ببینید؛ عشق سال وبا در تهران ؛ سالی که قبله عالم هم گریخت؛ ماجرای کبوتر اسیری که بر بام دخترک عاشق نشست

ببینید؛ عشق سال وبا در تهران ؛ سالی که قبله عالم هم گریخت؛ ماجرای کبوتر اسیری که بر بام دخترک عاشق نشست

بادبادک بر بام خانه‌ی احتشام‌دیوان فرود آمد. اهل خانه به ییلاق در زرگنده رفته بودند و تنها بی‌بی منصوره و همسرش در خانه بودند. صدای کبوتر اسیر در نخ‌های درهم‌تنیده، بی‌بی را به پشت‌بام کشاند.

کد خبر : ۲۵۸۵۹۳
بازدید : ۱۵۵

یکی از شب‌های مردادماه ۱۲۷۰ هجری خورشیدی، تهرانِ عهد ناصری. شبی دم‌کرده از هُرم گرمای طاقت‌فرسای تهران؛ اطراف ارگ حکومتی غوغایی به‌پا است. مردم در محله‌های مختلف به پشت‌بام‌ها رفته یا به کوچه‌ها آمده‌اند تا شاهد رقابت دو بادبادک‌باز مشهور تهران باشند که فرد برنده، جایزه‌ی خود را که ۱۰ اشرفی است، از دست قبله‌عالم خواهد گرفت.

یک سو حبیب‌آقا فراهانی، سه‌تارنواز زرین‌پنجه، و آن سو شازده حسنعلی‌میرزا، نوه‌ی عباس‌میرزا.

بادبادک‌ها باید آن‌قدر بالا و بالاتر بروند تا در نهایت یکی از آن‌ها گیر کند یا سقوط کند و دیگری برنده اعلام شود.

نیم‌ساعتی از اوج گرفتن بادبادک‌ها گذشته بود که کبوتری بازیگوش در بادبادک حبیب‌آقا – که حالا به بالای منطقه سنگلج رسیده بود – گیر کرد و آن را به پایین کشید.

بادبادک بر بام خانه‌ی احتشام‌دیوان فرود آمد. اهل خانه به ییلاق در زرگنده رفته بودند و تنها بی‌بی منصوره و همسرش در خانه بودند. صدای کبوتر اسیر در نخ‌های درهم‌تنیده، بی‌بی را به پشت‌بام کشاند. لحظه‌ای درنگ نکرد؛ نخ بادبادک را برید و به داخل کوچه انداخت و بادبادک را با خود به اندرونی برد. کبوتر را کمی آب داد و رهایش کرد، و بادبادک را هم به اتاقک خودش در زیرزمین برد.

فردای آن روز، وقتی خانواده‌ی احتشام‌دیوان از ییلاق بازگشتند، بی‌بی منصوره داستان ماجرا را برای فاطمه، تنها دختر احتشام‌دیوان، تعریف کرد. آخر می‌دانست بادبادک متعلق به حبیب‌آقا فراهانی است و فاطمه شیفته‌ی نغمه‌های دلنوازش. از آن روز، کبوتر آزادشده هر روز به ایوان خانه می‌آمد و طلب آب و دانه می‌کرد.

دل فاطمه کم‌کم هوای پریدن کرده بود. آخر سقوط بادبادک و آمدن این کبوتر سفیدپوش نمی‌توانست بی‌حکمت باشد.

بی‌بی منصوره هم مدام خودش را لعنت می‌کرد که چرا سر بادبادک را فاش کرده است؛ اگر نزهت‌الملوک – خانم خانه – می‌فهمید که دخترش هوایی شده، معلوم نبود چه می‌کرد.

چند هفته‌ای به تشویش بی‌بی منصوره و رؤیاپردازی فاطمه گذشت تا این‌که از ارگ سلطنتی، از جانب انیس‌الدوله، همسر سوگلی ناصرالدین‌شاه، نامه‌ای به دست نزهت‌الملوک رسید که به‌زودی خانواده‌ی شازده حسام‌الدوله، برای پسرشان فرهادالدوله که در فرنگ طب می‌خوانْد، به خواستگاری فاطمه خواهند آمد.

بی‌بی تا سه ماه بعد و رسیدن روز عقد، نفهمید که آیا هوای حبیب‌آقا از سر فاطمه افتاده یا نه؛ دختر دیگر بی‌بی را محرم دل خود نمی‌دانست. از قرار معلوم، دلش به ازدواج با فرهادالدوله رضا بود؛ چرا که دفترچه‌ی شعری را که شازده از فرانسه فرستاده بود لحظه‌ای از خود جدا نمی‌کرد.

برنامه این بود که شازده برای عقد به تهران بیاید، اما چون درس‌هایش تمام نشده بود، عقد به‌صورت غیابی برگزار شد.

روز عقد، قبله‌عالم هم به اصرار انیس‌الدوله و به‌خاطر اینکه داماد از شاخه‌ی قاجار بود، در مراسم حاضر شد و خطبه در حضور او خوانده شد.

فاطمه به لقب «شمس‌السلطنه» مفتخر گردید؛ چرا که چهره‌اش به «پنجه‌ی آفتاب» می‌مانست. هنوز قبله‌عالم در مجلس بود که دسته‌ی نوازندگان سلطنتی وارد شدند تا در حضور شاه بنوازند.

وقتی نام حبیب‌آقا فراهانی را خواندند، دل بی‌بی هری ریخت و نگاهش را به فاطمه دوخت، اما کوچک‌ترین تغییری در چهره‌اش ندید و خیالش راحت شد.

نوای ساز حبیب‌آقا آن شب رنگ دیگری داشت تا آن‌جا که شاه به فغان آمد و گفت:

«حبیب‌آقا! شما هم که حالات ما را دگرگون ساختی! آخر مجلسِ طرب و میمنت است؛ نغمه‌ای دیگر بزنید.»

اهالی مجلس خندیدند، شاه هم خندید و حبیب‌آقا اطاعت کرد.

شب که خانه خلوت شد و موقع خواب رسید، فاطمه بی‌خواب بود و این از چشم بی‌بی پنهان نماند. رفت سرِ بالینش و حالش را پرسید.

فاطمه گفت: «خوبم… دیگر از هم جدا می‌شویم بی‌بی.»

بی‌بی پاسخ داد: «گلکم، شمس‌السلطنه‌ی من، شما ینگه‌دنیا هم بروی، دل من با شماست. قربانت شوم.»

پیشانی فاطمه را بوسید و برخاست که برود. صدای بغض‌کرده‌ی فاطمه درآمد: «کفتر را فراموش نکنید، آب و دانه دهید.»

کم‌کم ایام بازگشت شازده فرهاد فرا می‌رسید که بلا بر سر تهران بارید؛ وبا همه‌گیر شد. تهران شده بود شهر ارواح؛ آن‌ها که توانستند به اطراف رفتند و باقی، جانشان بر کف بود.

مرده‌ها چون برگ درختان پاییزی خشک و زرد بر زمین می‌افتادند. شاه هم به شهرستانک، در غرب تهران، رفته بود.

خانواده‌ی احتشام‌دیوان هم قصد زرگنده داشتند و جمعه‌روزی با سه درشکه راه افتادند.

چند روز آخر، خبری از کبوتر سفیدپوش نبود و این از چشم فاطمه پنهان نمانده بود. دلش گواهی می‌داد که اتفاق بدی افتاده است.

در درشکه، احتشام‌دیوان به حرف آمد که: «حبیب‌آقا هم مبتلا شده و از دنیا رفته است.»

تا این را گفت، فاطمه به سرفه افتاد؛ سرفه‌ای که گریه پشت‌بندش آمد، انگار او را در قبر کرده بودند و راه نفسش بسته شده بود. رفت که در درشکه را باز کند و بیرون بزند تا نفس بکشد، نزهت‌الملوک او را کشید؛ افاقه نکرد. تا صاحب‌دیوان به خود آمد که جلویش را بگیرد، در نیمه‌باز شده بود.

صاحب‌دیوان با زور فاطمه را به داخل کشید، آن‌قدر با شدت که صدای شیهه‌ی اسب و فریاد درشکه‌چی که برای حفظ تعادل تلاش می‌کرد بلند شد. اما افاقه نکرد؛ درِ درشکه به زمین افتاد و وقتی آن را به حالت اول برگرداندند، سر فاطمه پر از خون شده بود؛ دسته‌ی درِ درشکه در گیجگاهش فرو رفته و دختر نگون‌بخت را کشته بود.

فریادهای نزهت‌الملوک و بی‌بی که خود را به آن‌ها رسانده بود، گوش‌ها را کر می‌کرد.

چه سرنوشت تلخی داشت این شمس‌السلطنه…

منبع: عصر ایران

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید