نقد فیلم Normal؛ قهرمانی که شهر اشتباهی را نجات داد

نقد فیلم Normal؛ قهرمانی که شهر اشتباهی را نجات داد

این روزها دیگر دیدن باب اودنکرک ۶۳ ساله در حال مشت‌زنی و فرار از گلوله باران، اتفاق عجیبی نیست. از سال ۲۰۲۱ که «هیچ‌کس» (Nobody) اکران شد، ما پذیرفته‌ایم که این کمدین سابق می‌تواند به یک قهرمان اکشن بدل شود.

کد خبر : ۳۰۱۵۶۱
بازدید : ۴

گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا جلسه ارائه اولیه فیلم «نرمال» (Normal) اینطوری بوده که درک کولستاد، فیلمنامه‌نویسی که با «جان ویک» اسم‌ورسمی به هم زد، رو به تهیه‌کننده‌ها کرده و گفته: «تصور کنید باب اودنکرک (همان مرد آرام و بی‌آزاری که در «بهتره با سول تماس بگیری» و «بریکینگ بد» دیدیم) را بگذاریم در یک شهر کوچک یخ‌زده مینه‌سوتا، کلانترش کنیم، و بعد بفهمیم تمام اهالی شهر آدمکش‌هایی هستند که پول یاکوزا را در گاوصندوق بانک نگه می‌دارند.» احتمالاً تهیه‌کننده‌ها چشم‌هایشان گرد شده و گفته‌اند: «عاااالی!» و بعد بن ویتلی، کارگردانی که با «فهرست کشتار»، «برج مرتفع» و «بازی آزاد» نشان داده بلد است چطور خشونت را به رقصی تماشایی تبدیل کند، آمده و گفته: «من می‌سازمش.» و حالا نتیجه روی پرده است: فیلمی که ایده‌اش از خودش بهتر است؛ خیلی بهتر.

این روزها دیگر دیدن باب اودنکرک ۶۳ ساله در حال مشت‌زنی و فرار از گلوله باران، اتفاق عجیبی نیست. از سال ۲۰۲۱ که «هیچ‌کس» (Nobody) اکران شد، ما پذیرفته‌ایم که این کمدین سابق می‌تواند به یک قهرمان اکشن بدل شود.

خودم این را قبول دارم؛ حتی دوستش هم دارم. اودنکرک آن جنس بازیگر کمیابی است که می‌تواند همزمان آسیب‌پذیر و مرگبار به نظر برسد، انگار که یک حسابدار مالیاتی ناگهان تصمیم گرفته باشد انتقام خون برادرش را بگیرد. اما مشکل «نرمال» اودنکرک نیست. مشکل حتی بن ویتلی هم نیست، هرچند او هم بی‌تقصیر نیست. مشکل اصلی فقدان مطلق داستان است؛ فیلمی که فقط ۹۰ دقیقه زمان دارد، اما در همان زمان اندک هم برای پر کردن خودش تقلا می‌کند، و ۱۵ دقیقه مانده به پایان، نفسی که در سینه حبس کرده بودیم را با خمیازه رها می‌کنیم.

کلانتری که به شهر اشتباهی آمد

21_11zonاولیس ریچاردسون (با بازی اودنکرک) مردی است که از گذشته‌اش فرار می‌کند. حادثه‌ای تلخ در حین خدمت، او را از همسرش پنی جدا کرده، اما هنوز آنقدر دلش برایش تنگ می‌شود که پیام‌های صوتی بگذارد و از زندگی‌اش بگوید؛ پیام‌هایی که ظاهراً قرار است عمق عاطفی به شخصیت بدهند، اما بیشتر شبیه یادداشت‌های یک روانشناس تنبل است که می‌خواهد سریع پرونده بیمارش را ببندد.

اولیس یک مأموریت هشت‌هفته‌ای قبول کرده: کلانتر موقت شهر «نرمال» در مینه‌سوتا باشد، جایی نیمه‌متروکه که انگار تازه از دل یک کولاک دهه نودی بیرون آمده. شهر آنقدر کوچک است که همه همدیگر را می‌شناسند، همه در کار هم فضولی می‌کنند، و تنها جرایم موجود چند تخلف پارکینگ و بحث‌های بی‌اهمیت در فروشگاه ابزارفروشی است.

اما ای دل غافل! اهالی نرمال آنقدرها هم که به نظر می‌رسند معصوم نیستند. در واقع، آنها یک مشت تصویر کاریکاتوری از ساده‌لوح‌های غرب میانه هستند که زیر آن چهره‌های معصوم و کت‌های چرمی جیرجیرکنان، آدمکش‌هایی بالفطره‌اند که پول‌های کثیف یاکوزا را در گاوصندوق بانک شهر نگهداری می‌کنند تا از بحران اقتصادی جان سالم به در ببرند. مسئله اینجاست: اگر این آدم‌ها اینقدر خطرناک‌اند، چرا اولیس باید برایشان مهم باشد؟ و اگر اینقدر کاریکاتوری و مسخره‌اند، چرا باید از آنها بترسیم؟

فیلمنامه کولستاد و اودنکرک (که با هم داستان را طرح کرده‌اند) تلاش می‌کند از فیلم‌هایی مثل «فارگو» الهام بگیرد، همان خاکی‌بودن فروتنانه و شوخی‌های ریز و درشتی که از دل خشونت بیرون می‌زند. معاون مایک (بیلی مکللان) با آن کت چرمی جیرجیرش دقیقاً همانقدر احمق است که انتظار دارید؛ معاون بلین (رایان آلن) آنقدر متکبر و خودخواه است که از دقیقه اول می‌فهمید قرار است ضدقهرمان باشد؛ مری بث (مگان مکارتن) پیرزنی عصبی است که مغازه کاموا دارد و احتمالاً می‌تواند با یک میل بافتنی شما را بکشد؛ و یک مرد مشکوک نیز صاحب بی‌ادب فروشگاه ابزار است و دیوارهای رستوران شهر هم پر از تفنگ است. همه چیز برای یک کمدی سیاه فراهم است، اما هیچکدام از اینها عمیق‌تر از یک طرح اولیه روی دستمال کاغذی نیستند.

وقتی گلوله‌ها حرف می‌زنند، داستان سکوت می‌کند

22نقطه عطف فیلم زمانی است که دو سارق ناخواسته به نام‌های لوری (رینا جالی) و کیت (برندن فلچر) برای دزدی از بانک وارد شهر می‌شوند. این دو شخصیت آنقدر بی‌هدف و بی‌انگیزه نوشته شده‌اند که انگار خودشان هم نمی‌دانند در این فیلم چه می‌کنند.

آنها با خودشان یک سگ دارند، سگی که سه بار در طول فیلم مکث می‌کنند تا به ما بگویند حالش خوب است، نکند بیننده نگرانِ سرنوشت حیوانات آزرده شود. این سگ در واقع یک یادگار از نویسنده «جان ویک» است که می‌گوید: «یادتان نرود، من همانی هستم که فیلمی درباره انتقام یک آدمکش به خاطر کشتن سگش نوشتم!» اما اینجا سگ هیچ نقشی ندارد، جز اینکه به ما یادآوری کند کولستاد قبلاً چیزهای بهتری نوشته.

وقتی اولیس راز شهر را کشف می‌کند، ناگهان همه آن آدم‌های به‌ظاهر بی‌آزار تبدیل به جوخه مرگ می‌شوند و تصمیم می‌گیرند هم کلانتر جدید را بکشند و هم سارقان بانک را. اینجاست که ویتلی وارد زمین بازی خودش می‌شود: درگیری مسلحانه‌ای که در آن گلوله‌ها مثل برف از آسمان می‌بارند و خلاقیت در کشتار به اوج می‌رسد. اگر «بازی آزاد» (Free Fire) ویتلی را دیده باشید، می‌دانید که او در تبدیل خشونت به یک باله خونین استعداد دارد.

اینجا هم همین اتفاق می‌افتد: اولیس از هر شیئی که دم دستش باشد برای کشتن دشمنانش استفاده می‌کند، با جلوه‌های ویژه‌ای که عمداً اغراق‌شده و کمیک است. لحن فیلم دقیقاً شبیه همان دو فیلم «هیچ‌کس» است که اودنکرک قبلاً بازی کرده بود. انگار یکی در جلسه تولید گفته: همان «هیچ‌کس» را تصور کنید، فقط این بار در برف و با کلانتری که هنوز بوی تازه‌کاری می‌دهد.

اما نکته همینجاست: در «هیچ‌کس»، ما با شخصیت اصلی همراه می‌شدیم چون می‌فهمیدیم چرا او اینقدر خشن است. آن فیلم درخششی از آسیب‌پذیری زیر پوست خشونت داشت. «نرمال» اما فقط خشونت را نشان می‌دهد بدون اینکه بگوید چرا باید برایمان مهم باشد. وقتی اهالی شهر به اولیس خیانت می‌کنند، ما تازه داریم می‌فهمیم که اصلاً نباید از اول به آنها اعتماد می‌کردیم. اما فیلم آنقدر این آدم‌ها را «بانمک» و «عجیب» نشان داده که طرفداری از آنها هم منطقی نیست، و از آن طرف هم اولیس آنقدر کم‌حرف و مرموز است که نمی‌توانیم واقعاً با او همذات‌پنداری کنیم. نتیجه چیست؟ یک مشت آدم بد و یک قهرمان که هیچکدام ارزش عاطفی ندارند، در حال کشتن همدیگر.

پرده سوم: وقتی یاکوزا می‌آید و همه چیز را بدتر می‌کند

23اگر فکر می‌کنید همه اینها به اندازه کافی شلوغ است، صبر کنید تا برسیم به پرده سوم. یاکوزا از راه می‌رسد تا از محموله غیرقانونی‌اش سرکشی کند، و ناگهان اهالی شهر که تا پنج دقیقه پیش همدیگر را به رگبار بسته بودند، مجبور می‌شوند با هم همکاری کنند تا دشمن بزرگ‌تر را فریب دهند. اینجا همان جایی است که متوجه می‌شوید تمام آن درگیری مسلحانه قبلی اساساً بی‌فایده بوده. اصلاً چرا باید این همه آدم کشته می‌شدند اگر قرار بود همه دوباره با هم متحد شوند؟ اگر فقط یک نفر می‌نشست و با اولیس حرف می‌زد، شاید همه این فاجعه قابل اجتناب بود. اما خب، در این صورت فیلمی هم وجود نداشت.

در همین حین، یک خط داستانی فرعی هم درباره مرگ مشکوک کلانتر قبلی وجود دارد که دختر کهنه‌سربازش الکس (جس مکلئود) و زنی مرموز به نام مویرا (لینا هیدی) را درگیر می‌کند. حضور لینا هیدی در این فیلم یکی از آن معماهای بزرگ است: بازیگری با آن همه کاریزما و قدرت، در نقشی که به سختی چند دقیقه روی پرده است و هیچ تأثیری بر داستان اصلی ندارد. انگار که سر صحنه تصادفاً از آنجا رد شده و ویتلی گفته: «بیا جلو، یه کاری بکن!» هیدی تلاشش را می‌کند، اما فیلمنامه آنقدر بد است که حتی سرسی لنیستر هم نمی‌تواند نجاتش دهد.

و بعد به اولیس برمی‌گردیم، مردی که در تمام این مدت با غم از دست دادن همسرش دست‌وپنجه نرم می‌کند. این خط عاطفی می‌توانست قلب تپنده فیلم باشد، اما آنقدر کم‌حجم و پراکنده به آن پرداخته می‌شود که اصلاً فرصت نمی‌کند تأثیر بگذارد. ما پیام‌های صوتی اولیس را می‌شنویم، اما هرگز پنی را نمی‌بینیم، هرگز نمی‌فهمیم دقیقاً چه بلایی سرشان آمده، و هرگز آنقدر به اولیس نزدیک نمی‌شویم که دردش را حس کنیم. در عوض، فقط شاهد یک مرد خسته هستیم که از این طرف به آن طرف می‌رود و گاهی مشتی به صورت کسی می‌کوبد.

اودنکرک: قهرمانی که لیاقت بهتری داشت

24_بیایید صادق باشیم: باب اودنکرک شایسته بهتر از این است. او بازیگری است که می‌تواند همزمان شما را بخنداند و بگریاند. در «بهتره با سول تماس بگیری» نشان داد که چطور می‌شود یک شخصیت را از یک وکیل کلاهبردار بامزه به یک انسان تراژیک و پیچیده تبدیل کرد.

در «پست» اسپیلبرگ، درخششی آرام و متین داشت. در «خرس» (The Bear) نشان داد که چطور می‌شود در چند دقیقه حضور کوتاه، کل یک اپیزود را مال خود کرد. حتی در «هیچ‌کس»، که یک فیلم اکشن سرراست بود، آن ته‌مایه طنز و شکنندگی را به نقش تزریق کرد که فیلم را از کلیشه‌های ژانر جدا می‌کرد.

اما اینجا، اودنکرک در نقش اولیس، یک مرد توخالی است. ما می‌فهمیم که او گذشته‌ای دردناک دارد، اما فیلمنامه آنقدر در نشان دادن این گذشته خساست به خرج می‌دهد که انگار از ما می‌خواهند با یک طرح اولیه همذات‌پنداری کنیم. اودنکرک تمام تلاشش را می‌کند: نگاه‌های پرمعنی می‌اندازد، شانه‌هایش را خم می‌کند تا آسیب‌پذیری را نشان دهد، و در صحنه‌های اکشن هم بد نیست. اما وقتی فیلمنامه عمق نداشته باشد، بازیگر هرچقدر هم که خوب باشد، نمی‌تواند معجزه کند. اینجا اودنکرک شبیه موسیقیدانی ماهر است که از او خواسته‌اند یک ملودی تکراری را بی‌وقفه بنوازد.

و این غم‌انگیز است، چون همانطور که گفتم، من اودنکرک را در این جنس نقش‌ها دوست دارم. امیدوارم او همچنان به بازی در فیلم‌های اکشن ادامه دهد، اما به شرطی که فیلمنامه‌ها محکم‌تر باشند، شخصیت‌ها عمیق‌تر باشند، و داستان چیزی برای گفتن داشته باشد. «نرمال» اما فقط یک توقف کوتاه در مسیر اوست، یک ایستگاه بین‌راهی که بهتر بود از آن عبور می‌کرد.

ویتلی و کولستاد: وقتی استعدادها هدر می‌روند

25بن ویتلی کارگردانی است که همیشه بلد بوده تماشاگر را غافلگیر کند. از وحشت روان‌شناختی «فهرست کشتار» (Kill List) گرفته تا دیستوپیای عمودی «برج مرتفع» (High-Rise) و هرج‌ومرج مسلحانه «بازی آزاد»، او همیشه نشان داده که می‌داند چطور تنش را بسازد، فضا را ملموس کند، و خشونت را به هنر تبدیل کند. در «نرمال» هم ردپای او دیده می‌شود: برف‌های سفید و بی‌پایان، کادرهای بسته‌ای که حس خفگی می‌دهند، و البته چند سکانس اکشن که واقعاً خوب کارگردانی شده‌اند. اما همه اینها در خدمت داستانی است که ارزشش را ندارد. انگار که یک سرآشپز ماهر، بهترین ادویه‌ها را روی یک تکه نان بیات ریخته باشد.

درک کولستاد هم همینطور. او با «جان ویک» نشان داد که چطور می‌شود یک فیلم اکشن ساخت که هم سرگرم‌کننده باشد، هم شیک، و هم دارای دنیایی منحصربه‌فرد با قوانین خاص خودش. اما اینجا، انگار که فقط طرح اولیه‌اش را نوشته و بقیه را به حال خود رها کرده. شخصیت‌ها یک‌بعدی هستند، انگیزه‌ها مبهم‌اند، و منطق داستانی بارها و بارها قربانی ضرباهنگ و جلوه‌های ویژه می‌شود

نکته تأسف‌بار این است که «نرمال» می‌توانست یک فیلم واقعاً خوب باشد. ایده اولیه کلانتری که می‌فهمد شهری که از آن محافظت می‌کند پر از آدمکش است، ایده‌ای جذاب و پرپتانسیل است. می‌توانست یک وسترن مدرن باشد درباره اعتماد، خیانت، و مرز بین خیر و شر. می‌توانست یک کمدی سیاه باشد درباره دورویی جوامع کوچک. می‌توانست یک تریلر نفس‌گیر باشد که در آن قهرمان ما مجبور است با کسانی که بهشان اعتماد کرده بجنگد. اما در عوض، تبدیل شده به فیلمی که هیچکدام از اینها نیست، و در عین حال سعی می‌کند همه‌شان باشد. نتیجه آش شله‌قلمکاری است که هیچکس نمی‌تواند هضمش کند.

پایان‌بندی: نرمالی که غیرعادی است

26جمله‌ای از «پالپ فیکشن» هست که می‌گوید: «اینکه کاراکتر باشی دلیل نمی‌شه شخصیت داشته باشی.» این جمله در طول تماشای «نرمال» بارها به ذهنم خطور کرد. فیلم پر است از «کاراکتر»، آدم‌های عجیب و غریب، کت‌های چرمی جیرجیر، دیوارهای پر از تفنگ، پیرزن‌های کاموافروش، یاکوزا و سگ‌های بی‌هدف، اما هیچکدام «شخصیت» ندارند. هیچکدام آنقدر عمیق نیستند که برایشان اهمیت قائل شویم، یا ازشان بترسیم، یا حتی ازشان متنفر باشیم. آنها فقط عروسک‌هایی هستند که فیلمساز با آنها بازی می‌کند تا به دقیقه ۹۰ برسد.

آیا «نرمال» ارزش دیدن دارد؟ اگر طرفدار پروپاقرص باب اودنکرک هستید و می‌خواهید او را در هر نقشی ببینید، شاید. اگر عاشق خشونت خلاقانه و کارگردانی پرانرژی هستید، شاید بتوانید از چند سکانس اکشن لذت ببرید. اما اگر به دنبال یک فیلم کامل و راضی‌کننده هستید، بهتر است برگردید و «هیچ‌کس» را دوباره تماشا کنید، یا اگر وسترن مدرن می‌خواهید، «ویند ریور» یا «اگر خیابان بیل می‌توانست حرف بزند» را انتخاب کنید.

«نرمال» قرار بود یک فیلم متفاوت باشد، یک تریلر اکشن که هم بامزه است، هم خشن، هم هوشمند. اما در عوض، تبدیل شده به یکی از آن فیلم‌هایی که در همان سال اکران فراموش می‌شوند. شاید چند سال بعد کسی در پلتفرمی استریمینگ به آن برخورد کند، ۹۰ دقیقه تماشایش کند، و بعد بگوید: «بد نبود.» و این، برای فیلمی که با این همه استعداد ساخته شده، بدترین حکم ممکن است: «بد نبود.» یعنی آنقدر خوب نبود که به خاطر بسپاری، و آنقدر هم بد نبود که از آن متنفر باشی. فقط یک فیلم بود، در میان هزاران فیلم دیگر، که بی‌سروصدا آمد و بی‌سروصدا رفت. و این یعنی «نرمال» دقیقاً همان چیزی است که عنوانش می‌گوید: یک فیلم معمولی، از آدم‌هایی که ما از آنها توقع «غیرمعمولی» داریم.

27

نکات مثبت: باب اودنکرک حتی در بدترین فیلمنامه‌ها هم جذابیت ذاتی‌اش را حفظ می‌کند و به شخصیت اولیس عمقی می‌بخشد که در فیلمنامه وجود ندارد. صحنه‌های اکشن با خلاقیت بصری بالایی طراحی شده‌اند و خشونت اغراق‌شده آن‌ها می‌تواند لحظاتی سرگرم‌کننده خلق کند. کارگردانی بن ویتلی در خلق فضاهای سرد و خفه‌کننده شهر نرمال موفق است و حس انزوای غرب میانه را به خوبی منتقل می‌کند.

فیلم بسیار کوتاه و جمع‌وجور است (۹۰ دقیقه) و خوشبختانه بیش از حد لازم طول نمی‌کشد. ایده اولیه داستان، کلانتری که در شهر آدمکش‌ها گیر می‌افتد، واقعاً بکر و جذاب است، حتی اگر اجرایش ناامیدکننده باشد. موسیقی و طراحی صدا در برخی صحنه‌ها تنش خوبی ایجاد می‌کند.

نکات منفی: فیلمنامه به‌شدت ضعیف است: شخصیت‌ها تک‌بعدی هستند، انگیزه‌ها مبهم می‌مانند و داستان پس از ایده اولیه حرف زیادی برای گفتن ندارد. نوسانات لحنی آزاردهنده است؛ فیلم بین کمدی سیاه، تریلر جدی و اکشن اغراق‌شده سرگردان است و هیچکدام را به درستی اجرا نمی‌کند. شخصیت‌های فرعی کاملاً هدر رفته‌اند، از جمله لینا هیدی که حضورش بی‌تأثیر است و هنری وینکلر که به کلیشه‌ای کاریکاتوری تبدیل شده. خط عاطفی اولیس با همسرش آنقدر سطحی پرداخته می‌شود که نمی‌تواند همذات‌پنداری برانگیزد.

پرده سوم و ظهور ناگهانی یاکوزا کل منطق فیلم را زیر سؤال می‌برد و کل درگیری قبلی را بی‌معنا می‌کند. سارقان بانک (لوری و کیت) صرفاً ابزار داستانی هستند و پس از ایفای نقششان بدون هیچ نتیجه‌ای ناپدید می‌شوند. سگ، با وجود تمام تأکیدهای فیلم بر سلامت او، کاملاً اضافی است و فقط یک شیرینکاری تبلیغاتی به نظر می‌رسد. خط داستانی مرگ کلانتر قبلی ناتمام و آزاردهنده باقی می‌ماند. پایان‌بندی فیلم به شکلی تنظیم شده که انگار برای دنباله‌سازی التماس می‌کند، نه اینکه داستان خودش را کامل کند. در نهایت، «نرمال» فیلمی است که ارزش یک بار تماشا را دارد، اما حتی یک بار هم شاید زیادی باشد.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید