نقد فیلم APEX | اوج در تعلیق

نقد فیلم APEX | اوج در تعلیق

اولین دقایق فیلم Apex (اوج)، ساخته‌ی بالتازار کورمیکور را می‌بینیم و دوربین همچنان بین صخره‌ها، بین سنگ‌هایی در ارتفاع بلند و مستعد اتفاق‌های غیرمنتظره سرگردان است. دو صخره‌نورد قهار و درگیر رابطه‌ای نسبتا زخمی، در کنار هم و آویخته شده به یکدیگر، کمر به همت بالا رفتن از صخره‌ای بزرگ به نام دیوار نروژ بسته‌اند. یکی محتاط و ملاحظه‌گر و دیگری؛ «ساشا» با بازی شارلیز ترون، ماجراجو، آشفته و شتاب‌زده است.

کد خبر : ۲۹۸۰۴۸
بازدید : ۰

نور از طریق دریچه‌هایی که دوربین دارد در تله‌ی لنز گیر می‌افتد و تصویر را خلق می‌کند. نور؛ پدیده‌ای معلق یا به عبارت دقیق‌تر گرفتار تعلیق! «سینماتوگراف» برادران لومیر هم با همین تئوری منجر به خلق فیلم شده بود. با این حساب فیلم را پدیده‌ای می‌توانیم به شمار بیاوریم که زاده‌ی تعلیق است. وابسته به دوربین و حتی در ذات خودش هم وامدار معلق بودن نور. تا دوربینی نباشد و یا شاید تا تعلیقی نباشد، فیلمی هم ساخته نمی‌شود.

تعلیقی که در ذاتش وابسته به یک داستان است. این تعلیق از دریچه‌های لنز بالتازار کورمیکور هم عبور می‌کند. با زخمی روی انگشت زنی مواجه هستیم که توسط دوربینی سرگردان به نمایش درمی‌آید. دوربین کورمیکور حرف می‌زند و روایت می‌کند.

اگر چه او هم می‌داند و بر اساس این دانسته در ادامه از سایر پدیده‌های یک فیلم رایج مثل دیالوگ، شخصیت‌پردازی، موسیقی و رنگ و تدوین هم بهره می‌برد؛ اما باز هم از ذات تعلیق‌پرداز دوربین غافل نمی‌ماند و هر کجای نمایش یک ساعت و ۳۲ دقیقه‌ای فیلمش که اقتضا می‌کند را با تعلیق‌های دوربینی پیش می‌برد.

اولین دقایق فیلم Apex (اوج)، ساخته‌ی بالتازار کورمیکور را می‌بینیم و دوربین همچنان بین صخره‌ها، بین سنگ‌هایی در ارتفاع بلند و مستعد اتفاق‌های غیرمنتظره سرگردان است. دو صخره‌نورد قهار و درگیر رابطه‌ای نسبتا زخمی، در کنار هم و آویخته شده به یکدیگر، کمر به همت بالا رفتن از صخره‌ای بزرگ به نام دیوار نروژ بسته‌اند. یکی محتاط و ملاحظه‌گر و دیگری؛ «ساشا» با بازی شارلیز ترون، ماجراجو، آشفته و شتاب‌زده است.

نقش کوتاه «تامی» با بازی اریک دانا اگرچه در ابتدای فیلم مهم به نظر می‌رسد؛ ولی در ادامه حتی دیالوگ‌های او را هم فراموش می‌کنیم. حتی سقوطش به قعر دره و مرگش را هم در ذهنمان مرور نمی‌کنیم. این شاید اولین نمره‌ی منفی چنین فیلمی باشد که از کنار یک شخصیت در میان تعداد شخصیت‌های کم نمایش ساده عبور می‌کند. دوربین تا قبل از صحنه‌ی سقوط تامی بلاتکلیف و سردرگم است و شاید ذهن مشوش ساشا را تداعی و روایت می‌کند. زنی خشمگین از آنچه نمی‌دانیم.

8

در ادامه‌ی فیلم در مکالمه‌ای بین ساشا و «بن» با بازی تارون اجرتون، ساشا در حال حدس زدن ریشه‌ی مشکلات شخصیتی دشمنش، اشاره‌ای کور به گذشته دارد و وضعیت کنونی او را نتیجه‌ی نامهربانی در گذشته برمی‌شمارد. گذشته‌ی بن نامعلوم می‌ماند تا این شائبه تقویت شود که شاید خود ساشا در گذشته مورد بی‌مهری قرار گرفته که در اولین صحنه‌های فیلم اوج واکنش‌های این بی‌مهری را نسبت به رابطه‌اش با تامی مشاهده می‌کنیم.

