نقد فصل آخر سریال The Boys؛ راست افراطی یا چپِ وُوک؟

نقد فصل آخر سریال The Boys؛ راست افراطی یا چپِ وُوک؟

فصل چهارم «پسرها» با به قدرت رسیدن بیلی بوچر به عنوان رهبر جدید گروه و آماده شدن همه برای نبردی تمام عیار علیه وات در هاله‌ای از ابهام به پایان می‌رسد. فصل پنجم بلافاصله از همان لحظه آغاز می‌شود؛ جایی که اعضای پراکنده تیم باید بار دیگر دور هم جمع شوند، اما این بار با زخم‌هایی عمیق‌تر و اعتمادی که تا مرز فروپاشی پیش رفته است.

کد خبر : ۳۰۱۴۰۷
بازدید : ۰

شاید این رسمی است که فینال‌های سریال‌های محبوب مُهری باشد بر نابودی آن. فصل‌ها یکی به یکی نقد شدند و هرکس که صدایش می‌رسید، چه منتقد چه بیننده معمولی، با صدای رسا نقد خود را فریاد زد و تلاش کرد که The Boys به چنین عاقبتی دچار نشود. خود بنده در چند سال قبل که نقدی از این سریال نوشته بودم؛ به اضافه گویی، داستان‌های فرعی ضعیف و آن ووُک خانمان‌سوز اشاره کردم و در پایان نه تنها سریال ایراد‌های خود را رفع نکرد؛ بلکه با تمام قوا به سمت همان ایرادها حرکت کرد و سریالی که پتانسیل بسیاری داشت را درنهایت به ورطه نابودی کشاند. فصل آخر سریال The Boys بی‌شک ضعیف‌ترین، شنیع‌ترین و ضد سینمایی‌ترین فصل این سریال بود. پایانی تلخ بر سریالی که می‌توانست بیشتر از این‌ها باشد.

قبل از آغاز نقد سریال تاکید دارم که اگر شما عزیزان فصل آخر سریال را تماشا نکرده‌اید، اکیدا از خواندن ادامه نقد خودداری کنید چرا که برای نقد بهتر مجبور به اسپویل کردن کل داستان خواهم شد.

41

فصل چهارم «پسرها» با به قدرت رسیدن بیلی بوچر به عنوان رهبر جدید گروه و آماده شدن همه برای نبردی تمام عیار علیه وات در هاله‌ای از ابهام به پایان می‌رسد. فصل پنجم بلافاصله از همان لحظه آغاز می‌شود؛ جایی که اعضای پراکنده تیم باید بار دیگر دور هم جمع شوند، اما این بار با زخم‌هایی عمیق‌تر و اعتمادی که تا مرز فروپاشی پیش رفته است.

روایت فصل جدید بدون معطلی وارد تنش میان شخصیت‌ها می‌شود، تقابل میان انتقام شخصی و مسئولیت جمعی را به چالش می‌کشد، و بار دیگر ثابت می‌کند که در دنیای «پسرها» هیچ پیروزی بدون بهایی گزاف به دست نمی‌آید. اما برخلاف چندین فصل قبل که سریال با شور و اشتیاقی آغاز می‌شد، این‌بار و از همان لحظات ابتدایی مخاطب هیجانی را حس نمی‌کند! بازی‌ها، داستان و تقریبا همه‌چیز حالت تصنعی به خود گرفته‌اند. مخاطب دیگر همراه این گروه نیست. گویی این‌ها همان‌هایی نبودند که ما با آن‌ها همراه شدیم تا بر سلطه ابرقهرمانان شرور پایان دهیم.

سریال خط اصلی قصه را گم کرده است. گویی خودش هم نمی‌داند که می‌خواهد چه بگوید. هوملندر را بزرگ کرده‌اند و به راستی از او خدا ساخته‌اند و اکنون نمی‌توانند خدا را بُکشند. برای همین، دست به روند داستانی می‌زنند که خنده‌دار است. گویی همچون تبلیغ در خود سریال، فیلمنامه سریال را هوش مصنوعی نوشته است. همین‌قدر تصنعی و همین‌قدر بی‌حس.

بحران شخصیت‌ها در سریال جدی است. عملا شاهد تفاوت شخصیت در فصل‌های پایانی با ابتدایی هستیم، هوملندر فصل‌های اول کجا و هوملندر فصل‌های آخر کجا! تضاد شخصیتی کاملا در او مشهود است. انگار این دو، یک کاراکتر نیستند. هوملندر با آن افتضاح پایانی چگونه می‌تواند در ذهن ما به عنوان یک ابر قهرمان شرور کاریزما حک شود؟

42

استارلایت از بابت چهره، به کل شخص دیگری شده و ما در مدیوم سینما حق داریم که نقدی جدی به این موضوع داشته باشیم. از بابت شخصیت هم سعی بر آن داشته‌اند تا نامِ ابرقهرمان خوب را به نام او پیوند بزنند و این موضوع هم چیزی جز شکست نداشته است. او نه شخصیت جذابی دارد و نه ابرقهرمان مهمی است. هیویی که گویی استاد اخلاق در سریال شده بیش از حد شعاری است و در سکانس پایانی اخلاق‌مداری کانتی او چیزی جز رجزخوانی روشنفکرنمایی نیست. شخصیت بوچر در یک دور تکرار افتاده و دیگر آن چند جمله و حرکت وی چندان هم جذاب نیست و با این حال او تنها کاراکتر سریال است که حداقل افتضاح نیست.

من می‌توانم ساعت‌ها درباره همه کاراکترها و شخصیت‌های ضعیف شان بنویسم. اما همین کافیست که بدانید همین چند کاراکتر اصلی سریال چنین بد و ضعیف هستند، دیگر چه دلیلی دارد به سراغ کاراکترهای سایه رفته و آن‌ها را نقد کنیم؟ نویسندگان The Boys در بحث خلق کاراکتر اصلا جالب نیستند و همچنان فکر می‌کنم که با کمک هوش مصنوعی چنین مفتضحی رقم خورده است.

حال در مبحث سینمایی می‌شود ساعت‌ها درباره اینکه چرا فصل آخر The Boys شکست خورده است، بحث کرد. اما باور دارم که ریشه این شکست تاریخی نه در تکنیک سینما بلکه در فُرم و فلسفه آن است.

خیلی ساده مشهود است که تفکر پشت این سریال وُوک است. از صحنه‌های حال بهم زن جنسی گرفته تا حمله مستقیم به راست‌گرایی. هوملندر نماد راستگرایی است و استارلایت نماد چپِ مدرن که چیزی میان دموکرات‌های آمریکا و چپ‌های فرانسوی است. سریال، آزادی که راست‌گراها به ما پیشنهاد می‌دهند را نقد کرده و عملا راست را دیکتاتور خطاب می‌کند.

43

از سوی دیگر استارلایت نماد واقعی آزادی است. هوملندر در مقام راستگرا رسانه را در اختیار دارد و واقعیت را تحریف می‌کند. از سویی استارلایت در دیالوگ با برادرش می‌گوید که فضای مجازی شستشوی مغزی بر علیه همین چپ‌های مدرن است و سوال بسیار جالب در همین است، مگر خود سریال یک ابزار شستشو بر علیه راستگرایی نیست؟ سریال عملا به راستگرایی حمله کرده و تبلیغ چپ را می‌کند. آن هم چه چپی! چپی که دارد زور آخر خودش را می‌زند و هرچه پرت و پلاست به سمت مخاطب می‌فرستد و مخاطب دیگر این موارد را نمی‌پذیرد. مخاطب فریاد می‌زند دیگر بس است!

مثلا در دیالوگی هوملندر خطاب به رئیس جمهور می‌گوید، کنگره را منحل کن برای آزادی خوب است. این دیالوگِ شنیع هم ضد سینماست، هم ضد آزادی و هم توهین به شعور مخاطب. اگر چپ مدرن قرار است بر راست نقدی داشته باشد، می‌بایست از مسیر درست خود وارد شده و نقد را در چارچوب مناسب بیان کند؛ اما حاصل نقد آن‌ها چیست؟ ضد مرد، ضد خانواده، ضد تاریخ و حتی ضد زن. آن‌ها هم زن را برعلیه خود می‌کند و هم مرد را بر علیه خود و در آخر این دو را علیه یکدیگر و درنهایت علیه خانواده و علیه اخلاقیات.

دقیقا یکی از دلایل ضعیف بودنِ سریال صحنه‌های وُوک و صحنه‌های حال بهم زن جنسی است که داستان را از روند اصلی دور کرده‌اند. دیالوگ‌های شنیع و چهره‌هایی که انسانی نیستند. سریال تابوشکن نیست، سریال ضد سینماست. سریال ضد آزادی است. و همین فلسفه‌بافی پرت و پلا و همین استدلال‌های مسخره نه تنها سریال را نابود کرده است؛ بلکه اصلا نمی‌شود آن را تحمل کرد!

مسئله دیگر در همین پایان‌بندی سریال است که اصلا قابل قبول نیست. هوملندر می‌میرد، بوچر، فرانچی و … نیز به همین سرنوشت دچار می‌شوند. شخصیت‌هایی که مدت‌هاست در سریال حضور داشتند و کم یا زیاد، ما با آن‌ها اُنس گرفته بودیم. اما چقدر بی‌حس و چقدر مسخره این کاراکترها از سریال حذف می‌شوند! مرگ‌ آن‌ها اصلا حسی نمی‌دهد. گویی اصلا نمرده‌اند.

مثلا مرگ شخصیتِ فرانچی را در نظر بگیرید، چقدر صحنه از بابت سینمایی و فُرم ضعیف بود! چقدر هوملندر راحت مُرد! گویی از ابتدا می‌شود به راحتی او را نابود کرد! بوچر سال‌ها بر طبل شجاعت کوبید و در صحنه‌ای که حتی نتوانست سانتیمانتال باشد، مُرد. مرگ در سینما چیز مهمی است. مثلا مرگ ند استارک در سریال بازی تاج و تخت را به یاد آورید. او مُرد در همان ابتدا هم مُرد اما حس مرگ او تا پایان همراه قصه آمد. مخاطب نیم نگاهی به مرگ او داشت و شخصیت وی تا پایان حس می‌شد. یا مرگ راب استارک. حال مقایسه کنید با مرگ‌های سریال بویز. چقدر راحت و چقدر دم دستی همه رفتند و چقدر ساده و دم دستی این سریال به پایان رسید.

44

در نهایت، آنچه از فصل آخر «پسرها» به یاد می‌ماند نه یک پایان تأمل‌برانگیز، بلکه تأییدی بر تمام ناکارآمدی‌هایی است که فصل‌ها پیش رویمان انباشته شده بودند. سریالی که می‌توانست آینه‌ای تمام‌نما از زوال قهرمان‌پرستی در عصر رسانه باشد، تبدیل شد به همان چیزی که روزی نقدش می‌کرد: ایدئولوژی‌ای شعاری، سرشار از خودشیفتگی روشنفکرنما و بی‌اعتنایی به حس مخاطب.

هوملندر مُرد، اما نه با ضرب‌های دراماتیک، نه با فروپاشی تدریجی اسطوره‌اش، بلکه صرفاً چون فیلمنامه‌نویس دیگر نمی‌دانست با او چه کند. بوچر هم رفت، همان‌طور که فرانچی و دیگران رفتند؛ نه چون سرنوشتشان بود، بلکه چون صفحه‌ها داشت تمام می‌شد. «پسرها» در پایان نه نقدی بر چپ یا راست، که نقدی بر خودش شد: نمایشی از آنچه وقتی ایده بر قصه، شعار بر شخصیت‌پردازی، و خود برتربینی بر سینما غلبه می‌کند، پیش می‌آید.

شاید تلخ‌ترین طنز سریال این باشد که خودش تبدیل به همان «محتوای زود مصرف» شد که فصل‌ها علیه‌ش جنگید. و راستش، اگر سریالی نتواند حتی مرگ شخصیت‌های اصلی‌اش را برای مخاطب معنادار کند، دیگر دلیلی ندارد کسی برای پایانش سوگواری کند. این هشت قسمت تنها چند صحنه نبرد جذاب ابرقهرمانی داشت و تمام. دیگر هیچ.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید