تصاویر| ۵ فیلم جنگی گمنام که از ابتدا تا پایان دیدنی هستند؛ از Tigerland تا Breaker Morant
فیلمهای جنگی به دلایل عجیب و بیربط زیادی، خیلی زود فراموش میشوند. بعضیها بیش از حد بیسروصدا منتشر میشوند. بعضی دیگر زیر سایه فیلمهایی قرار میگیرند که پر سر و صداتر، خونینتر یا ظاهراً مهمتر هستند.
فیلمهای جنگی به دلایل عجیب و بیربط زیادی، خیلی زود فراموش میشوند. بعضیها بیش از حد بیسروصدا منتشر میشوند. بعضی دیگر زیر سایه فیلمهایی قرار میگیرند که پر سر و صداتر، خونینتر یا ظاهراً مهمتر هستند.
برخی هم سراغ نسخه ساده و متداول قهرمانسازی نمیروند و به همین خاطر از پربحش شدن در محافل سینمایی کنار گذاشته میشوند. و این واقعاً جای افسوس دارد، چون بهترین فیلمهای جنگی فراموششده معمولاً خیلی عمیقتر و نزدیکتر با احساسات مخاطب ارتباط برقرار میکنند. این دقیقاً کاری است که این پنج فیلم انجام میدهند.

۵- A Midnight Clear (1992)
A Midnight Clear از آن نوع فیلمهای جنگی است که حس دلهره را از دل سکوت بیرون میکشد. داستان در زمستان آخر جنگ جهانی دوم میگذرد و موقعیت اولیه فیلم به طرز سادهای تنشزا است. یک تیم کوچک اطلاعاتی آمریکایی برای شناسایی بخش به ظاهر آرامی از جنگلهای آردن اعزام میشود، اما متوجه حضور گروهی از سربازان آلمانی میشوند که خسته، هراسان و آماده تسلیماند. این شرایط باید امکان بروز نوعی رفتار مبتنی بر بخشش ایجاد کند. اما فیلم تماماً درباره این است که وقتی جنگ به آدمها یاد داده همیشه انسانهای دیگر را اول به عنوان تهدید ببینند و بعد به عنوان انسان، چقدر این مفهومِ بخشش شکننده میشود.
چیزی که این فیلم را ماندگار و آزاردهنده میکند، همان نزدیکی عجیب و موقتی میان دو طرف خط نبرد است. مردانی که از سرما، ترس و دستورات پوچ سیستمهایی که اصلاً اهمیت نمیدهد زنده بمانند یا نه، در آستانه فروپاشی هستند. آمریکاییها این را کمکم میفهمند. آلمانیها هم همینطور. برای مدتی کوتاه فیلم طوری پیش میرود که انگار شاید قرار است آن لحظه نادرِ درک انسانی بر خشونت غلبه کند. اما پیچش داستانی فیلم ناگهان از راه میرسد و ضربهاش شدید است، چون نشان میدهد چطور وحشت، سوءتفاهم، غرور و ماشین جنگ میتوانند حتی امکان شفقت را نیز نابود کنند. این فیلم یک اثر عظیم درباره نبردهای بزرگ نیست؛ چیزی غمگینتر و ناآرامتر است: فیلمی درباره اینکه چگونه جنگ، اعتماد به غرایز انسانی را مرگبار میکند.

۴- Tigerland (2000)
Tigerland اثرگذاریاش را از این نکته میگیرد که بخش زیادی از فیلم پیش از اعزام به ویتنام میگذرد، اما با این حال کاملاً آغشته به آسیبهای آن جنگ است. همین انتخاب، نقطه قوت فیلم است. ماجرا در یک اردوگاه آموزشی خشن در لوئیزیانا در سال ۱۹۷۱ جریان دارد؛ جایی که سربازان جوان آمریکایی تحت فشار، تحقیر و فرآیندهایی قرار میگیرند که هدفشان ساختن سربازی مطیع است؛ حتی اگر آنها خودشان به این جنگ اعتقادی نداشته باشند. فیلم به جای اینکه میدان نبرد را نقطه شروع ویرانی نشان دهد، تخریب را از مرحله آموزش سربازان به تصویر میکشد؛ جایی که جنگ پیش از رسیدن به خط مقدم، روح آدمها را میفرساید. همین انتخاب به فیلم نوعی درد متفاوتی میدهد.
سربازی به نام رولند بوز با بازی کالین فارل مرکز ثقل فیلم است. او سرکش، تیزهوش، طعنهزن، بیپروا و کاملاً غیرقابل کنترل است و فیلم هم او را در قالب یک قهرمان نجاتبخش یا آشوبطلب خودخواه جا نمیزند. او علیه سیستمی مقاومت میکند که اطاعت را مهمتر از انسانیت میداند، اما همین مقاومت گاهی اطرافیانش را هم آزار میدهد.
این تضاد، نیروی محرک فیلم است. اردوگاه آموزشی شبیه یک دیگ در حال انفجار است؛ ترکیبی از ترس، مردانگی، تحقیر، خشونت و اضطرابی که زیر نظم ظاهری پنهان شده است. هر تمرین نظامی شبیه یک تمرین برای خاموش کردن انسانیت است. تا وقتی که سربازان به منطقه جنگی شبیهسازیشده تایگرلند میرسند، مرز بین آموزش و تخریب روانی تقریباً از بین رفته است. این فیلم از دقیقترین آثاری است که نشان میدهد نهادهای نظامی چگونه برای ساختن «آمادگی»، ابتدا باید «هویت فردی» را ویران کنند.

۳- The Steel Helmet (1951)
چیزی که به فیلم جان میدهد، همان اصطکاک انسانی تیز و غیرقابل پیشبینی است که در تمام طول روایت داستان جریان دارد. The Steel Helmet، فیلمی در مورد جنگ کره ساخته ساموئل فولر، تقریباً هیچکدام از فاصلهگذاری میهنپرستانه صیقل یافتهای را که فیلمهای جنگی ضعیف پشت آن پنهان میشوند، ندارد. فیلم با روایت گروهبان زک، با بازی جین اِوانز، آغاز میشود؛ سربازی آمریکایی که پس از قتلعام واحدش، در میان اجساد بیدار میشود. او بیشتر از روی خوششانسی زنده مانده تا شجات، و از همانجا فیلم با انرژی خام،خشن و شدیدی پیش میرود که همه چیز را بیثبات نشان میدهد. این بیثباتی دقیقاً نکته اصلی فیلم است.
زک قهرمانی بزرگ نیست. او آدمی خشن، عصبانی، نژادپرست، طناز، و کاملاً تابع غریزه بقاست و پر از تناقضهایی که فیلم هیچ تلاشی برای هموار کردنشان نمیکند. گروه اطرافیان او، از جمله یک کودک اهل کره جنوبی که به او میچسبد و چند سرباز مختلف که سعی میکنند موقعیت یک معبد بودایی را حفظ کنند، مدام این تناقضها را به سطح میآورند.
فولر اجازه میدهد بحثهای مربوط به نژاد، ایدئولوژی و رفتار نظامی درست وسط تنشهای جنگی سربرآورند؛ چیزی که به فیلم صداقتی خطرناک میدهد که حتی امروز هم تأثیرگذار است. فیلم شبیه جنگی است که لایه ظاهری آدمها را میخراشد و کنار میزند. کوتاه، خشن و عاری از احساساتگرایی، The Steel Helmet بیشتر شبیه پیامی از خط مقدم نبرد است، از روزگاری که ژانر جنگی هنوز یاد نگرفته بود خودش را صیقل دهد.

۲- Breaker Morant (1980)
Breaker Morant در دوران جنگ بوئر روایت شده و حول محاکمه سه سرباز استرالیایی میگردد که به اعدام زندانیان و قتل یک شاهد متهم شدهاند. این یکی از آن فیلمهای جنگی است که نوعی خشم خاص و ماندگار در مخاطب ایجاد میکند. روی کاغذ، ماجرا شبیه یک درام حقوقی در بستر جنگ است. اما در واقعیت، فیلم به مطالعهای ویرانکننده تبدیل میشود درباره اینکه چگونه سیستمهای امپراتوری مردان را برای کارهای کثیف به کار میگیرند و بعد ناگهان وقتی لازم باشد از نظر سیاسی خود را پاک نشان بدهند، اخلاق را به یاد میآورند و آن مردان را قربانی میکنند. این همان نقطه حساسی است که فیلم مدام روی آن پافشاری میکند. آیا آن سربازها بیگناه هستند؟ نه چندان. آیا تنها مقصر جنایت بودند؟ مطلقاً نه.
قدرت این فیلم در این است که چطور این گیره اخلاقی را آرامآرام محکمتر میکند. هری «بِرِیکِر» مورانت، با بازی ادوارد وودوارد، کاریزماتیک، بداخلاق، باهوش است و تدریجاً آشکار میشود که هم قربانی شرایط بوده و هم مردی که کاملاً توان انجام اعمال خشن را دارد. منطق مشهور «قانون ۳۰۳»، اشاره به اینکه سیاستهای غیررسمی چگونه از دل خودِ جرائم رسمی بیرون آورده میشوند، و درک آهسته اینکه نتیجه محاکمه برای آبروی امپراتوری مهمتر است تا عدالت، همه اینها به فیلم قدرت سمیاش را میدهند. تماشاگر ابتدا دنبال حکم دادگاه است، اما در پایان به وحشت بزرگتری خیره میماند: اینکه جنگ چطور بهسادگی جنایت را عادیسازی میکند و سپس مسئولیت را روی دوش مردانی میاندازد که از همه بیارزشتر شدهاند. Breaker Morant فیلمی کنترلشده، دقیق و بیرحم در افشای ریاکاری نهادی است.

۱- Army of Shadows (1969)
آنچه این فیلم را فراموشنشدنی میکند، درک کامل آن از مقاومت بهعنوان شیوهای از زندگی است که بر پایه پنهانکاری، مصالحه و انتظار همیشگیِ از دست دادن بنا شده است. Army of Shadows در معنای واقعی کلمه اثری شگفتانگیز است که مخاطب را با جلوهگری تحتتأثیر قرار نمیدهد. مثل زمستانی اخلاقی روی سینه ما مینشیند و هر لحظه سنگینتر میشود.
فیلم ژان-پییر ملویل گروهی از مقاومت فرانسه را در دوران اشغال نازیها دنبال میکند، و تقریباً همه چیز در فیلم، روایتهای رمانتیکشده داستانهای مقاومت را کنار میزند. شجاعت وجود دارد، بله، شجاعتی واقعی؛ اما این یکی از هر نوع جلوهگری تهی است. کار مقاومت به تنهایی، فرساینده، پر از بیاعتمادی و از نظر روحی خستهکننده است.
آدمها ناپدید میشوند. دایره اعتماد کوچک و کوچکتر میشود. خودِ زنده ماندن کمکم شبیه تصادف جلوه میکند. فیلیپ ژربیه، با بازی لینو ونتورا، با حضوری سنگین، فرسوده و کنترلشده از میان داستان عبور میکند؛ حضوری که نشان میدهد روح پیش از بدن، بهای تصمیمها را پرداخته است. صحنهها میمانند، نه چون ملویل دنبال احساساتگرایی است، بلکه چون سرسختانه از این موضوع پرهیز میکند. یک اعدام بیصدا با دست. یک دیدار که زیر سنگینی این آگاهی که امنیت وجود ندارد له میشود. پایانی که در آن سرنوشت با آرامشی سرد و اجتنابناپذیر بسته میشود. عظمت فیلم از این میآید که قهرمانی را تا جوهرهاش فرو میکاهد: وظیفهای در فشارهای غیرممکن. Army of Shadows از بهترین فیلمهای جنگی تاریخ است، چون میفهمد شجاعت در زندگی واقعی اغلب عاری از احساس، خسته، هراسان و وحشتناک تنهاست.
منبع: روزیاتو