بهترین فیلمهای «نئونوآر» در تاریخ سینما؛ از «شلیک به هدف» تا «محله چینیها»
در این فهرست به معرفی 9 فیلم تماشایی پرداختهایم که با استفاده از ساختارهای روایی، شخصیتپردازی و مضامین قدرتمند، به نمونههای شاخصژانر «نئونوآر» تبدیل شدهاند.
فرادید| در اواخر دهه ۱۹۵۰، فیلم نوآر کلاسیک کمکم از پرده سینماها کنار رفت، اما این ژانر از بین نرفت؛ بلکه شکل تازهای پیدا کرد. فیلمسازانی مانند ویلیام فریدکین، مارتین اسکورسیزی و دیوید لینچ، عناصر بدبینانه نوآر کلاسیک را با واقعگرایی خشن، پارانویای مدرن و عمق روانشناختی درهم آمیختند و چیزی را شکل دادند که امروزه با عنوان نئونوآر شناخته میشود. نئونوآر چه به فساد در ساختارهای قدرت، چه به کابوسهای حومه شهر و چه به جهان تبهکاران بپردازد، همواره اضطرابهای عمیق انسان درباره قدرت، سرنوشت و ضعفهای انسانی را به تصویر میکشد.
به گزارش فرادید؛ اما چه چیزی یک تریلر جنایی معمولی را از یک شاهکار واقعی نئونوآر متمایز میکند؟ پاسخ را باید در فضاسازی، ابهام اخلاقی و نوعی جبرگرایی بیرحمانه جستوجو کرد. این فهرست 9 فیلم مهم را معرفی میکند که با استفاده از ساختارهای روایی، شخصیتپردازی و مضامین قدرتمند، به نمونههای شاخص این گونۀ سینمایی تبدیل شدهاند.
9. شلیک به هدف – ۱۹۶۷

جان بورمن با این فیلم یکی از آثار جسورانه و تأثیرگذار تاریخ سینما را ساخت؛ فیلمی که تکنیکهای بصری سینمای آوانگارد اروپا را وارد سینمای جنایی آمریکا کرد و نقش مهمی در شکلگیری نئونوآر داشت. این فیلم اقتباسی از رمان شکارچی نوشته دونالد ای. وستلیک است و لی ماروین در آن نقش واکر را بازی میکند؛ خلافکاری سرد و بیرحم که شریکش او را در جزیره آلکاتراز فریب میدهد و به حال مرگ رها میکند. واکر با کمک مردی مرموز دوباره ظاهر میشود و برای انتقام از کسانی که به او خیانت کردهاند و پس گرفتن سهم دزدیدهشدهاش از پول، راهی لسآنجلس میشود.
«شلیک به هدف» با روایت تکهتکه و رؤیاگونه و بازی کمحرف اما قدرتمند لی ماروین به یکی از نمونههای برجسته نئونوآر تبدیل شد. بورمن با برشهای ناگهانی، صدای ریتمیک قدمها و رنگبندی کاملاً حسابشده، وضعیت روانی جداافتاده قهرمان را به تصویر میکشد. واکر در مسیر انتقام خود متوجه میشود که تبهکاری سازمانیافته دیگر صرفاً مجموعهای از خلافکاران خیابانی نیست و به یک شبکه اقتصادی و شرکتی تبدیل شده است که هیچ مدیر مشخصی مسئولیت پولها را بر عهده نمیگیرد. فیلم به جای ملودرامهای مرسوم، داستان انتقام را به تأملی درباره حافظه، انزوا و پوچی وجودی تبدیل میکند.
8. تنگه وحشت – ۱۹۶۲

«تنگه وحشت» به کارگردانی جی. لی تامپسون، اقتباسی تیره و پرتنش از رمان جلادان نوشته جان دی. مکدونالد است و یکی از مهمترین پلهای میان نوآر کلاسیک دهه ۱۹۴۰ و نئونوآر دهه ۱۹۶۰ به شمار میرود. داستان درباره سم بادن، وکیل مدافعی قانونمدار با بازی گرگوری پک است که با مکس کیدی، زندانی سابق و کینهتوز با بازی رابرت میچام روبهرو میشود. کیدی پس از تحمل هشت سال زندان به دلیل شهادت بادن در دادگاه، خانواده او را به شکلی حسابشده مورد آزار و تهدید قرار میدهد.
فیلم با عبور از مرزهای ترس روانشناختی و زوال اخلاقی، به یکی از آثار مهم نئونوآر تبدیل میشود. رابرت میچام با بازی خود، کیدی را به شخصیتی همزمان جذاب و تهدیدکننده تبدیل میکند. فیلم همچنین تصور سنتی از قهرمان را زیر سؤال میبرد؛ زیرا وکیل قانونمدار داستان برای محافظت از خانوادهاش ناچار میشود به روشهای خشونتآمیز و خارج از قانون متوسل شود. همین حرکت به سوی منطقهای تاریک و اخلاقاً مبهم، از ویژگیهای اساسی نئونوآر است.
7. مکالمه – ۱۹۷۴

فیلم نئونوآر و معمایی مکالمه ساخته فرانسیس فورد کاپولا، نمونهای درخشان از سینمای پارانویایی است که کارآگاههای خیابانی نوآر کلاسیک را با دنیای سرد و منزوی شنود الکترونیکی جایگزین میکند.
جین هکمن در نقش هری کال بازی میکند که متخصصی منزوی و وسواسی در زمینه نظارت و شنود است. او در پارکی شلوغ در سانفرانسیسکو گفتوگویی مبهم میان یک زوج جوان را ضبط میکند. هنگامی که بارها و بارها فایل صوتی را پاکسازی و تحلیل میکند، به این نتیجه میرسد که شاید به یک نقشه قتل پی برده باشد.
در این فیلم، صدا تقریباً همان نقشی را ایفا میکند که تصویر در آثار معمول سینمایی دارد. والتر مرچ، طراح صدا، از نویز نوار، خشخش صدا و قطعات جداشده گفتوگوها بهعنوان سرنخ استفاده میکند و مخاطب را نیز مانند هری کال گرفتار پارانویای فزاینده میسازد. کاپولا با نماهای دور، حرکتهای آرام دوربین و رنگهای سرد، احساس عمیق بیگانگی شخصیت اصلی را تشدید میکند. فیلم در نهایت نامزد سه جایزه اسکار، از جمله بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه غیراقتباسی و بهترین صدا شد.
۶. داستان عامهپسند – ۱۹۹۴

«داستان عامهپسند» کوئنتین تارانتینو با استفاده از کلیشههای آشنای داستانهای جنایی و بازسازی آنها در قالب روایتی غیرخطی و کاملاً متفاوت، نئونوآر را برای مخاطبان مدرن احیا کرد.
فیلم به جای تمرکز بر یک کارآگاه، مجموعهای از شخصیتهای جنایتکار لسآنجلس را دنبال میکند: دو آدمکش به نامهای وینسنت وگا و جولز وینفیلد، همسر خطرناک یک رئیس مافیا، یک بوکسور که حاضر نیست مسابقه را ببازد، و زوجی که قصد سرقت از یک رستوران را دارند.
داستان عامهپسند به دلیل تغییرات جسورانه لحن، دیالوگهای ماندگار و ترکیب خشونت ناگهانی با گفتوگوهای کاملاً روزمره به نقطه عطفی در نئونوآر تبدیل شد. فیلم از نظر بصری نیز سبک قدیمی، موسیقی موجسواری، صفحات موسیقی و رستورانهای آمریکایی را با تصویری مدرن ترکیب میکند؛ ترکیبی که بعدها به یکی از ویژگیهای مشخص سینمای تارانتینو تبدیل شد. فیلم علاوه بر موفقیت تجاری و هنری، در هفت بخش نامزد اسکار شد و جایزه بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را به دست آورد.
۵. مخمل آبی – ۱۹۸۶

دیوید لینچ با مخمل آبی بُعدی ناآرامکننده و سوررئالیستی به نئونوآر افزود و نشان داد تاریکی و جنایت تنها در کوچههای شهرهای بزرگ وجود ندارند، بلکه میتوانند درست زیر سطح آرام و ظاهراً بینقص حومه شهر پنهان شده باشند.
فیلم با تصاویری از حصارهای سفید، گلهای رز و محلهای آرام در شهر لامبرتون آغاز میشود. اما جفری بومونت، دانشجوی جوان، یک گوش بریده انسان را در زمینی پیدا میکند و همین کشف او را وارد جهانی زیرزمینی میکند؛ جهانی که در آن به خوانندهای مرموز به نام دوروتی والنز علاقهمند و وابسته میشود.
مخمل آبی عناصر بنیادین نوآر را به کابوسی روانشناختی تبدیل میکند. فیلمبرداری فردریک المز با قرار دادن رنگهای زنده حومه شهر در کنار تاریکی خفقانآور، دوگانگی جهان فیلم را برجسته میکند و طراحی صدای فراگیر، صداهای مکانیکی و مبهم را به ابزاری برای ایجاد اضطراب تبدیل میکند. لینچ نشان میدهد تاریکی مورد توجه نوآر تنها در فساد پلیس یا شبکههای جنایتکارانه وجود ندارد؛ بلکه در کنجکاویهای بیمارگونه و امیال پنهان انسان نیز ریشه دارد.
۴. ارتباط فرانسوی – ۱۹۷۱

ویلیام فریدکین در ارتباط فرانسوی با کنار گذاشتن زرقوبرق رایج هالیوود و استفاده از واقعگرایی خام و سبک مستندگونه، یکی از مهمترین نمونههای نئونوآر را ساخت.
داستان در خیابانهای سرد و خشن نیویورک در اوایل دهه ۱۹۷۰ اتفاق میافتد و دو کارآگاه مبارزه با مواد مخدر یعنی جیمی پوپای دویل با بازی جین هکمن و بادی روسو با بازی روی شایدر را دنبال میکند که تلاش دارند یک معامله بزرگ مواد مخدر را متوقف و شبکه بینالمللی قاچاق هروئین را متلاشی کنند.
فیلم از قهرمانسازی مرسوم فاصله میگیرد. دویل شخصیتی خشن، وسواسی، متعصب و تکانشی است، در حالی که فردی که او تعقیب میکند برخلاف انتظار، شخصیتی مؤدب و متمدن دارد. فریدکین به جای نورپردازی استودیویی و صحنههای تعقیبوگریز کاملاً طراحیشده، از فیلمبرداری دستی، صدای طبیعی و قاببندیهای آشفته خیابانی استفاده میکند. نتیجه، یکی از مشهورترین تعقیبوگریزهای اتومبیل در تاریخ سینماست.
فیلم در نهایت نشان میدهد وسواس در تعقیب عدالت میتواند به تدریج انسانیت یک مأمور قانون را از بین ببرد، تا جایی که او به همان اندازهای که مجرمان خطرناک هستند، به تهدیدی جدی تبدیل میشود.
۳. محرمانه لسآنجلس – ۱۹۹۷

کرتیس هنسن در اقتباس از رمان پرفروش جیمز الرو، تصویری از لسآنجلس پس از جنگ جهانی دوم ارائه میدهد که اسطورهپردازی آرمانی درباره این شهر را بهطور جدی زیر سؤال میبرد.
داستان در سال ۱۹۵۳ در لسآنجلس اتفاق میافتد و سه مأمور پلیس متفاوت را دنبال میکند: باد وایت، مأمور خشن با بازی راسل کرو؛ اد اکسل، افسر جاهطلب و قانونمدار با بازی گای پیرس؛ و جک وینسنس، پلیس مشهور و شیفته رسانهها با بازی کوین اسپیسی. این سه مأمور هنگام تحقیق درباره یک قتل چندگانه، به تدریج با فساد عمیقی در اداره پلیس خودشان روبهرو میشوند.
هنسن شبکه گستردهای از داستانهای فرعی را با دقت فراوان مدیریت میکند، بدون آنکه ریتم روایت از بین برود. فیلمبرداری دانته اسپینوتی نیز بر تضاد میان ظاهر درخشان و فساد پنهان تأکید دارد. کیم بسینگر نیز با بازی خود در نقش زنی که در ابتدا شبیه یک زن اغواگر سنتی به نظر میرسد اما پیچیدگی بیشتری پیدا میکند، این کلیشه را به چالش میکشد.
محرمانه لسآنجلس در عین وفاداری به زیباییشناسی پرزرقوبرق نوآر کلاسیک، ریاکاری اخلاقی جامعه آمریکا در میانه قرن بیستم را به شکلی تند و بیپرده کالبدشکافی میکند.
۲. راننده تاکسی – ۱۹۷۶

مارتین اسکورسیزی در راننده تاکسی، بیگانگی شهری نوآر کلاسیک را از دریچهای عمیقاً روانشناختی بازتعریف میکند و نیویورک دهه ۱۹۷۰ را به جهنمی شبانه و غرق در نورهای نئونی تبدیل میکند.
رابرت دنیرو در نقش تراویس بیکل ظاهر میشود؛ کهنهسرباز تنها و بیخوابی که شبها بهعنوان راننده تاکسی کار میکند و به تدریج تحت تأثیر فساد اخلاقی پیرامون خود قرار میگیرد. انزوای او کمکم به بیگانگی شدید و رفتارهای نگرانکننده منجر میشود.
اسکورسیزی با استفاده از حرکت آهسته، بخار برخاسته از دریچههای خیابان و انعکاسهای تحریفشده نورهای نئونی، شهر را همچون کابوسی تبآلود و گریزناپذیر به تصویر میکشد. در اینجا معمای اصلی یک پرونده جنایی نیست؛ بلکه خود روان انسان است. فیلم مرز بسیار باریک میان قهرمان و هیولا را آشکار میکند و با پایانی مبهم و تکاندهنده، مخاطب را با پرسشهای اخلاقی رها میسازد.
۱. محله چینیها – ۱۹۷۴

محله چینیها ساخته رومن پولانسکی، ادای احترامی به نوآر کلاسیک و یکی از شناختهشدهترین نمونههای نئونوآر در تاریخ سینماست.
داستان در سال ۱۹۳۷ در لسآنجلس اتفاق میافتد. جیک گیتس، کارآگاه خصوصی با بازی جک نیکلسون، ابتدا تصور میکند با یک پرونده معمولی خیانت زناشویی روبهروست، اما خیلی زود خود را در شبکهای از فساد، طمع و قتل گرفتار میبیند. تحقیقات او را به زنی مرموز به نام اولین مالوری و پدر ثروتمند و قدرتمند او، نوآ کراس، میرساند.
محله چینیها بسیاری از انتظارات سنتی درباره نوآر را واژگون میکند. به جای سایههای تیره و نورپردازی بیانگرانه نوآر کلاسیک، پولانسکی بخش زیادی از فیلم را زیر نور خیرهکننده خورشید کالیفرنیا قرار میدهد؛ گویی میخواهد نشان دهد فساد عمیق میتواند درست در برابر چشم همه وجود داشته باشد.
دوربین تقریباً همیشه جهان را از زاویه دید جیک گیتس دنبال میکند و به همین دلیل مخاطب نیز همراه با او قدمبهقدم با واقعیتی گیجکننده و ناامیدکننده مواجه میشود. پایان تلخ فیلم نیز عدالت مرسوم سینمای کلاسیک را کنار میزند و نشان میدهد در جهانی که فساد در ساختارهای آن ریشه دوانده، حتی نیتهای خوب نیز ممکن است مستقیماً به تراژدی منتهی شوند.