تصاویر| ابرشرور که از خودِ ابرقهرمان محبوبتر شدند
حقیقت این است که ابرقهرمانها اغلب موجوداتی آرمانی و گاهی دستنیافتنی هستند، اما ویلنها از جنس رنج، عقده، شکست و واقعیتهای عریان جامعهاند. آنها آینهای هستند که نیمه تاریک وجود ما را نشان میدهند. در این مقاله، سفری به اعماق ذهن بهترین ابرشرورهای تاریخ خواهیم داشت؛ شخصیتهایی که در دنیای مارول و دیسی، مرزهای بین خوب و بد را جابهجا کردند و ثابت کردند که گاهی برای محبوب شدن، باید بدترین بود. با ما همراه باشید تا بفهمید چگونه این ۱۰ اسطوره شرارت، قهرمانان خود را در سایه قرار دادند.
همیشه به ما گفتهاند که در پایان داستان، قهرمان برنده میشود و عدالت برقرار میگردد. اما بیایید صادق باشیم؛ در بسیاری از شاهکارهای سینمایی، وقتی تیتراژ پایانی بالا میآید، آنچه در ذهن ما حک شده، نه لبخند پیروزمندانه قهرمان، بلکه دیالوگهای فیلسوفانه یا نگاه نافذ شخصیت منفی یا همان ابرشرور داستان است. چرا ما به سمت تاریکی کشیده میشویم؟ چه رازی در لبخندهای جوکر یا اراده آهنین تانوس نهفته است که باعث میشود آنها را به «پسر خوب» داستان ترجیح دهیم؟
حقیقت این است که ابرقهرمانها اغلب موجوداتی آرمانی و گاهی دستنیافتنی هستند، اما ویلنها از جنس رنج، عقده، شکست و واقعیتهای عریان جامعهاند. آنها آینهای هستند که نیمه تاریک وجود ما را نشان میدهند. در این مقاله، سفری به اعماق ذهن بهترین ابرشرورهای تاریخ خواهیم داشت؛ شخصیتهایی که در دنیای مارول و دیسی، مرزهای بین خوب و بد را جابهجا کردند و ثابت کردند که گاهی برای محبوب شدن، باید بدترین بود. با ما همراه باشید تا بفهمید چگونه این ۱۰ اسطوره شرارت، قهرمانان خود را در سایه قرار دادند.
۱. جوکر (هیث لجر) – آنارشیستی که نظم جهان را به چالش کشید

وقتی هیث لجر برای اولین بار در نقش جوکر ظاهر شد، هیچکس تصور نمیکرد که او قرار است تعریفی جدید از شرارت ارائه دهد. جوکرِ لجر، برخلاف نسخههای قبلی، به دنبال پول، قدرت یا انتقام شخصی نبود. او خود را «مامور آشوب» مینامید. محبوبیت او از همین نقطه آغاز میشود؛ جایی که او با منطقی ترسناک ثابت میکند که تمام ساختارهای تمدن بشری، از قانون گرفته تا اخلاق، تنها یک شوخی مضحک هستند که با اندکی فشار فرو میریزند. او نیهیلیسم (پوچگرایی) را به شکلی هنرمندانه و با کلماتی که هنوز در شبکههای اجتماعی دست به دست میشوند، به خورد مخاطب داد.
دلیل اصلی که مخاطبان جوکر را بیش از بتمنِ کریستین بیل دوست داشتند، صداقتِ بیرحمانه او بود. در حالی که بتمن درگیر کدهای اخلاقی دستوپاگیر بود، جوکر بدون هیچ نقابی (جز آن گریم آشفته)، حقیقتِ زشتِ شهر گاتهام را به رخ میکشید. بازی خیرهکننده لجر، میمیکهای صورت و آن خندههای عصبی، شخصیتی ساخت که ما نه تنها از او متنفر نشدیم، بلکه با هر بار شکست دادنش توسط بتمن، گویی بخشی از حقیقت را زیر آوار دفن کردیم. او ابرشروری بود که پیروزیاش نه در کشتن قهرمان، بلکه در فاسد کردن روح او معنا پیدا میکرد.
۲. تانوس – مصلح دیوانهای که از دنیای مارول فراتر رفت

تانوس بزرگترین دستاورد دنیای مارول در خلق یک شخصیت چندبعدی است. او بر خلاف اکثر اشرار که به دنبال نابودی هستند، خود را یک «نجاتدهنده» میدید. او با منطقی ریاضی به این نتیجه رسیده بود که منابع جهان محدود و جمعیت رو به رشد است و برای جلوگیری از انقراض کل هستی، نیمی از موجودات باید از بین بروند. این فلسفه خاکستری، تانوس را از یک ویلن کلیشهای به یک فیلسوف عملگرا تبدیل کرد. مخاطب در میان نبردهای حماسی، ناخودآگاه از خود میپرسید: «آیا تانوس واقعاً اشتباه میکند؟»
چیزی که محبوبیت تانوس را دوچندان کرد، «اراده» و «هزینهای» بود که او پرداخت. او برخلاف بسیاری از قهرمانان که شعار فداکاری میدهند، تنها چیزی که دوست داشت (دخترش گامورا) را برای رسیدن به هدفش فدا کرد. غم و اندوهی که در چشمان این غول بنفش دیده میشد، لایهای از ترحم و احترام را در دل مخاطب ایجاد کرد. او برخلاف انتقامجویان که گاهی درگیر منیتهای خود بودند، تا آخرین لحظه به هدف غاییاش وفادار ماند. تانوس به ما نشان داد که گاهی سختترین تصمیمها، قویترین ارادهها را میطلبد.
۳. اریک کیلمانگر – فریاد عدالتخواهی در کالبد یک یاغی

در فیلم پلنگ سیاه، اریک کیلمانگر با بازی مایکل بی. جردن، شخصیتی است که مرز بین ویلن و ضدقهرمان را محو میکند. او محصول سیستمی است که او را رها کرده بود. انگیزه او نه قدرتطلبی شخصی، بلکه آزادی میلیونها انسانی بود که در سراسر جهان تحت ستم بودند. محبوبیت او ریشه در واقعیتهای تاریخی و اجتماعی دنیای ما دارد. کیلمانگر حرفهایی میزد که در دنیای واقعی، میلیونها نفر با آن همزادپنداری میکردند؛ او از خشم فروخوردهای میگفت که ریشه در تبعیض داشت.
تضاد میان او و پلنگ سیاه (تچالا)، تضاد بین محافظهکاری و انقلاب بود. بسیاری از تماشاگران احساس میکردند که حق با کیلمانگر است و واکاندا با تکنولوژی پیشرفتهاش در قبال رنج سیاهپوستان جهان مسئول است. پایانبندی دراماتیک او و دیالوگ ماندگارش درباره ترجیح دادن مرگ به اسارت، او را در ذهنها ابدی کرد. او ویلنی بود که با شکست خوردنش، پیروز شد؛ چرا که باعث شد قهرمان داستان (تچالا) در نهایت راه او را (البته به شکلی صلحآمیزتر) ادامه دهد و درهای واکاندا را به روی جهان باز کند.
۴. لوکی – خدای شرارتی که دوست داشتنی ماند

لوکی در دنیای مارول سفری شگفتانگیز را از یک برادر حسود و کینهتوز به یک ناجی فداکار طی کرد. اما حتی در همان دوران شرارت مطلقش در فیلم «انتقامجویان»، محبوبیت او از ثور پیشی گرفته بود. دلیل این جذابیت، هوش سرشار، شوخطبعی گزنده و البته آسیبپذیری عمیق او بود. لوکی شخصیتی بود که مدام به دنبال تایید پدر و جایگاه واقعیاش میگشت. این حس «فرزندِ طرد شده»، او را برای بسیاری از مخاطبان که در زندگی واقعی با حس حقارت یا تنهایی دستوپنجه نرم میکنند، ملموس کرد.
تام هیدلستون با ظرافتی خاص، لوکی را به شخصیتی تبدیل کرد که هر چقدر هم خیانت میکرد، باز هم نمیشد از او متنفر بود. او نماد «شیطنت» است، نه لزوماً «خباثت مطلق». او مدام شکست میخورد، تحقیر میشد و دوباره با نقشهای جدید برمیگشت. این روحیه تسلیمناپذیر و توانایی او در بازی دادن همه، از او شخصیتی کاریزماتیک ساخت که در نهایت مارول را مجبور کرد به جای کشتن او، سریال اختصاصیاش را بسازد. لوکی به ما ثابت کرد که نقصهای یک شخصیت، بیشتر از کمالات او باعث محبوبیتش میشوند.
۵. بین (Bane) – صدایی که از قعر چاه برخاست

در قسمت پایانی سهگانه نولان، بین وظیفه دشواری داشت؛ پر کردن جای خالی جوکر. اما او به جای تقلید، مسیری کاملاً متفاوت را رفت. بین تجسم قدرت فیزیکی مطلق ترکیب شده با هوش استراتژیک بود. محبوبیت او در ابهت و آن صدای سحرآمیز (با بازی تام هاردی) نهفته بود که حتی از پشت ماسک هم لرزه بر تن مخاطب میانداخت. او برخلاف جوکر که به دنبال آشوب بیپایان بود، یک انقلابیِ نظامی بود که میخواست ساختارهای قدرت و ثروت را در گاتهام ریشهکن کند.
چیزی که بین را از یک غول بیابانی ساده متمایز میکرد، پیشزمینه داستانی او و ارتباطش با تالیا الغول بود. او مردی بود که در جهنمیترین زندان دنیا بزرگ شده بود و درد را با تمام وجود حس کرده بود. دیالوگ معروف او خطاب به بتمن («تو فقط با تاریکی سازگار شدی، اما من در آن متولد شدم») به خوبی نشان میدهد که چرا او برای مخاطب جذاب بود. بین نشاندهنده خشم طبقه فرودست علیه اشرافیت گاتهام بود و همین تم سیاسی-اجتماعی، او را به ویلنی تبدیل کرد که بسیاری از مخاطبان مخفیانه برای پیروزیاش در برابر بروس وینِ میلیاردر هورا میکشیدند.
۶. مگنیتو – محافظی که به سیم آخر زد

مگنیتو (اریک لِنشِر) یکی از عمیقترین شخصیتهای دنیای مردان ایکس است. محبوبیت او از این حقیقت ناشی میشود که او «شرور» به معنای سنتی نیست؛ او یک بازمانده است. کسی که وحشت هولوکاست را دیده و حالا نمیخواهد اجازه دهد همان بلا بر سر نژاد جهشیافتهها بیاید. تماشاگر با دیدن رنجهایی که اریک کشیده، به او حق میدهد که نسبت به بشریت بیاعتماد باشد. او ویلنی است که انگیزهاش عشق به همنوع و ترس از تکرار تاریخ است.
تقابل مگنیتو و چارلز اگزویر، یادآور تقابلهای بزرگ تاریخی در دنیای واقعی (مانند مالکم ایکس و مارتین لوتر کینگ) است. مگنیتو به جای امید بستن به همزیستی مسالمتآمیزی که همیشه به شکست میانجامد، قدرت را تنها راه بقا میداند. بازیهای درخشان ایان مککلن و مایکل فاسبندر باعث شد که مخاطب به جای قهرمانان جوان و گاهی لوسِ مدرسه اگزویر، به سمت این پیرمردِ خسته اما استوار کشیده شود. او مردی است که بارهای سنگینی را بر دوش میکشد و همین جدیت و وقار، او را به یکی از بهترین ویلنهای تاریخ تبدیل کرده است.
۷. گرین گابلین – کابوسی با دو چهره

نورمن آزبورن یا همان گرین گابلین، با بازی فراموشنشدنی ویلم دفو، یکی از وحشتناکترین دشمنان مرد عنکبوتی است. جذابیت او در اختلال شخصیت و تضاد درونیاش نهفته است. از یک طرف با دانشمندی خیرخواه و پدری نگران روبرو هستیم و از طرف دیگر با هیولایی بیرحم که لذتی سادیستی از رنج دیگران میبرد. این نبرد درونی بین نورمن و گابلین، لایهای از وحشت روانشناختی به فیلم اضافه میکند که تماشای آن به شدت اعتیادآور است.
دلیل محبوبیت گرین گابلین، به خصوص در بازگشتش در فیلم «راهی به خانه نیست»، این است که او مستقیماً اخلاقیات قهرمان را نشانه میرود. او به پیتر پارکر یادآوری میکند که قدرت بدون بیرحمی، ضعیف است. میمیکهای فوقالعاده ویلم دفو و خندههای شیطانی او، شخصیتی ساخته که همزمان هم میخواهید از او فرار کنید و هم نمیتوانید چشم از او بردارید. او ویلنی است که هیچ خط قرمزی ندارد و همین غیرقابلپیشبینی بودن، او را بسیار جذابتر از قهرمانهای قابلپیشبینی کرده است.
۸. اسکار – سلطانی در سایه ذکاوت

در دنیای انیمیشن، کمتر ویلنی به اندازه اسکار در «شیرشاه» توانسته تحسین مخاطبان را برانگیزد. اسکار نماد حسادت خانوادگی و عطش قدرت است، اما چیزی که او را محبوب میکند، هوش و زبان تند و تیز اوست. او در دنیایی که قدرت بدنی حرف اول را میزند، با تکیه بر ذکاوت و حیلهگریاش به پادشاهی میرسد. او یک شخصیت شکسپیری تمامعیار است که با صدای باوقار جرمی آیرونز، جذابیتی تاریک و اشرافی پیدا کرده است.
اسکار برخلاف موفاسا که شخصیتی سفید و بینقص دارد، با سایهها و نقصهای انسانی (یا حیوانی!) عجین شده است. آهنگ معروف او “Be Prepared” یکی از بهترین لحظات موزیکال تاریخ سینماست که در آن او با ارتشی از کفتارها، برنامهاش برای کودتا را شرح میدهد. مخاطبان (به خصوص بزرگسالان) اسکار را به خاطر واقعگرایی تلخ و طنز گزندهاش دوست دارند. او به ما نشان داد که همیشه قویترینها حکومت نمیکنند، بلکه کسانی که بهترین نقشه را دارند، تاج را بر سر میگذارند.
۹. هوملندر – آینه تمامنمای سقوط اخلاقی

هوملندر از سریال The Boys عجیبترین مورد در این لیست است. او ابرشروری است که شما از او متنفر هستید، اما ثانیهای نمیتوانید سریال را بدون او تصور کنید. او نسخه تاریک و وحشتناک سوپرمن است؛ موجودی با قدرت خداگونه اما با روانِ یک کودکِ آسیبدیده و توجهطلب. محبوبیت هوملندر در نقد تندی است که به فرهنگ شهرت، سیاست و شرکتهای بزرگ وارد میکند. او نشان میدهد که قدرت مطلق چگونه میتواند یک موجود را به هیولایی مهارناپذیر تبدیل کند.
آنتونی استار با بازی خیرهکننده خود، شخصیتی ساخته که در یک لحظه لبخند میزند و در لحظه بعد میتواند با نگاهش شما را ذوب کند. این تعلیق و استرس مدام، مخاطب را مسحور کرده است. هوملندر محبوب است چون او «واقعیترین» ابرانسانی است که تا به حال به تصویر کشیده شده؛ موجودی پر از عقده، حسادت و نیاز به دیده شدن. او قهرمان داستان را به حاشیه برده چون تمام اکشن و درام داستان حول محور جنون او میچرخد.
۱۰. دکتر اختاپوس – دانشمندی که در بازوان خویش اسیر شد

دکتر اوتو اکتاویوس یا همان داک آک، در فیلم «مرد عنکبوتی ۲»، استانداردی جدید برای ویلنهای تراژیک تعریف کرد. او نه به دنبال نابودی دنیا بود و نه انگیزههای پلید داشت؛ او دانشمندی بود که میخواست انرژی پاک را به بشریت هدیه دهد. اما یک حادثه و هوش مصنوعی بازوهای مکانیکیاش، او را به مسیری تاریک کشاند. محبوبیت داک آک در این است که ما در تمام مدت فیلم، برای مردی که زیر آن بازوهای آهنین پنهان شده، دلسوزی میکنیم.
ارتباط عمیق او با پیتر پارکر به عنوان یک الگو و استاد، نبرد نهایی آنها را به یک درام خانوادگی تبدیل میکند. آلفرد مولینا با بازی انسانی خود، نشان داد که شرارت گاهی نتیجه یک اشتباه و باری سنگین است که فرد توان حمل آن را ندارد. لحظه فداکاری نهایی او در پایان فیلم، او را در لیست محبوبترین شخصیتهای کمیکبوکی قرار داد. داک آک به ما یاد داد که حتی در تاریکترین لحظات، جوهره انسانی میتواند بر هیولای درون غلبه کند و همین رستگاری نهایی، او را در قلب هواداران مرد عنکبوتی جاودانه کرد.
نتیجهگیری: چرا ما عاشق «آدمبدها» هستیم؟
مرور این لیست ده تایی به خوبی نشان میدهد که چرا در سالهای اخیر، تمرکز سینما از قهرمانان بیباک به سمت شرورهای پیچیده تغییر کرده است. بهترین ویلنهای تاریخ کسانی هستند که جرئت داشتند سوالاتی را بپرسند که ما در زندگی روزمره از آنها فرار میکنیم. آنها نظم پوشالی را به چالش میکشند، از حقوق پایمال شده حرف میزنند و یا به سادگی، آینهای در برابر زشتیهای پنهان جامعه میگیرند.
محبوبیت شخصیتهایی مثل جوکر یا تانوس ثابت میکند که مخاطب امروز دیگر به دنبال نبرد ساده «سیاه و سفید» نیست؛ ما به دنبال درک خاکستریهای وجودمان هستیم. در دنیای مارول و دیسی، این ابرشرورها بودند که به قهرمانان معنا دادند. بدون جوکر، بتمن تنها یک میلیاردر با لباس مبدل بود و بدون تانوس، انتقامجویان دلیلی برای اتحاد واقعی نداشتند. در نهایت، شاید دلیل اینکه ما این شخصیتهای منفی را دوست داریم، این باشد که آنها برخلاف قهرمانها، مجبور نیستند «کامل» باشند. آنها اجازه دارند بشکنند، اشتباه کنند و خشمگین شوند؛ و در این نقصهای ترسناک، حقیقتی نهفته است که گاهی از هر عمل قهرمانانهای، انسانیتر و ملموستر به نظر میرسد.
منبع: گیمفا