نقد فیلم How to Make a Killing | معما و خندههای تصنعی
با فیلم جدیدی به نام How to Make a Killing روبرو بودهایم که بیش از حد عام بوده و در عین سرگرمکننده بودن، در دام یک فیلمنامه بیمنطق افتاده است. فیلم نیز ضربه اصلی را از همین فیلمنامه بیمنطق خود میخورد و درنهایت به یک اثر سرگرمکننده عام نیز تبدیل نمیشود.
تلفیق کمدی و اکشن سالهاست که به ژانری جذاب و عام پسند تبدیل شده و آثاری بسیاری در این ژانر بر روی پرده رفته است. به عنوان یک علاقهمند به سینما، همواره این نوع از آثار را بسیار تصنعی یافته و نه با کمدی آن ارتباط گرفتهام و نه با اکشن آن هیجانی را حس کردهام. اما از سوی دیگر نیز معتقد بودهام که این نوع از فیلمهای عامپسند بسیار بهتر از فیلمهای به اصطلاح روشنفکرنمایی بوده است.
حال با فیلم جدیدی به نام How to Make a Killing روبرو بودهایم که بیش از حد عام بوده و در عین سرگرمکننده بودن، در دام یک فیلمنامه بیمنطق افتاده است. فیلم نیز ضربه اصلی را از همین فیلمنامه بیمنطق خود میخورد و درنهایت به یک اثر سرگرمکننده عام نیز تبدیل نمیشود.
بکت ردفلوی (گلن پاول)، وارث طردشده از خانوادهای میلیاردر، دست به برنامهریزی برای حذف هفت تن از بستگان خود میزند تا ثروتی را که میراث مادرش میداند، تصاحب کند. او که در قالب فلشبکی از سلول محکومان به اعدام روایت میشود، قربانیان خود را یکییکی با حوادثی فریبکارانه از میان برمیدارد. با این حال هنگامی که به موفقیت شغلی و عشقی واقعی دست مییابد، این پرسش بنیادین مطرح میشود که آیا ارزش کشتنها را داشته است؟ شاید فیلمنامه نویس نیز عمده تصور خود را بر روی همین ایده گذاشته است، آیا یک زندگی موفق (عاشقانه و مالی) ارزش خطر کردن برای پول را دارد؟
برای پاسخ به چنین سوالی، باید بستر فیلم بزرگتر از اینها باشد و جهان فیلمساز نیز درگیر چنین موضوعاتی باشد. پس در مرحله اول پاسخ به چنین سوالی را در حد فیلم نمیدانم و از واکاوی آن نیز پرهیز خواهم کرد.
مرحله دوم برای من که همانا مهمترین بخش فیلم است، قصه و فیلمنامه اثر است که بار اصلی اثر را به دوش میکشد. شروع فیلم از سلول و بازگو کردن داستان بکت برای مخاطب جذاب است. حداقل در نیم پرده اول ما شاهد قصهای عام اما با جاذبه هستیم که فیلم را پیش میبرد. کاراکتر طرد شده و تنهای ما کم کم ساخته میشود و آرزوی رسیدن به میراث چند میلیارد دلاری نیز در او شکل میگیرد. در نیم پرده اول، فیلم جاذبه دارد و مخاطب کنجکاو است که ببیند آخر این قصه چه خواهد شد؟

اما با پیشبرد داستان در نیم پرده دوم و با اتفاق افتادن قتل اول، مخاطب از فیلم فاصله میگیرد. کاراکتر ما با روشهای بسیار عجیب و غریبی قتلها را انجام میدهد که فیلم را از عام بودن خارج کرده و وارد مرحله بیمنطقی میکند. برای مثال چندین قتل انجام شده توسط کاراکتر ما با روش آگاتا کریستی انجام میشود. یعنی زهر و ترکیبات شیمیایی که به سادگی میتوانند هر شخصی را از پای درآورند.
خب سوال این است که برای درک این قتلها میبایست کاراکتر برای ما به خوبی تشریح شود. کاراکتر بکت صرفا یک جوان طرد شده بود که در کت شلوار فروشی کار میکرد، او چگونه توانسته چنین قتلهایی را برنامهریزی کند و با زهرهای کشنده اهدافش را از پای درآورد؟ این دقیقا جایی است که فیلم از منطق دور میشود.
برای منطقی کردن فیلمنامه هم چیزهای بسیار سادهای در دست بود. کاراکتر میتوانست به جای کار در کت و شلوار فروشی، در داروخانه کار کند! اما نویسنده هیچ توجهی به منطق روایی قصه نکرده و بسیار ساده از این موضوع گذشته است. برای من نیز درنهایت این مورد قابل قبول نیست. مخاطب از کاراکتر فاصله میگیرد و وجودیت او را باور نمیکند.
مسئله دیگری که حول محور همین فیلمنامه بیمنطق قابل نقد است. حضور دختر شهوانی با بازی مارگارت کوالی است. این کاراکتر خلق شده توسط فیلمساز، نه عام است و نه کلیشه. چیزی پایینتر از این دو مورد است. اصلا معلوم نیست که او دقیقا در فیلم چه نقشی دارد! بعد از یک فلش فوروارد ۲۰ ساله این دو در یک نیم نگاه یکدیگر را میشناسند که خود این مورد بیمنطق است (این دو در کودکی از هم جدا شده بودند). سپس این دختر جذاب با حرکاتهای شهوانی عجیب و غریب سعی در نزدیک شدن به کاراکتر بکت است و بیدلیل به دنبال یک وام از سوی اوست. سپس تمام فعالیتهای جنایی او را کشف میکند (چگونه؟) و درنهایت عشقی عجیب در پایان فیلم میان این دو اتفاق میافتد…!

همانا که در ابتدای مقاله نوشتم، این فیلم ضربه اصلی خود را از بیمنطقی میخورد. مثلا کمدیهای این اثر بیش از حد تصنعی و اصلا خندهدار نیستند. کاراکترها هویت ندارند و بسیار تیپیکال هستند. مثلا شخصیت روث یک رابطه عاشقانه بسیار مصنوعی با بکت دارد. در ریتمی تند این دو با یکدیگر آشنا شده و رابطه آنها از بُعد یک رابطه معمولی به یک رابطه رمانتیک عمیق تبدیل میشود! و تمام اینها بدون فُرم انجام میشود و مخاطب همراه آنها نیست.
یا مثلا تمام شخصیتهای ثروتمند از خانواده ردفلو. شخصیتهای متزلزل، بورژوازیهای بیشخصیت و عجیب غریب که نظراتی عام و ارتجاعی درباره طبقه کارگر دارند. همه اینها در ترکیب با یکدیگر نشاندهنده فیلمنامهای بسیار ضعیف و دم دستی است که اصلا اصول قصهنویسی در آن رعایت نشده است و در پروسه تبدیل به فیلم، حتی نتوانسته به اثری معمولی و عام تبدیل شود که مخاطب را کمی سرگرم کند.
مورد آخری که قصد دارم درباره آن بنویسم، تکنیک در How to Make a Killing است. نور در سرتاسر اثر تاریک و از رنگبندی گرم است و این اصلا با فُرم فیلم همخوانی ندارد البته فیلم ادعا می کند که معمایی است، اما چون این ژانر در این فیلم بیس و فُرم ندارد، پس قبول این رنگ بندی گرم ممکن نیست. دوربین عام و ساده است و این شاید تنها نقطه مثبت در فیلم باشد. تیم بازیگری به دلیل فیلمنامه ضعیف در عملکرد چیز خاصی از خود نشان نداده و صرفا بازی جلوی دوربین و بوده است و بس. هیچ ابتکاری. هیچ اکتی و هیچ هنری در این مورد از فیلم وجود ندارد.

فضای فیلم با وجود چند لوکیشینی بودن، نتوانسته اتمسفر خوب و جذابی بسازد و موسیقیهای فیلم هم در تلفیق با این محیط به چیز خاصی تبدیل نشده است. همانا کل فیلم را نیز میشود در همین یک جمله خلاصه کرد که چیز خاصی نیست. چرا که دست بر روی عامترین چیزها گذاشته و حتی آن را نیز نتوانسته درست بسازد.
در نهایت، How to Make a Killing فیلمی است که با ایدهای بالقوه جذاب آغاز میشود، اما در دام فیلمنامهای میافتد که از بنیان به منطق روایی پشت کرده است. نبود توجه به جزئیات در شخصیتپردازی (چون شغل قهرمان داستان) و اتکا به کلیشههای سست و رابطهسازیهای تصنعی، اثری ساخته که نه به ژانر عامپسند خود وفادار میماند و نه میتواند ادعای اندیشهای فراتر از سرگرمیزدگی داشته باشد. شاید بزرگترین تناقض فیلم این باشد که با تمام تلاش برای معمایی جلوه دادن قتلها، معمای اصلی بیپاسخ میماند: چرا کسی باید این همه بیمنطقی را فقط برای خندههای اجباری و هیجانهای بیروح بپذیرد؟ پاسخ ساده است: نباید پذیرفت.
منبع: گیمفا