدانند که داروندارشان به موفقیت این سرقت چند میلیون دلاری بسته شده است. با این حال، هیوستون، که با پایان یافتن قانون سختگیرانه «هیز» آزادی عمل بیشتری داشت، به جای دادن یک «پایان خوش» به جنایتکاران، تراژدی را انتخاب میکند. شخصیتها به سوی سرنوشتی شوم پیش میروند که از همان اولین نماهای فیلم، اجتنابناپذیر به نظر میرسید. «The Asphalt Jungle» به ما میگوید که حتی بهترین نقشهها نیز نمیتوانند بر نقصهای ذاتی انسان غلبه کنند.
The League of Gentlemen

با محبوبیت فزاینده فیلمهای جنایی سرقت در آمریکا، بریتانیا نیز پاسخ خود را با «The League of Gentlemen» ارائه داد. این فیلم، که شاید برای بینندگان عادتکرده به ریتم تند فیلمهای مدرن، کمی آرام و مبتنی بر دیالوگ به نظر برسد، سهم بسیار مهمی در تکامل ژانر داشت: تأکید بر خودِ «تشکیل گروه». اینجا برای اولین بار، فرآیند استخدام اعضا، با تمام ظرافتهای اجتماعی و روانشناختیاش، به بخشی لذتبخش از فیلم تبدیل میشود.
داستان از یک کلیشه آشنا پیروی میکند: گروهی از مردان با پیشینههای مختلف توسط یک مغز متفکر مرموز (با بازی گیرای جک هاوکینز) در یک رستوران مجلل گرد هم جمع میشوند تا طرح سرقت از یک بانک را بریزند. اما لذت واقعی فیلم، نه در اجرای سرقت، که در منطق خشک و طنز ظریف بریتانیایی آن نهفته است. «The League of Gentlemen» یکی از نخستین فیلمهایی است که مفهوم «سرقت به مثابه یک کسبوکار» را مطرح میکند؛ کاری که باید با ادب و تدبیر و دور از هیاهو انجام شود. این فیلم، راه را برای آثاری مانند «مأموریت غیرممکن» هموار کرد که در آن، تشکیل تیم به اندازه خود مأموریت اهمیت دارد.
Le Cercle Rouge

ژان-پیر ملویل، استاد سینمای نوآر فرانسه، در «Le Cercle Rouge»، یک فیلم جنایی سرقت را به یک مدیتیشن سرد و زیبا درباره سرنوشت و شکست تبدیل کرد. در این اثر، ما بار دیگر با شخصیتهای آشنا روبهروایم: یک پلیس فاسد، یک دزد تازه از زندان آزادشده (آلن دلون با آن نگاهِ همیشه مرموزش) و جنایتکاری سرسخت (جیان-ماریا ولونته). اما ملویل فراتر از داستان میرود و به قلمرو نمادگرایی و سبک وارد میشود.
مینیمالیسم رادیکال فیلم با فقدان تقریباً کامل دیالوگ در سکانسهای کلیدی و بیتفاوتیِ مرگبار شخصیتها به بیننده اجازه میدهد تا کاملاً در فضای سنگین و فشرده دنیای آنان غرق شود. سرقت نهایی، که یک عملیات سرقت جواهر در شهر کن است، با شکوهی سرد و تقریباً رویایی فیلمبرداری شده است. اما ملویل هرگز قصد ندارد که ما با این جنایتکاران همذاتپنداری کنیم. آنها مردانی هستند بدون اخلاق، شرافت یا آینده. همدلی با آنها غیرممکن است. «Le Cercle Rouge» یک هشدار است: حتی در یک عمل به ظاهر کامل، حلقه گریزناپذیر سرنوشت، در نهایت بسته میشود.
Jackie Brown

کوئنتین تارانتینو، پس از فیلمهای انقلابیاش، در «Jackie Brown» به سراغ بلوغ و کاریزمای آرام رفت. این فیلم، که بر اساس رمان «Rum Punch» از الرمور لئونارد ساخته شده، یک فیلم جنایی سرقت نیست، بلکه یک فیلم درباره نجاتِ خود از طریق یک سرقت است. جکی براون (با بازی بهیادماندنی پم گریر)، یک مهماندار هواپیمای میانسال است که برای یک قاچاقچی اسلحه به نام اوردل رابی (ساموئل ال. جکسون) پول جابهجا میکند. وقتی بین پلیس و ارباب جنایتکارش گیر میافتد، تنها راه نجاتش را در طراحی یک سرقت پیچیده میبیند: فریب دادن همه.
زیبایی «Jackie Brown» در این است که برنده نهایی، نه زیرکترین و نه خشنترین فرد، بلکه باهوشترین و صبورترین آنها است. تارانتینو از زمان به عنوان یک شخصیت استفاده میکند. جکی، با تجربه و فرسودگیای که در چهرهاش نقش بسته، از همه مردان جوان و خشن اطرافش پیشی میگیرد. در کنار بازی درخشان رابرت فورستر در نقش یک ناظر وثیقه شکستهجان، این فیلم به یک عاشقانه غیرمنتظره و غمانگیز تبدیل میشود. «Jackie Brown» ثابت میکند که بزرگترین سرقت، میتواند دزدیدن یک فرصت دوم برای زندگی باشد.
The Thomas Crown Affair

بازسازی جان مکتیرنان از فیلم کلاسیک ۱۹۶۸، یک تغییر جهت لوکس و جذاب در ژانر جنایی سرقت ایجاد کرد. در اینجا، هدف سرقت، نه پول، که خودِ عمل است. توماس کراون (پیرس برازنان در اوج کاریزما)، یک تاجر میلیاردر و ماجراجو است که از سرقت یک نقاشی ارزشمند از موزه، نه برای پول، که برای حس فریب و نمایش هوش برترش لذت میبرد. این فیلم، سرقت را به عنوان یک سرگرمی برای ثروتمندان خسته معرفی میکند.
اما آنچه این فیلم را برجسته میکند، ریتم راحت و داستان عاشقانه مرکزی آن است. رابطه توماس کراون با مأمور بیمهای که برای دستگیری او استخدام شده (رنه روسو)، به فیلم عمق و گرمای عاطفی میبخشد. این تنها یک بازی موش و گربه نیست، بلکه یک رقص وسوسهانگیز بین دو فرد همنفس است. مکتیرنان بهدرستی تأکید را از تنشهای اکشن معمول برداشته و بر روی بازی فکری و کشمکش عاطفی بین دو شخصیت اصلی متمرکز کرده است. «The Thomas Crown Affair» به ما نشان میدهد که گاهی باارزشترین چیزی که میتوان دزدید، قلب یک نفر است.
Ocean’s Eleven

استیون سودربرگ با «Ocean’s Eleven»، فیلم جنایی سرقت را به اوج سبک و ظرافت رساند. این فیلم، یک اثر پستمدرن است که میدانیم قرار نیست عمیقاً درگیر احساسات شویم، بلکه قرار است از تماشای باهوشترین و خوشپوشترین جنایتکاران جهان در حین انجام کاری غیرممکن لذت ببریم. دنی اوشن (جورج کلونی) و گروه رنگارنگش (با بازی برد پیت، مت دیمون، جولیا رابرتز و دیگران) قصد دارند همزمان از سه کازینوی بزرگ لاسوگاس سرقت کنند.
سودربرگ در این فیلم به دنبال بازتعریف ژانر نیست، بلکه قصد دارد آن را به کمال برساند. ریتم تند، طراحی صحنه خیرهکننده، طنز پیوسته و موسیقی جاز اسطورهای آن، بیننده را در حالتی از شادی و تحسین نگاه میدارد. خطرات بالاست، پلیس باهوش است و موانع غیرممکن به نظر میرسند، اما ما میدانیم که تماشاگر یک نمایش هستیم. «Ocean’s Eleven» فیلمی است درباره لذتِ تماشای کمال؛ درباره این احساس که اگر به اندازه کافی باهوش و خوشتیپ باشید، میتوانید از هر قفسی فرار کنید.
Now You See Me

فیلم «Now You See Me» نمونه درخشانی از تلفیق ژانر جنایی سرقت با عناصر فانتزی و تریلر روانشناختی است. این فیلم بر گروهی از شعبدهبازان به نام «چهار سوار» متمرکز است که در حین اجرای نمایشهای عمومی پیچیده، به نظر میرسد مؤسسات مالی بزرگ را سرقت میکنند و پولها را بین تماشاگران خود پخش میکنند. این فیلم، مفهوم سرقت را از یک عمل زیرزمینی به یک اجرای رسانهای تبدیل میکند.
لذت اصلی فیلم، نه در خود سرقتها، که در تماشای نحوه طراحی و اجرای این «معجزات» مدرن است. این فیلم از لحنی بازیگوشانه و ماجراجویانه برخوردار است که یادآور نخستین روزهای شاد ژانر است. با بازی بازیگرانی مانند جسی آیزنبرگ، مارک رافلو و وودی هارلسون، «Now You See Me» به ما یادآوری میکند که در قلب هر سرقت بزرگ، یک «حقه» نهفته است و بزرگترین دزد، کسی است که بتواند توجه همه را منحرف کند.
Inception

کریستوفر نولان با «Inception»، مفهوم فیلم جنایی سرقت را به گسترهای کیهانی ارتقا داد. در اینجا، هدف، نه یک گاوصندوق فیزیکی، که ذهن یک انسان است. دام کاب (لئوناردو دیکاپریو) و تیم متخصصش، متخصصان ورود به رویا هستند که مأموریت مییابند نه یک ایده را بدزدند، بلکه یک ایده را در ذهن یک وارث ثروتمند بکارند. این بلندپروازانهترین سرقت سینمایی تاریخ است.
نولان با استفاده از این ساختار پیچیده (رویاهایی در درون رویاها) به بررسی مضامین حافظه، گناه و ماهیت واقعیت میپردازد. معماری داستان فیلم، با تمام پیچوخمها و برگشتهایش، خود به یک عنصر ویژه تبدیل میشود. با این حال، در قلب این داستان علمی-تخیلی پیچیده، ساختار کلاسیک یک فیلم سرقت نهفته است: تشکیل تیم، شناسایی هدف، برنامهریزی دقیق و اجرای پرخطر. «Inception» ثابت میکند که انعطافپذیری و عمق ژانر جنایی سرقت بیپایان است و میتواند حتی انتزاعیترین مفاهیم را نیز در بر گیرد.
۲۱

فیلم «۲۱» نماینده نسل جدیدی از فیلمهای جنایی بر پایه سرقت است که در آن، مغز متفکر عملیات، یک دانشجوی دانشگاه است. این فیلم، که بر اساس داستان واقعی دانشجویان MIT ساخته شده، گروهی از نابغههای ریاضی را به تصویر میکشد که تحت هدایت یک استاد مرموز (کوین اسپیسی)، سیستم شمارش کارت را برای بردن میلیونها دلار از کازینوهای لاسوگاس به کار میگیرند
آنچه این فیلم را جذاب میکند، دموکراتیکسازی مفهوم سرقت است. اینجا با دزدان حرفهایِ خوشپوش روبهرو نیستیم، بلکه با بچههای باهوش و معمولیای مواجهیم که از هوش خود به عنوان سلاح نهایی استفاده میکنند. فیلم، هیجان استفاده از دانش برای شکستن سیستم را به خوبی منتقل میکند و پرسشهای اخلاقی ظریفی را مطرح میسازد: آیا اگر از خشونت استفاده نکنی و فقط از ذهنت استفاده کنی، باز هم دزدی است؟ «۲۱» نشان میدهد که در دنیای مدرن، خطرناکترین سلاح، یک ذهن آموزشدیده است.
جمعبندی: رقصی ابدی بین کمال و آشوب
فیلمهای جنایی با چاشنی سرقت، مانند خود زندگی، در نوسانی همیشگی بین نظم و هرجومرج هستند. آنها با وعده یک برنامه بینقص آغاز میشوند، با نمایشی از همکاری و هوش ما را مجذوب خود میکنند و سپس، در اکثر موارد، با یادآوری این حقیقت تلخ به پایان میرسند که انسان، موجودی است غیرقابل پیشبینی. این ژانر، در نهایت، نه یک جشن از جنایت، که یک استعاره بزرگ از آرزوهای انسانی است.
ما به تماشای این فیلمها مینشینیم چون دوست داریم باور کنیم که میتوان بر پیچیدگیهای جهان غلبه کرد. میخواهیم باور کنیم که اگر به اندازه کافی باهوش باشیم، اگر تیم درستی تشکیل دهیم و اگر هر متغیری را محاسبه کنیم، میتوانیم برای یک لحظه، بر سرنوشت مسلط شویم. اما سینما، همانند زندگی، به ندرت چنین اجازهای به ما میدهد. فیلمهای جنایی سرقت بزرگ از «Rififi» گرفته تا «Inception» به ما میآموزند که شاید لذت واقعی، در خودِ برنامهریزی و تلاش برای رسیدن به کمال نهفته باشد، نه در دستیابی به غنیمت. آنها به ما یادآوری میکنند که زیباترین لحظهها، اغلب همانهایی هستند که دقیقاً پیش از فروپاشی همه چیز رخ میدهند؛ زمانی که هرکاری ممکن به نظر میرسد و ما، برای یک لحظه درخشان، باور میکنیم که میتوانیم کامل باشیم.
منبع: گیمفا