تارعنکبوت

Faradeed

قصه زنی که وقتی یک روز به سقف زل زده بود، چیز عجیبی دید

تارعنکبوت

احسان کمال، زنی است که در سال ۱۹۵۳ در مصر متولد شده. او یکی از موسسان «اتحادیه نویسندگان مصری» و «انجمن داستان‌نویسی» است. او داستان‌های کوتاه بسیاری نوشته و تا به حال ده کتاب از او به چاپ رسیده است. برخی داستان‌های او در تلویزیون و سینمای مصر به فیلم و سریال تبدیل شده‌اند. علاوه‌براین، بسیاری از داستان‌های او به انگلیسی، روسی، چینی، هلندی و سوئدی ترجمه شده‌اند.
کد خبر: ۶۷۲۵۴
بازدید : ۱۴۱
۰۴ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۵
احسان کمال| از وقتی غاده برای اولین بار تارعنکبوت را دید بیش از یک هفته گذشته. وقتی با چشمان کاملا باز روی تخت دراز کشیده بود، همان‌طور که عادت داشت نصف زمانش را بیدار و در تخت بگذراند، از دیدن تارعنکبوت حسابی تعجب کرد. به چیز بخصوصی خیره نشده بود؛ زل زده بود به سقف بی‌آنکه ببیندش. به تراژدی شخصی و ظاهرا بی‌پایانش فکر می‌کرد؛ همان چیزی که به ناچار شب و روزش را با فکر آن می‌گذراند.

بعضی وقت‌ها نجواکنان به خدا می‌گفت: «خدایا! برای تو کار سختی است که به من بچه‌ای عطا کنی؟ به بقیه ده‌ها بچه می‌دی و اگه بخوای، هیچ کاری برات دشوار نیست. پس صرفا نمی‌خوای، اما چرا؟ تو به همه‌چیز آگاهی. حکمت بی‌بچگی من چیه؟ شاید حکمتت از من پنهانه و باید دنبالش بگردم.» با این حال برخلاف همه گشتن‌ها و فکر کردن‌هایش، نمی‌توانست با این معضل کنار بیاید. به همین خاطر التماس کردن را از سر می‌گرفت: «خدایا، فقط یک بچه به ما بده تا با اون من و شوهرم خوشحال باشیم و رابطه عاشقانه‌ای که بین ما وجود داره –یا وجود داشته- قوی‌تر شه.»
 
دایم از خودش می‌پرسید: «ممکنه بعد از اینکه من از لذت پدر بودن محرومش کردم، باز هم من رو دوست داشته باشه؟» بعد اعتراض می‌کرد، اما نه علیه شخص بخصوصی، چون کسی او را متهم نکرده بود. ولی زن احساس می‌کرد این حس همیشه در قلب‌ها، چشم‌ها و کلمات آدم‌ها حضور دارد. از خودش دفاع می‌کرد: «من چه گناهی کردم؟ هیچ‌وقت از تلاش کردن دست نکشیدم. خدا می‌دونه چطور از صمیم قلبم آرزوی داشتن یه بچه دارم!»

شوهرش معمولا بهش می‌گفت: «این موضوع رو ول کن. من شخصا دیگه بهش فکر نمی‌کنم. داشتن یه بچه یا چند تا بچه چه فایده‌ای داره؟ برای من یا برای کشورمون معجزه می‌کنند؟ هیچ نادرستی رو درست می‌کنند؟ اگه بچه‌دار نمی‌شیم، خواست خداست.»، اما زن حرفش را باور نمی‌کرد. مطمئن بود صرفا از روی ملاحظه و احترام سعی می‌کند رنج او را تسکین بدهد. دایم بهش قوت قلب می‌داد و می‌گفت: «تو این دنیا، هیچ چیز جز تو برام مهم نیست. تو همه‌چیزم هستی. تو بهترین چیزی هستی که تا به حال برام اتفاق افتاده. تا وقتی با هم هستیم، چیز بیشتری نمی‌خوام.»
 
زن در دلش لبخند می‌زد و فکر می‌کرد: واقعا یه شاهزاده است. هر کاری از دستش بربیاد انجام می‌ده تا درد و غم من رو سبک کنه. اما موندم این وضعیت چقدر ادامه پیدا می‌کنه. قطعا، روزی می‌رسه که صبرش تموم می‌شه، از اینکه شانس بچه‌دار شدن رو از دست بده می‌ترسه و سکوت خونه دیگه غیرقابل‌تحمل می‌شه. موندم این روز کی فرا می‌رسه. زود یا دیر؟ و چطور به من اطلاع می‌ده که ازم مایوس شده؟ نهایتا این همه ناامیدی رو ابراز می‌کنه؟

آنقدر غرق این فکر‌ها بود که خوابش نمی‌برد. روی تخت غلت می‌زد و چشم‌هایش را می‌بست، اما خواب از او گریزان بود. بعد چشم‌هایش را باز می‌کرد، اما چیزی نمی‌دید؛ حتی انعکاس آفتاب را که از پنجره‌های ماشین‌هایی که در خیابان می‌گذشتند لحظه‌ای روی سقف اتاق می‌افتاد و بعد غیب می‌شد. زن از تارعنکبوت خبر نداشت تا اینکه یک روز فهمید یکی از این انعکاس‌ها مثل پرتو‌های طلایی آفتاب نمی‌درخشد و با اینکه تکان می‌خورد، فورا ناپدید نمی‌شود. مانده بود این دیگر چه سایه‌ای است.
 
وقتی از نزدیک نگاه کرد، متوجه شد سایه نیست بلکه تارعنکبوت است. خیلی تعجب کرد. یکی از دلایلش این بود که با تمام تارعنکبوت‌هایی که تا الان دیده بود فرق داشت. تارعنکبوتی که می‌شناخت معمولا به کوچکی یک سکه، سیاه و آن قدر کثیف بود که حس انزجار برمی‌انگیخت. در عوض، تارعنکبوتی که روی سقف دیده بود بزرگ و توسی تیره بود و بافتی شبیه پارچه حریر داشت. آن قدر نرم و نازک بود که با یک فوت در هوا می‌لرزید. علاوه بر این، صرفا از وجود تارعنکبوت هم تعجب کرده بود.
 
در رابطه با تمیز کردن خانه آنقدر جدیت به خرج می‌داد که از زن‌های فامیل تعریف و تمجید می‌شنید، دوستانش او را وسواسی می‌دانستند و سر به سرش می‌گذاشتند و دشمنانش که دنبال عیب و ایراد می‌گشتند ملامتش می‌کردند و می‌گفتند: «به هر حال، چی داره که سرش رو به اون گرم کنه؟ یه نوزاد داره که بهش شیر بده یا یه بچه که چهاردست‌وپا راه بره؟»

اندازه تارعنکبوت نشان می‌داد که عنکبوت آن را یک روزه نبافته. پس چطور زودتر آن را ندیده؟ همان‌طور که دنبال توضیح ممکنی می‌گشت، سعی کرد با شوخی حواس خودش را از مشکل قدیمی‌اش پرت کند. شاید عنکبوت علاوه بر ساعت‌های معمولش، تمام شب را هم کار کرده تا اضافه‌کاری بگیرد!
 
یا شاید عنکبوت‌ها هم دچار مشکل مسکن شده‌اند و به همین خاطر چهار یا پنج تا از آن‌ها برای بافتن یک تارعنکبوت همکاری کرده‌اند! اما تلاش زن برای شوخی کردن ناموفق بود. ناگهان آهی کشید، چون یادش آمد در مهمانی بزرگی که خیلی‌های‌شان در آن شرکت کرده بودند، وقتی یکی از زن‌های فامیل به اعتدال، دخترعموی شوهرش، گفته بود به سه تا بچه‌ای که بزرگ کرده راضی باشد و شروع کند به خوردن قرص‌های ضدبارداری، اعتدال چه جوابی داده بود.
 
گفته بود بعد از تولد بچه دوم‌شان به این مساله فکر کرده، اما شوهرش عاشق بچه‌هاست و باز هم بچه می‌خواسته؛ البته به این خاطر که عاشق زنش است و بچه رابطه زن و شوهر را قوی‌تر می‌کند. بعد اضافه کرده بود: «خانه بدون بچه از تارعنکبوت هم شکننده‌تر است!»

غاده، وقتی این کلمات را به یاد آورد، آهی کشید. دوباره به تارعنکبوت روی سقف خیره شد. آن قدر نازک و ظریف بود که با کوچک‌ترین نسیمی تاب می‌خورد و به نظر می‌رسید الان است که متلاشی شود. با اندوه پیش خودش گفت: «خونه من از این تارعنکبوت هم شکننده‌تره؟ درسته نسیم ملایم هنوز تارعنکبوت رو خراب نکرده، اما حالا آخر تابستونه. چند هفته دیگه، پاییز و وزش باد‌های قوی شروع می‌شوند. تارعنکبوت طاقت اون‌ها رو داره؟ بعد از پاییز، زمستون و توفان‌های شدید از راه می‌رسند. توفان‌های زمستون چقدر وحشتناکند!»

فکر کرد شاید اعتدال منظورش از این حرف‌ها او بوده. شکی نبود. بار‌ها از چند تا از زنان فامیل شنیده بود که اعتدال، با رضایت مادرش، دوست داشته با سعید، شوهر غاده، ازدواج کند. با اینکه بعدا ازدواج کرده، همچنان از غاده متنفر بوده، بهش حسودی می‌کرده و دنبال فرصتی بوده تا از او بدگویی کند.
 
روزی که اعتدال آن نظر مسخره را داد – البته اولین باری نبود که از روی بی‌فکری چیزی می‌گفت: - انگار که بخواهد اشتباهی را درست کند با ادایی نمایشی لبش را گاز گرفت و به سمت غاده نگاه کرد. اما رفتار بی‌نزاکتش نشان داده که منظورش غاده بوده.

فکر کرد بلند شود و وسیله گردگیری را بیاورد تا تارعنکبوت را پاک کند، اما بدنش واکنشی نشان نداد. حوصله کار‌های خانه یا هیچ کار دیگری را نداشت. بعد از انجام کار‌های صبحگاهی‌اش بهانه می‌آورد که خسته شده و احساس می‌کرد باید مدتی استراحت کند. به محض اینکه با یک چرت سرحال بشود، از عهده این کار هم برمی‌آید. اما بعد از بلند شدن، این موضوع را تا بعدازظهر روز بعد به کلی فراموش کرد. وقتی روی تختش دراز کشید و بالا را نگاه کرد، تارعنکبوت را دید و گفت: «خدایا! همه این مدت یادم رفته بود!»

باز هم نمی‌توانست بلند شود و این کار را به بعدِ استراحت بدن خسته‌اش موکول کرد. مثل همیشه خوابش نمی‌برد و خودش را با تماشای عنکبوتی که به تارش وارد و از آن خارج می‌شد سرگرم کرد. مانده بود عنکبوت چه کار می‌کند. حتما مشغول بزرگ‌تر کردن تارعنکبوت بود.
 
زن زیر لب گفت: «چه موجود حریصی! این فضا برات کافی نیست؟ تقریبا تا ساعت پنج که از روی تخت بلند می‌شم وقت داری.» فکر کرد عنکبوت هم طمعکار است و هم گستاخ که اتاق خواب و بالای تخت او را برای اقامت کردن انتخاب کرده! آیا داشت زن را به مبارزه می‌طلبید؟ بهتر نبود تار را در یکی از گوشه‌های آشپزخانه می‌بافت، یا در اتاق کوچکی که به ندرت درش باز می‌شد؛ وقتی که یکی از زنان فامیل به عنوان مهمان شب پیش آن‌ها می‌ماند؟ قصد داشت آنجا را بکند اتاق بچه‌هایی که نیامدند و ظاهرا هرگز هم نمی‌آیند.
 
چقدر سرنوشت عجیب است که رنج بشر را به مسخره می‌گیرد و با آن تفریح می‌کند! خیلی از زنانی که دوستان و آشنایانش بودند از عوارض جانبی قرص‌های ضدبارداری به‌شدت گله می‌کردند و برای اینکه از بارداری ناخواسته خلاص شوند به دکتر‌ها و درمان‌های سنتی پناه می‌آوردند. چرا کسی که بچه می‌خواست از آن محروم بود، اما کسی که نمی‌خواست بچه‌دار می‌شد؟

بیهوده سعی کرد فکرش را از این موضوع دور کند. در زمان‌های قدیم می‌گفتند: «همه جاده‌ها به رم ختم می‌شوند.» امروز می‌توانست بگوید: «همه موضوع‌ها به بی‌بچگی من ختم می‌شوند.» بعد از اینکه از روی تخت بلند شد تارعنکبوت را فراموش نکرد، اما برای پاک کردنش کاری نکرد.
 
آیا تماشای عنکبوتی که از تارش خارج و به آن وارد می‌شد آن قدر برایش آرامش‌بخش بود که حضورش را ترجیح می‌داد؟ یا به مرحله‌ای رسیده بود که قصد داشت برای رسیدگی به خانه‌ای که دیر یا زود محکوم به فروپاشی است هیچ تلاشی نکند؟ شاید با عنکبوت همدردی می‌کرد، چون هر دو در ضعیف کردن پایه‌های خانه همدست بودند. شاید هم اشتیاقش را برای همه‌چیز از دست داده بود. هیچ کس، حتی خودش هم، نمی‌دانست کدام درست بود.

روز‌ها می‌گذشتند و با وجود تلاش‌های سعید برای بهتر کردن روحیه غاده، افسردگی و کناره‌گیری‌اش بیشتر می‌شد. صادقانه آرزو داشت می‌توانست به روحیه پرشور شوهرش واکنشی نشان بدهد! چه شده بود؟ یک روز به سعید گفت: «خدا رو شکر می‌کنم من رو با قلب بزرگی آفریده که همه عشقی که به تو دارم در آن جا می‌شود.» واقعا هنوز هم مثل زمان نامزدی و سال‌های اول ازدواج‌شان دوستش داشت.

در واقع عشق سعید هم، یا دست‌کم جنبه بیرونی‌اش، تغییر نکرده بود. به‌شدت دوست داشت می‌توانست به اعماق پنهان سعید نفوذ کند و احساسات واقعی‌اش را کشف کند. هنوز عشق بود یا عشق جای خودش را به ترحم داده بود؟ همیشه او را رودی جاری از محبت دانسته بود. محبتش چقدر شادش کرده بود؛ زنی را که پدر درون مرد را از داشتن یک بچه محروم کرده بود! نمی‌دانست چرا، اما عشق و توجه مادرِ درون زن به قدر کافی محبت نداشت. حالا دیگر ابراز محبت مرد خوشحالش نمی‌کرد.
 
غرق در این فکر بود که این رودخانه بالاخره روزی مسیرش را به سمت زن دیگری تغییر می‌دهد که به او چیزی ببخشد که زن، با وجود امیدواری‌ای که دکتر‌ها می‌دادند، نمی‌توانست. اما حالا سال‌ها می‌گذشتند و این امید غیرممکن مانده بود.

هر کس که گفته بود رنج بردن از یک بدبختی آسان‌تر از این است که منتظر باشی اتفاق بیفتد، راست گفته بود. با اینکه زن تصمیم گرفته بود تا یک ساعت دیگر تارعنکبوت را پاک کند، عنکبوت هنوز مشغول بزرگ‌تر کردنش بود و از این تصمیم بی‌خبر بود. به نظر می‌رسید خدا با یک عنکبوت مهربان‌تر است تا با یک انسان. زن باور داشت اگر عنکبوت از تصمیمش خبر داشت، قبل از اینکه با وسیله گردگیری به آن بزند از غم مرده بود. اما خودش چی؟ زندگی می‌کرد و منتظر بود زمانْ تیز کردنِ شمشیرِ بدبختی او را به پایان برساند.
 
مثل یک روبات بی‌روح تمام روز را کار می‌کرد تا اینکه سعید از سر کار برمی‌گشت و با اشتیاق به او نزدیک می‌شد. با بی‌علاقگی اشتیاقش را می‌پذیرفت و در اعماق قلبش سوال‌های همیشگی وجود داشت: «کی این کار رو می‌کنی؟ منتظر چی هستی؟ چرا عجله نمی‌کنی و تنشی رو که من تجربه می‌کنم از بین نمی‌بری؟» یک روز حتی جدایی را مطرح کرد. این کار برایش شرافتمندانه‌تر بود. اما مرد عصبانی شد و با صدایی که بیانگر درد کشیدن بود به او تذکر داد که دیگر هرگز حرف این موضوع را پیش نکشد.

بعد از ناهار رفت روی تخت، اما خوابش نبرد. چشم‌هایش باز ماندند و با بی‌اعتنایی عجیبی به تارعنکبوت خیره شده بود. از اولین باری که تارعنکبوت را دیده بود بیشتر از یک هفته گذشته بود و هر روز نسبت بهش بی‌اعتناتر می‌شد. تلاشی برای پاک کردنش نمی‌کرد، اما خدا را شکر می‌کرد که نه سعید و نه هیچ کدام از زن‌های فامیل که با او صمیمی‌تر بودند و برای تجدید آرایش‌شان به اتاقش می‌رفتند تارعنکبوت را ندیده بودند.

آن روز تلفن زنگ زد. با عجله از آشپزخانه آمد تا آن را جواب بدهد. مادر اعتدال پشت خط بود و از او خواست از طرفش از سعید تشکر کند که سعی کرده اعتدال و شوهرش، مومن، را آشتی بدهد و از او بخواهد دست از این کار بردارد، چون متاسفانه نتیجه‌ای ندارد.
 
شوهر اعتدال روز قبل او را ترک کرده، گفته دیگر نمی‌تواند ناهماهنگی‌ای را که در زندگی زناشویی‌شان وجود دارد تحمل کند و خودرایی و آزار و اذیت‌های همیشگی اعتدال را مقصر دانسته. غاده فقط توانست یک جمله بگوید: «ممکن نیست... ممکن نیست...» بعد بدون اینکه یک کلمه دیگر بگوید، گوشی تلفن را سر جایش گذاشت.

قبل از اینکه به آشپزخانه برگردد، انگار که هیپنوتیزم شده باشد، با عجله رفت تا از اتاق ابزار‌ها وسیله گردگیری سقف را بردارد. بعد به اتاق خواب رفت و سقف را پاک کرد؛ وسیله گردگیری را چند بار جلو و عقب کشید تا هیچ اثری از تارعنکبوت باقی نماند.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
نگاه