خاطرات ارتشبد فردوست؛ «رضاخان گفت فقط یک شغل مفید وجود دارد و بقیه مفت نمیارزد»

قبل از بازگشت به ایران در سوئیس از ولیعهد تقاضا کردم که شما طی این ۵ سال هزینه تحصیل مرا پرداختید، حال اجازه دهید که برای تحصیل طب به پاریس بروم. محمدرضا موافق بود، ولی گفت که اجازه با من نیست، باید از پدرم بپرسم. طی این مدت ۵ سال منظماً بین رضا خان و محمدرضا مکاتبه بود.
فرادید| حسین فردوست ارتشبد نیروی زمینی شاهنشاهی ایران، یکی از برجستهترین و مؤثرترین چهرههای دوران حکومت پهلوی و همدرس و دوست صمیمی محمدرضا پهلوی از کودکی تا بزرگسالی بود. در اینجا بخش کوتاهی از کتاب خاطرات او را که مربوط به دوران ولیعهدی محمدرضا پهلوی میشود میخوانید.
به گزارش فرادید؛ پس از پایان تحصیلات ما در مدرسۀ لُهروزه، از تهران دستور دادند که ولیعهد کمی زودتر از تاریخ مقرّر به تهران مراجعت کند و بقیه (یعنی من و سایر پسران رضا خان که در مدرسه لُهروزه درس میخواندند) بعداً بیایند . . . پس از ورود به تهران، مدتی از تابستان را در کاخ سعدآباد گذراندم. چند دفعه، موقعی که ولیعهد تنیسبازی میکرد، رضا خان به کنار زمین بازی آمد و مرا احضار کرد و گفت: «برایم تعریف کن که این بازی چگونه است». من هم برایش توضیح دادم، ولی زیاد توجه نمیکرد. فقط در موقع قدم زدن، هرگاه از جلوی من میگذشت میپرسید: «کی برده است؟» اگر میگفتم ولیعهد، خوشش میآمد، وگرنه اخم میکرد. من هم برای اینکه باز هم مرا احضار کند، دفعاتی که محمدرضا میباخت میگفتم برده است و به این ترتیب رضا خان از من رضایت کامل داشت.
او چندین بار برای همین توضیح مرا احضار کرد! او در کنار زمین تنیس قدم میزد و در ضمن قدم زدن به کارهای مملکتی میپرداخت و همیشه یک امیر یا وزیر به دنبالش بود و گزارش میداد. رضاخان راه رفتن را خیلی دوست داشت، خاصه زیر درخت کاج.
. . . قبل از بازگشت به ایران در سوئیس از ولیعهد تقاضا کردم که شما طی این ۵ سال هزینه تحصیل مرا پرداختید، حال اجازه دهید که برای تحصیل طب به پاریس بروم. محمدرضا موافق بود، ولی گفت که اجازه با من نیست، باید از پدرم بپرسم. طی این مدت ۵ سال منظماً بین رضا خان و محمدرضا مکاتبه بود.
ولیعهد موظف بود، هفتهای یک بار برای پدرش نامه بنویسد و تلاش مستشارالملک (معلم فارسی) این بود که خوشخط بنویسد و بهتدریج خوشخط هم شد. رضا هم هفتهای یکبار برای پسرش نامه مینوشت، البته برایش مینوشتند و او در محل امضاء مینوشت: «رضا».
به هر حال، ولیعهد در نامهاش مسئله را مطرح کرد و رضا خان پاسخ داد که به طور اصولی موافقم، ولی اوّل باید به تهران بیاید و سپس از ایران برای تحصیل طب برود. در تهران یک روز رضا خان مرا احضار کرد و گفت: «شنیدم چنین تقاضایی از پسرم کردهای؟! مگر نمیدانی در دنیا فقط یک شغل وجود دارد که مفید است و بقیهاش مفت نمیارزد و آن شغل سربازی است! تو هم نمیتوانی استثناء باشی و باید خودت را به دانشکده افسری معرفی کنی». من ضمن سلام دادن گفتم: اطاعت میشود، همانطور است که میفرمایید. خوشش آمد و مرخص کرد . . .