نقد و بررسی فصل دوم سریال Berlin؛ سارقان مشغول کارند!
«سرقت پول» (Money Heist) بدون شک پدیدهای جهانی بود. کمتر کسی گمان میکرد تیمی از سارقان اسپانیایی بتوانند نبض تماشاگران را در سراسر جهان در دست گیرند و سریالی با این ابعاد و گستردگی خلق کنند. موفقیت خیرهکنندهی این اثر، سازندگان را بر آن داشت تا به سراغ یکی از جذابترین و در عین حال بحثبرانگیزترین شخصیتهایش، یعنی برلین، رفته و اسپینآفی را با محوریت او روانهی بازار کنند.
آندرس د فونویوسا، ملقب به برلین، شخصیتی چندوجهی بود؛ شرارتی اغواگرانه، کاریزمایی نافذ و پیچیدگیهایی که نفرت و همدلی را به شکلی پارادوکسیکال در مخاطب برمیانگیخت. الکس پینا، خالق هر دو اثر، این شخصیت را اینگونه توصیف میکند: «یک فرد زنستیز، روانپریش، خودمحور، خودشیفته، بزهکار و متجاوز.» اما این تمام ماجرا نبود.
پدرو آلنسو با بازی درخشان خود، چنان به این شخصیت جان بخشید که برلین به یکی از نمادینترین کاراکترهای تلویزیون بدل شد. این جذابیتِ گرهخورده با شرارت بود که ایدهی ساخت سریال «برلین» را شکل داد؛ سریالی که تلاش دارد تا اندکی از جنبههای تاریک این شخصیت فاصله گرفته و بیشتر بر وجوه انسانی، رمانتیک و حتی تراژیک او نور بتاباند. حال، با انتشار فصل دوم این اسپینآف، انتظارها از این «برلین» دوچندان شده است.
فصل دوم «برلین» با عنوان اصلی Berlin and the Lady With an Ermine، ما را به قلب اسپانیا، شهر زیبای سویا میبرد. شهری که با معماری باشکوه و حال و هوای اندلس خود، بستری ایدهآل برای یک سرقت هنری به نظر میرسد. برلین و گروهش، بار دیگر نقشهای جسورانه را طراحی میکنند: سرقت تابلوی مشهور «بانویی با قاقم» اثر لئوناردو داوینچی. این اثر که در دوران خود یکی از شاهکارهای هنری محسوب میشد و در طول تاریخ دستخوش ماجراهای بسیاری بوده، اکنون هدف گروهی نوظهور قرار گرفته است. اما این سرقت به سادگیِ آنچه به نظر میرسد نیست.
برلین به زودی درمییابد که درگیر بازی پیچیدهای با یک دوک ثروتمند، مجموعهدار آثار هنری سرقتی و شبکهای از خیانتها و فریبها شده است. شخصیتهایی چون کاندلا، زنی عصبی و غیرقابلپیشبینی، دوک مالاگا با لذتگرایی افراطیاش، و ژنِوِوا دانته، دوشسی مرموز و باوقار، به این شبکه پیچیده افزوده میشوند و هر کدام نقشی در این بازی پرمخاطره ایفا میکنند. در این میان، «بانویی با قاقم» تنها یک تابلو نیست؛ بلکه کلیدی است برای گشودن رازهایی تاریک و افشای دسیسههایی که زندگی شخصیتها را به هم گره میزند.

در حالی که فصل اول «برلین» در پاریس، شهری با سابقهای طولانی در قصههای عاشقانه، رخ میداد و از این فضا برای پرداختن به جنبههای رمانتیک شخصیت برلین بهره میبرد، فصل دوم و لوکیشن سویا، آنگونه که باید، در خدمت داستان قرار نگرفته است. گویی جغرافیا و حال و هوای منحصر به فرد این شهر، تنها به عنوان یک پسزمینه بصری عمل کرده و تأثیر چندانی بر پیشبرد روایت یا عمقبخشی به شخصیتها نداشته است.
برخلاف آثار ماندگاری که شهر را به یکی از عناصر کلیدی داستان تبدیل میکنند و از ویژگیهای آن برای غنای قصه بهره میبرند، «برلین» در این زمینه کمکاری کرده و نتوانسته از پتانسیل بصری و فرهنگی سویا به درستی استفاده کند. این مسئله، یکی از نقاط ضعفی است که باعث میشود برخی روایتهای عاشقانه و اکشن سریال، در خلأ اتفاق بیفتند و فاقد آن گیرایی لازم باشند.

بزرگترین چالش «برلین» در مواجهه با میراث «سرقت پول» نهفته است. برای طرفداران پر و پا قرص آن سریال، بازگشت به دنیای برلین، نویدبخش هیجان و آشنایی است. اما «برلین» تا حد زیادی در تکرار فرمول موفق «سرقت پول» گرفتار شده است. تیمی از دزدان با روحیات متنوع، رهبری کاریزماتیک (پروفسور در «سرقت پول» و برلین در این اسپینآف)، نقشهای پیچیده برای سرقت (ضرابخانه ملی اسپانیا در مقابل گالری خصوصی شخصیت ثروتمندِ این فصل و همچنین نقاشی داوینچی)، و در هم تنیدگی عشق و تنشهای اکشن؛ همه و همه یادآور فرمول آشنای «سرقت پول» هستند.
این تکرار، اگرچه میتواند برای مخاطب سرگرمکننده باشد، اما فاقد خلاقیت و نوآوری لازم برای برجسته شدن به عنوان اثری مستقل است. سریال نه تنها چیز تازهای به شناخت ما از شخصیت برلین نمیافزاید، بلکه اغلب او را در موقعیتهایی مشابه با آنچه در «سرقت پول» دیده بودیم، قرار میدهد و از همان پسزمینههای آشنا تغذیه میکند.
این سریال که بیشتر در ژانر جنایی-معمایی و در دستهبندی سرقت قرار میگیرد، در مواقعی از مسیر اصلی خود منحرف شده و تمرکز را از ماجرای سرقت به روابط عاشقانه و مسائل اروتیک معطوف میکند. این چرخش، ضربهی قابل توجهی به انسجام داستانی اثر وارد میکند. چراکه این پسزمینههای عاشقانه، که اغلب خودِ قصهی اصلی و سرقت را به حاشیه میرانند، اغلب سطحی و بدون زمینهسازی مناسب به نظر میرسند و در نهایت نیز ناگهان به حال خود رها میشوند. حضور شخصیتهایی چون کامیل بیهدف و بیهوده است و کارکرد دراماتیک زیادی ندارد. حتی روند عاشق شدن خود برلین نیز، اگرچه تلاش دارد تا جنبههای انسانیتری از او را به نمایش بگذارد، اما از لحاظ شخصیتپردازی، حرف تازهای برای گفتن ندارد و به کلیشههای رایج بسنده میکند.

«برلین» با ۸ قسمت، ریتمی نسبتاً تند و پرشتاب دارد و داستان را با سرعت پیش میبرد. طرح داستانی، اگرچه بر پایهی سرقت آثار هنری بنا شده که پتانسیل دراماتیک بالایی دارد، اما در نهایت کلیشهای و تکراری است. با این حال، سریال موفق میشود تا با شروعی جذاب و چیدن معماهای داستانی، مخاطب را تا حد زیادی درگیر کند.
پایانبندی سریال، با رقم زدن یک برد نهایی برای شخصیتها و سپس روبرو کردن آنها با مرگ دراماتیک یکی از شخصیتهای سریال، تلاش دارد تا اوج هیجان را به نمایش بگذارد. اما این مرگ، بیش از آنکه تراژیک و تاثیرگذار باشد، به دلیل اغراقآمیز بودن، کمی از جدیت و باورپذیری سریال میکاهد و آن را به سمت ورطهی آبکی بودن سوق میدهد.
البته شیمی میان اعضای گروه سرقت به خوبی شکل گرفته و تعاملهای آنها طبیعی، پرانرژی و باورپذیر از کار درآمده است؛ همین ارتباط میان شخصیتها باعث میشود گروه فقط مجموعهای از سارقها نباشد، بلکه شبیه جمعی زنده و منسجم به نظر برسد که مخاطب میتواند با آنها همراه شود.
اما فیلمنامه و داستان فصل دوم «برلین» در عین جذابیتهایی که دارد، سطحی است؛ سازندگان به جای طراحی داستانی هوشمندانه و دقیق، به داستانی سطحی روی آوردهاند و گرهگشاییها را نیز به شانس و اتفاق واگذار کردهاند. گویی در سریال «برلین» با نسخهی تکراری، ضعیفتر و سطحیترِ سناریوی Money Heist روبهرو هستیم که از طرفی با عاشقانههایی سطحی و نه چندان جذاب و از سوی دیگر، با صحنههای اکشنِ کمتر و پیچشهای داستانیِ جذاب اما نه چندان هوشمندانه آمیخته شده.
در فصل دوم «برلین»، تمرکز روایت به شکلی محسوس از طرحهای پیچیدهی سرقت به سمت روابط احساسی و عاطفی میان شخصیتها متمایل شده است. این جابهجایی اولویت، باعث شده تا جسارت و خلاقیت لازم در پرداخت خود عمل سرقت، آنگونه که از اسپینآف «سرقت پول» انتظار میرود، دیده نشود. نقشهی سرقت تابلو «بانویی با قاقم»، به جای ایجاد تعلیق و غافلگیری، مسیری قابل پیشبینی را طی میکند و از پتانسیل دراماتیک خود به درستی بهره نمیبرد.
این رویکرد، سریال را در دام اغراق و عدم باورپذیری میاندازد. سادهانگاری در اجرای عملیات سرقت یک اثر هنری گرانقیمت، منطق روایی داستان را به چالش میکشد. نکتهی قابل تأمل دیگر، تصمیم ناگهانی گروه برای بازگرداندن برخی نقاشیهای دزدیده شده به موزههاست؛ از جمله آثاری چون «گلهای خشخاشِ» ونگوگ و «طوفان در دریای جلیلِ» رامبرانت (یا طوفان در دریای طبریه)، که در دنیای واقعی نیز دزدیدهشدهاند و همچنان جزو آثار هنریِ مسروقه و گمشده محسوب میشوند.
این اقدام، در تضاد آشکار با ماهیت شخصیتهای سارق قرار دارد و پرسشهایی جدی دربارهی منطق دراماتیک و شخصیتپردازی مطرح میکند: آیا این نشانهای از اخلاقمداریِ ناگهانیای است که با پیشفرضهای اولیهی سریال در تضاد است؟ یا اگر انگیزهشان عشق به هنر باشد، این رویکرد، سریال را به سمت اغراقی فزاینده و غیرواقعی سوق میدهد که باورپذیری آن را بیش از پیش خدشهدار میکند.

در میان این ایرادات، نباید از نقاط قوت سریال چشمپوشی کرد. جلوههای بصری، تدوین و فیلمبرداری «برلین» در سطح قابل قبولی قرار دارند و فضایی گیرا را برای داستان فراهم میکنند. شخصیت برلین، همچنان با همان کاریزما و جذابیت پیشین خود حضور دارد و بازی پدرو آلنسو، به شدت قوی و گیراست؛ او موفق میشود مخاطب را با اجرا و ایفای نقش خود میخکوب کند.
سایر بازیگران نیز عملکرد خوبی از خود نشان دادهاند و توانستهاند تا حد زیادی به باورپذیری شخصیتهایشان کمک کنند. نکتهی مهم دیگر این است که سریال «برلین» در سرگرم کردن مخاطب خود همچنان دست بالا را دارد و علیرغم تمام اشکالاتش، میتواند با معماهایی که طرح میکند و حتی عاشقانههای گاه ضعیف و پراکندهاش، تماشاگر را همراه کند؛ به طوری که نمیتوان حین تماشای سریال، لحظهای پلک زد و با برلین و گروهش همراه نشد!
اما در مورد تدوین؛ میتوان گفت که تدوین «برلین» نه تنها ضربان نبض قصه را در دست دارد، بلکه با هر برش، لایهای جدید به جذابیت بصری اثر میافزاید. ریتم تند سکانسهای سرقت و دزدی، در کنار لحظات عاشقانه و دراماتیک، با مهارتی مثالزدنی در هم تنیده شدهاند.
این دقت در چینش صحنهها، حس تعلیق را دوچندان کرده و تماشاگر را تا انتها میخکوب میکند. با این حال، در این فصل کمتر شاهد صحنههای اکشن درخشانی هستیم؛ سریال بیشتر بر روابط و شیمی بین کاراکترها تمرکز دارد، ولی با این وجود، تدوین در نوع خودش قوی است و به خوبی تماشاگر را در جریان ماجرا قرار میدهد.

در مجموع، فصل دوم «برلین»، تلاشی است برای تکرار موفقیت «سرقت پول» در قالبی جدید، اما تا حد زیادی در این امر ناکام مانده است. در حالی که سریال توانسته با حفظ جذابیت شخصیت برلین و استفاده از بازی درخشان پدرو آلنسو، مخاطب را سرگرم کند، اما در پرداختن به داستان، شخصیتپردازی و نوآوری، حرف چندانی برای گفتن ندارد. تکرار فرمول موفق گذشته، پلات و پیچشهای داستانیِ نه چندان دقیق و هوشمندانه، حاشیهای شدن عنصر سرقت به نفع روابط سطحی عاشقانه و پایانبندی اغراقآمیز و آبکی، از جمله چالشهایی هستند که «برلین» در فصل دوم با آنها دست و پنجه نرم میکند.
از سوی دیگر، «برلین»، از فیلمبرداری، تدوین و جلوههای بصری تماشایی و جذابی بهره برده است؛ سریال خوش رنگ و لعاب و سرگرمکننده است و مخاطب را علیرغم تمام ایراداتش، همراه میکند. این سریال برای طرفداران «سرقت پول» میتواند تجربهای آشنا و تا حدی لذتبخش باشد، اما برای کسانی که به دنبال داستانی نو و خلاقانه هستند، احتمالاً در بهترین حالت، اثری سرگرمکننده و تماشایی خواهد بود، نه سریالی ماندگار.
منبع: گیمفا