۸ سوال بیپاسخ و مهمی که طرفداران بعد از پایان سریال «بریکینگ بد» هنوز دارند
اگرچه داستان با یکی از بهترین پایانبندیهای تاریخ سریالهای تلویزیونی به شکلی عالی به پایان رسید، اما هنوز هم پرسشهایی وجود دارند که ذهن طرفداران را درگیر کردهاند و برخی از جنبههای این سریال همچنان محل بحث هستند. در بعضی موارد پاسخ قطعی برای این پرسشها وجود ندارد، اما برای هر دو طرف بحث استدلالهای قانعکنندهای مطرح شده است.
با وجود اینکه سریال بریکینگ بد (Breaking Bad) بیش از یک دهه پیش پس از پنج فصل به پایان رسید، طرفداران هنوز هم درباره آن صحبت میکنند. این سریال که از آن بهعنوان یکی از بهترین درامهای جنایی تاریخ تلویزیون یاد میشود، داستان خود را در قالب فصلهایی خوشساخت با فیلمنامهای دقیق و بازیهای درخشان روایت میکند. مخاطب بهتدریج سقوط اخلاقی مردی را تماشا میکند که از یک پدر خانواده و معلم آرام، به یکی از مخوفترین امپراتورهای مواد مخدر تبدیل میشود.

اگرچه داستان با یکی از بهترین پایانبندیهای تاریخ سریالهای تلویزیونی به شکلی عالی به پایان رسید، اما هنوز هم پرسشهایی وجود دارند که ذهن طرفداران را درگیر کردهاند و برخی از جنبههای این سریال همچنان محل بحث هستند. در بعضی موارد پاسخ قطعی برای این پرسشها وجود ندارد، اما برای هر دو طرف بحث استدلالهای قانعکنندهای مطرح شده است.

آیا والتر واقعاً برای خانوادهاش این کار را انجام میداد؟
در پایان این سریال محبوب، والتر وایت با بازی برایان کرانستون اعتراف میکند که «این کار را برای خودم انجام دادم.» او توضیح میدهد که متوجه شده در تولید و فروش مواد مخدر استعداد دارد و بهطور کامل هویت جدید و خطرناک خود را پذیرفته است. بنابراین تردیدی وجود ندارد که در بخش پایانی داستان، انگیزه اصلی والتر دیگر خانوادهاش نبود.
اما پرسشی که همچنان میان طرفداران مطرح است این است که آیا والتر از همان ابتدا هم واقعاً برای خانوادهاش وارد این مسیر شد؟ در آغاز داستان، او فقط میخواست پیش از مرگش پولی جمع کند تا همسرش اسکایلر و فرزندانش پس از او از نظر مالی در آسایش باشند. اما آیا واقعاً انگیزهاش همین بود؟ یا در اعماق وجودش به دنبال هیجان، قدرت و تجربهای متفاوت در واپسین روزهای زندگیاش میگشت؟
والتر بهتدریج در دنیای مواد مخدر غرق شد. زمانی که شیشه با خلوص تقریباً بینقصش مورد تحسین قاچاقچیان و رقبا قرار گرفت و فهمید که هم محصولش و هم خودش به کالایی ارزشمند تبدیل شدهاند، عطش قدرت در وجودش شعلهور شد. باور رایج میان طرفداران این است که والتر در ابتدا نیتی شرافتمندانه داشت، اما حتی اگر این فرض درست باشد، هنوز هم بحث بر سر این است که دقیقاً از چه لحظهای انگیزههای او تغییر کرد.

آیا اسکایلر واقعاً سزاوار این همه نفرت بود؟
اسکایلر بدون تردید منفورترین شخصیت بریکینگ بد بود؛ موضوعی عجیب، زیرا این سریال پر از شخصیتهای خلافکار و عاری از اخلاق بود، در حالی که او تنها همسری بود که تلاش میکرد از خانوادهاش محافظت کند.
اما هرچه والتر بیشتر به یک ضدقهرمان محبوب تبدیل شد، بسیاری از مخاطبان هر اقدامی از سوی اسکایلر را صرفاً مانعی بر سر راه او میدیدند. زمانی که والتر جمله معروف «من خودِ خطرم» را به زبان آورد و اسکایلر با وحشت به او نگاه کرد، بسیاری از تماشاگران به جای همدردی با زنی که فقط امنیت خانوادهاش را میخواست، از والتر حمایت کردند.
این موضوع همچنان یکی از بحثبرانگیزترین جنبههای سریال است؛ تا جایی که برایان کرانستون در یکی از قسمتهای برنامه Hot Ones نیز به آن اشاره کرد. او در این برنامه همراه با همبازی سابقش در Malcolm in the Middle، یعنی فرانکی میونیز، حضور داشت. میونیز اعتراف کرد که هنگام تماشای سریال از اسکایلر متنفر بوده و حتی آرزو میکرد والتر او را بکشد. با این حال، کرانستون بلافاصله از شخصیت اسکایلر دفاع کرد و گفت که متنفر بودن از او کاملاً غیرمنطقی است.

آیا قسمت «Fly» یک شاهکار هنری بود یا فقط یک قسمت پرکننده در داستان؟
قسمت Fly، دهمین قسمت از فصل سوم Breaking Bad، بدون شک بحثبرانگیزترین اپیزود این مجموعه است.
تقریباً تمام اتفاقات این قسمت در آزمایشگاه تولید شیشه رخ میدهد؛ جایی که والتر، پس از چند شب بیخوابی، به همراه جسی پینکمن با بازی آرون پال مشغول تولید محموله جدیدی از مواد مخدر است. مقدار محصول نهایی کمتر از حد انتظار است، در حالی که والتر نمیداند جسی بخشی از مواد را مخفیانه برای فروش شخصی کنار گذاشته است.
زمانی که والتر تنها میشود، مگسی در آزمایشگاه شروع به پرواز میکند و او به شکلی وسواسگونه تصمیم میگیرد پیش از آنکه مگس بتواند محصول را آلوده کند، آن را از بین ببرد. کل این قسمت حول تلاش بیوقفه والتر برای کشتن همان مگس میچرخد. ماجرا تا صبح روز بعد ادامه پیدا میکند و جسی هنگام ورود، والتر را روی زمین پیدا میکند؛ او هنگام تلاش برای کشتن مگس سقوط کرده است.
با این حال، نظر طرفداران درباره این قسمت کاملاً متفاوت است. عدهای آن را یکی از قابلحذفترین قسمتهای سریال میدانند و هنگام تماشای دوباره این مجموعه از آن عبور میکنند. در مقابل، گروهی دیگر معتقدند این اپیزود اثری درخشان است که سفر درونی شخصیتها، بهویژه وضعیت روانی والتر، را به شکلی نمادین به تصویر میکشد.
جالب اینکه در واقع این قسمت به دلیل محدودیت بودجه ساخته شد. هزینههای تولید سریال از سقف تعیینشده فراتر رفته بود و سازندگان مجبور شدند اپیزودی را طراحی کنند که تقریباً بهطور کامل در یک لوکیشن فیلمبرداری شود. با این حال، فارغ از دلیل تولید آن، قسمت Fly همچنان یکی از جنجالیترین و بحثبرانگیزترین اپیزودهای تاریخ بریکینگ بد باقی مانده است.

آیا جسی قربانی بود؟
طرفداران دوآتشه Breaking Bad میدانند که قرار بود شخصیت جسی خیلی زود از داستان حذف شود. اما شیمی فوقالعاده میان آرون پال و برایان کرانستون و مسیری که داستان در پیش گرفت، باعث شد سازندگان تصمیم بگیرند او را در سریال نگه دارند.
مسیر جسی با والتر تفاوت داشت. او خردهفروش جوانی بود که والتر برای کمک گرفتن، او را وارد این دنیای خطرناک کرد. جسی در ابتدا با اشتیاق وارد این کار شد و حتی تلاش کرد کسبوکار مستقلی برای خودش راه بیندازد، اما هرچه بیشتر در این دنیا فرو رفت، از تاریکی و خشونت آن وحشتزدهتر شد.
پس از آنکه جسی گیل بوتیکر با بازی دیوید کاستابایل را کشت، همه چیز برای او تغییر کرد. او بارها تلاش کرد از این زندگی خارج شود، اما هر بار به شکلی ناچار به ادامه مسیر شد.
همین موضوع باعث شده است که طرفداران همچنان بحث کنند که آیا جسی واقعاً یک قربانی بود یا به همان اندازه والتر یک شخصیت شرور محسوب میشد. برخلاف والتر، جسی هنوز قطبنمای اخلاقی خود را حفظ کرده بود؛ موضوعی که در فیلم El Camino: A Breaking Bad Movie نیز بیشتر به آن پرداخته شد. او همواره از کارهایی که انجام داده بود عذاب وجدان داشت، در حالی که والتر تقریباً هیچ احساس پشیمانی نشان نمیداد. به همین دلیل هنوز هم این بحث ادامه دارد که آیا جسی جوانی آسیبپذیر و گمراه بود که بیش از توانش وارد این ماجرا شد، یا مردی بالغ که هر زمان میتوانست این مسیر را ترک کند، اما خودش تصمیم گرفت بماند.

معنای چشم عروسک خرسی صورتی چه بود؟
آن عروسک خرسی صورتی یکی از نمادینترین چیزها در سریال بریکینگ بد بود و همچنان درباره معنای آن بحثهای زیادی وجود دارد.
این عروسک از هواپیمای Wayfarer 515 سقوط کرد؛ همان هواپیمایی که پس از اشتباه پدر جین با بازی کریستن ریتر در میانه آسمان سقوط کرد. او پس از مرگ دخترش آنقدر از نظر روحی آشفته شده بود که هنگام انجام وظیفه مرتکب اشتباهی مرگبار شد و این سانحه دقیقاً بالای خانه والتر رخ داد.
عروسک داخل استخر خانه والتر افتاد و بهشدت سوخته بود. یکی از چشمهایش از بدن جدا شد و روی آب شناور ماند. بعدها نیز مأموران هنگام جمعآوری مدارک، عروسک را از استخر بیرون آوردند.
واضحترین برداشت از این نماد، این است که عروسک نمایانگر پیامدهای فاجعهبار تصمیمهای والتر است. والتر تصور میکرد اینکه اجازه دهد جین بمیرد به نفع همه است، اما در عمل، مرگ او زنجیرهای از اتفاقات را رقم زد که به کشته شدن صدها نفر، از جمله کودکان بیگناه، انجامید.
برخی دیگر نیز به شباهت میان سوختگیهای عروسک و وضعیت گاس فرینگ با بازی جیانکارلو اسپوزیتو پس از انفجار اشاره میکنند. احتمالاً این عروسک همزمان نمادی از هر دو مفهوم است؛ هم پیامدهای اعمال والتر و هم از دست رفتن معصومیت. نکته جالب این است که والتر وقتی چشم عروسک را داخل فیلتر استخر پیدا میکند، آن را برای خودش نگه میدارد؛ گویی میخواهد همیشه بهای سنگین کارهایی را که انجام داده، به یاد داشته باشد.

آیا هوئل هیچوقت از خانه امن خارج شد؟
هوئل با بازی لاول کرافورد یکی از شخصیتهای فرعی مهم بریکینگ بد بود. او محافظ و دست راست سال گودمن بود و البته مهارت فوقالعادهای هم در جیببری داشت. در واقع همین هوئل بود که سیگار حاوی رایسین والتر را دزدید؛ همان سمی که والتر بعداً برای مسموم کردن براک با بازی ایان پوسادا از آن استفاده کرد؛ یکی از بیرحمانهترین کارهایی که او در طول سریال انجام داد. البته خوشبختانه براک زنده ماند.
در قسمتهای پایانی، یکی از مأموران مبارزه با مواد مخدر هوئل را به یک خانه امن منتقل میکند. آنجا هنک با بازی دین نوریس و استیون گومز با بازی استیون مایکل کوئزادا به او میگویند والتر در حال از بین بردن تمام افرادی است که به ماجرای مسموم شدن براک ارتباط دارند. هوئل نیز پس از دیدن عکس ساختگی که نشان میداد جسی کشته شده است، از ترس جانش اطلاعات مورد نیاز آنها را در اختیارشان قرار میدهد. سپس به او گفته میشود تا اطلاع ثانوی همانجا بماند.
اما پس از آن دیگر هرگز او را نمیبینیم. هوئل حتی در فیلم El Camino هم حضور ندارد و همین باعث شده سالها طرفداران درباره سرنوشتش کنجکاو باشند. به نظر میرسد وینس گیلیگان در کتاب رسمی همراه Breaking Bad به این سؤال پاسخ داده است. او میگوید احتمالاً پس از ناپدید شدن هنک و گومز، مأمور ون اوستر دستور داده هوئل را به مقر DEA بازگردانند. پس از بازجویی نیز، چون اطلاعات چندانی نداشت، آزاد شده است. بعد از آن، ادامه سرنوشت هوئل به تخیل طرفداران سپرده شده است؛ اینکه آیا زندگی سالمی را آغاز کرد یا دوباره به دنیای جرم و جنایت بازگشت.

آیا لیدیا واقعاً مرد؟
در پایان بریکینگ بد، زمانی که والتر مشغول بستن تمام پروندههای باز زندگیاش است، با لیدیا با بازی لورا فریزر ملاقات میکند. چند ساعت بعد، والتر با او تماس میگیرد و فاش میکند که بستههای استویایی را که لیدیا همیشه داخل چایش میریخت، با سم رایسین آلوده کرده است.
والتر دقیقاً به اندازه لازم صبر میکند تا سم اثر کند و سپس حقیقت را به او میگوید. پیام واضح این صحنه آن است که لیدیا بر اثر این مسمومیت مرگبار جان خود را از دست میدهد، زیرا زمانی متوجه ماجرا میشود که دیگر برای دریافت کمک خیلی دیر شده است. اما آیا رایسین همیشه کشنده است؟ همین سؤال باعث شده بسیاری از طرفداران درباره این سم و اثرات آن جستوجو کنند.
در واقع، اگر فرد خیلی سریع تحت درمان قرار بگیرد، روشهایی مانند شستوشوی معده و استفاده از زغال فعال میتوانند شدت مسمومیت را کاهش دهند و احتمال زنده ماندن را افزایش دهند. بنابراین از نظر پزشکی این احتمال وجود دارد که اگر لیدیا بهموقع به بیمارستان میرسید، زنده میماند.
با این حال، از آنجا که او در فیلم El Camino حضور ندارد، میتوان نتیجه گرفت که احتمالاً واقعاً جان خود را از دست داده است و مقدار رایسینی که والتر به او داده بود، آنقدر زیاد بوده که شانسی برای نجات باقی نگذاشته است. با وجود این، بررسی جنبههای پزشکی این ماجرا و تصور اینکه شاید لیدیا زنده مانده باشد، همچنان یکی از بحثهای جذاب میان طرفداران Breaking Bad محسوب میشود.

آیا مایک آدم خوبی بود یا آدم بدی؟
یکی از پیچیدهترین شخصیتهای بریکینگ بد، مایک ارمنتراوت با بازی جاناتان بنکس بود؛ شخصیتی که از همان نخستین دقایق سریال، به یکی از جذابترین مهرههای داستان تبدیل شد. مایک در ظاهر مردی آرام، مؤدب و خونسرد بود، اما در عین حال کارهای بیرحمانهای انجام میداد. به همین دلیل، طرفداران همیشه درباره او اختلاف نظر داشتهاند و این سؤال را مطرح کردهاند که آیا مایک در نهایت انسان خوبی بود یا نه.
او زمانی یک پلیس فاسد بود و بسیاری معتقدند همین فسادش در نهایت به مرگ پسرش انجامید. با این حال، باقی عمر خود را صرف این کرد که مطمئن شود عروس و نوهاش از نظر مالی و زندگی آینده در امنیت هستند. در واقع، به نظر میرسید این تنها هدفی بود که برایش اهمیت داشت.
داستان گذشته مایک در Better Call Saul نیز نشان میدهد که او هیچگاه از انجام کارهایی که انجام میداد لذت نمیبرد و احساس میکرد چاره دیگری ندارد. برخلاف والتر که بهتدریج در قدرت غرق شد و هدف اصلی خود را فراموش کرد، مایک همیشه با تمرکزی کامل تنها یک هدف را دنبال میکرد؛ محافظت از خانوادهاش. البته انگیزههای او باعث نمیشوند کارهای وحشتناکی که مرتکب شد نادیده گرفته شوند.
از سوی دیگر، سخنرانی معروف «بدون نیمهکاره رها کردن کارها» یا «No Half Measures» یکی از ماندگارترین لحظات شخصیت مایک است. او در آن داستان تعریف میکند که بارها به خانه زنی اعزام شده بود که همسرش بهشدت او را کتک میزد، اما زن هر بار از شکایت کردن خودداری میکرد. یک بار مایک آن مرد را بازداشت کرد، او را کنار جاده برد و تهدید کرد که اگر دوباره همسرش را کتک بزند، او را خواهد کشت؛ اما در نهایت ماشه را نکشید.
چند هفته بعد، همان مرد همسرش را به قتل رساند. از آن لحظه به بعد، مایک با خودش عهد کرد که دیگر هیچ کاری را نیمهتمام رها نکند و اگر قرار است اقدامی انجام دهد، آن را تا انتها پیش ببرد.
درک دلیل شکلگیری این باور باعث میشود قضاوت درباره شخصیت مایک حتی دشوارتر شود. آیا او مردی خوب بود که برای محافظت از خانوادهاش دست به کارهای کثیف میزد، یا مجرمی حرفهای که صرفاً انگیزهای قابلدرک برای اعمالش داشت؟ همین ابهام، مایک ارمنتروت را به یکی از چندلایهترین و بحثبرانگیزترین شخصیتهای Breaking Bad تبدیل کرده است.
منبع: روزیاتو