داریوش فرضیایی: «پیروز» بخشی از خود من است؛ سبک زندگیام را از مادرم آموختم
داریوش فرضیایی با اشاره به حضور متفاوت خود در مجموعه «اکسیر» گفت: پیروز را شخصیتی جدا از عموپورنگ نمیداند، بلکه او را امتداد همان انسان در سنوسالی دیگر میبیند؛ شخصیتی که مانند خود او، پشت ظاهر شادش تجربهها، دلتنگیها و واقعیتهای زندگی را به همراه دارد.
داریوش فرضیایی بیش از دو دهه با نام «عموپورنگ» در ذهن چند نسل از مخاطبان تلویزیون حضور داشته است؛ چهرهای که کودکان دیروز با او بزرگ شدند و امروز برخی از آنها همراه فرزندانشان پای تماشای آثارش مینشینند.
فرضیایی اینبار در مجموعه تلویزیونی «اکسیر»، نقش «پیروز» را بازی کرده است؛ عطرسازی سنتی که در دل قصهای کمدی و فانتزی با مفهوم زمان، جوانی و فاصله میان نسلها روبهرو میشود. حضور در این سریال فرصتی شده تا مخاطبان، او را در قالبی متفاوت از عموپورنگ همیشگی ببینند.
او از نسبت میان خودش و شخصیت پیروز، ضرورت ساخت آثار خانوادگی، راز ماندگاری عموپورنگ و تاثیر مادرش بر زندگی و ارتباطش با مردم سخن گفته است.

شخصیت پیروز چه نسبتی با عموپورنگ و داریوش فرضیایی دارد؟
به نظر من پیروز همان عموپورنگی است که سالخورده شده و تجربههای زیادی با خود دارد. من طی حدود ۲۵ سال در کنار کودکان، جوانان و خانوادهها زندگی و کار کردهام و پیروز فرصتی بود تا بخشی از این تجربهها را در قالب یک شخصیت داستانی نشان بدهم.
پیروز صرفاً یک تیپ نمایشی نیست؛ شخصیتی است که گذشته، تجربه و جهان درونی دارد. در واقع خود داریوش فرضیایی را در قالب سنی متفاوت بازی کردم. احمد درویشعلیپور نیز مرتب تاکید میکرد که «خود داریوش را بازی کن». همین موضوع کمک کرد تا بتوانم به پیروز نزدیک شوم.
«اکسیر» بر مفاهیمی چون زمان، جوانی و شکاف میان نسلها تمرکز دارد، مهمترین پیام این مجموعه را چه میدانید؟
دو مفهوم اصلی «اکسیر»، زمان و جوانی است. در این مجموعه تلاش شده به کودکان و نوجوانان یادآوری کنیم که زمان خود را بیهوده از دست ندهند؛ بهگونهای زندگی نکنند که بعدها بابت ساعتهایی که بدون هدف در فضای مجازی یا سرگرمیهای مختلف سپری کردهاند، حسرت بخورند.
پیروز در بخشی از داستان به این واقعیت میرسد که تنها کالبدش جوان شده، اما روحش همچنان بار تجربه سالهای گذشته را حمل میکند. این موضوع میتواند حرف دل بسیاری از آدمها باشد؛ کسانی که آرزو میکنند دوباره جوان شوند، اما بازگشت ظاهر جوان، الزاماً فرصتها و احساسات ازدسترفته را بازنمیگرداند.

آیا «اکسیر» را باید یک مجموعه کودک دانست یا اثری برای تمام اعضای خانواده؟
از ابتدای شکلگیری عموپورنگ، هدفم این بود که فقط کودک مخاطب برنامه نباشد. دوست داشتم پدر و مادر نیز کنار فرزندشان بنشینند، برنامه را ببینند و درباره علاقهها، رفتارها و حتی شیطنتهای کودکشان کنجکاو شوند.
همیشه بر عبارت «کودک و خانواده» تاکید داشتهام. «اکسیر» نیز در همین مسیر ساخته شده است؛ مجموعهای که میخواهد کودک، نوجوان، پدر و مادر را کنار یکدیگر بنشاند. تلویزیون به چنین آثاری نیاز دارد؛ آثاری که خانواده بتواند با هم تماشا کند و از آن لذت ببرد.
راز ماندگاری عموپورنگ و ارتباط او با چند نسل از مخاطبان چیست؟
من دلی کار کردم. اگر این ارتباط از دل نمیآمد، نمیتوانست این همه سال ادامه پیدا کند. البته هیچ انسانی کامل و بدون نقص نیست و من هم ممکن است در زندگی یا بعضی برخوردها اشتباههایی داشته باشم، اما میتوانم بگویم آنچه مردم در بیشتر این سالها از من دیدهاند، خود واقعیام بوده است.
کودکان خیلی زود تظاهر را تشخیص میدهند. من ادای بچهها را درنیاوردم؛ با زبان و دنیای آنها زندگی کردم. علاقهام به کودکان هم فقط به زمانی که دوربین روشن بوده، محدود نشده است.
چه میزان از این روحیه و نوع ارتباط با مردم را متأثر از مادرتان میدانید؟
بخش زیادی از آنچه در من وجود دارد، از مادرم آمده است؛ آرامش، طنازی، دلرحمی، نازکدلی و پرهیز از شکستن دل دیگران. گاهی حتی کلماتی را که در تنهایی به زبان میآورم، مرور میکنم و متوجه میشوم چقدر شبیه مادرم شدهام.
قبلاً وقتی میگفتند پدر و مادر پس از رفتن نیز در قلب و ذهن انسان زندگی میکنند، شاید معنای آن را کاملاً درک نمیکردم، اما امروز آن را باور دارم. خوشحالم که وامدار مادرم هستم و با نگاه و منش او زندگیام را ادامه میدهم. سبک من، سبک مادرم است.
پس از درگذشت مادرتان، با وجود شرایط سخت روحی، برخورد صمیمانه شما با مردم مورد توجه قرار گرفت، چرا در آن شرایط نیز پاسخگوی آنان بودید؟
اصلیترین دلیل، اخلاق مادرم بود. او بسیار مردمدار بود و دوست نداشت کسی را دستخالی بازگرداند یا دل کسی را بشکند. من هم پسر همان مادر هستم و به این موضوع افتخار میکنم.
ابتدا مراسم را عمومی اعلام نکرده بودم، چون آن را موضوعی شخصی و خانوادگی میدانستم؛ اما بعد از انتشار خبر، مردم، همکاران و هنرمندان آمدند و کنار یکدیگر نشستند. آنجا احساس کردم شاید خود مادرم دوست داشته این اتفاق بیفتد.
اگر مراسم شلوغ بود یا نتوانستم پاسخ محبت کسی را بدهم، عذرخواهی میکنم؛ اما حضور مردم برای من بسیار ارزشمند بود. با افتخار میگویم دست این مردم را میبوسم. بهویژه وقتی کودکان را میدیدم، نمیتوانستم نسبت به محبتشان بیتفاوت باشم.

همیشه با نشاط و انرژی شناخته شدهاید، آیا عموپورنگ هم میتواند غمگین باشد؟
حتماً. شادبودن به این معنا نیست که انسان غم، خستگی یا روزهای دشوار ندارد. حتی آدمهای بسیار بشاش نیز گاهی غمگین و جدی میشوند و زندگی آنها را با دستاندازهایی روبهرو میکند. درست نیست تظاهر کنم که همیشه حالم خوب است.
عموپورنگ نیز مانند هر انسان دیگری مسیر رشد و تکامل را طی میکند. حفظ کودک درون به معنای انکار واقعیتهای زندگی نیست. من با زبان کودکان زندگی کردهام، اما همزمان باید گذر زمان، غم و دیگر واقعیتهای زندگی را نیز بپذیرم.
گفته بودید در روزهای پس از درگذشت مادرتان، دیدار یک مخاطب تمام خستگیهایتان را از بین برد، ماجرای آن دیدار چه بود؟
صبح روز دوم پس از دفن مادرم به بهشتزهرا رفتم. دختر جوانی کنار مزار منتظر بود. گفت پدر و خواهرش را از دست داده و اکنون از مادر بیمارش مراقبت میکند. بهدلیل فشار و خستگی زیاد، مدتی احساس کرده بود دیگر توان ادامهدادن ندارد، اما ویدئوهای من و مادرم را در فضای مجازی دیده بود.
او به من گفت: «وقتی عموپورنگ میتواند از مادرش مراقبت کند، چرا من نتوانم؟» گفت دیدن آن تصاویر به او انگیزه و اراده داده تا از مراقبت مادرش دست نکشد.
وقتی این حرف را شنیدم، کنار مزار مادرم بسیار گریه کردم. آن دختر حرفش را زد و رفت، اما تمام خستگیهایم را از بین برد. همان لحظه فهمیدم بخشی ساده و شخصی از زندگی من توانسته به انسانی دیگر انگیزه بدهد. اگر حضور من طی این سالها حتی در زندگی یک نفر چنین اثری گذاشته باشد، باید بابت آن شکرگزار باشم.
منبع: ایرنا