راز تلخ تابلوهای کمال‌الملک در آستانه نابینایی

راز تلخ تابلوهای کمال‌الملک در آستانه نابینایی

۲۷ مردادماه سالروز درگذشت محمد غفاری معروف به کمال‌الملک است؛ او نقاش برجسته و تأثیرگذار ایرانی در دوران قاجار و اوایل دوره پهلوی بود که به عنوان «پدر نقاشی نوین ایران» شناخته می‌شود.

کد خبر : ۳۱۱۹۵۵
بازدید : ۰

وقتی نام کمال‌الملک می‌آید احتمالا خیلی‌ها یاد اثر معروف «تالار آینه» می‌افتند. اما در سالروز درگذشت این نقاش بزرگ از دو تابلوی نیمه‌تمام حرف می‌زنیم. یکی چهره پیرمردی را در حال مطالعه نشان می‌دهد و دیگری، وسعتِ کوه‌های شمیران را در غروب. اما هر دوی آن‌ها یک رازِ تلخ دارند؛ ناتمام‌اند...

 ۲۷ مردادماه سالروز درگذشت محمد غفاری معروف به کمال‌الملک است؛ او نقاش برجسته و تأثیرگذار ایرانی در دوران قاجار و اوایل دوره پهلوی بود که به عنوان «پدر نقاشی نوین ایران» شناخته می‌شود. 

او تا سال‌های آخر زندگی‌اش به نقاشی ادامه داد اما در سال‌های آخر عمر از یک چشم نابینا شد که درباره علت آن روایت‌های مختلفی نقل می‌شود. در یکی از روایت‌ها گفته شده که سالار معتمد گنجی، از خان‌های منطقه و دوست کمال‌الملک، آجری را برای تنبیه یک کارگر حمام پرانده که به عینک و چشم کمال‌الملک آسیب رسانده است و در برخی منابع نیز آمده است که او دچار آب مروارید شده بود. اختلالی که دو تابلوی نیمه‌تمام از او به جای گذاشت.

شاید تصویر پیرمرد در حال مطالعه زیر چراغ و تصویر وسعت بیکران کوه‌های شمیران می‌توانستند تبدیل به دو شاهکار نقاشی شوند اما تقدیر، فرصت پایان به این دو اثر هنری را نداد و جدال پیرمرد نقاش با سوی چشمانش بی‌نتیجه ماند.

پیرمردی که هرگز کتابش را نخواند

11

این تابلو با ابعادی نسبتاً کوچک است اما نگاه بیننده‌ را می‌رباید. موضوع، ساده است: یک پیرمرد ریش‌سفید، بر روی کتابی خم شده است. اما هرچه چشم به سمت پایین تابلو می‌خزد، یک شوک بصری در انتظار است: دست‌ها و کتاب، فقط لکه‌هایی از رنگ قهوه‌ای و اخرایی هستند؛ بدون هیچ خطی، هیچ رگه‌ای و هیچ حرفی...

علی‌محمد حیدریان که یکی از شاگردان برجسته کمال‌الملک است، سال‌ها بعد در خاطراتش این روزها را روایت کرده است:

«استاد روزهای پایانیِ کار، مدام از من می‌پرسید: «رنگِ دست‌ها را خوب می‌بینی؟ رگ‌ها را؟» و من می‌دیدم که چشمانش، دیگر به اندازه کافی نمی‌بینند. یک روز قلم‌مو را زمین گذاشت و گفت: «این تابلو، دیگر برای چشم‌های من نیست. بماند برای کسی که چشمِ جوان دارد.»

این اثر، امروز نه به خاطر زیبایی بخش تمام‌شده‌اش، که به خاطر ناتمامی‌اش حیرت‌انگیز است. در آن لکه‌های رها شده، ما یک نقاش مقتدر را نمی‌بینیم؛ یک انسان سالخورده را می‌بینیم که تلاش می‌کند تا دنیا را برای آخرین بار «ببیند» و به بوم بسپارد.

کوه‌هایی که سبز نشدند

12

در بهار ۱۳۱۸، کمال‌الملک برای آخرین بار سه‌پایه‌اش را به دامنه کوه‌های شمیران، در منطقه دزاشیب برد. او می‌خواست غروب کوهستان را نقاشی کند؛ شاید می‌دانست که این آخرین وداع او با طبیعت است. آسمان تابلو و دورترین لایه‌های کوه، با آن آبی کمرنگ و اُخرایی، کامل و جاندار کشیده شده‌اند. اما در پیش‌زمینه، کار نقاش خام می‌شود. درختان، فقط با چند ضربه خشک و باز قلم‌مو مشخص شده‌اند و علفزارها، به صورت لکه‌هایی پرداخت‌نشده بر روی بوم رها شده‌اند.

حیدریان در همان خاطرات، آن روز را این‌گونه روایت می‌کند:

«استاد چند بار از من خواست که پالتِ رنگ را جلوِ چشمِ او بگیرم و نامِ هر رنگ را برایش تکرار کنم. می‌پرسید: این سبز است یا آبی؟ وقتی می‌گفتم سبزِ مغزِ پسته‌ای، مکثی می‌کرد و می‌گفت: نه! برای من روشن‌تر است. اما من می‌دیدم که آنچه او سبزِ روشن می‌بیند، در واقعِ پالت، همان رنگِ تیره است. چشمانش داشت، فریبش می‌داد.»

او آن روز، تابلو را ناتمام گذاشت و دیگر هرگز به طبیعت‌نگاری بازنگشت.

برخلاف بسیاری از آثارِ هنری که به دلیل مرگ ناگهانیِ خالق، نیمه‌کاره می‌مانند، ناتمامیِ این دو تابلو، یک «بیانیه فلسفی» است. کمال‌الملک که تمام عمرش را برای رسیدن به «کمالِ بصری» جنگیده بود، در واپسین روزها، تسلیم مرزهای فیزیکی بدن خود شد. اختلال بینایی اجازه نداد که آن نور ایده‌آل را روی دست‌های پیرمرد و یا آن سایه خاص را روی سنگ‌های شمیران ترسیم کند.

یحیی ذکاء - بزرگترین پژوهشگر آثار کمال‌الملک - در کتاب مرجع خود می‌نویسد: «این دو اثر، سوگواره پایان دوران چشمانی هستند که پنجاه سال، روشنایی ایران قجری را تفسیر کردند.»

منبع: ایسنا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید