تصاویر| ۴۰ سال با پیکسار؛ کارخانه‌ای که به جای اسباب‌بازی، روح تولید می‌کرد

تصاویر| ۴۰ سال با پیکسار؛ کارخانه‌ای که به جای اسباب‌بازی، روح تولید می‌کرد

آن‌ها با «داستان اسباب‌بازی» انقلاب کردند و ثابت کردند کامپیوتر هم روح دارد. با «کمپانی هیولاها» نشان دادند خنده از جیغ قوی‌تر است. با «شگفت‌انگیزان» بحران میانسالی را در لفافه ابرقهرمانی پیچیدند. با «موش سرآشپز» به ما جرأت دادند رؤیاهای غیرممکن را بپذیریم. با «درون و بیرون» روان‌کاوی را به اتاق نشیمن بردند و با «کوکو» به ما یادآوری کردند که مرگِ واقعی، فراموش شدن است.

کد خبر : ۳۰۴۱۹۳
بازدید : ۱۳

چهلمین سالگرد تولد پیکسار است. یعنی چهل سال از زمانی که یک شرکت نوپای کامپیوتری جسارت کرد و به دنیا گفت می‌خواهد با ماشین، هنر خلق کند. و حالا ما اینجاییم، در سال ۲۰۲۶، در حالی که چند نسل با اشک‌ها و لبخندهای این استودیو بزرگ شده‌اند.

راستش را بخواهید، پیکسار دیگر فقط یک کمپانی انیمیشن‌سازی نیست؛ پیکسار حافظه احساسی مشترک میلیون‌ها انسان روی کره زمین است. بیایید صادق باشیم؛ چند بار در این چهل سال، وقتی تیتراژ پایانی یک اثر پیکسار شروع شد، با شرمندگی اشک‌هایتان را پاک کردید و زیرچشمی اطراف را پاییدید که کسی متوجه نشود یک انیمیشن شما را به هم ریخته است؟

از تنهایی وال-ای روی زمینِ متروک گرفته تا دست‌دادن اسباب‌بازی‌ها در آستانه کوره زباله‌سوز، از چهار دقیقه جادویی زندگی کارل و الی در «بالا» تا خداحافظی با بینگ‌بانگ در پرتگاه فراموشی… پیکسار طی این چهار دهه، استاد مسلمِ شکستنِ قلب مردان و زنان بالغ بوده است.

31

آن‌ها با «داستان اسباب‌بازی» انقلاب کردند و ثابت کردند کامپیوتر هم روح دارد. با «کمپانی هیولاها» نشان دادند خنده از جیغ قوی‌تر است. با «شگفت‌انگیزان» بحران میانسالی را در لفافه ابرقهرمانی پیچیدند. با «موش سرآشپز» به ما جرأت دادند رؤیاهای غیرممکن را بپذیریم. با «درون و بیرون» روان‌کاوی را به اتاق نشیمن بردند و با «کوکو» به ما یادآوری کردند که مرگِ واقعی، فراموش شدن است.

چهلمین سالگرد پیکسار بهانه‌ای است برای شیرجه‌زدن در عمق کارخانه رؤیاسازی که به جای پلاستیک و فلز، مفاهیمی مثل فقدان، عشق، بلوغ و هویت را پردازش می‌کند. در این پرونده ویژه، از تکنولوژی و هنر گرفته تا روان‌شناسی و موسیقی، زیر پوست مشهورترین انیمیشن‌های تاریخ می‌رویم تا بفهمیم چطور یک چراغ مطالعه جهنده (لوکسو جونیور) توانست تبدیل به نماد یک امپراتوری احساسی شود.

برای گیمرهایی که می‌دانند بهترین بازی‌های روایی مثل «آخرین بازمانده از ما» چطور اشک ما را درمی‌آورند، وقتش رسیده ریشه این جادوی روایی را در جایی پیدا کنیم که همه چیز از آنجا شروع شد: یک لوگوی کوتاه، یک توپ ساحلی و چراغی که با شوق بالا و پایین می‌پرد. خوش آمدید به جشن چهلمین سال پیکسار؛ دستمال‌کاغذی‌تان را آماده کنید.

ما درد دیگران را واقعاً حس می‌کنیم

32

کافی است صحنه‌ای از غم یک شخصیت انیمیشنی را ببینید: مثلاً «وال-ای» در وال-ای، تنها ربات کوچکی که با چشمانی معصوم در جست‌وجوی عشق، زباله‌های زمین را زیرورو می‌کند، یا کارل فردریکسن در «بالا» که عکس همسرش الی را در آغوش می‌گیرد. چیزی درون ما تیر می‌کشد. دلیلش ساده است: مغز ما فرق چندانی بین درد واقعی و دردِ تصویرشده قائل نیست.

دانشمندان عصب‌شناس این پدیده را با «نورون‌های آینه‌ای» توضیح می‌دهند. وقتی حرکت یا احساسی را در دیگری مشاهده می‌کنیم، همان نواحی مغزی فعال می‌شوند که گویی خودمان آن را تجربه می‌کنیم. این سازوکار کهن تکاملی به نیاکان ما کمک می‌کرد تا از اشتباهات یکدیگر درس بگیرند و خطر را پیش از وقوع حس کنند.

حالا پیکسار با سوءاستفاده هوشمندانه از همین سیستم، ما را به بازی می‌گیرد. آن‌ها شخصیت‌هایی با چشمان درشت، ابروهای پرتحرک و میمیک اغراق‌آمیز خلق می‌کنند. این هیپرتروفی چهره، سیگنال‌های عاطفی را بدون هیچ پارازیتی به مغز ما مخابره می‌کند. درست برخلاف چهره‌های واقعی که ممکن است پیچیدگی‌ها و ریزه‌کاری‌های اضافی داشته باشند، حالات صورت شخصیت‌های پیکسار خالص و غلیظ است: غم، ترس، شادی، عشق، همه شفاف و بی‌غل‌وغش. نتیجه این است که ما دردشان را بی‌واسطه‌تر از درد یک انسان واقعی حس می‌کنیم.

برای نمونه، به «داستان اسباب‌بازی ۲» فکر کنید؛ جایی که جسی، عروسک گاوچران، ترانه «When She Loved Me» را می‌شنود و به یاد می‌آورد چطور دخترک صاحبش او را رها کرد. چشم‌های پلاستیکی او مملو از اندوه است، حرکات آهسته و سکوت میان نت‌ها، ما را به قلب ماجرا پرتاب می‌کند. مخاطب بزرگسال در آن لحظه نه فقط جسی، که تمام رها‌شدگی‌های زندگی خود را به خاطر می‌آورد؛ نورون‌های آینه‌ای بی‌رحمانه و صادقانه کار خود را می‌کنند.

بسته‌بندی کودکانه، محتوای عمیقاً بزرگسالانه

33

پیکسار هیچ‌وقت برای کودکان فیلم نساخته؛ این جسورانه‌ترین حقیقتی است که می‌توان درباره این استودیو گفت. «بالا» که با صحنه معروف چهار دقیقه‌ای آغاز می‌شود، یک دوره کامل از زندگی را روایت می‌کند: از عشق آتشین کارل و الی در جوانی، تا نازایی، پیری و مرگ. این چهار دقیقه، بدون حتی یک دیالوگ، سیر تکوین امید، فقدان و تنهایی را نشان می‌دهد. یک کودک شاید فقط یک داستان عاشقانه ساده ببیند، اما بزرگسال در همان ابتدا غرق در سوگ می‌شود. چرا؟ چون ما حافظه احساسی داریم. ما تجربه از دست دادن یا ترس از آن را در زندگی واقعی لمس کرده‌ایم.

«درون و بیرون» (Inside Out) هم همین طور. تمام فیلم درباره حق‌دادن به غم است. این ایده که گاهی باید اجازه داد غم وجود داشته باشد تا التیام بیاید، مفهومی به‌شدت فلسفی و بزرگسالانه است. کودک شاید ماجراجویی رنگارنگ احساسات را دنبال کند، اما والدین همراه او دارند روان‌درمانی می‌شوند. سکانسی که «بینگ‌بانگ»، دوست خیالی رایلی، در گودال فراموشی محو می‌شود، یکی از هولناک‌ترین لحظات تاریخ انیمیشن است. آنجا بزرگسالان نه برای یک فیل صورتی پشمالو، که برای کودکیِ ازدست‌رفته خود، برای رؤیاها، دوستان خیالی و آرزوهایی که در مسیر بزرگ‌شدن جا گذاشته‌اند، زار می‌زنند.

«روح» (Soul) از مرگ و معنای زندگی می‌گوید. «کوکو» درباره فراموشی نهایی و مرگ دوم است. «شگفت‌انگیزان» درباره بحران میانسالی و افسردگی نقاب‌دار در زندگی مدرن. پیکسار فلسفه، روان‌کاوی و هستی‌شناسی را در لفافه‌ای از رنگ و شوخی می‌پیچد و به خوردمان می‌دهد. به قول یکی از منتقدان، پیکسار در لباس یک دلقک شاد، عمیق‌ترین ترس‌های بشر را در گوشمان زمزمه می‌کند. این تضاد میان فرم کودکانه و محتوای عمیق، نوعی شوک عاطفی ایجاد می‌کند: انتظار یک سرگرمی ساده را داریم، ولی ناگهان با آیینه‌ای تمام‌قد از زندگی خود روبه‌رو می‌شویم.

غم در مکانی امن: چرا در سینما فرو می‌ریزیم؟

34

جالب است که گریه در سینما با گریه در زندگی روزمره تفاوت کیفی دارد. ما اغلب در مواجهه با مشکلات واقعی، دیوارهای دفاعی محکمی دور خود می‌کشیم. دردِ از دست دادن عزیز، شکست عشقی یا ناامیدی شغلی ممکن است ما را به هم بریزد، اما همیشه بخشی از ذهن در حال مدیریت اوضاع است. در سینما اما این نگهبان ذهنی مرخصی گرفته. ما می‌دانیم قصه‌ای خیالی را تماشا می‌کنیم و همین آگاهی به ما مجوز می‌دهد تا بدون عواقب، کاملاً فرو بریزیم.

پیکسار با استادی هرچه تمام‌تر از این حریم امن بهره می‌برد. وقتی در «داستان اسباب‌بازی ۳» وودی، بازلایت‌یر و بقیه اسباب‌بازی‌ها در آستانه نابودی در کوره زباله‌سوز، دست در دست هم می‌دهند و سکوت می‌کنند، تماشاگر بزرگسال با تمام وجود مفهوم تسلیم و پذیرش مرگ را لمس می‌کند. یک کودک آن صحنه را یک فرار پرهیجان می‌بیند؛ ولی بزرگسالان صحنه وداع با زندگی را. این لحظه به قدری قدرتمند است که گاهی در سالن سینما صدای هق‌هق جمع بلند می‌شود. اشک‌ها در آن تاریکی، دیگر برای شخصیت‌ها نیست؛ اشک‌ها برای مرگ والدین، تمام‌شدن یک رابطه، یا حتی مرگ قریب‌الوقوع خودمان است. همه این ترس‌ها که در حالت عادی واپس‌زده می‌شوند، در پناه داستان اسباب‌بازی‌ها مجال بروز می‌یابند.

این پدیده را در روان‌شناسی «کاتارسیس» (تطهیر عاطفی) می‌نامند. ارسطو معتقد بود تراژدی با برانگیختن ترس و شفقت، روح را از این هیجانات پاک می‌کند. پیکسار با انیمیشن همان کاری را می‌کند که تراژدی‌های یونان باستان با تماشاگران خود می‌کردند. تفاوت اینجاست که آن تراژدی‌ها برای نخبگان بود و این یکی در قالب یک محصول خانوادگی، همگانی شده است. ما گریه می‌کنیم، سبک می‌شویم و از سالن بیرون می‌آییم، انگار که روان‌کاوی کرده باشیم.

موسیقی‌ای که پیش از ذهن، قلب را نشانه می‌گیرد

35

نمی‌شود از معجزه پیکسار گفت و از قدرت موسیقی آن غافل ماند. تصور کنید صحنه شروع «بالا» را بدون تم «Married Life» ساخته مایکل جاکینو. ملودی ساده و دل‌نشینی که از والس عاشقانه کارل و الی آغاز می‌شود، سپس با ورود غم، مینور می‌شود، اما همان نت‌ها حفظ می‌شوند. این موسیقی همچون قلابی احساسی عمل می‌کند: هر بار که این ملودی (حتی به صورت کمرنگ) در طول فیلم بازمی‌گردد، بی‌آنکه تحلیلش کنیم، غده‌های اشک ما متورم می‌شود.

مغز ما صداها را از مسیر تالاموس به آمیگدال (مرکز هیجانات) سریع‌تر از مسیر پردازش منطقی می‌فرستد. بنابراین موسیقی، احساس را زودتر از فکر بیدار می‌کند. پیکسار این را خوب می‌داند. در «داستان اسباب‌بازی»، رندی نیومن با آهنگ «You’ve Got a Friend in Me» حسی از نوستالژی و وفاداری می‌سازد که حتی اگر بیست سال بعد هم بشنوید، ناگهان خودتان را در اتاق کودکی‌تان حس می‌کنید. یا در «درون و بیرون»، تم پیانوی غمگینانه «Bundle of Joy» که در واقع موسیقی خاطره شاد رایلی از کودکی است، به شکل دردناکی تلخ می‌شود وقتی می‌فهمیم آن شادی از دست رفته است. موسیقی در آثار پیکسار، دستکاری هیجانی نیست، بلکه حافظه‌ای جمعی می‌سازد که ما را به متن تداعی‌های شخصی‌مان متصل می‌کند.

برای یک مخاطب ایرانی که با خاطرات نوستالژیک موسیقی فیلم‌های کودکی خود (مثلاً کارتون‌های دهه شصت و هفتاد) پیوند عمیقی دارد، این شگرد پیکسار به شدت آشنا و مؤثر است. همان حسی را که با شنیدن تیتراژ «مدرسه موش‌ها» یا «مهاجران» پیدا می‌کنیم، غرب با آثار پیکسار تجربه می‌کند. به همین دلیل است که موسیقی متن این انیمیشن‌ها جدا از تصویر هم اشک‌آور است.

اشک‌هایی که سال‌ها منتظر ریختن بودند

36

بسیاری از ما اولین بار انیمیشن‌های پیکسار را در کودکی دیده‌ایم و اکنون در بزرگسالی دوباره به سراغشان می‌رویم. فیلم همان است، دیالوگ‌ها همان، رنگ‌ها همان، اما ما دیگر آن آدم قبلی نیستیم. پدیده «تأخیر در ادراک عاطفی» اینجا رخ می‌دهد. بچه که بودیم، وودی را یک کابوی بامزه می‌دیدیم که با باز لایت‌یر رقابت می‌کند. امروز اما وودی را می‌فهمیم: رهبری که دارد جایگاهش را از دست می‌دهد، با اضطراب طردشدگی دست‌وپنجه نرم می‌کند و از بی‌وفایی می‌ترسد. این دقیقاً همان چیزی است که بسیاری از ما در محیط کار، در روابط عاطفی یا حتی در شبکه‌های اجتماعی تجربه می‌کنیم.

وقتی «داستان اسباب‌بازی ۴» را می‌بینیم که در آن وودی میان وفاداری به کودک و یافتن هدف شخصی‌اش مردد است، در واقع به بحران هویت میانسالی نگاه می‌کنیم. آن بچه هفت‌ساله‌ای که روزی با خنده و هیجان، ماجراهای اسباب‌بازی‌ها را دنبال می‌کرد، حالا سی‌ساله‌ای شده که با اضطراب بی‌هدفی و تنهایی دست‌به‌گریبان است. او برای وودی اشک می‌ریزد، اما در واقع برای خودش.

پیکسار با هوشمندی تمام، شخصیت‌هایی چندلایه می‌سازد که با رشد مخاطب، معانی تازه‌ای آشکار می‌کنند. «در جست‌وجوی نمو» برای یک کودک، داستان ماجراجویی یک ماهی بامزه است، اما برای پدری که ترس از دست دادن فرزند را می‌شناسد، فیلم به یک کابوس و در عین حال مرهم تبدیل می‌شود. اقیانوسِ بیکران، نماد جهانی ناامن و پرخطر می‌شود و سفر مارلین، نماینده اضطراب والدینی که می‌خواهد فرزندش را در حباب امن نگه دارد، ولی باید رهایش کند. پدر ایرانی که در این سال‌ها دغدغه مهاجرت یا ماندن، آینده شغلی و ازدواج فرزندش را دارد، با تمام وجود با مارلین همذات‌پنداری می‌کند. این همذات‌پنداری میان یک دلقک‌ماهی و یک انسان، یعنی پیکسار کار خود را به بهترین شکل انجام داده است.

هنر دست‌کاری احساسات یا صداقت عاطفی؟

37

گاهی این انتقاد مطرح می‌شود که پیکسار اشک مخاطب را با ترفندهای حساب‌شده می‌گیرد؛ نوعی مهندسی احساسات که از پیش طراحی شده. اما حقیقت این است که دست‌کاری زمانی رخ می‌دهد که اثر، فاقد حقیقت درونی باشد و تنها با اهرم‌های سطحی مانند موسیقی غمگین یا نورپردازی خاص، مخاطب را بفشارد. پیکسار اما حقیقت را انتخاب می‌کند: مرگ وجود دارد، شکست وجود دارد، فراق و تنهایی واقعی‌اند. این استودیو به جای پنهان‌کردن این واقعیت‌ها پشت پرده فانتزی، آن‌ها را در مرکز روایت می‌نشاند و بعد می‌گوید: «ببین، سخت است، اما تنها نیستی. حتی یک ربات زباله‌جمع‌کن هم می‌تواند عشق را پیدا کند، حتی یک موش آشپز هم می‌تواند رؤیایش را زندگی کند.»

برای مخاطب گیمفایی که با دنیای بازی‌های ویدیویی و داستان‌های تعاملی آشناست، این رویکرد بسیار آشناست. درست مانند یک بازی روایی عمیق مثل «آخرین بازمانده از ما» (The Last of Us) که در آن به واسطه تعامل، غم و فقدان را با پوست و گوشت حس می‌کنیم، پیکسار هم با شیوه روایی خود، مخاطب را به شریک عاطفی ماجرا بدل می‌کند. فرقش این است که پیکسار این کار را برای همه، از کودک سه‌ساله تا پدربزرگ هفتادساله، ممکن می‌سازد. زبانی جهانی و نافذ که دل را نشانه می‌رود.

نتیجه: چرا همیشه برمی‌گردیم به آغوش پیکسار؟

38

پیکسار با عرضه مجموعه‌ای از آینه‌ها، ما را به تماشای خودمان دعوت می‌کند. آینه اول، چهره یک موجود کارتونی بامزه را نشان می‌دهد که لبخند می‌زنیم. اما ناگهان آینه عمیق‌تر می‌شود و تصویرِ تنهایی‌ها، باخت‌ها و سوگ‌های حل‌نشده ما را بازمی‌تاباند. ما نه به خاطر انیمیشن، که به خاطر خویشتنِ خویش گریه می‌کنیم. گریه‌ای که شاید سال‌ها در گلو گیر کرده بود، حالا در تاریکی سالن یا زیر نور صفحه نمایش، مجالی برای رهایی پیدا می‌کند.

دفعه بعد که بغض کردید، شانه‌هایتان لرزید و دستمال کاغذی را برداشتید، به خودتان یادآوری کنید: این فقط یک انیمیشن نیست. این روان‌کاوی رایگان و بی‌خطری است که پیکسار برایمان تدارک دیده. استودیویی که با احترام به مخاطب، هوش و دل او را هم‌زمان نشانه می‌گیرد و به ما اجازه می‌دهد در جهانی امن، شکننده‌ترین نسخه خودمان باشیم. و این شاید بزرگ‌ترین دستاورد هنر در عصر دیجیتال باشد: اینکه به انسان یادآوری کند هنوز هم می‌تواند احساس کند، هنوز هم زنده است.

پس بار دیگر که سراغ «بالا»، «وال-ای»، «کوکو» یا «درون و بیرون» رفتید و چشمانتان خیس شد، خجالت نکشید. شما تنها نیستید؛ میلیون‌ها آدم بزرگ دور دنیا هم‌اکنون با همان صحنه‌ها گریه می‌کنند. این قدرت پیکسار است: جادوی اشک روی گونه‌هایی که فراموش کرده بودند گریستن چه طعمی دارد.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید