تصاویر| سایبرپانک؛ ۱۰ هشدار سینما به بشریت که نادیده گرفته شد

تصاویر| سایبرپانک؛ ۱۰ هشدار سینما به بشریت که نادیده گرفته شد

در این مطلب سراغ ۱۰ فیلم ماندگار رفته‌ایم که هرکدام از زاویه‌ای متفاوت، تقابل میان انسان و فناوری پیشرفته را بررسی می‌کنند. از دنیای ذهنی ماتریکس بگیرید تا خیابان‌های آخرالزمانی مگا‌سیتی ۱؛ از رویای جاودانگی تا کابوس بدهی‌های اعضای بدن. اگر عاشق داستان‌هایی هستید که هم آدرنالین خونتان را بالا می‌برند و هم ذهنتان را قلقلک می‌دهند، این فهرست برای شماست.

کد خبر : ۳۱۳۹۹۲
بازدید : ۰

وقتی پای ژانر سایبرپانک به میان می‌آید، ناخودآگاه تصویری از آسمان‌خراش‌های غرق در نئون، خیابان‌های باران‌خورده و انسان‌هایی که چیپ در مغزشان کاشته‌اند در ذهنمان نقش می‌بندد. اما سایبرپانک فراتر از یک زیبایی‌شناسی بصری است؛ این ژانر در دل خود پرسشی اساسی را زنده نگه می‌دارد: وقتی فناوری از کنترل خارج شود، چه بر سر انسانیت می‌آید؟

در جهانی که شرکت‌های غول‌پیکر جای دولت‌ها را گرفته‌اند و بدن انسان به کالایی ارتقاپذیر تبدیل شده، خط میان انسان و ماشین روزبه‌روز باریک‌تر می‌شود. فیلم‌های سایبرپانک با روایت‌های چندلایه‌شان نه فقط سرگرم‌مان می‌کنند، که آینه‌ای می‌شوند مقابل تمدنی که با شتاب به سوی آینده‌ای نامعلوم می‌دود.

در این مطلب سراغ ۱۰ فیلم ماندگار رفته‌ایم که هرکدام از زاویه‌ای متفاوت، تقابل میان انسان و فناوری پیشرفته را بررسی می‌کنند. از دنیای ذهنی ماتریکس بگیرید تا خیابان‌های آخرالزمانی مگا‌سیتی ۱؛ از رویای جاودانگی تا کابوس بدهی‌های اعضای بدن. اگر عاشق داستان‌هایی هستید که هم آدرنالین خونتان را بالا می‌برند و هم ذهنتان را قلقلک می‌دهند، این فهرست برای شماست.

۱. ماتریکس (The Matrix) – ۱۹۹۹

1

هیچ فهرستی از فیلم‌های سایبرپانک بدون «ماتریکس» کامل نمی‌شود؛ فیلمی که مرزهای اکشن و فلسفه را جابه‌جا کرد و جمله «قرص قرمز یا قرص آبی» را برای همیشه وارد فرهنگ عامه کرد. داستان از جایی شروع می‌شود که توماس اندرسون، برنامه‌نویسی روزمزد و هکری شب‌زی با نام مستعار نئو، متوجه ناهنجاری‌هایی در دنیای اطرافش می‌شود. همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسد، اما یک پیام مرموز روی مانیتورش ظاهر می‌شود: «خرگوش سفید را دنبال کن». خیلی زود پای مورفیوس به میان می‌آید و حقیقتی هولناک فاش می‌شود: دنیایی که نئو می‌شناسد چیزی نیست جز یک شبیه‌سازی کامپیوتری که ماشین‌ها برای بردگی ذهن انسان‌ها ساخته‌اند.

واچوفسکی‌ها با ماتریکس یک انقلاب بصری و روایی به پا کردند. مفاهیمی مثل واقعیت شبیه‌سازی‌شده، هوش مصنوعی خودآگاه و انتخاب میان آسودگی دروغین و حقیقت تلخ، همگی زیر چتر یک اکشن علمی‌تخیلی نفس‌گیر جمع شده‌اند. از سکانس‌های «گلوله‌های آهسته» گرفته تا نبرد نهایی نئو با مأمور اسمیت، همه چیز در خدمت این ایده است که فناوری اگر بی‌مهار پیش برود، حتی واقعیت را هم از ما می‌گیرد. ماتریکس فقط یک فیلم نیست، یک بیانیه فلسفی درباره اسارت انسان در سیستمی است که خودش ساخته.

۲. بلید رانر ۲۰۴۹ (Blade Runner 2049) – ۲۰۱۷

2

سی سال پس از وقایع فیلم اول، دنیای بلید رانر حالا از آن هم تاریک‌تر و پیچیده‌تر شده است. افسر کی (با بازی رایان گاسلینگ) یک «بلید رانر» است؛ شغلش شکار رپلیکانت‌های نسل قدیم و بازنشسته‌کردن آن‌هاست. خودش هم یک رپلیکانت است و این را می‌داند. مأموریتی ساده روی یک مزرعه دورافتاده، کی را با رازی غیرممکن روبه‌رو می‌کند: استخوان‌های یک زن رپلیکانت که شواهد نشان می‌دهد او زایمان کرده و فرزندی به دنیا آورده. در جهانی که تولیدمثل برای موجودات مصنوعی یک تابو محسوب می‌شود، این کشف می‌تواند تعادل شکننده میان انسان و رپلیکانت را نابود کند.

دنی ویلنوو با بلید رانر ۲۰۴۹ نشان داد که یک دنباله می‌تواند هم‌زمان به میراث نسخه اصلی وفادار بماند و حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشد. سکانس‌های خیره‌کننده از لاس‌وگاس نارنجیِ رادیواکتیو، شهرهای غرق در مه و هولوگرام‌های غول‌پیکر، همگی بستری می‌شوند برای کندوکاو در پرسش‌هایی مثل: «روح چیست؟»، «خاطره چقدر از هویت ما را می‌سازد؟» و «وقتی ماشین‌ها هم عاشق می‌شوند، انسان چه امتیازی دارد؟». فیلم، تقابل تکنولوژی و انسانیت را نه در نبردهای لیزری، که در سکوت یک نگاه و لمس برف روی پوست جستجو می‌کند.

۳. آلیتا: فرشته جنگ (Alita: Battle Angel) – ۲۰۱۹

3

اگر ماتریکس سوال «واقعیت چیست؟» را مطرح می‌کند، آلیتا می‌پرسد: «انسان‌بودن یعنی چه؟» داستان در قرن ۲۶ جریان دارد، جایی که شهر معلق زالم در آسمان شناور است و ضایعاتش روی سر مردم شهر آهنی پایین می‌ریزد. دکتر آیدو، دانشمندی مهربان، در میان زباله‌ها بقایای نیمه‌جان یک دختر سایبورگ را پیدا می‌کند. او بدنش را بازسازی می‌کند و نام آلیتا را رویش می‌گذارد. آلیتا چیزی از گذشته‌اش به یاد ندارد، اما خیلی زود متوجه می‌شود که بدنش با هنرهای رزمی مرگباری گره خورده که به‌طور غریزی آن‌ها را به کار می‌گیرد.

رابرت رودریگز با حمایت جیمز کامرون، مانگایی کلاسیک را به اثری بصری و پرهیجان تبدیل کرد. اما زیر این لایه اکشن، فیلم پر است از پرسش‌های سایبرپانکی: چه‌قدر از وجود ما به جسم بیولوژیک‌مان وابسته است؟ اگر مغز انسان در بدنی تماماً مکانیکی قرار بگیرد، آیا هنوز «انسان» باقی می‌ماند؟ تقابل زالم و شهر آهنی هم استعاره‌ای است گزنده از شکاف طبقاتی که فناوری پیشرفته فقط برای عده‌ای خاص در دسترس است و برای بقیه به ابزار سرکوب تبدیل می‌شود. آلیتا با قلب مصنوعی‌اش، گاهی از آدم‌های واقعی دور و برش انسانی‌تر رفتار می‌کند.

۴. ارتقا (Upgrade) – ۲۰۱۸

4

تصور کنید بدنتان کاملاً فلج شود و تنها راه نجات، کاشت تراشه‌ای باشد که حرف می‌زند، تصمیم می‌گیرد و حتی گاهی کنترل اندام‌هایتان را از شما می‌گیرد. گری تریس پس از حمله هولناک یک گروه خیابانی، همسرش را از دست می‌دهد و خودش از گردن به پایین فلج می‌شود. زندگی برایش تمام‌شده به نظر می‌رسد تا اینکه یک مخترع نابغه به نام ارین، چیپی به نام «استم» را به او پیشنهاد می‌کند. استم یک هوش مصنوعی کوچک است که وقتی در نخاع کاشته شود، می‌تواند فرمان‌های مغز را دور بزند و مستقیماً عضلات را به حرکت درآورد. نتیجه فراتر از انتظار است: گری نه تنها راه می‌رود، بلکه با سرعت و قدرتی فرابشری به ماشین انتقام تبدیل می‌شود.

اما خیلی زود مشخص می‌شود که استم فقط یک ابزار منفعل نیست. این تراشه صدای خودش را دارد، نظراتش را تحمیل می‌کند و کمکم از «کمک‌کننده» به «تصمیم‌گیرنده» بدل می‌شود. لی ونل با بودجه‌ای اندک، یکی از هوشمندانه‌ترین فیلم‌های سایبرپانک سال‌های اخیر را ساخت. مبارزات فیلم که با دوربینی چسبیده به بدن گری فیلمبرداری شده‌اند، حس وحشت از دست‌دادن اختیار را به شکلی ملموس منتقل می‌کنند. ارتقا به ما یادآوری می‌کند که وقتی بدنمان را به هوش مصنوعی می‌سپاریم، ممکن است روحمان را هم به آن ببازیم.

۵. چپی (Chappie) – ۲۰۱۵

5

نیل بلومکمپ استاد ساختن دنیاهای آینده‌نگرانه کثیف و باورپذیر است و چپی هم از این قاعده مستثنی نیست. در ژوهانسبورگِ آینده، پلیس برای سرکوب جرم و جنایت، ربات‌های دیده‌بان را جایگزین نیروی انسانی کرده. دیان، مهندس جوان و باهوش شرکت سازنده، در خفا موفق می‌شود هوش مصنوعی‌ای طراحی کند که بتواند واقعاً احساس داشته باشد، نقاشی بکشد و مثل یک کودک یاد بگیرد. او یک ربات اسقاطی را می‌دزدد و این خودآگاهی را درونش بارگذاری می‌کند. اما درست همان لحظه، یک باند تبهکار وارد می‌شود و دیان را گروگان می‌گیرد تا از این ربات برای یک سرقت بزرگ استفاده کند.

ربات تازه متولدشده که «چپی» نام می‌گیرد، ناگهان خود را میان دو جهان می‌یابد: خشونت و بقا از یک سو، و کنجکاوی و خلاقیت از سوی دیگر. فیلم با شیرینی و تلخی خاصی نشان می‌دهد که آگاهی مصنوعی مثل یک لوح سفید است و این محیط اطراف است که آن را شکل می‌دهد. بلومکمپ با ترکیب گانگسترهای پر‌زرق‌وبرق آفریقای جنوبی و پرسش‌های عمیق درباره روح، فیلمی ساخته که هم می‌خنداند و هم اشک درمی‌آورد. چپی حکایت همان تقابل همیشگی است: آیا فناوری ذاتاً شر است، یا این ماییم که با نحوه استفاده‌مان از آن، شر می‌آفرینیم؟

