نقد و بررسی فیلم How to Train Your Dragon | گاهی چشمها حرف میزنند
هالیوودی که سالها سینمای قصهگو بوده است دیگر داستان جدیدی برای تعریف کردن ندارد اما دین دبلوا، فیلمنامه نویس و کارگردان کانادایی بار دیگر با اثر How to Train Your Dragon به میدان آمده است تا نشان دهد که اگر کلیشه بهدرستی روایت شود، هم میتواند به یک اثر ارزشمند سینمایی تبدیل شود و هم مخاطب را سرگرم کند.
چند سالی است که سینمای هالییوود با معضل بزرگی روبهرو شده است و هرچه پیش میرود در عوض رفع این مشکل، بیشتر در منجلاب آن فرو میافتد. «تکرار» واژهای است که اگر امروز با دیدن یک اثر هالیوودی یاد آن نیفتیم، بسیار خوششانس بودهایم. گویا فیلمنامهنویسی ارزش خود را در سینمای آمریکا از دست داده و امروز نویسندگان، فیلمنامههای قدیمی را در مقابل خود میگذارند و آن را با اندکی تغییرات و بدون کوچکترین خلاقیتی بازنویسی میکنند. اما مشکل بزرگتر تبدیل این فیلمنامهها به سینما است.
در دو سال اخیر کمتر اثر کلیشهای و تکراریای بوده است که ارزش وقت گذاشتن برای تماشا را داشته باشد. در واقع فیلمسازان هالیوود یک قدم از فیلمنامهنویسان هم عقبتر هستند و همان کلیشه را هم نمیتوانند تکرار کنند تا لااقل مخاطب را تا پایان فیلم پای اثر نگه دارند.
هالیوودی که سالها سینمای قصهگو بوده است دیگر داستان جدیدی برای تعریف کردن ندارد اما دین دبلوا، فیلمنامه نویس و کارگردان کانادایی بار دیگر با اثر How to Train Your Dragon به میدان آمده است تا نشان دهد که اگر کلیشه بهدرستی روایت شود، هم میتواند به یک اثر ارزشمند سینمایی تبدیل شود و هم مخاطب را سرگرم کند.

کارگردان تنها به یک سکانس نیاز دارد تا تمام داستان را برای مخاطبش تعریف کند. جنگی که با آن شدت و حدت در سکانس ابتدایی به تصویر کشیده میشود، بیانگر این امر است که با شهری روبهرو هستیم که به قول هیکاپ (قهرمان داستان) آفتش بهجای موش و پشه، اژدها است. کاراکتر هیکاپ (با بازی میسون تیمز) در همین سکانس شخصیتپردازی میشود.
نوجوانی بیدست و پا که نهتنها تمام مردم شهر روی او حسابی باز نمیکنند بلکه پدرش نیز او را عامل اخلالی در جنگ با اژدهایان میبیند. دین دبلوا آتش عشق قهرمانش را در همین ابتدای کار شعلهور میکند تا کاراکتر استرید (با بازی نیکو پارکر) هم به مخاطب معرفی شود. شخصیتی که در نقطه مقابل هیکاپ قرار دارد و بر خلاف او، امید اول مردم شهر در میان نوجوانانی است که بهتازگی قابلیت مبارزه با اژدهایان را به دست آوردهاند.
دیگر کاراکتر مهم How to Train Your Dragon هم بدون آنکه تصویرش عیان شود در همین سکانس قدم به داستان میگذارد. اژدهای خشم شب بهقدری به دغدغه و مسئله واکینگها تبدیل شده که ترس از او در پلان به پلان این سکانس نمایان میشود. بنابراین برای آنکه کل موضوع داستان بیان شود، همین یک سکانس کفایت میکند و کارگردان بیخود و بیجهت وقت خودش و مخاطب را نمیگیرد و از این لحظه به بعد با چگونگی روایت داستان، فیلمی سرگرمکننده و حتی تکنیکال تحویل بیننده میدهد.
همانگونه که در مقدمه نقد عنوان شد اگر یک اثر سینمایی روایت درستی داشته باشد، از طریق خلق هنر میتواند مخاطب را سرگرم کند. حال اگر تکنیک مناسبی هم چاشنی این روایت شود ارزش هنری و قابلیت سرگرمسازی آن را چندین برابر میکند. برای نقد این موضوع نحوه سمپاتیک شدن اژدهای خشم شب با بیننده را به ترتیب مواجهه او با قهرمان داستان بررسی میکنیم. اژدهایی که در ابتدای کار آنتاگونیست اصلی فیلم محسوب میشود اما در طی فرایند داستانپردازی، در کنار هیکاپ به قهرمان اصلی اثر تبدیل میشود؛

مواجهه اول: در اولین برخورد دو عامل اساسی در شخصیتپردازی اژدهای خشم شب تاثیرگذار است. عامل اول چشمهای مظلوم او است که با مخاطب حرف میزند و تمام قضاوت بیننده که از سکانس ابتدایی به دست آمده را بهراحتی کنار میزند. چشمهایی که با هنرمندی تمام توسط کارگردان به تصویر کشیده میشود. عامل دوم، خشم او است که نشان از قدرت این اژدها در کنار مهربانیاش دارد. این سکانس سریعا به پایان میرسد زیرا مخاطب هنوز آمادگی نزدیک شدن به هیولایی را ندارد که تا قبل از آن، او را شیطانی میدید.
مواجهه دوم: کارگردان هنوز میان قهرمان داستان (مخاطبِ در کنار او) و اژدهای خشم شب فاصلهگذاری میکند. هیکاپ او را از فاصله دور و در نمای لانگشات مشاهده میکند و این فاصله به دلیل آن است که مخاطب بهآرامی و طمانینه به کاراکتری نزدیک شود که سمپاتیک شدن با او در ظاهر کار دشواری است.
مواجهه سوم: رابطه میان قهرمان داستان و اژدهای خشم شب در حال شکلگیری است. هیکاپ با دادن غذا به او نزدیک میشود و اینگونه کارگردان مخاطب را یک قدم به هیولای داستانش نزدیک میکند. دین دبلوا که در ساخت آثاری از این دست تبحر دارد بهخوبی میداند که اگر در شکلگیری رابطه میان هیکاپ و اژدهای خشم شب عجله کند، عملا سمپاتی میان مخاطب و این موجود هیولاگونه شکل نخواهد گرفت و برداشتهایی که از این المانِ سمپاتیک شدن در ادامه خواهد داشت، در نطفه خفه میشوند.
مواجهه چهارم: هیکاپ با علایق و نفرتهای اژدها آشنا میشود و از این طریق اقدام به رام کردن و تربیت او میکند. حالا دیگر مخاطب بهقدری به خشم شب نزدیک شده که بتواند به همراه هیکاپ با او پرواز کند.
مواجهه پنجم: سمپات اولیه مخاطب با اژدها شکل گرفته و از این مواجهه به بعد این رابطه تکمیلتر میشود.
به عمد تمامی مواجهههای هیکاپ با اژدهای خشم شب را گام به گام بررسی کردیم تا مشخص گردد اگر ساختن رابطه میان قهرمان داستان (مخاطبِ در کنار او) با کاراکترهایی که برای بیننده غریبه هستند از طریق فرم سینمایی صورت گیرد، نهتنها اثر باعث سرگرمی مخاطب میشود بلکه این سرگرمی بهشدت حسبرانگیز بوده و از سانتیمانتال شدن و ابتذال دور میشود.
زمانی که کارگردان دو قهرمان اصلی داستانش (هیکاپ و اژدهای خشم شب)را شخصیتپردازی کرد و رابطه میان آنها را ساخت حالا نوبت به پرداخت رابطه میان هیکاپ و استرید میرسد. رابطهای که بر فراز آسمانها و در حال پرواز با اژدها ساخته میشود تا حالتی رومانتیکگونه به خود گیرد.
قدرت کارگردانی در این است که همزمان با ساخت این رابطه عاشقانه، به سمپاتیک شدن میان استرید و خشم شب هم پرداخت میکند. هر چند هر دوی این روابط به یکی دو سکانس بیشتر نیاز داشت تا عشق استرید به هیکاپ و علاقه او به اژدها برای مخاطب باورپذیر شود. از این سکانس به بعد تکنیک فیلمساز هم به کمک ساخت رابطه عاشقانه میان دو کاراکتر کمک میکند. به عنوان مثال زمانی که دوربین چهره هیکاپ را از زاویه نگاه استرید به تصویر میکشد، زاویه آن از پایین به بالا بوده تا اینگونه با قرار دادن هیکاپ در نقطه اوج قاب تصویر، علاقه استرید به او را نمایان کند.
کاشتهایی که کارگردان در سمپاتیک کردنِ گام به گام اژدهای خشم شب با مخاطب انجام میدهد در دو سکانس بهشدت چشمگیر است. سکانس اول لحظه به دام انداختن خشم شب است که برای نجات هیکاپ، جان خود را به خطر میاندازد. در واقع اژدها با این عمل هم علاقه مخاطب به خود را افزایش میدهد و هم تعلیقی شدید و اساسی در فیلم How to Train Your Dragon ایجاد میکند که نمونه آن در سینمای امروز کمتر دیده میشود.

مخاطب در این لحظات بهشدت مصر است که خشم شب از دست واکینگها بگریزد و بهقدری با این کاراکتر غیر انسانی همذاتپنداری میکند که با او برای رسیدن به این مهم، تلاش میکند. سکانس دوم در لحظهای اتفاق میافتد که خشم شب در زیر آب در آستانه غرق شدن است. تعلیق در این سکانس نیز بهشدت چشمگیر است زیرا همزمان با برانگیخته شدن حس مخاطب، شاه واکینگها (پدر هیکاپ با بازی جرارد باتلر) که تا این لحظه در مقابل بیننده قرار داشت، با نجات جان هیولا پشت سر مخاطب قرار میگیرد.
از کنار کاراکترهای نوجوان این فیلم نمیتوان بهسادگی گذشت. سکانسهای آزمون آتش در شخصیتپردازی آنها نقش اساسی ایفا میکند. قدرت مبارزه استرید که در سکانس ابتدایی از آن سخن به میان آمده بود در مبارزه دوم این آزمون در قالب تصویر نمایان میشود. کاراکتر فیشلگ (با بازی جولین دنیسون) نیز با مطالعهای که نسبت به اژدهایان دارد، در سکانس مبارزه با اژدهای ملکه تاثیر خود را آشکار میکند. کارگردان در عوض ساختن شخصیت، تعدادی کاراکتر تیپیکال میسازد. این امر نهتنها نقطه ضعفی محسوب نمیشود بلکه بالعکس از هنر فیلمساز نشات میگیرد.
شخصیتپردازی کامل این تعداد کاراکتر علاوه بر اینکه مدت زمان فیلم را طولانی میکرد، باعث کاهش سرعت ریتم و خستگی مخاطب نیز میشد. بنابراین کارگردان با ساختن تیپ (در عوض شخصیت) هم ریتم فیلم را حفظ میکند و هم گروهی تشکیل میدهد که بتوانند قهرمان داستان را در نبرد با اژدهای ملکه همراهی کنند، به نحوی که برای مخاطب غریبه نباشند.
از دیگر نکات مثبت فیلم How to Train Your Dragon میتوان به حضور اژدهایانی اشاره کرد که همگی در قالب طنز به مخاطب معرفی میشوند. طنزی که کارگردان از نحوه مقابله آنها در آزمون آتش ارائه میدهد باعث میشود که فرایند سمپاتیک شدن این هیولاها نیز در کنار خشم شب راحتتر صورت پذیرد تا مخاطب بتواند آنها را در مبارزه نهایی با اژدهای ملکه همراهی کند.
هر چند مبارزه نهایی هم با چاشنی طنز برگزار میگردد تا از خشونت بیش از حدی که ممکن است به فرم فیلم آسیب بزند جلوگیری شود. سکانس پایانی فیلم دو وجه متفاوت دارد. وجه اول که ظاهری منفی اما درونمایهای مثبت دارد، آسیب دیدن پای هیکاپ است. عملا کارگردان با این کار جهان داستانش را از دنیایی توهمی که رنگ زرد مثبتاندیشی به خود میگیرد دور میکند تا نسبت آن با واقعیت حفظ شود. وجه دوم برعکس وجه اول، ظاهری مثبت و درونمایهای منفی دارد. به تصویر کشیدن شهری مملو از اژدهایان که با صلح و صفا در کنار واکینگها زندگی میکنند، جهان فیلم را وارد اتوپیایی میکند که شادی آن بهشدت توهمی است و با روح اثری که سعی میکند در کنار سرگرمی، هنر هم بسازد همخوانی ندارد. دین دبلوا میتوانست سکانس پایانی را با رنگ و لعابی ملایمتر برگزار کند تا پای How to Train Your Dragon از مدینه فاضلهای که با آن نسبتی ندارد، بیرون بکشد.
منبع: گیمفا