اندیشه‌های فیلسوفی که خود را در آتشفشان انداخت

اندیشه‌های فیلسوفی که خود را در آتشفشان انداخت

امپدوکلس، که در نقطه تلاقی کیهان‌شناسی یونان باستان و زیست‌شناسی اولیه قرار می‌گیرد، بیشتر به‌خاطر پیشنهاد این ایده شناخته می‌شود که همه جهان از چهار «ریشه» تشکیل شده است. گفته می‌شود امپدوکلس تعمدا خود را در کوه اتنا انداخت تا الوهیت خود را ثابت کند و تنها یک صندل برنزی از او باقی ماند.

کد خبر : ۲۹۹۹۳۲
بازدید : ۵۶

فرادید| اگر به آغاز فلسفه غرب بازگردیم، به‌راحتی می‌توان دید که فیلسوفان پیشاسقراطی شیفته جهان به‌عنوان یک کل بودند. برخی نویسندگان حتی استدلال می‌کنند که فلسفه از همین شیفتگی پدید آمد، زیرا آنان همگی در تلاش بودند معنای جهان و علت بنیادین آن را بیابند.

به گزارش فرادید؛ فیلسوفانی مانند تالس ملطی، پیروانش آناکسیمنس و آناکسیماندروس، هراکلیتوس، فیثاغورس، لوکیپوس و دموکریتوس، همگی نظریه‌های متفاوتی درباره ماهیت و منشأ جهان ارائه کردند. با این حال، امپدوکلس، دانشمند چندبعدی اهل سیسیل، نقش‌های دانشمند، پیامبر، پزشک و فیلسوف را با هم ترکیب کرد. همین ویژگی او را در میان پیشاسقراطیان منحصربه‌فرد می‌کند.

زندگی امپدوکلس

امپدوکلس (حدود ۴۹۵–۴۳۵ پیش از میلاد) اهل آکراگاس (آگریجنتوی امروزی در سیسیل) بود. برخلاف دیگر فیلسوفان، او شخصیتی بسیار برون‌گرا داشت. مردی بود که دائماً در حال گفت‌وگو و سفر بود تا با افراد علاقه‌مند به فلسفه سخن بگوید. او خطیبی بسیار ماهر بود، به‌گونه‌ای که افسانه‌ها می‌گویند شنوندگانش هنگام سخنرانی کاملاً مبهوت می‌شدند، به‌ویژه زمانی که آموزش می‌داد. به همین دلیل، حتی می‌توان او را بنیان‌گذار علم بلاغت دانست، هرچند ارسطو بعدها روش‌شناسی آن را تدوین کرد.

او در خانواده‌ای ثروتمند، اشرافی و فرهنگی به دنیا آمد و به همین دلیل سبک زندگی اشرافی زمان خود را داشت. به‌سبب این جایگاه، در سیاست محلی نیز نقش داشت و در امور عمومی مشارکت می‌کرد و مردم او را به‌عنوان رهبر خود می‌شناختند. افسانه‌ها و روایت‌های بسیاری درباره زندگی او وجود دارد، اما جذاب‌ترین بخش آن مرگ افسانه‌ای اوست.

در پایان عمر، گفته می‌شود امپدوکلس برای اثبات الوهیت خود خود را در آتشفشان فعال کوه اتنا انداخت. طبق روایت، آتشفشان او را کاملاً بلعید، اما تنها یک صندل برنزی از او باقی ماند که بعدها توسط گدازه بیرون انداخته شد و فناپذیری او را آشکار کرد. هرچند این داستان بیشتر افسانه‌ای است تا تاریخی، اما نشان‌دهنده هاله‌ای از امر ماورایی است که همواره پیرامون او وجود داشته است.

متافیزیک

بر اساس دیدگاه امپدوکلس، هر چیز در جهان مادی از چهار ریشه طبیعی تشکیل شده است: زمین، هوا، آتش و آب. او برخلاف فیلسوفان پیش و پس از خود، این‌ها را «عنصر» نمی‌نامد، بلکه آن‌ها را مواد بنیادینی می‌داند که توانایی ذاتی برای پدید آوردن همه چیز را در کیهان دارند. این چهار ریشه ابدی و تغییرناپذیرند، در حالی که اشیایی که از آن‌ها تشکیل می‌شوند گذرا و متغیر هستند.

می‌توان دید که این دیدگاه در تضاد مستقیم با برخی جریان‌های فلسفی پیشین است. تاریخ‌نگاران فلسفه مانند جاناتان بارنز اشاره می‌کنند که فلسفه امپدوکلس در تقابل با هراکلیتوس و پارمنیدس قرار دارد. بارنز توضیح می‌دهد که این دیدگاه در برابر اندیشه هراکلیتوس درباره «پانتا رهی» (همه چیز در جریان است) قرار می‌گیرد، که بر اساس آن تنها چیز ثابت در جهان خودِ تغییر است. در مقابل، پارمنیدس معتقد بود که کثرت و تغییر توهم‌اند و تنها «یگانگی» واقعیت دارد. امپدوکلس میان این دو موضع قرار می‌گیرد و نظامی متفاوت ارائه می‌دهد.

کیهان‌شناسی

اکنون که با مفاهیم متافیزیکی او آشنا شدیم، باید دید این مفاهیم چگونه در نظام کیهانی او عمل می‌کنند. امپدوکلس زمین، هوا، آتش و آب را «ریشه‌ها» می‌نامد. در کنار این چهار ریشه، دو نیروی قدرتمند نیز وجود دارد: عشق (Philia) و نزاع (Neikos). این دو نیرو موتورهای دگرگونی کیهان هستند و ترکیب یا جدایی ریشه‌ها را هدایت می‌کنند و پدیده‌های گذرای جهان را پدید می‌آورند.

عشق باعث می‌شود چیزها به هم جذب شوند، متحد گردند و در نهایت یکی شوند. در مقابل، نزاع باعث می‌شود چیزها از هم دور شوند، یکدیگر را دفع کنند و در نهایت تجزیه و حتی نابود شوند. با این حال، امپدوکلس هیچ‌کدام را بر دیگری برتر نمی‌داند. عشق به معنای خیر و نزاع به معنای شر نیست؛ هر دو برای آفرینش جهان ضروری‌اند.

عشق و نزاع چگونه عمل می‌کنند؟

زمانی که یکی از این نیروها به اوج خود می‌رسد، زندگی غیرقابل‌تحمل می‌شود و از بین می‌رود. عشق تمایل دارد همه چیز را به هم نزدیک کند، اما در حالت افراطی، چنان وحدتی ایجاد می‌کند که دیگر هیچ تمایزی میان چیزها باقی نمی‌ماند و امکان تعامل از بین می‌رود. در مقابل، وقتی عشق تحت سلطه نزاع تضعیف می‌شود، این حالت فشرده گسترش می‌یابد و اشیا از هم جدا می‌شوند؛ در این لحظه ماده شکل می‌گیرد و موجودات متمایز پدید می‌آیند.

اما وقتی نزاع به اوج خود می‌رسد و عشق را کاملاً سرکوب می‌کند، همه چیز از هم جدا می‌شود، فرو می‌پاشد و در نهایت می‌میرد. همه چیز مرده باقی می‌ماند تا زمانی که دوباره عشق وارد عمل شود و نیروهای جذب را بازگرداند و شرایط حیات را دوباره ایجاد کند. عشق مانند آهن‌ربا همه عناصر را به هم جذب می‌کند و فاصله‌ها را کاهش می‌دهد و امکان تولد دوباره زندگی را فراهم می‌سازد.

اکنون تصویر روشن‌تری از دیدگاه امپدوکلس درباره آفرینش جهان و حیات داریم. می‌بینیم که هر دو اصل عشق و نزاع برای این فرایند ضروری‌اند و هرکدام نقش خاص خود را ایفا می‌کنند.

معرفت‌شناسی

پس از بررسی متافیزیک و کیهان‌شناسی او، باید به نظریه شناخت او بپردازیم. امپدوکلس در هسته معرفت‌شناسی خود تلاش می‌کند سازوکار فیزیولوژیکی ادراک و شناخت را توضیح دهد. این فرایندها در نظام فلسفی او بر این اصل استوارند که ما ریشه‌های کیهان را از طریق ریشه‌های متناظر درون خود درک می‌کنیم.

بر اساس دیدگاه او، ادراک از طریق جریان‌هایی از اشیای بیرونی شکل می‌گیرد که به منافذ دستگاه ادراکی انسان می‌رسند. این منافذ اندازه‌ها و شکل‌های متفاوتی دارند و تنها جریان‌هایی را می‌پذیرند که با آن‌ها هماهنگ باشند.

برای مثال، رنگ‌های روشن را از طریق منافذی که با جریان‌های آتشین سازگارند درک می‌کنیم، و رنگ‌های تیره را از طریق منافذی که با جریان‌های آبی سازگارند. همچنین بویایی از طریق منافذ مرتبط با تنفس در بینی و شنوایی از طریق منافذ موجود در گوش انجام می‌شود.

در نهایت، نظریه او بر قانون بنیادین «همان با همان» استوار است؛ یعنی ادراک تنها از طریق تعامل چیزهای مشابه ممکن است. امپدوکلس این اصل را در شناخت و حتی اخلاق نیز به کار می‌گیرد. ما عشق، ریشه‌ها و الوهیت را از طریق مشابهات درونی آن‌ها در خود درک می‌کنیم. این هماهنگی مکانیکی باعث می‌شود ورودی‌های حسی، اندیشه و احساس را شکل دهند و در نهایت امکان جذب امر الهی بیرونی توسط امر الهی درون انسان را فراهم کنند.

جزء الهی درون روح انسان مانند پلی میان انسان و «اسفایروس» عمل می‌کند؛ حالتی شبیه به خدا که در آن همه چیز در وحدت کامل و تحت سلطه عشق قرار دارد.

نقد ارسطو بر امپدوکلس

برخی متفکران، به‌ویژه ارسطو و شاگردش تئوفراستوس، با دیدگاه امپدوکلس موافق نبودند، خصوصاً در حوزه معرفت‌شناسی. تعارض اصلی میان او و مکتب مشائی در خلط توانایی‌های ذهنی است. ارسطو در کتاب «درباره نفس» استدلال می‌کند که نظام امپدوکلس ابتدایی است، زیرا میان «نوسیس» (تفکر عقلانی) و «آیستسیس» (ادراک حسی) تمایز قائل نمی‌شود.

از نظر ارسطو، اندیشیدن توانایی مستقل روح است که کلیات را درک می‌کند، در حالی که ادراک به جزئیات مربوط است. اما امپدوکلس هر دو را به تعامل فیزیکی «همان با همان» فرو می‌کاهد و در نتیجه جایگاه خاص عقل را از بین می‌برد. تئوفراستوس نیز در رساله «درباره حواس» این دیدگاه را بررسی کرده و ناهماهنگی‌های منطقی مفهوم منافذ و جریان‌ها را برجسته می‌کند. او می‌پرسد چگونه یک منفذ فیزیکی می‌تواند پیچیدگی اندیشه ذهنی را توضیح دهد؛ پرسشی که بعدها به برخی مباحث فلسفه ذهن مدرن نیز مرتبط شد.

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید