تصاویر| از ۲۵ برنده اسکار بهترین بازیگر مرد نقش اول اخیر تنها این ۵ نفر لیاقت دریافت اش را داشتند
وقتی به برندگان اسکار بهترین بازیگر مرد در قرن بیستویکم نگاه میکنیم، اوضاع چندان درخشان به نظر نمیرسد. البته این به معنای زیر سؤال بردن توانایی این بازیگران نیست زیرا بسیاری از آنها در طول دوران کاری خود نقشآفرینیهای چشمگیری داشتهاند.
مراسم اسکار، مهمترین مراسم اهدای جوایز سینما در جهان به شمار میرود. این مراسم که هر سال در ابتدای سال میلادی و توسط آکادمی علوم و هنرهای سینمایی برگزار میشود، نزدیک به یک قرن قدمت دارد و در این مدت، برخی از بهترین بازیگران تاریخ سینما را با تندیس طلایی خود مورد تقدیر قرار داده است. از پیروزیهای ماندگار مارلون براندو برای فیلمهای «در بارانداز» و «پدرخوانده» گرفته تا جک نیکلسون در «دیوانهای از قفس پرید»، جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد همواره مملو از نامهای افسانهای و نقشآفرینیهای اوج دوران حرفهای این بازیگران بوده است.

اما وقتی به برندگان اسکار بهترین بازیگر مرد در قرن بیستویکم نگاه میکنیم، اوضاع چندان درخشان به نظر نمیرسد. البته این به معنای زیر سؤال بردن توانایی این بازیگران نیست زیرا بسیاری از آنها در طول دوران کاری خود نقشآفرینیهای چشمگیری داشتهاند. با این حال، برخی انتخابهای آکادمی، بهویژه در دهه ۲۰۱۰، از غیرمنتظره تا کاملاً اشتباه متغیر بودهاند. با این وجود، همهچیز هم منفی نیست؛ چراکه تعدادی از بازیگران واقعاً شایستگی ایستادن روی صحنه و دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را داشتهاند. با این حال، اغراقآمیز نخواهد بود اگر بگوییم بیش از نیمی از ۲۵ برنده اخیر اسکار بهترین بازیگر مرد، با گذر زمان چندان معقول به نظر نمیرسند. در این میان، پنج بازیگر هستند که جایزه آنها کاملاً بهحق و شایسته بوده و با گذشت زمان و نگاه دوباره، ارزش آن موفقیتها حتی بیشتر هم خواهد شد.

دنزل واشینگتن – «روز تعلیم» (۲۰۰۱)
قرن بیستویکم با یک شروع طوفانی آغاز شد و یکی از انفجاریترین و فراموشنشدنیترین نقشآفرینیهای سینمای مدرن را مورد تقدیر قرار داد. دنزل واشینگتن در فیلم پلیسی روز تعلیم (Training Day) ساخته آنتوان فوکوآ، نقش آلونسو هریس را بازی میکند؛ پلیسی فاسد که موافقت میکند یک روز را به ارزیابی یک افسر جاهطلب پلیس لسآنجلس به نام جیک هویت (با بازی ایتن هاوک)، اختصاص دهد تا مشخص شود آیا او شایستگی پیوستن به واحد مبارزه با مواد مخدر را دارد یا نه. آنچه در ادامه رخ میدهد، مجموعهای از بازیهای روانی است که طی آن، چهره واقعی هریس بهعنوان فردی خشن و فاسد آشکار میشود.
در روز تعلیم، واشینگتن یکی از بهترین نقشآفرینیهای منفی قرن بیستویکم را ارائه میدهد. در بازی او، نوعی نمایشگری انکارناپذیر وجود دارد؛ جایی که هریس در قلمرو خود جولان میدهد، قدرتنمایی میکند و از کنترلی که بر افراد و محیط اطرافش دارد لذت میبرد. با این حال، واشینگتن هرگز از ماهیت واقعی کاراکتر خود غافل نمیشود. او که یکی از برجستهترین بازیگران نسل خود است و آشوب و هرجومرج درونی آلونسو را بهطور کامل در وجودش حل میکند؛ نه صرفاً خشونت را بازی میکند، بلکه خودِ خشونت میشود.
فصل جوایز سینمایی سالهای ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ فصلی تاریخی بود؛ فصلی که در آن واشینگتن تقریباً همه جوایز مهم پیش از اسکار را از دست داد، اما در نهایت تندیس طلایی اسکار را از آن خود کرد. هرچند این پیروزی در زمان خود غافلگیرکننده به نظر میرسید، اما امروز کاملاً بدیهی و شایسته جلوه میکند. دنزل واشینگتن در روز تعلیم همچون توفانی از خشونت ظاهر میشود؛ نقشآفرینی که بار دیگر یادآور میشود چرا او یکی از غولهای بیرقیب پرده نقرهای است.

آدرین برودی – «پیانیست» (۲۰۰۲)
پیانیست (The Pianist) فیلمی نیست که تماشای آن برای هر مخاطبی آسان باشد. اثری تکاندهنده و طاقتفرسا از ابتدا تا انتها که زندگی ولادیسلاو اشپیلمن (با بازی آدرین برودی)، پیانیست برجسته اهل ورشو، را در روزهای منتهی به حمله نازیها به لهستان روایت میکند. اشپیلمن پس از رانده شدن به محله یهودینشین ورشو و جدا شدن از خانوادهاش در جریان عملیات راینهارت، ناچار میشود در ویرانههای شهری که تقریباً بهطور کامل نابود شده است، پنهان شده و برای بقا بجنگد.
راجر ایبرت در نقد خود از این فیلم بهدرستی اشاره میکند که آنچه پیانیست را از بسیاری از فیلمهای جنگ جهانی دوم متمایز میکند و بهتبع آن، بازی برودی را نیز، این است که اشپیلمن نه بهعنوان قهرمان یا شهید، بلکه بهعنوان یک بازمانده به تصویر کشیده میشود. در نگاه فیلم، نیرویی که برای زنده ماندن در چنین شرایطی لازم به نظر میرسد، به همان اندازه قابل تحسین است که شجاعتِ بهدست گرفتن اسلحه و رفتن به خط مقدم. برودی این رویکرد را با نوعی از نقشآفرینی بهکار میگیرد که تسلیم و هدفمندی را در هم میآمیزد؛ هدفی نه برای انتقام، نه برای بازگشت به زندگی گذشته، بلکه صرفاً به منظور زنده ماندن برای یک روز دیگر.
در بازی او فرسودگی موج میزند؛ جسمی که در آستانه فروپاشی است، اما روحی که همچنان برای بقا تلاش میکند. با این حال، برودی آگاهانه از احساسگرایی پرهیز میکند؛ همانگونه که خود اشپیلمن بهدنبال تحسین نیست، بلکه تنها خواهان درک شدن است. هرچند برودی ۲۱ سال بعد دومین اسکار خود را نیز برای نقشی نسبتاً مشابه دریافت کرد، اما پیانیست همچنان نقطه اوج کارنامه هنری او باقی مانده است.

فیلیپ سیمور هافمن – «کاپوتی» (۲۰۰۵)
ترومن کاپوتی شخصیتی داشت که ایفای نقش او را بسیار دشوار میکرد؛ عمدتاً به این دلیل که امروز بیش از آنکه بهعنوان یک انسان واقعی شناخته شود، به یک مفهوم و نماد بدل شده است. همانند چهرههایی چون اندی وارهول، مرلین مونرو یا حتی جولیا چایلد، کاپوتی در ذهن جمعی به نماد دورهای خاص از تاریخ و فرهنگ محدود شده و همین موضوع باعث میشود بسیاری از بازیگران تنها به بازنمایی سطحی از او بسنده کنند. تام هالندر و توبی جونز هر دو بازیهای درخشانی در نقش کاپوتی ارائه دادند و بهخوبی صدا و حرکات او را بازآفرینی کردند، اما در نهایت، آنها بیشتر تصویری از «برداشت ما» از کاپوتی را بازی میکردند.
شاید همین نکته است که اجرای فیلیپ سیمور هافمن در فیلم کاپوتی (Capote) را تا این حد مسحورکننده میکند. او نیز تصویر ذهنی ما از کاپوتی را به نمایش میگذارد، اما آن را با لایهای ضخیم از طنز تلخ و اندوهی پنهان در هم میآمیزد. هافمن اساساً همیشه ناتوان از بازیهای سطحی بود؛ او همان اندازه که با رنج شخصیتهایی ساده همذات پنداری میکرد، در توهم شخصیتهای پیچیده نیز فرو میرفت.
در کاپوتی، هافمن به تناقض تلخِ وجود این نویسنده مشهور میخندد و همزمان برای آن اشک میریزد. ترومنِ او بیرحم و خودمحور است، اما در عین حال درمانده و رنجکشیده؛ دلقکی مدرن که همزمان جذاب و اندوهبار است و نخبگان نیویورک را مجذوب خود میکند. کاپوتی شخصیتی سراسر ظاهرنمایی بود، اما هافمن در به تصویر کشیدن او به نهایت عمق میرسد و پرترهای خیرهکننده از نویسندهای خلق میکند که بیش از هر چیز میخواست زندگیاش عجیبتر از داستانهایش باشد.

