نقد و بررسی فیلم «یک زندگی خصوصی» | سینمای فرانسه در افول
سینمای فرانسه که همواره جایگاهی ویژه در تاریخ سینما داشته، مدتهاست در افول به سر میبرد. فیلم «یک زندگی خصوصی» یکی از آثار تازۀ سینمای فرانسه است که در جشنوارۀ کن سال گذشته هم به نمایش درآمد. در این فیلم جودی فاستر در کنار ستارگان سینمای فرانسه از جمله دنیل اوتوی و متیو آمارلیک نقشآفرینی میکند.
شاید برخی از مخاطبان امروزی ندانند اما فرانسه زادگاه سینماست! برادران لومیر در سال ۱۸۹۵ برای اولین بار فیلمی را به صورت عمومی به نمایش درآوردند تا برای نخستین بار سینما به معنای واقعی کلمه متولد شود. فیلمسازان فرانسوی از بدو تولد نوزادی جادویی به نام «سینما» از اصلیترین عوامل رشد او محسوب میشدند.
مثلاََ ژرژ ملییس فرانسوی، به عنوان پدر ژانر علمی-تخیلی سینما محسوب میشود. فردی که با «سفر به ماه» یکی از عجیبترین و ماندگارترین قابهای سینما را ثبت کرد. اما این تازه آغاز ماجرا بود و در همین دهههای نخست سینما، فرانسه و کارگردانان فرانسوی جزو معتبرترینها در جهان محسوب میشدند.
علاوه بر اینها، سینمای فرانسه همواره مهد نظریهپردازی، بحثهای تئوریک و اساسی دربارۀ سینما و نقد محسوب شده است و از دل همین متفکران، جنبشهای فکری فراوان و بهشدت تأثیرگذاری در تاریخ سینما ایجاد شده است. مثلاََ جنبش «رئالیسم شاعرانه» یکی از تأثیرترین جنبشهای سینماییست که تأثیری شگرف روی هنر هفتم گذاشت.
افسانهای به نام ژان رنوار خود از دل همین جنبش به شهرت رسید و بسیاری از کارگردانان مطرح آمریکایی و غیر آمریکایی که فکرش را بکنید یا نکنید از این فیلمساز افسانهای تأثیر گرفتهاند. همچنین یکی دیگر از جنبشهای بهشدت تأثیرگذار سینما، همانطور که همگی میدانید، جنبش «موج نوی فرانسه» بود که از دل مجلۀ بهشدت معتبر «کایهدو سینما» و منتقدانش شکل گرفت.
ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، کلود شابرول، اریک رومر، آلن رنه و بسیاری از بزرگان تاریخ سینما نام برد که تأثیری بزرگ روی این عرصه گذاشتند. {پیشنهاد میکنم فیلم Nouvelle Vague به کارگردانی ریچارد لینکلیتر را تماشا کنید.} علاوه بر اینها سینمای فرانسه افسانهها و بزرگان بسیاری از جمله ژان پییر ملویل، روبر برسون، کلود سوته و … دارد که بدون شک از بزرگترین و تأثیرگذارترینها در تاریخ سینما محسوب میشوند.
حتی هنوز که هنوز است با وجود اینکه سینمای فرانسه در یکی از ضعیفترین و کمجانترین دوران تاریخ خود روبهروست، مهمترین جشنوارۀ دنیا، جشنوارهای در جنوب فرانسه به نام «جشنوارۀ کن» است. با این مقدمه و مرور جایگاه افسانهای فرانسه در تاریخ سینما، نگاهی میاندازیم به یکی از آثار جدید این کشور با نام «یک زندگی خصوصی».

سینمای فرانسه جزو غنیترین و قویترین سینماهای تاریخ جهان محسوب میشود. زادگاه سینما فرانسه است و جنبشهای فراوان فرانسوی همچون «رئالیسم شاعرانه» دهه ۳۰ یا «موج نوی فرانسه» دهه ۶۰ باعث تحول اساسی سینمای جهان شدند. در حال حاضر هم جشنوارۀ کن، مهمترین جشنوارۀ سینمایی جهان است.
داستان فیلم «یک زندگی خصوصی» دربارۀ روانپزشکی به نام لیلیان اشتاینر (جودی فاستر) است. لیلیان سالهاست روانپزشک است و مراجعهکنندگان متعددی دارد. روزی دختر یکی روزی یکی از بیماران قدیمیاش به نام پائولا (ویرجینیا افیرا) که ۹ سال تحت درمان بوده، در شرایطی مرموز میمیرد که ادعا میشود خودکشی بوده است.
لیلیان که عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته، از پذیرفتن خودکشی پائولا سر باز میزند و معتقد است که او به قتل رسیده است. او که مظنون اصلی این جنایت را شوهر پائولا میداند، علیرغم هشدار همکارانش، تصمیم میگیرد شخصاً تحقیقات خود را آغاز کند. در این مسیر پرپیچوخم، لیلیان به رازهای ناگفتهای از زندگی خصوصی پائولا پی میبرد.
او علاوه بر این ماجرا، زندگی شخصی خوبی ندارد و کاملاََ تنهاست. با توجه به فشارهای روحی زیادی که به او وارد میشود او تصمیم میگیرد از یک متخصص هیپنوتیزم کمک بگیرد و علاوه بر این، پیش همسر سابقش، گابریل، (دنیل اوتوی) بازمیگردد.
«یک زندگی خصوصی» اثر جدید ربکا زلوتوفسکی است. کارگردان فرانسوی که به تازگی ۴۶ ساله شد. زلوتوفسکی پیش از این، ۵ فیلم سینمایی دیگر ساخته بود:
فیلم Belle Épine (2010) | با نقشآفرینی لئا سیدو
فیلم Grand Central (2013) | با نقشآفرینی لئا سیدو و طاهر رحیم؛ و حضور در بخش «نوعی نگاه» جشنوارۀ کن
فیلم Planetarium (2016) | اولین فیلم بینالمللی او با نقشآفرینی ناتالی پورتمن و لیلی رز دپ که در بخش خارج از مسابقۀ جشنوارۀ ونیز به نمایش درآمد.
فیلم Une fille facile (2019) | نمایش در «دو هفتۀ کارگردانان» جشنوارۀ کن
فیلم Les Enfants des autres (2022) | نامزد شیر طلایی ونیز
فیلمهای ربکا زلوتوفسکی، فیلمهایی در باب روابط انسانی و پیچیدگیهایش هستند. عنصر روانشناسی یکی از بخشهای اصلی تمامی فیلمهای زلوتوفسکی محسوب میشود و حالا او در «یک زندگی خصوصی» از همان عناصر سینمای خود بهره برده و بستر روانشناسی و روانکاوی را خیلی آشکارتر به تصویر کشیده است.

تصویری از ربکا زلوتوفسکی و جودی فاستر | فاستر در مصاحبهای گفته که فیلمهای زلوتوفسکی را دیده و کارهایش را دوست داشته و حضور او به عنوان کارگردان یکی از اصلیترین دلایلی بوده که این نقش را پذیرفته است.
جودی فاستر یکی از شناختهشدهترین و موفقترین بازیگران زن معاصر سینمای آمریکا محسوب میشود. بازیگری که از نوجوانی در فیلمهای بزرگ سینما حاضر بود و طی دههها فعالیت خود، نامزدیها و جوایز معتبر فراوانی را کسب کرده که در رأس آن پنج نامزدی و دو بار بردن جایزۀ اسکار است.
نخستین نامزدی او در سن ۱۴ سالگی و با بازی در نقش «ایریس» در اثر درخشان مارتین اسکورسیزی، راننده تاکسی (۱۹۷۶)، رقم خورد؛ اگرچه آنموقع اسکار مکمل به بئاتریس استریت برای بازی در فیلم شبکه رسید، اما همین نامزدی، او را به یکی از جوانترین نامزدهای تاریخ اسکار تبدیل کرد. پس از این، فاستر به عنوان یک ستارۀ نوظهور به هالیوود راه پیدا کرد و در دهه بعد، برای بازی در نقش «سارا توبیاس» در تحت تعقیب (۱۹۸۸)، فیلمی دربارۀ خشونت علیه زنان، اسکار بهترین بازیگر نقش اول را از آن خود کرد.
سه سال بعد، فاستر با نقش ماندگار «کلاریس استارلینگ» در سکوت برهها (۱۹۹۱) نه تنها دومین اسکار خود را به دست آورد، بلکه نامش را در تاریخ سینما به عنوان یکی از تأثیرگذارترین کارآگاههای زن ثبت کرد. او بار دیگر در سال ۱۹۹۴ برای نقشآفرینی متفاوتش در نل نامزد اسکار شد. او سپس در فیلمهای کارگردانان شاخصی همچون رابرت زمکیس (فیلم تماس)، دیوید فینچر (فیلم اتاق وحشت)، ژان پییر ژونه (یک نامزدی خیلی طولانی)، اسپایک لی (مرد نفوذی) نقشآفرینی کرد. سپس و در دهۀ ۲۰۱۰ فاستر از بازیگری مقداری فاصله گرفت و روی زمینههای دیگری همچون کارگردانی تمرکز کرد.
سرانجام پس از دههها، فاستر در سن ۶۱ سالگی با بازی در فیلم نایاد (۲۰۲۳) در نقش «بانی استول» بار دیگر نظر آکادمی را جلب کرد و پنجمین نامزدی خود را به دست آورد. جدیدترین فیلم این بازیگر مطرح آمریکایی، اثری فرانسوی به نام «یک زندگی خصوصی» است که چالش ویژهای برای او محسوب میشود چرا که او قرار است برای اولین بار در نقش اصلی کاملا به زبان فرانسوی صحبت کند.

تصویری از جوانی جودی فاستر | این بازیگر که اکنون ۶۳ ساله است، ۵ بار نامزد اسکار شده که در این بین برای دو فیلم «تحت تعقیب» و «سکوت برهها» توانست این جایزه را بدست بیاورد.
«یک زندگی خصوصی» با تصاویری از تنهایی لیلیان در محل کارش آغاز میشود. لیلیان روانپزشکی میانسال است که در وضعیتی آشفته به سر میبرد. او مدتی است از همسر چشمپزشکش (دنیل اوتوی) طلاق گرفته، و ارتباط بسیار کمی با پسرش دارد؛ در حدی که حتی حاضر نیست به نوهاش که به تازگی متولد شده نزدیک شده و او را در آغوش بگیرد.
علاوه بر زندگی خصوصی شکستخوردهاش، در محل کارش هم یکی از مراجعهکنندگانش شبانه با لحنی متعرضانه از اینکه این همه سال به لیلیان مراجعه میکرده ابراز پشیمانی میکند و مدعی است که با هیپنوتیزم توانسته خیلی راحت سیگار را کنار بگذارد؛ کاری که لیلیان هشت سال مداوم با مشاورهها و تجویزهایش موفق به آن نشده بود!
از طرف دیگر مهمترین مراجعهکنندۀ لیلیان، زنی که لیلیان ارتباط عاطفی اندکی هم با او داشت، به تازگی فوت شده است و علت آن را خودکشی گزارش کردهاند؛ موضوعی که لیلیان به عنوان روانپزشکش به هیچوجه نمیپذیرد و شخصا تحقیقاتی جدی را در این باره آغاز میکند. او در اثر فشارهای روحی-روانی فراوانی که چه از زندگی شخصی، و چه از محل کارش بهش وارد شده دچار آبریزش چشم مداوم میشود. در پی این اتفاق او باری دیگر نزد همسر سابقش (چشم پزشک) بازمیگردد و فصل جدیدی از اتفاقات رقم میخورد.
فیلم «یک زندگی خصوصی» مجموعهای است از ایدههایی که روی کاغذ جذاب به نظر میرسیدند اما در فیلم، بسیار بیروح و بیرمق هستند. برای مثال همین اشکریزش چشمی که لیلیان به آن دچار شده اگرچه روی کاغذ ایدهای جالب به نظر میآید و فرد بیاحساسی مثل لیلیان، دائما در حال گریه کردن ظاهر میشود، اما این ایده به یک طنز احمقانه تبدیل شده است و مهمترین دلیل آن به نظر من کارگردانی است. نه کارگردان توانایی تصویر کردن ایدههای فیلمنامه را دارد و نه فیلمنامه در بحث پرداخت معما و رازگشایی درست عمل میکند و نتیجه میشود فیلمی که در هر دو جنبه شکست میخورد!
تصویری از جودی فاستر در فیلم «یک زندگی خصوصی» | فاستر در نقش روانپزشک آشفتهای به نام لیلیان
بیاییم کمی دقیقتر نگاه بیندازیم. «یک زندگی خصوصی» از ساخت روابط لیلیان با سایر افراد عاجز است. رابطۀ لیلیان و همسر سابقش همچون کمدیهای درجه چندم هالیوودی میماند! زوج سالخوردهای که قرار است برای کشف معمای مرگ پائولا دوباره به یکدیگر بازگردند و در این بین موقعیتهای کمدی هم میان آنها ساخته میشود. البته فیلمنامه هیچ موضوعی را بیدلیل رد نمیکند و سعی دارد به همۀ پرسشهای بیننده دربارۀ انگیزۀ کاراکترها پاسخ دهد. اما این پاسخی که فیلمنامه به بیننده میدهد بیش از یک پاسخ واقعی و حقیقی، توجیه محسوب میشود و بیننده را همراه نمیکند.
ما میدانیم که پائولا برای پیگیری این پروندۀ قتل توجیه دارد و برای همین مخاطراتش را به جان میخرد اما این برای بیننده بیش از اینکه دلیلی قابل درک باشد، یک توجیه عامدانۀ فیلمساز برای پیشبرد داستان تلقی میشود و همین مورد بیننده را پس میزند. در سینما، فیلمساز باید کاری کند که بیننده خود را به جای کاراکتر بگذارد و مسیری که کاراکتر در داستان طی میکند را با دقت پیگیری کند اما در «یک زندگی خصوصی» نه شخصیتهای مکمل و روابطشان با لیلیان ساخته میشود و نه طبیعتاََ معما برای بیننده اهمیت پیدا میکند تا بخواهد درگیرش شود. نتیجه یک سری صحنههای بیروح میشود که نه کمدیاش مخاطب را میخنداند و نه معما و بازگشایی آن ذرهای به بیننده شوک وارد میکند.
در این بین اما جودی فاستر تمام تلاشش را کرده که نقش را دربیاورد و انصافا عملکرد قابل قبولی هم دارد. او به خوبی فرانسوی صحبت میکند و در نقش نشسته است. البته اینکه فاستر از ۹ سالگی فرانسوی صحبت میکرده و حتی در مدرسهای فرانسوی درس خوانده یقینا بیتأثیر نبوده.
هر چقدر کارگردانی و فیلمنامه در پرداخت شخصیت لیلیان ضعیف عمل میکند، فاستر سعی دارد با اکتهای درونیاش، کاراکتر را دربیاورد که در برخی جاها موفق بوده و در برخی جاها ناموفق. مثلا ضعف فیلمنامه در ساخت یک روانپزشک ماهر چیزی نیست که فاستر بتواند برایش کار خاصی انجام بدهد چرا که اصولا باید صحنۀ درستی باشد که ما لیلیان را در حال معالجۀ بیمار ببینیم اما چنین چیزی در فیلم به شکل درست وجود ندارد. اما بسیاری از ضعفهای مربوط به کارگردانی توسط فاستر پوشانده شده است.
مثلا همان ماجرای اشک که پرداختی ضعیف از سوی کارگردان دارد جوری توسط فاستر بازی شده تا مخاطب کمی آن را باور کند. یا نقطۀ اوج بازی فاستر جاهایی است که توانسته فشارهای روحی-روانی وارده به لیلیان را تصویر کند. اما همانطور که گفتم موقعیتهای کمدی فاستر-اوتوی ساخته نمیشود و با اینکه دنیل اوتوی ۷۶ ساله یکی از بازیگران مطرح فرانسه در طی دهههای اخیر بوده، نقشآفرینی او در این کاراکتر هیچ نشانی از آن دنیل اوتوی معروف ندارد!
دربارۀ معمای فیلم هم که صحبت خاصی نمیشود کرد چرا که نه کاراکتر پائولا، دختر و همسرش (با نقشآفرینی قابل قبول متیو آمارلیک) ساخته شده، نه علاقۀ لیلیان به پائولا برای بیننده ساخته شده است. برای مثال تصاویر مربوط به ناخودآگاه لیلیان مضحک درآمده است! مشخص است فیلمساز برای جلب توجه جشنوارهای مثل کن خواسته یکجوری نازیها و تصرف پاریس توسط آنها را در فیلم بچپاند که نتیجه آن صحنههای مضحک شده است! بنابراین معمای قتل یا خودکشی ذرهای برای مخاطب اهمیت ندارد چرا که بیننده اصلا کاراکتر را نمیشناسد! بماند که به لحاظ ساخت شوک و تعلیق هم فیلمساز عملکرد ضعیفی دارد و فیلمنامه هم در ساخت معمای قتل بهشدت کم دارد.
تنها نکتۀ قابل قبول فیلمنامه، تغییر کاراکتر لیلیان از آن زن متکبر عبوس، به زنی است که حالا نگاهی دیگر به زندگی و اطرافیانش میاندازد. او نزد پسرش میرود و از او عذرخواهی میکند، نوهاش را محکم در آغوش میگیرد و با همسر سابقش با مهربانی برخورد میکند. علاوه بر اینها، تغییر رفتار او در محل کارش هم قابل توجه است.
در حقیقت سکانس پایانی فیلم، بهترین سکانس فیلم محسوب میشود و به نظرم تنها سکانسی است که در آن همهچیز درست است؛ هم دکوپاژ کارگردان و هم جزئیات فیلمنامه! لیلیان در محل کارش دیگر قرار نیست صدای مراجعهکنندگان و بیمارانش را ضبط کند تا در روزی نامعلوم به سراغ آنها برود، بلکه اینبار قرار است به جای «شنیدن» به حرفهای مخاطب «گوش دهد».

تصویری از فیلم «یک زندگی خصوصی»
فیلم «یک زندگی خصوصی» اثری ناموفق است. فیلم سودای این را دارد که وارد یک زندگی خصوصی آشفته شود و آن را به طور کامل بشکافد و روانکاوی کند. علیرغم اینکه نقشآفرینی فاستر خوب است، اما فیلمنامه و کارگردانی هر دو ضعیفتر از آن هستند که بتوانند چنین موضوعی را برای بیننده بسازند. نتیجه میشود اثری کمجان و شکستخورده که به جز یک سری ایدۀ خوب هدر شده نکتۀ قابل توجهی ندارد!
منبع: گیمفا