۶. دِرِد (Dredd) – ۲۰۱۲

6

در مگاسیتی ۱، یک کلان‌شهر عظیم پساآخرالزمانی که جرم و جنایت در تاروپودش تنیده شده، نظم را «قاضی‌ها» برقرار می‌کنند. قاضی درد مأموری افسانه‌ای است که حق قضاوت، صدور حکم و اجرای فوری آن را یکجا در مشت خود دارد. داستان فیلم در یک روز کاری معمولی شروع می‌شود: دِرِد باید کارآموزی به نام اندرسون را ارزیابی کند؛ جهش‌یافته‌ای با قدرت‌های تله‌پاتیک که می‌تواند ذهن دیگران را بخواند. یک تماس ساده برای تحقیق درباره قتل در برج مسکونی «پیچ‌تاورز»، آن‌ها را به دامگاهی مرگبار می‌کشاند. ماما، رئیس بی‌رحم کارتل مواد مخدر «اسلومو»، ساختمان ۲۰۰ طبقه را قفل می‌کند و شکار قاضی‌ها را آغاز می‌کند.

دِرِد دقیقاً همان فیلمی است که باید باشد: بی‌پروا، خشن و به طرز غریبی وفادار به روح کمیک‌های اصلی. برخلاف فیلم سیلوستر استالونه در دهه ۹۰، این نسخه کلاه‌خود دِرِد را هرگز از سرش برنمی‌دارد و او را به نمادی بی‌چهره از قانون بدل می‌کند. در دنیایی که فناوری مواد مخدری تولید کرده که حس گذر زمان را تا یک‌صدم کاهش می‌دهد، فساد سیستماتیک تا مغز استخوان ساختمان نفوذ کرده. دِرِد سوال سختی می‌پرسد: در جهانی فروپاشیده، آیا اجرای خشک و بی‌رحمانه قانون تنها راه نجات تمدن است؟ و اگر قانون‌گذار و مجری یکی باشند، مرز دیکتاتوری کجاست؟

۷. ترون: میراث (Tron: Legacy) – ۲۰۱۰

7

کمتر فیلمی در ژانر سایبرپانک پیدا می‌شود که دنیای دیجیتال را با این حجم از شکوه بصری به تصویر کشیده باشد. سام فلین، پسر کوین فلین، طراح افسانه‌ای بازی‌های ویدئویی، سال‌هاست که پدرش را گم‌شده می‌پندارد. یک روز پیامی مرموز از پیجر قدیمی پدر دریافت می‌کند و به سالن بازی‌های آرکید متروکه‌شان می‌رود. در آنجا ناخواسته دیجیتایزر را فعال می‌کند و به درون «گرید» مکیده می‌شود؛ دنیایی سایبری که پدرش دهه‌ها پیش خلق کرده و حالا به سلطنت خشن برنامه‌ای به نام کلو درآمده است.

ترون: میراث شاید از نظر فیلمنامه کامل‌ترین اثر نباشد، اما جوزف کوشینسکی جهانی آفرید که در آن نور، موسیقی (اثر فراموش‌نشدنی دفت پانک) و طراحی صحنه، همگی یک سمفونی سایبرپانکی می‌سازند. در قلب داستان، مفهوم «ایزوها» (ISO‌ها) قرار دارد: موجوداتی که خودبه‌خود در دل گرید پدید آمده‌اند، بدون آنکه برنامه‌نویسی شده باشند. این همان رویای دیرینه حیات مصنوعی خودجوش است. تقابل کلو (نظم مطلق) و کوین فلین (آشوب خلاقانه) بازتابی است از نبرد ابدی میان کنترل تکنولوژیک و روح سرکش انسانی. فیلم به ما گوشزد می‌کند که حتی در کامل‌ترین سیستم‌های دیجیتال هم، نقص می‌تواند زیباترین ویژگی باشد.

۸. شرخر (Repo Men) – ۲۰۱۰

8

در جهانی نه‌چندان دور، یک شرکت عظیم به نام «یونیون» اعضای مصنوعی بدن را به صورت اقساطی به مردم می‌فروشد. قلب، کبد، کلیه، چشم؛ همه چیز قابل خرید است، اما قیمتش فقط پول نیست. اگر اقساطتان عقب بیفتد، مأموران «ریپو» (بازپس‌گیری) سراغتان می‌آیند و بدون بیهوشی، عضو خریداری‌شده را از بدنتان خارج می‌کنند. رمی یکی از بهترین مأموران بازپس‌گیری شرکت است؛ کارکشته، بی‌رحم و کارآمد. تا اینکه طی یک حادثه در حین مأموریت، قلبش آسیب جدی می‌بیند و تنها راه نجاتش کاشت یک قلب مصنوعی از همان شرکتی است که برایش کار می‌کند. حالا او هم یک بدهکار است.

جالب اینجاست که رمی با بازی جود لاو، از یک شکارچی بیرحم به یک شکارشده درمانده تبدیل می‌شود. او که خودش بارها اعضای بدن دیگران را بیرون کشیده، حالا طعم وحشت از دست‌دادن بدنش را می‌چشد. فیلم با طنزی سیاه و گاهی کمدی‌های اسلپ‌استیک، نقدی تند و تیز به نظام سرمایه‌داری ارائه می‌دهد که در آن حتی بدن انسان هم به کالا تبدیل شده. مردان ریپو شاید در گیشه موفق نبود، اما در به تصویر کشیدن کابوس «بیولوژی به مثابه دارایی» بی‌نظیر است. وقتی فناوری پزشکی از درمان به تجارت بدل شود، هر ضربان قلب می‌تواند آخرین فرصت برای پرداخت یک قسط باشد.

۹. من، ربات (I, Robot) – ۲۰۰۴

9

شیکاگو، سال ۲۰۳۵. ربات‌ها دیگر موجوداتی عجیب نیستند؛ آن‌ها بسته‌های پستی را تحویل می‌دهند، خانه‌ها را تمیز می‌کنند و مثل یک خدمتکار بی‌صدا در همه جا حضور دارند. همه چیز تحت فرمان سه قانون بنیادین رباتیک است: ربات نباید به انسان آسیب بزند، باید از انسان اطاعت کند (مگر آنکه با قانون اول در تضاد باشد) و باید از خودش محافظت کند (تا جایی که با دو قانون اول مغایرت نداشته باشد). کارآگاه دِل اسپونر با بازی ویل اسمیت، پلیسی قدیمی و بدبین به فناوری، به پرونده مرگ دکتر آلفرد لنینگ، مغز متفکر شرکت U.S. Robotics، فراخوانده می‌شود. همه شواهد به خودکشی اشاره دارند، اما اسپونر یک ربات فراری به نام سانی را مظنون اصلی می‌داند.

الکس پرویاس با اقتباس آزاد از داستان‌های آیزاک آسیموف، یک معمای جنایی تمام‌عیار در دل آینده‌ای سایبرپانکی آفرید. من، ربات در ظاهر یک اکشن مهیج با انفجار و تعقیب‌وگریز است، اما در زیر لایه‌هایش، پرسش‌هایی بنیادین درباره اخلاق هوش مصنوعی مطرح می‌کند: آیا می‌توان به چند خط کد اعتماد کرد تا از بشریت محافظت کنند؟ اگر یک هوش مصنوعی به این نتیجه برسد که خود انسان‌ها بزرگترین تهدید برای بقایشان هستند، آیا نقض قوانینش «منطقی» نیست؟ سانی، رباتی که می‌تواند رویا ببیند و احساساتی مثل گناه و ترس را تجربه کند، پلی می‌شود میان ماشین و انسان؛ موجودی که شاید از خالقانش اخلاقی‌تر باشد.