دنیل دی-لوئیس – «خون به پا خواهد شد» (۲۰۰۷)
اقتباس پل توماس اندرسن از رمان نفت! (Oil!) نوشته آپتون سینکلر در سال ۱۹۲۶، از نگاه همگان یکی از بهترین فیلمهای قرن بیستویکم شناخته میشود؛ موفقیتی که بخش بزرگی از آن مدیون بازی خیرهکننده دنیل دی-لوئیس است. خون به پا خواهد شد (There Will Be Blood) داستان دنیل پلینویو، جویندهای جاهطلب را روایت میکند که در جریان تب نفت کالیفرنیا در اواخر قرن نوزدهم به دنبال ثروت است. جاهطلبی بیرحمانه او خیلی زود به تقابلی ایدئولوژیک با یک واعظ جوان منتهی میشود و این برخورد، محور اصلی درام را شکل میدهد.
بازی دی-لوئیس در این فیلم یکی از جدیترین نامزدها برای عنوان بهترین بازی مرد قرن بیستویکم تاکنون است؛ نقشآفرینی که سالها مورد مطالعه، تحلیل و ستایش قرار خواهد گرفت. دنیل پلینویو تجسم عریان سرمایهداری است و دی-لوئیس بدون هیچگونه ملاحظهای خشونت و قساوت نهفته در این شخصیت را به تصویر میکشد. در بازی او همزمان نوعی هراس و شکوه دیده میشود. دی-لوئیس که همواره به کاوش تاریکترین زوایای شخصیتی انسان علاقهمند بوده، بیپروا به جهانبینی ضدانسانی و فاسد پلینویو وارد میشود.
این نقشآفرینی فراتر از هیولاوار بودن، حالتی اسطورهای پیدا میکند؛ نه اندرسن و نه دی-لوئیس قصد محکوم کردن شخصیت را ندارند، بلکه او را همچون نیرویی مخرب و اجتنابناپذیر، همذات با خود نفت، به نمایش میگذارند. کمتر مطالعه شخصیتی در تاریخ سینما توانسته فرسایش روح انسان را با چنین شدت و عمقی ثبت کند.

کیلین مورفی – «اوپنهایمر» (۲۰۲۳)
اوپنهایمر (Oppenheimer) ساخته کریستوفر نولان یک شاهکار مدرن تمامعیار است و بهباور بسیاری، تحسینشدهترین تریلر سالهای اخیر از زمان سکوت برهها (The Silence of the Lambs) بهشمار میرود. این فیلم با روایت زندگی «پدر بمب اتم»، رویکردی تریلرگونه را جایگزین ساختار مرسوم زندگینامهای میکند و نقش اوپنهایمر در پروژه منهتن و پیامدهای اعمالش را با فضایی آکنده از اضطراب و هراس پنهان به تصویر میکشد. در مرکز این اثر، کیلین مورفی قرار دارد که بهترین بازی دوران حرفهای خود را در نقش دانشمندی متزلزل و بهتدریج شکنجهشده ارائه میدهد.
اگر اوپنهایمر تمرینی برای خلق اضطراب فزاینده باشد، مورفی همان ساعت شنی است که در قلب این تنش میتپد. این بازیگر که سالها با نولان همکاری داشته، با اجرایی سرشار از انسانیت و آسیبپذیری عریان، زیر پوستهای از خونسردی لرزان، به صحنه میآید. چشمان بیانگر او میان امید به کشف و وحشت از پیامدها در نوسان است و قامتش بهتدریج زیر بار سنگین مسئولیت ویرانگر اعمالش خم میشود.
این بازی نمونهای درخشان از ظرافت است؛ جایی که مورفی با لرزش یک نگاه، بیش از بسیاری از بازیگران با مونولوگهای طولانی سخن میگوید. انتخاب رویکردی کنترلشده و درونگرا، یک بازی ماندگار خلق کرده که به ستون اصلی حماسه جاهطلبانه نولان بدل میشود. بدون تردید، چند سال دیگر اوپنهایمر بهعنوان یک کلاسیک واقعی یاد خواهد شد و سهم عمدهای از این ماندگاری، به بازی کیلین مورفی بازمیگردد.
منبع: روزیاتو