در حقیقت نویسنده برای خلق شخصیت‌ها، سوال‌های زیادی از بن و گذشته‌اش نداشته است و همه‌ی سوال‌ها را از ساشا پرسیده است. سوال‌هایی که تا پایان فیلم هم به جوابی مشخص نمی‌رسند. او فقط می‌خواهد فتح کند. می‌خواهد ادامه دهد. می‌خواهد دل به خطر بزند، هیجان بسازد، خطرآفرین زندگی کند، با خطرات مواجه شود و خطرها گره‌های فیلم‌نامه‌ی جرمی رابینز برای فیلم اوج با کارگردانی بالتازار کورمیکور هستند.

ساشا در اولین مواجهه‌ی جدی با خطر، در حال صعود از صخره‌ای در نروژ، مجبور می‌شود دست شریک عاطفی‌اش را رها کند و برای نجات جان خودش، او را به قعر دره بفرستد. البته سرنوشت هم پاسخش را در ادامه می‌دهد و او مجبور می‌شود نه شریک عاطفی بلکه شکارچی زندگی و جانش را به اجبار در میان صخره‌های دیگری بالا بکشد. دوربین آشفته و سردرگم و تعلیق‌ساز کورمیکور وقتی اولین آرامش نسبی را تجربه می‌کند که ساشا تامی را به قعر دره می‌فرستد و بین زمین و آسمان معلق می‌ماند. رابطه‌ی زخمی تمام شده است. تشویش دیگر جایی در این صحنه ندارد؛ حتی وقتی نقش اول فیلم بین زمین و آسمان گیر می‌کند.

پدیده‌ی اصلی و نقش اول معلق است، پس بگذار دوربین کمی نفس بکشد و رفتار آرام خودش را داشته باشد. قاب‌بندی در این نمایش سینمایی برای اولین بار در این نقطه به نظم خودش می‌رسد و پدیده‌ی موردنظر را با همه‌ی کوچکی‌اش در مقابل هیبت کوه، درست در میانه‌ی تصویر می‌بینیم. انگار کارگردان احساس کرده باید آشنایی‌زدایی کند. باید حتی قاب‌بندی را هم به وفاداری نسبت به داستان فیلمش و ذات تعلیق‌ساز همکاری دوربین و داستانش بگمارد. قاب‌بندی مهم است؟ بسیار خوب؛ از داستان و تعلیق، این دو پدیده‌ی سازنده‌ی فیلم مهم‌تر نیست. از آن استفاده می‌کنم؛ ولی در خدمت داستان و در مشت تعلیق!

9

به مبارزه طلبیدن داستان

ساشا به عنوان نقش اول فیلم، نفر اول زندگی‌اش را در یکی از اولین سکانس‌ها از دست می‌دهد. فیلم‌نامه‌نویس ظرفیت بالای پرداخت به رابطه‌ای عاشقانه را مثل صحنه‌ی پرتاب شدن تامی در قعر دره رها می‌کند تا ادعای بزرگ‌تری را مطرح کند. نویسنده رجزخوانی می‌کند و مدعی است که می‌تواند حتی پس از این صحنه‌ی دلخراش و حتی بعد از نیمه‌کاره ماندن مفهومی به عمق عشق هم گره‌های جدید به داستان اضافه و بیننده را همراه کند. که البته این رجزخوانی بی‌دلیل هم نیست و تماشای ادامه‌ی فیلم نشان می‌دهد رابینز برای نگارش فیلم‌نامه با دست پر به میدان آمده است. در مجموع داستان فیلم مثل اولین کنش‌های دوربین آن است. آرام و قرار ندارد. از گرهی به گره بعدی پیش می‌رود و مخاطب را رها نمی‌کند.

آلفرد هیچکاک گفته بود؛ «مدت‌زمان یک فیلم باید مستقیما با میزان تحمل مثانه‌ی انسان مرتبط باشد». این نقل قول درباره‌ی مدت‌زمان سینمایی اوج کاملا صدق می‌کند. شما ممکن است در حین تماشای فیلم نیازهای طبیعی برای جذب و دفع مواد غذایی داشته باشید. حتی ممکن است حس این نیازها شما را از جایی که نشسته‌اید بلند کند؛ اما کورمیکور و دوربین و داستانش نمی‌گذارند از روبه‌روی نمایش آنها جایی بروید و مدام می‌خواهید بدانید عاقبت این صحنه چه خواهد شد. زمان فیلم آنقدر طولانی نیست که نقل قول هیچکاک نقض شود.

کارگردان با دوربینش پس از صحنه‌ی سقوط، در استرالیا ادامه می‌دهد. باید آرام گرفته باشند. باید ساشا را دست کم غمزده و درگیر یک شکست عاطفی بزرگ ببینیم؛ اما شکست و غم او را از ماجراجویی بازنمی‌دارند. پیش می‌رود، حتی در استرالیایی که قرار است خاکستر جسد سوخته‌ی تامیِ اصالتا استرالیایی را به آنجا برگرداند.

این بار و بر مبنای خاطره‌ی تلخ صخره‌نوردی در پی یک جلگه سرسبز است و سعی دارد قایق‌رانی در میان امواج خروشان رودخانه‌های آن را از سر بگذراند. او هنوز به دنبال خطر است. در پی چیزی که نمی‌داند. کاشت و برداشت در جریان فیلم درست رعایت شده و همانطور که می‌بینیم ساشا برای رسیدن به حس رهایی خودش را به آب‌های رودخانه می‌سپرد، در نهایت سرنوشت داستان او را به دریا؛ مقصد رودها می‌رساند. از بلندترین نقطه‌ها به پست‌ترین نقاط می‌رسد، از کوه و قله به دریا!

10

نقش موسیقی و رنگ

موسیقی و رنگ از اولین صحنه‌های ورود به استرالیا وارد می‌شوند. رنگ نقش ویژه‌ای در القای حس به تماشاگر دارد. پیش از این نروژ سرد را داشتیم و طبیعی بود که زمینه‌ی رنگی با آبی و سیاه و سفید آمیخته باشد. با این حال استرالیا آن هم در فصل گرم باید میدان آمیزش رنگ‌های گرم و شاد قرار بگیرد. به استرالیا می‌رویم و آنجا را مکانی با رنگ‌های شاد نمی‌یابیم رنگ‌ها تغییر کرده‌اند؛ اما شاد نیستند. زرد و سبز بیشتر خودنمایی می‌کند؛ اما نه زرد و سبزی که شور و گرما را در نگاه مخاطب به همراه داشته باشد.

اگر در صحنه‌های اول فیلم و در اوج صخره‌های سرد با آمیختگی تنظیم صدا و رنگ‌های سرد، سردمان می‌شود، در استرالیا قرار نیست احساس گرما را تجربه کنیم. هنوز سردمان است، چون کارگردان زمینه‌ای سرد به رنگ‌های فیلمش داده است. حتی ارتباط ساشا با آدم‌ها هم سرد است. تنهایی را ترجیح می‌دهد و به قول خودش با این شیوه مجبور نیست مثل انسان‌ها زندگی کند. این جمله را او به بن می‌گوید. انسان ـ حیوان عجیب و عمیق و پر از سوال فیلم.

بن؛ تامیِ صبور و اهل مدارا نیست. در اولین صحنه‌های حضور او در فیلم هم می‌فهمیم که پدیده‌ای در درون او غیرعادی است و در ادامه منتظر تبلور این احساس هستیم. شوخی‌های بی‌مزه و شتاب‌زده دارد و برای ارتباط عاطفی هم فرد مناسبی نیست. موسیقی هم با رنگ وارد می‌شود و اولین صحنه‌های فیلمبرداری در استرالیا را با حس ماجراجویی می‌آمیزد. موزیسین درک درستی از ایده‌ی کارگردان داشته است. موسیقی همراهمان می‌کند.

تا پیش از شروع فیلم‌برداری در استرالیا خبری از موسیقی پس‌زمینه نیست و به محض راه افتادن خودروی ساشا در این کشور و شروع ماجراجویی، ریتم حماسی ـ ماجراجویانه‌ی آهنگ هم بیننده را سوار بر خودروی ساشا می‌کند، نقشه را به دستش می‌رساند و از تب و تاب و گره‌های جدید و ماجراجویی‌های تازه حرف می‌زند. موسیقی و رنگ تا آخرین سکانس‌ها به بازی خوبشان ادامه می‌دهند؛ اما باز هم از حیث کارکرد داستانی و فنی زیر سایه‌ی دوربین می‌مانند.

11

دوربین در اوج

تا می‌آییم تامی و ساشا را یک زوج در حال پیمودن صخره ببینیم، زاویه‌اش تغییر می‌کند و آراممان می‌گذارد. تا می‌خواهیم جزئیات کوه در حال پیموده شدن را دریابیم، زاویه‌های جدیدی از آن ارائه می‌کند. از بالا، از پایین، از روبه‌رو، آرام و قرار ندارد. قرارش هم در بی‌قراری بین زوایایی است که هنر ایجاد تعلیق را به رخ می‌کشند. در مواجهه با بن هم ماجرا ادامه پیدا می‌کند.

دوربین کورمیکور می‌درخشد و بار داستان و تعلیق و هر آنچه که از نگاه یک منتقد سخت‌گیر می‌تواند دچار ضعف به نظر برسد را به دوش می‌کشد و جبران می‌کند. صحنه‌های قایق‌رانی ساشا در رودخانه‌ی مواج استرالیا را نباید از نظر انداخت. در مدت کوتاهی دوربین، هیجان، ترس، دلهره، شادی، لذت و چند حس مبهم دیگر را منعکس می‌کند. نام فیلم اوج است و گویا دوربین بر مبنای همین نام از اولین سکانس تا آخرین برداشت کارگردان در اوج می‌ماند.

بازی‌ها و داستان

داستان و شخصیت‌پردازی به اندازه‌ی اثری که آن را تماشا کنیم و برای مدتی طولانی به فکر فرو برویم یا آن را پس از مدتی به یاد بیاوریم عمیق و گیرا نیست. ساشا را زنی خشمگین از همه چیز می‌بینیم؛ اما هرگز نمی‌فهمیم این خشم از کجا سرچشمه گرفته و چرا در پایان قصه آرام می‌گیرد. تامی محو است و سکانس‌های محدود بازی او حتی اگر حذف شوند هم در عمل خدشه‌ی جدی به داستان وارد نمی‌کنند. می‌شد همان صحنه‌ها را در قالب یک خاطره‌ی کوتاه در میان اتفاقات بیان کرد و باز هم خللی در ادامه‌ی فیلم رخ نمی‌داد.

شخصیت‌پردازی فقط در مورد بن برجسته به نظر می‌رسد. انسانی با روح حیوان یا شاید حیوانی در پوست آدمیزاد. نویسنده‌ی فیلم‌نامه به خوبی شخصیت بن را جلو می‌برد. کسی که اولین قربانی‌اش مادرش بوده و گوشت انسان منجمد می‌کند و می‌فروشد. با همه‌ی ناهنجاری‌ها قوانین خودش را دارد. شکار می‌کند؛ اما دوست دارد از شکار لذت ببرد و هر چه سوژه‌اش سرسخت‌تر باشد، این لذت فزونی می‌یابد. آداب و رسومی دارد و به آن پایبند است. بی‌رحمی‌اش هم زیر سایه‌ی این آداب و رسوم قرار می‌گیرند و در سکانسی خودش به اهمیت آیین‌ها می‌پردازد و وقتی این موضوع را درک کرده‌ایم در قالب گزاره‌هایی درک ما را به کمال می‌رساند. با این حال گذشته‌ی بن هم مبهم می‌ماند.

اوج انسجام تصویر و شخصیت‌پردازی و هنر فیلم‌نامه‌نویسی جایی است که ما باور کرده‌ایم بن بیشتر از انسان، شبیه به یک حیوان درنده و بازیگوش است. وقتی به این درک می‌رسیم، بلافاصله کارگردان تصمیم می‌گیرد دندان‌های مصنوعی شخصیت شرورش را بردارد و نشان دهد که او حتی از حیث دندان هم مثل حیوانات وحشی است با دندان‌هایی برنده و مرگبار! کاشت و برداشت‌ها خارق‌العاده نیست؛ اما نیازهای یک سینمایی مورد اقبال عمومی را برآورده می‌کند.

ساشا می‌تواند انسانی را از دره‌ای پرت کند، چون یک بار این کار را ناخواسته درباره‌ی شریک عاطفی‌اش انجام داده است. آنچه درباره کاشت و برداشت‌ها ایده‌آل به نظر نمی‌رسد، پراکندگی آنهاست. به طوری که گاهی باید فیلم را به عقب برگردانیم تا دلیل منطقی یا عاطفی یک تصمیم یا رویکرد از شخصیت‌ها را بفهمیم. با این حال در موضوع کاشت و برداشت، کورمیکور و نویسنده‌اش خطای فاحشی مرتکب نشده‌اند و با کمی چشم‌پوشی از این مقوله‌ی مهم نمره‌ی قبولی می‌گیرند.

بازی شارلیز ترون و تارون اجرتون همانی است که از یک سینمایی دلهره‌آور انتظار داریم. با این حال موازنه‌ی بازی‌ها مطلوب نیست. تارون اجرتون نقش یک دیوانه‌ی تمام‌عیار و یک بیمار روانی و وحشی را آنقدر خوب ایفا می‌کند که بازی قابل قبول شارلیز ترون زیر سایه قرار می‌گیرد. تارون اجرتون یک نقش ماندگار را ایفا کرده است. نقشی که شاید برای پروژه‌های پیچیده‌ی بعدی، او را در لیست انتخاب‌های اول کارگردانان بزرگ دنیا قرار دهد. پیچیدگی نقشی میان انسان باهوش و حیوان درنده به قدری است که باید دیالوگ‌گویی، بازی چشم‌ها و حتی بازی بدن با یکدیگر در یک بسامد هیجانی قرار بگیرند و تارون اجرتون در نقش بن همه‌ی این جزئیات را رعایت می‌کند.

او به واقع باور کرده است که انسانی باهوش با خصائل حیوانی یا شاید انسانی متعلق به گروهی آدم‌خوار است. با آداب و رسوم سنتی و آیین خاص خودش برای قربانی کردن انسان‌ها پیش می‌رود و از آیینش هم تخطی نمی‌کند. شکار را آزار می‌دهد. در حقیقت بازی خوب تارون اجرتون، جور داستان ناقص درباره‌ی گذشته‌ی او را می‌کشد و تماشاگر در میانه فیلم فراموش می‌کند که بپرسد چه بلایی بر سر این انسان آمده که تا این اندازه وحشیانه ظاهر می‌شود.

داستان از حیث گره‌های هیجانی در سطح مطلوبی است؛ ولی آغاز و پایان ارتباط و انسجام درستی ندارند. نمی‌فهمیم آن قطب‌نمای شانس تامی از کجا آمده، چرا به آن باور دارد، چگونه با آن همه اتفاق در دست ساشا می‌ماند و چرا ساشا آن را با دل‌خوشی و شادی در دریا رها می‌کند. فقط همینقدر می‌دانیم که ساشا با انداختن این قطب‌نما به قعر دریا، می‌خواهد از شر گذشته‌اش خلاص شود و زندگی جدیدی را از سر بگیرد. منطق‌های داستانی در مواردی جزئی می‌لنگد و شاید نمره‌ی ۶.۲ برای این فیلم هیجان‌انگیز و درگیرکننده هم بخاطر همین مشکلات داستانی باشد.

در مجموع به عنوان یک تماشاگر می‌توانیم با تمجید از دوربین و بازی‌ها و رنگ‌ها و تدوین، از جزئیات مخدوش این سینمایی عبور کنیم و آن را اثری شایسته تماشا به شمار بیاوریم. اثری که کارنامه‌ی شلوغ بالتازار کورمیکور را سنگین‌تر می‌کند. او در این اثر، هنر ایجاد تعلیق را به تصویر کشیده و از نقش نور و معلق ماندن آن در زوایای دوربین، مثل اولین فریم‌های تاریخ فیلم و سینما با دوربین‌ برادران لومیر غافل نمانده است.

کورمیکور حتی در صحنه‌ی پرتاب شدن تامی و سقوطش در دره هم برای چند لحظه نوری در دست ساشا نشان می‌دهد که معلق مانده است. معلق ماندن نورها در فضای دوربینی که آنها را شکار می‌کند، شاید کلیدواژه‌ای در ناخودآگاه ذهن کارگردان فیلم اوج باشد که او را برای ساختن این اثر به جلو هدایت می‌کند. نوری معلق، دوربینی تعلیق‌ساز و شخصیتی سردرگم و آویخته از اتفاقاتی نامعلوم در گذشته؛ این گزاره‌ای برای پیشبرد فیلم اوج، ساخته‌ی بالتازار کورمیکور می‌باشد.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید