تصاویر| نوروز ۱۴۰۵ چه فیلمی ببینیم؟
هنر پناهگاه است؛ نه پناهگاهی برای گریز، که جایی برای ماندن، آرام گرفتن و دوباره نفس کشیدن. وقتی چرخ زمان آنچنان بیامان میچرخد که جز غوغا چیزی شنیده نمیشود، هنر همان جایی است که میتوان در آن سکوت را بازیافت و جهان را از نو دید. در لحظههای شادی کنارمان میایستد تا روشنایی را کاملتر حس کنیم، و در روزهای اندوه دستمان را میگیرد تا در تاریکی تنها نمانیم.
«هنر» طریق رستگاری از هیاهوی مدام و کرکننده چرخ زمان است. (ویلهلم هاینریش واکنرودر)
هنر پناهگاه است؛ نه پناهگاهی برای گریز، که جایی برای ماندن، آرام گرفتن و دوباره نفس کشیدن. وقتی چرخ زمان آنچنان بیامان میچرخد که جز غوغا چیزی شنیده نمیشود، هنر همان جایی است که میتوان در آن سکوت را بازیافت و جهان را از نو دید. در لحظههای شادی کنارمان میایستد تا روشنایی را کاملتر حس کنیم، و در روزهای اندوه دستمان را میگیرد تا در تاریکی تنها نمانیم.
فیلمهایی که برای نوروز برگزیدهام، از همین جنساند؛ نه صرفاً برای سرگرمی، که برای همراهی. هرکدام گوشهای از این پناهگاه را میسازند، جایی برای دور شدن از هیاهوی زمان و فرصتی برای دیدن زندگی از پنجرهای دیگر.
The Wind (1928)

در فیلم «باد»، ویکتور شوستروم یکی از آخرین شاهکارهای دوران صامت را میآفریند. فیلمی که در آن طبیعت نه پسزمینه، بلکه نیرویی زنده و بیرحم است. داستان لِتی (لیلیان گیش)، دختر جوانی که از شرق آرام آمریکا به تگزاسِ بیانتها و طوفانی میرود، در دل همین طبیعت شکل میگیرد؛ جایی که باد همچون موجودی هشیار، آرامش روان او را ذرهذره میفرساید. لیلیان گیش با بازی خیرهکنندهاش، شکنندگی و استیصال انسانی را در برابر نیرویی که هیچکس توان مهارش را ندارد، به شکلی نادر و فراموشنشدنی مجسم میکند.
اما «باد» فقط روایت ترس از طبیعت نیست. باد در این فیلم استعارهای است از فشارهایی که زنان در جهانی مردسالار باید تحمل کنند. شوستروم با بهرهگیری از سنت اسکاندیناویاییِ نمایش طبیعت و عناصر گوتیکِ رمان اصلی، فضایی میسازد که در آن فشارهای اجتماعی، نگاه مالکانه مردان و ناچاریِ انتخابهای لِتی در سکوتی سنگین جریان دارد. هرچه باد شدیدتر میوزد، مرز میان جهان بیرون و درون او محوتر میشود و واقعیت رنگ کابوس میگیرد. «باد»، فیلمی حسی و عمیق است؛ تجربهای از تنهایی، اضطراب و تلاش برای حفظ خویشتن در برابر جهانی که میخواهد هویت را در خود حل کند.
(۱۹۳۹) Only Angels Have Wings

در فیلم «فقط فرشتهها بال دارند»، هوارد هاکس جهانی میسازد که در آن مرگ و خطر، همچون بخشی طبیعی از زندگی پذیرفته میشود؛ جهانی که در نگاه نخست برای بانی (جین آرتور) و برای ما، سرد، بیاحساس و حتی سنگدل به نظر میرسد. اما پشت این خونسردی، نظمی نانوشته و رفاقتی عمیق جریان دارد، رفاقتی که تنها در دل مه، باد و پروازهای مرگبار معنا پیدا میکند.
فیلم بیش از آنکه درباره خطر باشد، درباره شیوه زیستن است، درباره آدمهایی که احساساتشان را پشت کار، سکوت و شوخی پنهان میکنند. در این جمع، هیچ شخصیت منفیای وجود ندارد و تنها نیرویی که با آن روبهرو میشوند، طبیعت است و همین چالش دائمی است که لایههای درونی شخصیتها را آشکار میکند. هاکس فیلم را تا آستانه تلخی پیش میبرد، اما در لحظه آخر، با یک شوخی کوچک و یک سکه، جهان را دوباره روشن میکند، حرکتی که یادآور همان دینامیتی است که سالها بعد در فیلم «ریو براوو»، دوئلی را در اکشنترین لحظه فیلم به بازی میگیرد. «فقط فرشتهها بال دارند» فیلمی است درباره رفاقت، شرافت و حرفهگرایی در دل خطر؛ جهانی که در آن پرواز، شیوه زیستن است.
A Chump at Oxford (1940)

«احمقها در آکسفورد» یکی از دهها شاهکار لورل و هاردی (آرتور استنلی جفرسون، نورویل هاردی) است، فیلمی که در آن این دو بار دیگر جهانی میسازند که سادهترین موقعیتها در آن به پیچیدهترین سوءتفاهمها بدل میشود؛ جهانی که در آن دو نابغه کمدی تنها با بدن، ریتم، نگاه و سکوت، لحظاتی درخشان از خنده را میآفرینند. فیلم با همان فرمول آشنای این زوج پیش میرود: دو مرد درمانده که در جستوجوی کار، از یک آشوب کوچک به آشوبی بزرگتر میلغزند و همین لغزشهاست که ستون اصلی اسلپاستیک آنها را میسازد. از مهمانی اشرافی که با حضور «اَگنس» — لورل در لباس خدمتکار — به فاجعه کشیده میشود تا لحظهای که این دو، کاملاً تصادفی، یک دزد بانک را زمینگیر میکنند. پاداش این قهرمانی ناخواسته، بورسیه تحصیل در آکسفورد است، جایی که هزارتوهای گیجکننده، شوخیهای دانشجویان و فضای آکادمیک، آنها را وارد مرحله تازهای از بلاهت شیرین و نبوغ کمدی میکند.
اما آنچه «احمقها در آکسفورد» را از یک کمدی معمولی فراتر میبرد، همان چیزی است که درباره لورل و هاردی بارها گفته شده: بازیگر بهعنوان مؤلف. این دو نهفقط بازیگر، بلکه خالق جهان کمدی خود هستند، جهانی که در آن منطق، فیزیک و حتی روانشناسی، تابع ریتم بدن و واکنشهای آنهاست. اسلپاستیک در دست لورل و هاردی صرفاً زمین خوردن و ضربه خوردن نیست؛ نوعی موسیقی بصری است که با مکثها، نگاهها، غرورهای لحظهای هاردی و معصومیت کودکانه لورل ساخته میشود. نیمه دوم فیلم —جایی که ضربهای به سر لورل او را به «لرد پَدینگتون» تبدیل میکند— نمونه درخشانی از توانایی این دو در تغییر شخصیت، بازی فیزیکی و خلق کمدی از دل تناقض است. در کارنامه لورل و هاردی میتوان از دهها فیلم درخشان نام برد، اما «احمقها در آکسفورد» یکی از کاملترین نمونههای بلوغ کمدی آنهاست؛ جایی که بداههپردازی، اسلپاستیک و شخصیتپردازی مؤلفانه در یک ساعت موجز و پرریتم جمع شدهاند.
Shadow of a Doubt (1943)

«سایه یک شک» با ورود دایی چارلی (جوزف کاتن) به خانه خانواده نیوتون، آرامش یک شهر کوچک را زیر سایهای پنهان قرار میدهد؛ سایهای که تنها چارلیِ جوان (ترزا رایت) — خواهرزاده او — میتواند آن را حس کند. رابطه میان این دو، که با صمیمیت و شیفتگی آغاز میشود، بهتدریج به میدان نبردی روانی بدل میشود، جایی که دختر باید میان عشق خانوادگی و حقیقتی هولناک یکی را برگزیند. آلفرد هیچکاک با همنام کردن این دو شخصیت، مرزی باریک میان معصومیت و جنایت ترسیم میکند، گویی دو «چارلی» دو امکان متفاوت برای یک سرنوشتاند و هر لحظه ممکن است یکی جای دیگری را بگیرد.
هیچکاک با قرار دادن شر در دل خانواده، اثری میآفریند که هم صمیمی است و هم هولناک، جایی که اعتماد خانوادگی به شکنندهترین عنصر داستان بدل میشود. او با نگاهی تیزبین، جامعه کوچک و به ظاهر بیآلایش سانتا رزا را به آزمایشگاهی برای بررسی تاریکیهای پنهان در دل زندگی روزمره تبدیل میکند. هیچکاک با استفاده از فرم قدرتمند خود، فضایی از اضطراب مداوم میسازد که حتی در صمیمیترینِ صحنهها نیز احساس ناامنی را از بین نمیبرد. «سایه یک شک» در نهایت فیلمی است درباره آگاهی؛ درباره لحظهای که معصومیت چارلی جوان با شناخت شرّی که در قلب خانواده نفوذ کرده، ترک میخورد و او ناگزیر میشود برای حفظ آنچه دوست دارد، خود را به تاریکیای که از آن میهراسد، نزدیکتر کند. این تقابل، نه تنها درام روانی عمیقی میآفریند، بلکه پرسشی بنیادین را مطرح میکند: آیا میتوان حقیقت را دید و همچنان در جهانی که پیش از این دیده بودیم، زندگی کرد؟
The Red Shoes (1948)

در فیلم «کفشهای قرمز»، مایکل پاول و امریک پرسبرگر نه تنها یک درام درباره باله میسازند، بلکه جهانی را خلق میکنند که در آن هنر و زندگی چنان درهم تنیدهاند که جداییشان ناممکن مینماید. داستان درباره رقاص بالهای به نام ویکتوریا است که میانِ عشق انسانیبه یک آهنگساز، و وفاداری و عشق معنوی به هنر، در نوسان است. پاول و پرسبرگر با بهرهگیری از تکنیکهای سینمایی پیشرفته — از جمله رنگهای اکسپرسیونیستی، تدوین ریتمیک و طراحی صحنههای رویایی — مرز میان صحنه تئاتر و واقعیت را از بین میبرند. صحنه باله «کفشهای قرمز» که نزدیک به بیست دقیقه به طول میانجامد، تنها یک نمایش درون فیلم نیست، بلکه تجسم بصری تضادهای درونی ویکتوریاست، جایی که رقص، موسیقی و تصویر چنان با هم میآمیزند که تماشاگر را به درون روان شخصیت اصلی میکشاند.
اما فیلم فراتر از یک تراژدی رمانتیک درباره انتخاب بین عشق و هنر است. «کفشهای قرمز» استعارهای است از نیرویی ویرانگر که وقتی خلاقیت به وسواسی تمامکننده تبدیل شود، چگونه میتواند فرد را در خود ببلعد. کفشهای قرمز در افسانه هانس کریستین اندرسن — که فیلم از آن الهام گرفته — نماد هوس و حرصی هستند که رقصنده را وادار به رقصیدن بیوقفه میکند تا جان بسپارد. پاول و پرسبرگر این استعاره را به دنیای مدرن هنر انتقال میدهند و پرسشهایی بنیادین را مطرح میکنند: آیا هنرمند برای خلق اثر جاودان باید از زندگی شخصی خود بگذرد؟ آیا عشق و هنر ناگزیر دشمن یکدیگرند؟ لرمانت، با بازی تحسینبرانگیز آنتون والبروک، تجسم این وسواس هنری است؛ مردی که خود را وقف زیبایی مطلق کرده و حاضر است برای حفظ آن، هر چیزی و هر کسی را قربانی کند.
The Band Wagon (1953)
وینسنت مینلی، فیلمِ « واگن دسته موزیک» را از یک کمدی موزیکال صرف و سرگرمکننده به قالبی برای تأمل در باب هنر، هویت و گذر زمان بدل میکند. داستان تونی هانتر (فرد آستر)، ستارهای که محبوبیتش رو به افول است و برای احیای حرفهاش به برادوی بازمیگردد، تنها نقطه آغاز مینلی است تا با همکاری نویسندگان بتی کامدن و آدولف گرین، جهانی بسازد که در آن هر ترانه و هر رقص، لایهای از احساسات را آشکار میکند. مینلی با بهرهگیری از طراحی صحنههای باشکوه و چندلایه، لباسهای رنگارنگ و نورپردازی اکسپرسیونیستی، نشان میدهد که چرا از او به عنوان یکی از اساتید سینمای موزیکال نام میبرند.
فیلم استعارهای است از تقابل میان هنر والا و هنر مردمی، میان جفری کوردووا، کارگردان پرطمطراقی که میخواهد «فاست» را به یک تراژدی مدرن بدل کند، و روحیه سرگرمیساز و فروتنانه تونی. مینلی این تقابل را نه از طریق دیالوگهای سنگین، بلکه از طریق ریتم، حرکت و تصویر حل میکند. صحنه افسانهای «Girl Hunt Ballet» که یک پارودی از داستانهای کارآگاهی نوار است، نقطه اوج این نگاه است: هنر زمانی به اوج میرسد که جدیترین مضامین را با سبکترین و در دسترسترین فرمها درآمیزد. در نهایت، «واگن دسته موزیک» یکی از بهترین موزیکالهای تاریخ سینماست؛ اثری که هم جشن سرگرمی است و هم تأملی ظریف درباب هنر و هنرمند.
Witness (1985)

پیتر ویر — یکی از مولفان مهجور سینما — در فیلم «شاهد» جامعه آمیش را نه به عنوان یک پسزمینه عجیب، بلکه به عنوان یک جهان کامل و خودبسنده معرفی میکند که قوانین، زیباییشناسی و اخلاق خاص خود را دارد. داستان جان بوک (هریسون فورد)، کارآگاهی که برای محافظت از ساموئل (لوکاس هاس)، پسر بچه آمیشی که شاهد قتلی در ایستگاه قطار فیلادلفیا بوده، به جامعه آنان پناه میبرد، بهانهای است برای تقابل دو جهان: یکی مبتنی بر خشونت، فریب و سرعت شهری، و دیگری بر پایه صلح، شفافیت و سنتها. ویر با نگاهی انسانشناسانه، دوربین خود را به جزئیات زندگی آمیش میدوزد، همچنین موسیقی جذاب موریس ژار، پلی عاطفی بین این دو واقعیت را میسازد.
اما «شاهد» فراتر از یک تریلر معمولی فیلمی است درباره دیدن و باور کردن، درباره مردی که حرفهاش بر اساس تفسیر خشونت است، و ناگهان خود را در جامعهای مییابد که خشونت را نه به عنوان یک ابزار، بلکه به عنوان یک شکست کامل انسانی رد میکند. رابطه میان بوک و راشل (کلی مکگیلیس)، مادر ساموئل، تنها یک عشق رمانتیک نیست، بلکه تجسم این تقابل اخلاقی است. در نهایت، «شاهد» فیلمی است درباره انتخابهای اخلاقی در جهانی که گزینههای سادهای پیش رو نمیگذارد؛ درباره مردی که شاید نتواند در جهان آرام آمیش بماند، اما دیدگانی که از آنان آموخته، برای همیشه نحوه نگاه کردنش به جهان را تغییر داده است.
A Heart in Winter (1992)

در تاریخ سینما، پنج – شش فیلم است که آدم دوست دارد، تنها با این واژهها از آنها یاد کند: «این زیباترین فیلم سینما است» چون دیگر ستایشی بالاتر از آن نیست. (ژان لوک گدار)
فیلم «قلبی در زمستان»، تغزل تصویری کلود سوته بزرگ، یکی از آن فیلمهایی است که در مواجهه با آن میتوانم از این گفته گدار وام بگیرم و بگویم که «این زیباترین فیلم سینما است». فیلمی تلخ و چندلایه درباره سرگردانی میان احساسات، ورود به عالمی رمزآمیز و غیرقابل توضیح درباره میل به خواستن و نخواستن.
اما هسته تراژیک فیلم در همان «نخواستن» استفان (دنیل اوتوی) نهفته است؛ مردی که به دلیل سرگردانی میان عواطف و ترس از آسیب دیدن یا آسیب زدن، خود را از کامیل (امانوئل بئار) که میتوانست همچون بئاتریسی راهنمای بهشتِ زندگیاش باشد، محروم میکند. این زمستان درونی، ناخودآگاه پرسشی را برمیانگیزد: آیا عشق حقیقی در پذیرش کامل و بیقیدِ «دیگری» است، یا در حفظ فاصلهای تقدیسشده که هرگز به تملک و مالکیت آلوده نشود؟ پرسشی که با آخرین نگاه پر از بغض کامیل به استفان، همچون نتی مداوم در خاطرِ بیننده طنین میاندازد.
(Brother Bear (2003

انیمیشن «خرس برادر» که در اوایل دهه ۲۰۰۰ میلادی عرضه شد، نمایندهی دوران گذار است؛ زمانی که هنوز در میان آثار دیزنی، ردپای پررنگ انیمیشنهای سنتی و طراحی دستی به چشم میخورد و روح آثار کلاسیک زنده بود. «خرس برادر» داستان پسری را به تصویر میکشد که در پی انتقام، به شکل خرسی درمیآید و از خلال این دگرگونی، معنای واقعی عشق، برادری و همدلی را درمییابد. فضاسازی چشمنواز، رنگآمیزی لطیف طبیعت و طراحی شخصیتهایی که با تمام سادگیشان بهیادماندنی هستند، روح خاصی به اثر بخشیدهاند.
با گذشت زمان، «خرس برادر» از یک فیلم نسبتاً مهجور به اثری کالت و محبوب میان دوستداران انیمیشن تبدیل شده است. ترانههای دلنشین و پر احساس این اثر، که یکی از نقاط قوت کلیدی آن محسوب میشود، به همراه موسیقیدانان برجستهای چون فیل کالینز که قطعهی ماندگار «On My Way» را اجرا کرده است، نقش مهمی در خلق حس و حال جاودانهی آن ایفا میکنند. این تلفیق ماهرانه میان موسیقی و تصویر، «خرس برادر» را به یکی از زیباترین آثار استودیو دیزنی بدل کرده است؛ یک خلاقیت درخشان که افسوس، در روزگار کنونی کمتر در کارنامهی این استودیو مشاهده میشود.
منبع: گیمفا