تصاویر| ۱۰ برنده جایزه اسکار «بهترین کارگردانی» که قطعاً شایستگی دریافت این جایزه را داشتند
انتخاب بهترین کارگردان چالش بزرگی برای آکادمی اسکار است، زیرا هنر کارگردانی همیشه با میزان محبوبیت همسو نیست. کارگردانانی مانند چارلی چاپلین، آلفرد هیچکاک و دیوید لینچ، با وجود اینکه از بزرگترین فیلمسازان دوران خود بودند، هرگز این جایزه را دریافت نکردند. بااینحال، زمانی که آکادمی انتخاب درستی انجام میدهد، جایزه بهترین کارگردان به نقطه اوج افتخار برای فیلمسازان صاحبسبک تبدیل میشود.
بخش «بهترین کارگردان» در جوایز اسکار یکی از رقابتیترین بخشها محسوب میشود و تنها تعداد کمی از برندگان آن واقعاً بدون بحث و تردید، بهترین و شایستهترین انتخاب بودهاند. جایزه بهترین کارگردان یکی از ۱۲ بخش اولیه نخستین مراسم اسکار در سال ۱۹۲۹ بود، اما در ابتدا به دو بخش مجزای درام و کمدی تقسیم میشد. این دو بخش بهسرعت ادغام و به یکی از معتبرترین جوایز سینمایی تبدیل شدند.
جایزه اسکار بهترین کارگردانی با هدف تقدیر از دستاوردهای برجسته در هنر کارگردانی اعطا میشود و به سبک فیلمسازی یک کارگردان مشروعیت میبخشد. اگرچه همیشه اینگونه نیست، اما گاهی کارگردان بهعنوان «مولف» واقعی فیلم شناخته میشود، زیرا بر تمام جنبههای خلاقانه نظارت دارد تا داستان را تقویت کرده و روایت را تا حد ممکن تأثیرگذار ارائه دهد. به همین دلیل، جایزه بهترین کارگردان همیشه به کارگردان فیلم برنده بهترین فیلم تعلق نمیگیرد.

انتخاب بهترین کارگردان چالش بزرگی برای آکادمی اسکار است، زیرا هنر کارگردانی همیشه با میزان محبوبیت همسو نیست. کارگردانانی مانند چارلی چاپلین، آلفرد هیچکاک و دیوید لینچ، با وجود اینکه از بزرگترین فیلمسازان دوران خود بودند، هرگز این جایزه را دریافت نکردند. بااینحال، زمانی که آکادمی انتخاب درستی انجام میدهد، جایزه بهترین کارگردان به نقطه اوج افتخار برای فیلمسازان صاحبسبک تبدیل میشود.
شایستهترین انتخابهای بخش بهترین کارگردانی اسکار
۱. بونگ جون-هو — Parasite (۲۰۱۹)
۲. مارتین اسکورسیزی — The Departed (۲۰۰۶)
۳. استیون اسپیلبرگ — Schindler’s List (۱۹۹۳)
۴. جاناتان دمی — The Silence of the Lambs (۱۹۹۱)
۵. الیور استون — Platoon (۱۹۸۶)
۶. مایکل چیمینو — The Deer Hunter (۱۹۷۸)
۷. میلوش فورمن — One Flew Over the Cuckoo’s Nest (۱۹۷۵)
۸. رابرت وایز و جروم رابینز — West Side Story (۱۹۶۱)
۹. فرانک کاپرا — It Happened One Night (۱۹۳۴)
۱۰. لوئیس مایلستون — All Quiet on the Western Front (۱۹۳۰)

بونگ جون-هو — Parasite (۲۰۱۹)
جدیدترین پیروزی بدون حرف و حدیث بخش کارگردانی اسکار به بونگ جون-هو، فیلمساز کرهای، برای فیلم پیشگامانه Parasite تعلق دارد. داستان فیلم درباره مرد جوان فقیری است که در خانه یک خانواده ثروتمند مشغول به کار میشود و بهتدریج سایر اعضای خانوادهاش نیز به صورت مخفیانه به عنوان نیروی کار در حوزههای دیگر وارد آن خانه میشوند. انگل با ترکیب هوشمندانه طنز بسیار تلخ و تعلیق واقعی، تأثیر گستردهای در سطح بینالمللی ایجاد کرد.
این فیلم در مسیر کسب جایزه بهترین فیلم، که نخستین فیلم غیرانگلیسیزبان برنده این جایزه بود، اسکار بهترین کارگردان را نیز برای بونگ جون-هو بهدست آورد. این پیروزی کاملاً شایسته کارگردان کرهای بود، زیرا بدون حضور او در مقام کارگردان، این تریلر هرگز به این شکل ساخته نمیشد. تصمیمهای خلاقانه او به برجستهتر شدن مضامین مختلف فیلمنامه کمک کرد، که امری طبیعی بود زیرا خودش نیز در نگارش آن نقش داشت.

مارتین اسکورسیزی — The Departed (۲۰۰۶)
اسکار مارتین اسکورسیزی برای فیلم The Departed در بخش بهترین کارگردان، اگرچه دیرهنگام بود، اما کاملاً شایسته و بدون بحث به نظر میرسد. داستان فیلم درباره پلیسی است که به یک باند تبهکار در بوستون نفوذ میکند، در حالیکه همزمان یک جاسوس تبهکار نیز وارد اداره پلیس شده است. این فیلم بازسازی فیلم هنگکنگی Infernal Affairs و دقیقاً همان چیزی است که مخاطبان از آثار اسکورسیزی انتظار دارند.
با وجود اینکه اسکورسیزی ۱۰ بار نامزد جایزه بهترین کارگردان شده بود، رفتگان تنها فیلمی است که این جایزه را برای او به ارمغان آورد.
اگرچه در فیلمهای اسکورسیزی معمولاً بازیگری و فیلمنامه نقش اصلی را ایفا میکنند، اما نگاه کارگردان در تمام لحظات این فیلم حضور دارد. او دقیقاً میداند چگونه یک داستان پیچیده را به روایتی منسجم تبدیل کند، بدون اینکه عمق شخصیتها را از بین ببرد. The Departed حتی ۲۰ سال پس از دریافت اسکار، همچنان یک تریلر جذاب و هیجانانگیز باقی مانده است.

استیون اسپیلبرگ — Schindler’s List (۱۹۹۳)
با وجود اینکه استیون اسپیلبرگ یکی از پرافتخارترین فیلمسازان تاریخ است، Schindler’s List را میتوان بزرگترین دستاورد او دانست. این درام جنگی حماسی بر اساس داستان واقعی اسکار شیندلر ساخته شده است؛ تاجری در لهستان تحت اشغال نازیها که جان بیش از هزار یهودی را نجات داد. این فیلم از نظر مقیاس بسیار گسترده است، اما در اصل داستان رستگاری یک انسان را روایت میکند.
اسپیلبرگ معمولاً بهخاطر فیلمهای پرفروش و خیالانگیز خود شناخته میشود و حتی آثار جدیتر او نیز معمولاً حاوی نشانههایی از امید هستند. اگرچه فهرست شیندلر تفاوت زیادی با آثار قبلی او داشت، اما همچنان رویکرد امیدوارانه او به فیلمسازی را نشان میداد. این فیلم مهمترین اثر هالیوود درباره هولوکاست محسوب میشود و بدون تردید این نگاه و سبک اسپیلبرگ بود که Schindler’s List را به یک اثر کلاسیک تبدیل کرد.

جاناتان دمی — The Silence Of The Lambs (۱۹۹۱)
آکادمی اسکار معمولاً برخورد سردی با فیلمهای ژانری داشته است، اما فیلم The Silence of the Lambs ساخته جاناتان دمی، نگاه آنها را نسبت به ژانر وحشت تغییر داد. داستان درباره یک مأمور تازهکار افبیآی است که مأمور رسیدگی به پرونده یک قاتل زنجیرهای بیرحم میشود و برای پیشبرد تحقیقات، مجبور است از ذهن یک جنایتکار خطرناک کمک بگیرد. سکوت برهها در مرز میان یک تریلر کلاسیک و یک فیلم وحشت بینقص و کامل حرکت میکند.
از فیلمبرداری چشمگیر گرفته تا تدوین هوشمندانه و پرجزییات، این فیلم زیبایی خاصی داشت که توجه رأیدهندگان آکادمی را جلب کرد. دمی مهارت خود در روایت درام را به کار گرفت و شخصیتها را با مقداری از واقعگرایی به تصویر کشید که در فیلمهای وحشت کمتر دیده میشود. اگر این فیلم به دست کارگردانی کمتجربهتر ساخته میشد، ممکن بود به یک تریلر درجهدو تبدیل شود.

الیور استون — Platoon (۱۹۸۶)
Platoon نخستین بخش از سهگانه غیررسمی جنگ ویتنام ساخته الیور استون است و یکی از بهترین فیلمهایی محسوب میشود که به این جنگ پرداختهاند. داستان درباره یک سرباز جوان و آرمانگرا است که با فرمانده خود، که برای کشتن غیرنظامیان و حتی نیروهای خودی تردیدی ندارد، دچار اختلاف میشود. مانند بسیاری از آثار استون، جوخه داستانی اغراقآمیز است که پیام مهمی را در خود جای داده است.
با گذشت بیش از یک دهه از پایان جنگ ویتنام، Platoon نوعی تخلیه احساسی برای مخاطبان ایجاد کرد. کارگردانی قدرتمند استون حتی ظریفترین عناصر را با وضوحی چشمگیر به نمایش میگذارد و فیلم نمونهای شاخص از روایتپردازی کلاسیک هالیوود است. بااینحال، کارگردانی او مانع از آن میشود که فیلم بیش از حد احساسی یا اغراقآمیز به نظر برسد.

مایکل چیمینو — The Deer Hunter (۱۹۷۸)
اگرچه مایکل چیمینو یکی از چهرههای کمتر شناختهشده جنبش New Hollywood محسوب میشود، اما اسکار او برای فیلم The Deer Hunter در بخش بهترین کارگردان کاملاً شایسته بود. داستان درباره گروهی از دوستان از منطقهای روستایی در پنسیلوانیا است که به جنگ ویتنام اعزام میشوند، اما این جنگ زندگی آنها را برای همیشه تغییر میدهد. با مدت زمان بیش از سه ساعت، شکارچی گوزن یک تجربه سینمایی منحصربهفرد ارائه میدهد.
کریستوفر واکن و رابرت دنیرو بار اصلی روایت را بر دوش میکشند، اما این کارگردانی دقیق و ساختارمند چیمینو است که انسجام فیلم را حفظ میکند. داستان از یک مطالعه ساده شخصیتها به یک درام جنگی قدرتمند تبدیل میشود و این چیمینو است که از فروپاشی آن جلوگیری میکند. اگرچه او بعدها با Heaven’s Gate موفقیت مشابهی کسب نکرد، اما The Deer Hunter اثری بینقص محسوب میشود.

میلوش فورمن — One Flew Over The Cuckoo’s Nest (۱۹۷۵)
گاهی بهترین کارگردانان تنها عناصر را در کنار هم قرار میدهند و اجازه میدهند خودشان پیش بروند، و این دقیقاً همان کاری است که میلوش فورمن در پرواز بر فراز آشیانه فاخته انجام داد. داستان درباره رندل مکمورفی، مجرمی با رفتارهای مجرمانه تکراری است که وارد یک بیمارستان روانی میشود و با رفتارهای متفاوت خود، نظم آنجا را به هم میریزد. رمان خاص و متفاوت کن کیسی، در اقتباس سینمایی فورمن به یک درام قدرتمند تبدیل شد.
این فیلم تا حد زیادی به بازی جک نیکلسون تکیه دارد و بازی او مخاطب را جذب میکند. بااینحال، نقش فورمن در موفقیت فیلم بسیار مهم است، بهویژه در تنظیم دقیق زمانبندی عناصر کمدی و دراماتیک. کارگردانی او ریتم فیلم را در لحظات لازم افزایش یا کاهش میدهد و مجموعهای از بازیهای قدرتمند را در قالبی منسجم ارائه میکند.

رابرت وایز و جروم رابینز — West Side Story (۱۹۶۱)
اگرچه فیلمهای موزیکال معمولاً در اسکار موفق ظاهر میشوند، اما موفقیت رابرت وایز و جروم رابینز برای West Side Story در بخش بهترین کارگردانی اسکار، یکی از معدود دفعاتی است که این ژانر چنین موفقیتی کسب کرده. داستان درباره یک پسر و دختر از دو گروه رقیب است که در آستانه یک درگیری بزرگ، عاشق یکدیگر میشوند. شکوه این فیلم تنها با زیبایی موسیقی آن برابری میکند.
این فیلم با الهام از اجرای موفق صحنهای خود، تمام جذابیتهای برادوی را با امکانات گسترده سینما ترکیب کرده است و وایز و رابینز با استفاده از تکنیکهای سینمایی، کیفیت موزیکال اثر را تقویت کردند. برخلاف برخی فیلمهای موزیکال که صرفاً بر موسیقی متکی هستند، داستان وست ساید از یک دیدگاه کارگردانی مشخص و قدرتمند برخوردار است.

فرانک کاپرا — It Happened One Night (۱۹۳۴)
فیلم It Happened One Night درست پیش از اجرای رسمی قوانین سانسور ساخته شد و همین موضوع به فرانک کاپرا اجازه داد تا آزادی بیشتری در روایت داشته باشد. داستان درباره زنی ثروتمند و صریح است که میخواهد از زندگی محدودکننده خود فرار کند و در این مسیر با یک خبرنگار خوشبیان همراه میشود. این فیلم که برای دهه ۱۹۳۰ جسورانه و غیرمنتظره بود، نشان میدهد سینما از همان ابتدا رسانهای ساختارشکن بوده است.
فرانک کاپرا یکی از برجستهترین فیلمسازان دوران اولیه هالیوود بود و با یک شب اتفاق افتاد استانداردهای ژانر کمدی رمانتیک را تعریف کرد. کارگردانی در آن دوران بهسادگی امروز نبود و کاپرا با استفاده هوشمندانه از فیلمبرداری و تدوین، تأثیر صحنههای طنز را افزایش داد. تمام عناصر این فیلم، از جمله کارگردانی برنده اسکار کاپرا، باعث شدهاند It Happened One Night به یک کلاسیک بیچونوچرا تبدیل شود.

لوئیس مایلستون — All Quiet On The Western Front (۱۹۳۰)
اگرچه لوئیس مایلستون نامی آشنا برای عموم مردم نیست، اما او در سالهای ابتدایی اسکار چندین جایزه دریافت کرد، از جمله جایزه بهترین کارگردان برای فیلم All Quiet on the Western Front. داستان درباره دانشآموزان آلمانی است که برای شرکت در جنگ جهانی اول ثبتنام میکنند، اما وحشتهای جنگ باعث از بین رفتن آرمانهای آنها میشود. نبود محدودیتهای سانسور به مایلستون اجازه داد تا تمام توان خود را در ساخت این اثر ضدجنگ به کار گیرد.
در فاصله میان دو جنگ جهانی، آثار زیادی تولید شدند که به نقد ملیگرایی افراطی و واقعیتهای جنگ پرداختند. نسخه ۱۹۳۰ فیلم در جبهه غربی خبری نیست تفسیری خلاقانه از این موضوع ارائه میدهد و از تکنیکهای تدوینی استفاده میکند که امروزه امری عادی محسوب میشوند. مایلستون جایزه بهترین کارگردانی اسکار را برای این فیلم دریافت کرد، زیرا توانست از تمام ظرفیتهای سینما برای روایت داستان خود استفاده کند.
منبع: روزیاتو