نقد فیلم They Will Kill You | ضیافت خونین در برجِ جاودانگی
در سالهای اخیر، مرز میان سینمای وحشت و اکشن چنان کمرنگ شده که ژانر جدیدی تحت عنوان «اکشنِ بقا» شکل گرفته است. فیلمهایی مانند Ready or Not و Abigail راه را برای آثاری هموار کردند که در آنها قهرمان داستان نه با پنهان شدن در کمد، بلکه با تبر و نبوغی برخاسته از استیصال به جنگ هیولاها میرود. اکنون «آنها تو را خواهند کشت» به کارگردانی کیریل سوکولوف، جدیدترین عضو این خانواده است که با خود، خونگرمیِ سینمای روسیه و بیرحمیِ هالیوودِ مدرن را به ارمغان آورده است.
سینما در سالهای اخیر به ندرت موفق شده است که میان «هنر بصریِ مؤلف» و «سرگرمیِ عامهپسندِ خونین» تعادلی برقرار کند. اما فیلم «آنها تو را خواهند کشت» (They Will Kill You) به کارگردانی کیریل سوکولوف، دقیقاً همان نقطهی تلاقی است که مدتها منتظرش بودیم. این فیلم نه تنها یک اثر ترسناک و کمدی سیاه است، بلکه نوعی «کمیکبوک زنده» است که با بنزینِ آدرنالین و کبریتِ پوچگرایی به جان مخاطب میافتد.

وقتی کیریل سوکولوف با فیلم «چرا فقط نمیمیری!» به سینمای روسیه آمد، مشخص بود که او با دوربینش مانند یک جراح دیوانه رفتار میکند؛ کسی که بدنهی سینما را میشکافد تا از دل آن فوارههای خون و طنز سیاه بیرون بکشد. حالا او در هالیوود، با فیلم «آنها تو را خواهند کشت» (They Will Kill You)، همان انرژیِ افسارگسیخته را به راهروهای شیک و استریلِ یک برج مجلل در نیویورک آورده است. این فیلم نه یک اثر وحشت معمولی، بلکه یک «اکشن-دلهرهآور» است که گویی از ترکیب دیانایِ «جان ویک» و «آماده باشی یا نه» (Ready or Not) در یک آزمایشگاه زیرزمینی در روسیه پدید آمده است.
به طور کلی، در سالهای اخیر، مرز میان سینمای وحشت و اکشن چنان کمرنگ شده که ژانر جدیدی تحت عنوان «اکشنِ بقا» شکل گرفته است. فیلمهایی مانند Ready or Not و Abigail راه را برای آثاری هموار کردند که در آنها قهرمان داستان نه با پنهان شدن در کمد، بلکه با تبر و نبوغی برخاسته از استیصال به جنگ هیولاها میرود. اکنون «آنها تو را خواهند کشت» به کارگردانی کیریل سوکولوف، جدیدترین عضو این خانواده است که با خود، خونگرمیِ سینمای روسیه و بیرحمیِ هالیوودِ مدرن را به ارمغان آورده است.
معماری وحشت در قلب نیویورک

داستان با یک ورود کلاسیک آغاز میشود؛ «ایژا ریوز» با بازی خیرهکنندهی زازی بیتز، به دنبال گمشدهای راهی برجی مجلل و مرموز به نام ویریجیل در نیویورک میشود. ما با زنی روبرو هستیم که تمام عمرش را در نقش محافظِ خواهر کوچکترش ظاهر شده و حالا، در جستجوی او، وارد هزارتویی میشود که از همان ابتدا حس «ناامنیِ لوکس» را القا میکند.
سوکولوف با هوشمندی، محیطی را طراحی کرده که در آن هر سنگ مرمر و هر لوستر طلا، بوی خون میدهد. برج ویریجیل در این فیلم صرفاً یک لوکیشن نیست؛ بلکه یک شخصیت زنده است. راهروهای بیپایان، درهای مخفی و سکوت سنگینی که در آپارتمانهای چند میلیون دلاری آن حکمفرماست، یادآور سینمای کلاسیکِ «وحشت آپارتمانی» است، اما با این تفاوت که اینجا خبری از ارواح سرگردان نیست؛ هیولاهای این قصه، همسایههای خوشتیپ و ثروتمندی هستند که پشت لبخندهای هالیوودیشان، عطشی باستانی برای خشونت دارند.

سوکولوف وقت را برای معرفی شخصیتها تلف نمیکند؛ او از همان ابتدا اتمسفری میسازد که در آن لبخندهای همسایهها بیش از حد تصنعی و راهروها بیش از حد استریل به نظر میرسند. منطق داستانی فیلم بر پایهی یک «توییست» (چرخش داستانی) بنا شده است: ساکنان ساختمان پیروان یک فرقهی باستانی هستند که به جای پرستش موجودی ماورایی، به دنبال جاویدان کردن فیزیکی خود هستند. مکانیسم این جاودانگی که نام هر عضو باید بر روی یک جسم فیزیکی شیطانی باقی بماند تا او نامیرا شود، یکی از خلاقانهترین بخشهای فیلمنامه است. این ایده به سوکولوف اجازه میدهد تا صحنههای اکشنی خلق کند که در آن دشمنان نه با شلیک گلوله، بلکه با از بین بردن آن جسم از پای در میآیند؛ نوعی بازی «موش و گربه» که منطق بازیهای ویدئویی را به سینما میآورد.
اینجاست که تخیلِ سوکولوف شکوفا میشود. فیلم پر است از ایدههای بصری نابی که از دل همین قوانین بیرون میآیند؛ مانند یک «چشمِ متحرک» بیرون افتاده که در سیستم تهویه و هواکشهای ساختمان میچرخد تا جاسوسیِ قربانیان را بکند. این صحنهها همزمان هم چندشآور هستند و هم به طرز عجیبی خندهدار؛ کنتراستی که امضای شخصی کارگردان است.
زازی بیتز: قهرمانی میان خاکستر و خون

شاید بزرگترین برگ برنده فیلم، حضور زازی بیتز باشد. او در نقش «ایژا»، تعریفی جدید از قهرمان زن در سینمای اکشن با چاشنی وحشت دلهرهآور ارائه میدهد. او نه یک «دختر نهایی» (Final Girl) ترسو است که در کمد قایم شود و نه یک ماشین کشتار بیاحساس. بیتز موفق شده است استیصال انسانی را با خشمِ غریزی ترکیب کند.
بازی او در صحنههایی که متوجه میشود ساختمان محل استقرار یک «فرقه آدمکش شیطانی» است، به قدری ملموس است که لرزش دستانش را حس میکنید. او به جای جیغهای بیمورد، با چشمانی نافذ و بدنی آماده برای مبارزه، به استقبال تقدیر میرود. استایل و طراحی شخصیت او به قدری نمادین است که شک ندارم تا سالها الهامبخش سینمای اکشن-وحشت خواهد بود.
زازی بیتز در اینجا ثابت میکند که توانایی حمل یک فیلم بر شانههای خود را دارد. او در نقش ایژا، ترکیبی از قدرت بدنی و آسیبپذیری عاطفی را به نمایش میگذارد. برخلاف قهرمانان کلاسیک اکشن، او از کتک خوردن نمیترسد و هر جراحت بر بدن او، باری دراماتیک به قصه اضافه میکند.

در مقابل پاتریشا آرکت در نقش رهبر فرقه، بازیِ غریبی ارائه داده است. او با لهجهای ایرلندی که گاهی میلغزد و به طرز عجیبی ناپایدار است (نکتهای که شاید حواسپرتی ایجاد کند اما به حسِ پوچیِ شخصیت میافزاید)، مادری مهربان است که میتواند در یک پلک زدن به سلاخی بیرحم تبدیل شود. حضور بازیگرانی مثل تام فلتون و هدر گراهام، به این فرقه وزنِ سینمایی بخشیده است، هرچند فیلمنامه با آنها کمی با خستگی رفتار میکند و نقشهایشان را در حد تیپهای تکبعدی نگه میدارد.
اما قدرت اصلی فیلم در استعارههای اجتماعی آن نهفته است. سوکولوف نیویورک را به میدانی برای نبرد طبقاتی تبدیل کرده است. ثروتمندانِ ویرجیل برای حفظ جوانی خود، به معنای واقعی کلمه از «خون» و زندگیِ طبقه فرودست تغذیه میکنند. آنها ایژا را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان «قربانی سالانه» میبینند. اما آنچه آنها پیشبینی نکردهاند، غریزه بقای زنی است که در خیابان و زندان صیقل خورده است. ایژا ساختمان را به یک تلهی بزرگ تبدیل میکند و با استفاده از هر آنچه دم دستش است، از مواد شوینده گرفته تا وسایل آشپزخانه، اعضای فرقه را به مبارزه میطلبد.
رقص دوربین سوکولوف: جنون به سبک گونزو

بزرگترین نقطهی قوت (و شاید برای برخی، نقطهی ضعف) فیلم، کارگردانی کیریل سوکولوف است. او که با فیلم Why Don’t You Just Die ثابت کرده بود استادِ کمدی سیاه و خشونتِ بصری است، در اینجا با بودجهای کلانتر، همان سبک را به کار گرفته است. تدوین فیلم در سکانسهای اکشن به قدری سریع است که گاهی بیننده را دچار سرگیجه میکند، اما سوکولوف همواره موفق میشود جغرافیای صحنه را حفظ کند.
شما همیشه میدانید ایژا در کدام اتاق است و دشمن از کدام سمت حمله میکند؛ مهارتی که بسیاری از کارگردانان اکشن هالیوودی فاقد آن هستند. فیلم از نظر بصری با رنگهای اشباعشده و نورپردازی نئونی در راهروهای تاریک، تضادی جذاب ایجاد کرده است. استفاده از جلوههای ویژهی میدانی به جای تکیهی صرف بر CGI، به خشونت فیلم کیفیتی «گوشتی» و ملموس بخشیده است که یادآور آثار اولیه سم ریمی است.

اما از نگاه من کارگردانی سوکولوف، ادای دینی است به سبک «گونزو» در روزنامهنگاری؛ یعنی روایتی بیواسطه، ذهنی و به شدت مبالغهآمیز. او از همان تکنیکهایی که در آثار قبلیاش استفاده کرده بود (مثل تدوین ضربآهنگی و زوایای دوربینِ کج و نامتعارف)، اینجا در ابعادی بزرگتر بهره برده است. هر صحنه درگیری در فیلم، مانند یک قطعه موسیقی اپرا طراحی شده است. خون در این فیلم رنگی جیغ و غیرواقعی دارد که به جای اشمئزاز، نوعی لذتِ زیباییشناختی به بیننده میدهد؛ چیزی شبیه به ترکیب کمدیهای اسلپاستیکِ «لونی تونز» با خشونتِ بیرحمانهی فیلمهای تارانتینو. در واقع، سوکولوف موفق شده است خشونت را به یک فرم هنری تبدیل کند. وقتی ایژا در راهروهای تنگ با اعضای فرقه درگیر میشود، دوربین به جای فاصله گرفتن، به قلب حادثه میرود. ما با لرزشها، برخوردها و حتی نفسزدنهای کاراکتر همراه میشویم. این سبکی است که در آن «فرم» بر «محتوا» غلبه نمیکند، بلکه آن را تقویت میکند.

در مقابل زیر لایهی ظاهریِ خونپاشی و تعقیب و گریز، فیلم یک نقد اجتماعی گزنده را پنهان کرده است. برج ویریجیل نمادی از جامعهای است که در آن طبقهی فرادست، بقای خود را در گروِ مصرف کردنِ (به معنای واقعی کلمه) طبقهی فرودست میبیند. خدمتکارانی که وارد این ساختمان میشوند، نه برای نظافت، بلکه برای قربانی شدن در محرابِ قدرت و ثروت استخدام شدهاند. طنز فیلم در همین تضادها نهفته است؛ اعضای فرقه در حالی که مشغول انجام وحشیانهترین آیینها هستند، نگران نوسانات بازار بورس یا کثیف شدن لباسهای طراحان معروفشان هستند. این پارادوکس، پوچیِ زندگیِ مدرن و شکاف عمیق طبقاتی را به شکلی گروتسک به تصویر میکشد. فیلم به ما میگوید که ترسناکترین موجودات، لزوماً از دنیای دیگر نمیآیند، بلکه ممکن است در پنتهاوسِ بالای سر ما زندگی کنند.
فنی و بصری: سمفونی رنگ و صدا
از منظر فنی، فیلم یک دستاورد بزرگ در سال ۲۰۲۶ است. استفاده از جلوههای میدانی به جای تکیهی مفرط بر CGI، باعث شده است که هر ضربه و هر جراحت، واقعی و دردناک به نظر برسد. طراحی صدا نیز به همین اندازه دقیق است؛ صدای جیرجیرِ کفپوشهای چوبی یا صدای فلزیِ سلاحهای دستساز، اتمسفری ایجاد میکند که راه فراری از آن نیست. موسیقی متن فیلم، ترکیبی از ملودیهای آرامِ کلاسیک و ضربآهنگهای تند الکترونیک است که به خوبی حسِ «آرامشِ جعلی» و «آشوبِ واقعی» را منتقل میکند.
بنابراین از نظر فنی، فیلم یک دستاورد است. استفاده از جلوههای ویژه میدانی به جای انیمیشنهای کامپیوتری بیروح، باعث شده خشونت فیلم «فیزیکی» و ملموس باشد. وقتی استخوانی میشکند یا خونی به دیوار میپاشد، شما سنگینی آن را حس میکنید. تدوین فیلم مانند ضربان قلب یک دونده در حال فرار، سریع و کوبنده است.
با این حال، فیلم در نیمه دوم دچار افت سرعت میشود. روایت گاهی در تکرارِ سکانسهای نبرد گرفتار میشود و آن تازگیِ ابتدایی را از دست میدهد. همچنین انتخاب موسیقی رپ در سکانسهای پایانی، تضاد شدیدی با تمِ گوتیک و تاریک ابتدای فیلم ایجاد میکند که ممکن است برخی مخاطبان را از اتمسفرِ اثر خارج کند.
نتیجهگیری: چرا باید این فیلم را دید؟
«They Will Kill You» فیلمی نیست که برای همه مناسب باشد. اگر به دنبال یک درام آرام یا یک وحشتِ ماوراییِ کلیشهای هستید، احتمالاً این فیلم شما را گیج خواهد کرد. اما اگر به دنبال سینمایی هستید که جسارت داشته باشد، که از مرزهای سلیقهی عمومی عبور کند و بخواهد با هر فریم، چشمان شما را به ضیافتی از رنگ و خون دعوت کند، این فیلم برای شماست.
این اثر ثابت میکند که هنوز هم میتوان در ژانر اکشن وحشت حرف جدیدی برای گفتن داشت. سوکولوف نشان داد که با یک قهرمانِ کاریزماتیک، یک لوکیشنِ محدود اما هوشمندانه و دوزی از جنونِ خالص، میتوان یکی از بهترین تریلرهای دههی اخیر را ساخت. فیلم در نهایت با یک پایانبندیِ قابل قبول، ما را با این سوال تنها میگذارد: «در دنیایی که قدرت، همه چیز را میبلعد، آیا راهی برای بقای انسانیت باقی مانده است؟»
«آنها تو را خواهند کشت» یک فیلم سرگرمکننده، بیپروا و به طرز عجیبی رضایتبخش است. این فیلم برای کسانی که به دنبال سینمای فلسفی هستند ساخته نشده، اما برای طرفداران ژانر اکشن دلهرهآور که از کلیشههای «خانههای جنزده» خسته شدهاند، یک نفس تازه محسوب میشود. سوکولوف نشان داد که میتوان با فرمولهای تکراری، اثری ساخت که هم تپش قلب را بالا ببرد و هم لبخندی از سر رضایت بر لبان مخاطب بنشاند. اگر از تماشای انتقامِ سختِ زنی که چیزی برای از دست دادن ندارد لذت میبرید، این فیلم یکی از بهترین انتخابهای سال ۲۰۲۶ خواهد بود.
منبع: گیمفا