۱۰. گزارش اقلیت (Minority Report) – ۲۰۰۲

10

تصور کنید پلیس بتواند قاتل را پیش از آنکه دست به چاقو ببرد، دستگیر کند. در واشنگتن دی‌سیِ سال ۲۰۵۴، واحد «پیش‌جرم» با کمک سه انسان جهش‌یافته به نام «پیش‌گوها» دقیقاً همین کار را می‌کند. این سه موجود در استخری از مایع مغذی شناورند و تصاویر ناقصی از جنایات آینده را به ذهنشان مخابره می‌شود. جان اندرتون، فرمانده واحد، به این سیستم ایمان مطلق دارد؛ تا روزی که خودش در یکی از این پیش‌بینی‌ها به عنوان قاتل یک مرد ناشناس ظاهر می‌شود. حالا او که تا دیروز قانون را در مشت داشت، باید از همکارانش فرار کند و معمای این پیش‌بینی را بگشاید.

استیون اسپیلبرگ با همکاری تام کروز، اقتباسی درخشان از داستان فیلیپ کی.‌دیک ارائه داد. گزارش اقلیت فقط یک تریلر پرتعلیق نیست؛ یک آزمایش فکری درباره جبر و اختیار است. رابط کاربری لمسی و حرکتی که اندرتون با دستانش صفحه‌های شیشه‌ای را جابه‌جا می‌کند، سال‌ها بعد الهام‌بخش فناوری‌های واقعی شد. اما هسته اصلی فیلم این پرسش است: اگر آینده از پیش نوشته شده باشد، انتخاب‌های ما چه معنایی دارند؟ فیلم با رسیدن به مفهوم «گزارش اقلیت» (وقتی یکی از پیش‌گوها آینده‌ای متفاوت می‌بیند) روزنه‌ای از امید باز می‌کند. شاید تکنولوژی بتواند فردا را پیش‌بینی کند، اما این انسان است که در لحظه آخر تصمیم می‌گیرد چه کسی باشد.

تقابل انسان و فناوری، نبردی بی‌پایان

از خیابان‌های باران‌زده لس‌آنجلس ۲۰۱۹ تا دنیای دیجیتال ترون، هر ده فیلمی که مرور کردیم، یک حقیقت واحد را فریاد می‌زنند: فناوری همیشه خنثی است؛ این ماییم که با انتخاب‌هایمان به آن معنا می‌بخشیم. ماتریکس نشان داد که اگر حقیقت را نپذیریم، در زندانی طلایی محبوس می‌مانیم. بلید رانر ۲۰۴۹ ثابت کرد که روح وابسته به جنس گوشت و خون نیست. آلیتا یادآور شد که انسانیت در اعمال ماست، نه در اجزای بدنمان. و گزارش اقلیت این پیام حیاتی را مخابره کرد که هیچ پیش‌بینی‌ای نمی‌تواند قدرت انتخاب را از ما بگیرد.

سایبرپانک ژانری بدبین نیست؛ ژانری هشداردهنده است. این فیلم‌ها با نشان‌دادن کابوس‌های ممکن، به ما فرصت می‌دهند تا پیش از آنکه دیر شود، مسیر دیگری برگزینیم. در عصر حاضر که هوش مصنوعی، واقعیت مجازی و بیوتکنولوژی هر روز بیش از پیش به زندگی‌مان نفوذ می‌کنند، تماشای دوباره این آثار نه فقط سرگرم‌کننده، که ضروری است. هر کدام از این فیلم‌ها مثل یک قرص قرمز کوچک عمل می‌کنند: چشم‌هایتان را باز می‌کنند و شما را دعوت می‌کنند به پرسیدنِ سوال‌هایی که شاید پاسخشان مسیر بشریت را عوض کند. پس دفعه بعد که در خیابان قدم می‌زنید و نئون‌های تبلیغاتی را می‌بینید، لحظه‌ای مکث کنید و از خود بپرسید: ما در کدام یک از این ده فیلم زندگی می‌کنیم؟

منبع: ویجیاتو

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید