نقد فیلم The Bride | شوخی با هیولای فرانکنشتاین
خانم مگی جیلنهال نیز بعد از چندین تجربه نه چندان موفق پشت دوربین، به سراغ هیولای معروف فرانکنشتاین رفته و با اضافه کردنِ ابعاد فمنیستی سعی در خلق اثری منحصر به فرد داشته است؛ تلاشی که درنهایت با یک شکست بزرگ روبرو شد. بیشک فیلم The Bride یکی از ضعیفترین آثاری است که درباره داستان معروف مری شلی ساخته شده است.
فرانکنشتاین و هیولای معروف او که توسط مری شلی خلق شد، یکی از محبوبترین و معروفترین داستانهای چند صده اخیر است که بارها و بارها بر روی پرده سینما خودنمایی کرده است.
در آخرین تجربه نیز شاهد Frankenstein 2025 به کارگردانی گیرمو دل تورو بودیم که به نظر بنده بهترینِ این آثار بوده است. خانم مگی جیلنهال نیز بعد از چندین تجربه نه چندان موفق پشت دوربین، به سراغ هیولای معروف فرانکنشتاین رفته و با اضافه کردنِ ابعاد فمنیستی سعی در خلق اثری منحصر به فرد داشته است؛ تلاشی که درنهایت با یک شکست بزرگ روبرو شد. بیشک فیلم The Bride یکی از ضعیفترین آثاری است که درباره داستان معروف مری شلی ساخته شده است.
The Bride درباره هیولای فرانکنشتاین است که تنها به شیکاگو در دهه ۱۹۳۰ سفر میکند تا از دکتر یوفونیوس، دانشمند پیشگام، بخواهد برایش یک همدم و همسر خلق کند. این دو نفر یک زن جوان تازه به قتل رسیده را از گور دزدیده و او را احیا میکنند و بدین سان “عروس” متولد میشود. اما اتفاقاتی بعد از آن رخ میدهد که فراتر از تصور هر دوی آنهاست.

اما قبل از رسیدن به این نقطه از فیلم، افتتاحیه با شخصیت مری شلی آغاز میشود. شخصیتی نیمه روح و نیمه هیولا با دیالوگهای خوب اما عجیب. سپس زنی را شاهد هستیم که گویا توسط همین مری شلی تسخیر شده است! او در رستورانی شروع به کار کرده و رفته رفته تسخیرِ او عمیقتر میشود.
این سکانس برخلاف تصور فیلمساز اصلا جذابیت نداشت و مخاطب صرفا شاهد اُوراکت بازیگر اصلی جسی باکلی است. تا بدین جای فیلم مخاطب یک سوی داستان را فهمیده است. هیولای فرانکنشتاین برای پیدا کردنِ همدم وارد قصه شده است. این در خودِ قصه اصلی نیز وجود داشت و خانم کارگردان به نوعی سعی کرده آن مسیر را ادامه دهد. اما قصه عروس برای مخاطب کمی گنگ است.
او گاهی در تسخیر مری شلی و گاهی درخدمت قصه اصلی است. مسئله تسخیر چیزی است که تا پایان به بار اضافه فیلم تبدیل شده و به نتیجه نمیرسد. تمامی صحنهها و مواردِ مهم یکی یکی فدا میشوند تا صحنه اصلی (در ذهن فیلمساز) برسد. زنِ کشته شده توسط دو مرد حاضر در رستوران، با فشار فرانکنشتاین نقش قبر شده و برای احیا به آزمایشگاه آورده میشود.
در فیلم شاهکار Frankenstein 2025 صحنه خلق یا احیا یکی از مهمترین صحنههای اثر بود که استاد بودنِ گیرمو دل تورو و از سویی ضعفِ مگی جیلنهال را نشان داد. در فیلم نام برده شده، شخصیتِ دانشمند و پروسه خلق عالی است. نخست ما باور کردیم که ایشان یک دکتر واقعی و باسواد است. سپس تلاشهای او برای غلبه بر مرگ را شاهد بودیم و از سویی آنقدری قضیه برای ما علمی نشد که هم به دنبال پاسخ علمی باشیم و هم درگیر فعل و انفعالات علمی شویم. مهمتر از آن نیز قضیه برای ما آنقدری بیمنطق و سر سریع طی نشد که پروسه خلق را باور نکنیم. همهچیز در حد اعلا و تناسب بود.

اما برخلاف استاد گیرمو دل تورو، خانم مگی جیلنهال موفق نشد تناسب میان رئال و جادو را حفظ کند. تناسب میان خیال و واقعیت. ما به هیچوجه باور نکردیم که خانم یوفونیوس یک دکتر و دانشمند واقعی است. همهچیز او در تیپ خلاصه شده بود. روپوش دکتر و مطب دکتر، غیر از این ما چیزی از دکتر بودنِ او ندیدیم و نفهمیدیم. پروسه خلق نیز کامل حد میان خیال و واقعیت را گم کرد. مادهای سیاه به زنِ مُرده تزریق شده و او جان گرفت! حتی در قامت جادو نیز توانِ قانع کردن ما را نداشت. پس خانم مگی جیلنهال در مهمترین نقطه فیلم با یک شکست روبرو شد. ما خلق یا احیا را شاهد نبودیم…!
خانم کارگردان بر روی دو کاراکتر معروف دست گذاشته و سعی در بازآفرینی شخصی آنها داشت. یکی خانم مری شلی که به صورت عجیبی کارگردان او را به حالت یک روح و شیطانِ خبیثِ تسخیرگر درآورد. دومی هیولای فرانکنشتاین که حداقل در ظاهر عالی بود. بُعد هیولایی او نیز تا حدی درآمده و بازی درخشان کریستین بیل مثال زدنی بود. منتهی شخصیت او یک بُعد عاشقانه نیز داشت که همین مورد به پاشنه آشیل کاراکتر تبدیل شد. هرچند که در متن اصلی نیز ما شاهد ابعاد عشقی در کاراکتر بودیم، در فیلم The Bride این بُعد بسیار شهوانیتر و رادیکالتر بود که با آن یکی بُعد کاراکتر، یعنی هیولا بودن و طردشدگی همخوانی نداشت.
کاراکتر سوم و اصلی که خودِ خانم کارگردان او را خلق کرده، عروس است. عروس و همدمِ هیولای معروف ادبیات یعنی همان فرانکنشتاین. کاراکتر او به دلیل عدم تعریف درست با یک بازی بسیار بد روبرو شد. خانم باکلی که اخیرا اسکار هم گرفت، هرچه تلاش کرد و هرچه زحمت کشید؛ همگی بیشتر به نابودی همین کاراکتر منجر شد.

کاراکتر عروس تلاش کرد نسخه زنانه فرانکنشتاین باشد اما درنهایت به یک نسخه بسیار ضعیف از هارلی کوئین تبدیل شد. بازی خانم جسی باکلی نیز چیزی جز تلاش برای هارلی کوئین بودن نبود. رقصهای شهوانی. خندیدنهای شیطانی و حتی معشوق بودن برای یک دیوانه! خانم کارگردان که خود نیز نویسندگی اثر را بر عهده داشته با بوق و کرنا برای فرانکنشتاین یک عروس خلق کرد و آن عروس چیزی جز هارلی کوئین نبود!
رابطه میان این دو نیز همانا عین رابطه میان جوکر و هارلی کوئین است. جسی باکلی با لهجه بریتیش سعی در بازی بیماری چند شخصیتی دارد و اصلا معلوم نیست این صحنههای تسخیر مری شلی برای چیست و چه حکم زیباییشناسی دارد؟!
حول محور همین شخصیت عروس یکی از عجیبترین سکانسهای فیلم را شاهد بودیم. همانا که نیچه بزرگ گفت: هنرِ هنرمند ریشه در خاک یا کودِ خود او دارد. کودِ فمنیستی مگی جیلنهال بعد از یک سخنرانی مسخره ایراد شده توسط عروس، باعث انقلاب و شورش زنان در کل سطح کشور شد!
همانطور که دکتر فرانکنشتاین با وصل کردن چند عضو از مُردگان، مخلوق خود را کامل کرد. مگی جیلنهال نیز با وصل کردن چندین ایده مُرده این فیلم را خلق کرده و کارنامه شکست خود را کامل کرد. البته هر هنرمندی هرازگاهی مرزهای اخلاقی و هنری خود را رد کرده و با تصور آوانگاردی اثر خلق میکند و خودش را بالاتر از هنر عام میبیند و اینجاست که نقد معنا پیدا میکند و اینجاست که هنر در دید ما جدیتر میشود.
The Bride از بُعد سینمایی تنها یک پیروزی بزرگ دارد و آن هم کاراکتر فرانکنشتاین در ظاهر و تیپ است. در بقیه وارد میشود تک تک به همه المانهای اثر نقد وارد کرد. مثلا اتمسفر و فضای فیلم اصلا ساخته نشده است. دهه ۳۰ آمریکا تنها با چند ماشین قدیمی و لباس آن زمان خلق شده و همه اینها در کنار هم زمان و مکان دراماتیک را خلق نکردهاند. به غیر از بازی خوب کریستین بیل، تنها بازی خانم جسی باکلی به چشم آمد که آن هم بسیار اُوراکت و ضعیف بود. البته همانطور که پیشتر اشاره شد این ضعف عمدتا به دلیل فیلمنامه ضعیف است.
فیلمنامه به خوبی پرده بندی نشده است و پایان بندی ضعیف فیلم گواهی بر همین موضوع است. نیم پرده پایانی فیلم با عشقی که تنها روی کاغذ معنا دارد سعی در کات دادن به فیلم داشت که موفق نشد. مدت زمان طولانی فیلم هم که حتی در دور تند نیز قابل تحمل نیست، دقیقا به همین دلیلِ عشقی کش آمده است.
خود خانم کارگردان هم مثل رسم همیشگی فمنیستها، مردهایی را در اثرش خلق کرد که همگی بدون استثنا متجاوز، دروغگور و زورگو بودند (به جز فرانکنشتاین که آن هم هیولای مُرده بود). پس مگی جیلنهال چه در فُرم و چه در تکنیک یک شکست را تجربه کرده و این نوع از فیلمسازی را دیر آغاز کرده است. به نوعی زمانِ بها دادن به چنین آثار شنیعی گذشته و او زمانی بر سر سفره نشسته است که سفره را جمع کردهاند.
منبع: گیمفا