پسر آدری هپبورن از روز مرگ او میگوید
در بخشی از زندگینامه جدید «آدری صمیمی»، شان هپبورن فرر از مادر فقید و افسانهای خود یاد میکند: «همانطور که خوب زندگی کرده بود، خوب هم از دنیا رفت.»
در هفتههای پایانی عمرش، آنقدر نامه دریافت کرده بودیم که رئیس اداره پست روستا ـ که معمولاً با یک موتور گازی نامهها را میرساند ـ مجبور شد برای حمل کیسههای فراوان کارتها و هدیههایی که از سراسر جهان فرستاده میشد، یک کامیون قرض بگیرد؛ از سوی مردمی که آرزو میکردند او زنده بماند.
در بخشی از زندگینامه جدید «آدری صمیمی»، شان هپبورن فرر از مادر فقید و افسانهای خود یاد میکند: «همانطور که خوب زندگی کرده بود، خوب هم از دنیا رفت.»
صبح روز مراسم خاکسپاری مادرم، ۲۴ ژانویه ۱۹۹۳ [۴ بهمن ۱۳۷۱]، دقیقاً همان نوع صبحی بود که او بیش از همه دوست داشت، بهویژه بعد از یک هفته روزهای سرد و خاکستری. صبحی سرد، تیز و شفافِ درخشان؛ روزی که باعث میشد با شدتی دردناک احساس زنده بودن کنی.
در حالی که بر تدارکات مراسم او نظارت میکردم، حالتی شبیه خلسه داشتم؛ در باغش ایستاده بودم، به کوهها خیره شده بودم و به تمام دفعاتی فکر میکردم که او از من محافظت کرده و نجاتم داده بود. غمگین، آنقدر غمگین، که من نتوانسته بودم در عوض او را نجات دهم.
از زمان مرگش او را در خانهاش نزد خود نگه داشته بودیم، و سپس بهآرامی در یک تابوت ساده از چوب کاج قرار داده شد تا آماده باشد که او را به کلیسای کوچک پایین خیابان ببریم. [برادرم] لوکا و من، همراه با هوبر دو ژیوانشی، جیووانی ـ باغبان وفادار و دوست همیشگیاش ـ برادر ناتنیاش ایان، و وکیل و دوستش ژرژ مولر، تابوت را حمل میکردیم. راب وولدرز، همراه دیرینهاش، و پدر ۷۵ سالهام آهسته پشت سر ما قدم میزدند. به درخواست ما، ویلی دو رام، سرهنگی در ارتش سوئیس، از مقامات خواسته بود منطقه پرواز ممنوعی در بالای سر اعلام کنند تا مزاحمتی از سوی هلیکوپترهای رسانهای نداشته باشیم و تنها صدای آواز پرندگان را بشنویم.

۱۲۰۰ نفری که در روستای ما زندگی میکردند در سکوتی کامل در امتداد خیابان صف کشیده بودند؛ و با هزاران نفر دیگری که برای ادای احترام آمده بودند، شمارشان ده یا حتی بیست برابر شده بود. به یاد لحظهای افتادم که مامان درباره سکوت هولناکی که میان ۱۵ هزار انسان گرسنه در نخستین اردوگاهش در سومالی با آن روبهرو شده بود برایم گفته بود.
در دل لبخندی زدم وقتی به یاد آوردم که با طنزی کنایهآمیز اضافه کرده بود: «میتوانی تصور کنی اگر ۱۵ هزار ایتالیایی گرسنه بودند، چه سر و صدای کرکنندهای به پا میشد؟» حس شوخطبعی او، که نخست در زیرزمینِ وِلف شکل گرفته بود، او را از بسیاری از روزهای تاریک عبور داد.
پس از مراسمی کوتاه اما بسیار تأثیرگذار، که در آن سرودهایی توسط گروه کر کودکان محلی خوانده شد و همه آن از طریق بلندگو برای سوگوارانی که بیرون ایستاده بودند پخش میشد، من شعری از سم لوِنسون را که او در روز کریسمس برای ما خوانده بود، قرائت کردم. سپس سخنم را با این جمله به پایان رساندم: «مامان بیش از هر چیز به یک چیز باور داشت: او به عشق ایمان داشت. او باور داشت عشق میتواند درمان کند، ترمیم کند، زخمها را التیام بخشد و در پایان همه چیز را خوب و درست کند.»
ما او را تا گورستان بردیم و زیر درخت گیلاس زیبا و کوچکی به خاک سپردیم. هیچ سنگ قبر باشکوهی با نام او حک نشده بود؛ فقط یک صلیب ساده از چوب کاج. چند ماه بعد، ژیوانشی بیسروصدا و بهتنهایی بازگشت و چند شاخه گل سوسنِ دره کاشت؛ یکی از گلهای مورد علاقه او، گلی که هنگام نخستین دیدارشان اغلب شاخهای از آن را به یقه لباسش سنجاق میکرد.
در روز مراسم خاکسپاری، وقتی کنار قبرش ایستاده بودم و گورستان را در فصلهای مختلف سال در ذهنم تصور میکردم، و میدانستم که چقدر از چشماندازها، پروانهها و گلهای وحشی آنجا لذت میبرد، به شکلی عجیب احساس آرامش داشتم. فکر نمیکنم هیچکدام از ما تا پیش از بیماریاش واقعاً درک کرده بودیم که او تا چه اندازه بر جهان تأثیر گذاشته بود.
در هفتههای پایانی عمرش، آنقدر نامه دریافت کرده بودیم که رئیس اداره پست روستا ـ که معمولاً با یک موتور گازی نامهها را میرساند ـ مجبور شد برای حمل کیسههای فراوان کارتها و هدیههایی که از سراسر جهان فرستاده میشد، یک کامیون قرض بگیرد؛ از سوی مردمی که آرزو میکردند او زنده بماند.
دوستان و حتی غریبهها دست یاری دراز میکردند تا درمانهایی پیشنهاد دهند و پزشکانی معرفی کنند؛ همه امیدوار بودند که او بر این بیماری غلبه کند و در کنار ما بماند، تا راه ما را برای مدت طولانیتری روشن کند. او از این همه محبت و نگرانی عمیقاً متأثر شده بود، همانطور که ما نیز چنین بودیم.
تأثیری که او بر مردم گذاشته بود واقعاً زمانی بر ما آشکار شد که تابوتش را از کلیسا تا قبرش حمل میکردیم. با شگفتی به مردمی نگاه میکردیم که در کنار جاده ازدحام کرده بودند یا مانند نگهبانانی خاموش در میان تاکستانها ایستاده بودند؛ آشکارا اشک میریختند و به نشانه احترام سر فرود میآوردند. آن صحنه واقعاً شگفتانگیز بود. در روزها و هفتههای پس از مراسم خاکسپاریاش، همان اندوه را در چهره مردمی میدیدم که با وقار به سویم میآمدند تا تسلیت خود را ابراز کنند. فقدان او را در طنین صدایشان میشنیدم و خلأ تازهای را در چشمانشان میدیدم.
چهل سال از زمانی میگذشت که جهان برای نخستین بار با فیلم «تعطیلات رُمی» عاشق آدری هپبورن شده بود، و دههها از زمانی که او تقریباً از حرفه سینماییاش کناره گرفته بود گذشته بود. با این حال، او همچنان در دلها و ذهنهای میلیونها نفر به شکلی ماندگار باقی مانده بود؛ آنگونه که کمتر کسی توانسته است.
شاید یکی از دلایل آن، باور پرشور مادرم به قدرت عشق بود؛ عشقی که او با سخاوتی فراوان نثار دیگران میکرد. از آنجا که در کودکی به شکلی از آن محروم شده بود که باعث شده بود بترسد عشق هرگز پایدار نماند، در برخورد با تقریباً هر کسی که میدید نوعی جبران افراطی نشان میداد و آنان را با مهربانی و شفقت غرق میکرد. او به شیوه آرام و خاص خودش، در حالی که زندگیای دور از نورافکنها داشت و به اصول اخلاقی خود پایبند بود، بهتدریج در ذهن و ضمیر عمومی به عنوان نمادی از نیکی، شجاعت و نجابت جای گرفت. سپس، وقتی من و لوکا پس از آنکه او «از سر راه ما کنار رفت» خانه را ترک کردیم، نگاه سرشار از محبتش را به سوی کودکان دیگر معطوف کرد، با این باور که عشقش میتواند به آنان نیز کمک کند.
او به ما گفته بود: «زندگی من خیلی بیشتر از یک افسانه بوده است. لحظات تاریک زیادی وجود داشت، اما همیشه در انتهای تونل نوری بود.» با این حال، درنهایت همان خوشبینی ذاتی علیه او عمل کرد، وقتی کمکم فهمید که هر کاری هم که انجام دهد یا هرقدر هم عشق بورزد، کافی نخواهد بود. در یکی از کنفرانسهای مطبوعاتی با تلخی اعتراف کرد: «دارم آسیبپذیرتر، رنجیدهتر و خشمگینتر میشوم و درد را عمیقتر احساس میکنم.»
پیوند میان احساسات و دستگاه ایمنی بدن بهخوبی مستند شده است، و من عمیقاً باور دارم که واکنش بدن او به درد سوزان درونیاش درنهایت به تضعیف سیستم ایمنیاش انجامید. به نظر من تصادفی نیست که جیم گرنت ـ مدافع حقوق کودکان و چهره آیندهنگر و خستگیناپذیر یونیسف که خدمات بسیاری برای این سازمان انجام داد و ازجمله کسانی بود که در ابتدا مادرم را به همکاری با آن دعوت کرد ـ چند ماه پس از درگذشت مادرم به سرطان مبتلا شد و تقریباً درست دو سال پس از او از دنیا رفت.
زنی با مهربانترین قلب هرگز تصور نمیکرد کاری که برای یونیسف انجام میدهد چه بهایی از او خواهد گرفت. او رنجهای جنگ و «زمستان گرسنگی» را به عشق تبدیل کرده بود، اما در پنج سال پایانی زندگیاش این عشق دوباره به رنج بدل شد. با این حال، به شکلی عمیق احساس میکرد که مرگ پیش از موعدش نوعی تقارن و هماهنگی دارد. و همانگونه که خوب زندگی کرده بود، خوب هم از دنیا رفت. او آماده بود. حتی خودِ روند مرگ باعث میشد احساس کند به همه کودکانی که مرده یا در حال مرگ بودند نزدیکتر شده است. فصل پایانی زندگی او را دوباره به نقطه آغاز رساند؛ اما این بار به نوعی گرسنگی دیگر - گرسنگی روح برای انسانیت بیشتر و مهربانی عمیقتر. میراث او جاودانه است.
تقریباً سه دهه پس از آنکه ما را ترک کرد، چهره آدری هپبورن هنوز همهجا دیده میشود؛ یکی از شناختهشدهترین چهرهها در جهان. او هرگز واقعاً ما را ترک نکرده است و این تسلای بزرگی است. او یک افسانه است. او یک اسطوره است. او گواهی است بر اینکه نیکی وجود دارد. او الگویی برای همه ماست و - از همه بهتر - او مادر من است. دیدن او در همهجا به من یادآوری میکند که اگرچه دیگر در کنار ما نیست، اما در دلها و ذهنهای ما زنده است. او نوری در انتهای تونل ماست.
برگرفته از کتاب «آدری صمیمی: زندگینامه رسمی» نوشته شان هپبورن فرر و وندی هولدن، منتشرشده در ۷ آوریل ۲۰۲۶.
منبع: خبرآنلاین