نقد فیلم The Drama؛ آیا می‌شود دیگران را قضاوت اخلاقی کرد؟

نقد فیلم The Drama؛ آیا می‌شود دیگران را قضاوت اخلاقی کرد؟

فیلم پیش از آنکه سرگرم‌کننده یا جذاب باشد، فیلمی تامل‌برانگیز است که همین مورد یک دوگانه جالب را خلق کرده است. این تامل‌برانگیزی در عین اینکه پاشنه آشیل اثر شده، به نقطه قوت آن نیز بدل شده است

کد خبر : ۳۰۱۹۰۹
بازدید : ۲۵

سینما مدیوم دارد و فُرم ملی هر کشور پیش ذهنیت‌هایی در ما ایجاد می‌کند که درنهایت بر ارزش‌گذاری هنری ما تاثیرگذار خواهد بود. The Drama در ظاهر فیلمی آمریکایی است اما در فُرم و نوع روایت دنبال‌کننده مسیر سینمای اروپایی بعد از جنگ‌جهانی دوم و آن تم روشنفکری در تلفیق با ذهنیت امروزی است.

فیلم پیش از آنکه سرگرم‌کننده یا جذاب باشد، فیلمی تامل‌برانگیز است که همین مورد یک دوگانه جالب را خلق کرده است. این تامل‌برانگیزی در عین اینکه پاشنه آشیل اثر شده، به نقطه قوت آن نیز بدل شده است…!

در آستانه برگزاری جشن عروسی، همه چیز برای اما (زندیا) و چارلی (رابرت پتینسون) آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد بی‌نقص و ایده‌آل نیست. این زوج جوان که در آستانه شادترین روز زندگی خود هستند، در یک مهمانی دوستانه، به پیشنهاد یک بازی به ظاهر ساده، تصمیم می‌گیرند تا تلخ‌ترین رازهای گذشته خود را فاش کنند. اما در لحظه‌ای که نوبت به «اما» می‌رسد، اعترافی چنان غیرمنتظره و تکان‌دهنده می‌کند که نه تنها آرامش آن شب، بلکه بنیان‌های رابطه عاشقانه‌شان را نیز فرو می‌ریزد.

21

این راز وحشتناک که از دوران نوجوانی او بر جای مانده، معادلات را برای چارلی به کلی دگرگون می‌کند و او را در دوراهی بغرنجی میان عشق و تعهد و قضاوت اخلاقی قرار می‌دهد. آنچه در ادامه می‌آید، روایتی از ساعات باقی‌مانده تا مراسم عروسی است؛ جایی که مرز میان قربانی و متهم، گذشت و نفرت، و حقیقت و توهم محو می‌شود و دو عاشق را درگیر جنگی روانی می‌کند که هیچ کس در آن پیروز نخواهد شد.

قبل از رسیدن به بخش اعتراف اما (زندیا) می‌خواهم نقد را قدم به قدم پیش ببرم. چیزی که برای من قابل توجه است و بسیار مورد پسند نیز قرار گرفت؛ شروع سریع و حرفه‌ای فیلم بود. قصه از همان ثانیه اول شروع می‌شود. این نوع شروع نشانی از هوش نویسنده در قصه‌نویسی و قابلیت او در پیشبرد داستان است.

یک قصه خوب؛ بی‌معطلی و بدون اضافات به سراغ قصه می‌رود و داستان باید در همان خط اول شروع شد. چرا که مخاطب بی‌حوصله امروزی اگر کمی معطل اضافات داستان شود، فیلم را بسته و ارتباط هنر با انسان قطع خواهد شد، برعکس در فیلم خوب که سریع قصه را آغاز می‌کند، مخاطب بی‌حوصله امروز سریع جذب شده و به درون قصه پرتاب می‌شود. بهترین نمونه ایرانی برای این مسئله، شاهکارِ جای خالی سلوچ استاد دولت‌آبادی است. قصه از همان خط و کلمه اول آغاز می‌شود: (مِرگان که از خواب بیدار شد، سُلوچ رفته بود…)

به هر حال نه قصد دور شدن از فیلم دارم و نه قصد حاشیه رفتن، منتهی مهم است که ذهنیت من به ذهنیت مخاطب محترم این مقاله نزدیک شود؛ پس در کلام اول حس می‌کنم که نویسنده این فیلم قطعا به اصول نگارش قصه آشناست و توانست در همان دقیقه اول اثرش را جهت دهد و فُرم برای من روشن شد.

22

قصه‌ای ساده درباره پسری جذاب که مجذوب دختری به ظاهر کتاب‌خوان می‌شود. بعد از چند صحبت کوتاه و قرار عاشقانه، مسیر عشقی این دو آغاز می‌شود. بعد از آغاز مسیر عشقی این دو بنده به شخصه حس می‌کردم با صحنه‌های سانتیمانتال عاشقانه روبرو خواهیم شد و برعکس فیلمساز صحنه‌هایی رئال، جدی و به دور از سانتیمانتال را به تصویر کشید که در اوج رئال بودن بازهم توانست حس و عشق خلق کند.

در رابطه با همین حس واقعی عشق و رئال چیزی که برای من مهم است، نشان دادنِ واقعیت روی زمین است نه خیالاتی که مثلا سینمای کره جنوبی و ترکیه را گرفته است. عشق و آشنایی دو انسان گاهی می‌تواند به سادگی چند حرف باشد و گاهی می‌تواند صحنه‌های آبرو ریزانه داشته باشد. مثل صحنه‌ای در این فیلم که چارلی، اِما را به موزه دعوت کرد و هم درب قفل شد و هم آژیر به صدا درآمد. این نوع از صحنه‌ها و این نوع روایت باعث می‌شود مخاطب جدی، با جدیت هرچه بیشتر و با خلوص احساست همراه قصه شود. اینجا خبری از صحنه‌های سانتیمانتال غیر واقعی نیست که حتی در قصه‌های خیالی هم باورکردنی نیستند.

23

مسئله بعدی که آن سویه‌های اروپایی این فیلم را نمایان می‌کند، همان نقطه عطف اول قصه یعنی شب‌نشینی اعتراف است. فارغ از اینکه این صحنه حوصله‌سر بر بود و به سختی می‌شد آن را تحمل کرد؛ از این نقطه به بعد فیلم هرچه خودش ساخته بود را خراب کرد. آن صحنه‌های عاشقانه، آن عشق واقعی و رئال و آن حسی که مخاطب را به همذات‌پنداری وا داشته بود. اما همان‌طور که در ابتدای مقاله هم نوشتم این مورد هم پاشنه آشیل و هم نقطه قوت فیلم است. اِما در اعتراف به بدترین کار خود می‌گوید که در بچگی قصد داشت با اسلحه شکاری پدر، در مدرسه قتل‌عام به راه بیاندازد و درنهایت این ایده در حد همان ایده باقی ماند. اما چه چارلی و چه بقیه دوستان از او یک هیولا ساخته و قصه سویه‌های خود را عوض کرد.

24

تا اینجای قصه می‌شود همراه اثر بود اما چیزی که به حس مخاطب صدمه می‌زند همان غیرواقعی شدن داستان است. باشد کار اِما حتی در خیالات هم مناسب نیست اما آیا واکنش‌ها به این مورد طبیعی بود؟ دوست اِما و شوهرش آیا به راستی واکنش طبیعی به این موضوع نشان دادند؟ شخصیت چارلی نیز از این نقطه به بعد به کلی عوش شد و شخصیتی ترسو و زود رنج از وی به تصویر کشیده شد! هیچ‌یک از این واکنش‌ها برای من طبیعی نبود و حتی بازیگران نیز نمی‌توانستند خودشان را به این بخش از شخصیت کاراکترها نزدیک کنند. کاملا در بازی مشهود بود که اگر یک شخصیت روان‌پریش در اثر بوده باشد، آن خود چارلی (رابرت پتینسون) است.

حال اگر از بحث سینمایی بگذریم فکر می‌کنم جای دارد درباره حکم اخلاقی این قضه نیز کمی بحث کنیم. اِما در قالب یک نوجوان قصد کشتار در مدرسه داشت اما عملا هیچ‌کاری نکرده و همه‌چیز برای او در حد یک ایده باقی مانده است. حال سوالی که فیلمساز مطرح می‌کند این است. آیا چون یک کاری را در جهان واقعی انجام نداده‌ایم، فکر کردن به چنین جنایتی نیز مجاز است؟ یا برعکس تا وقتی که هیچ اتفاقی در جهان بیرون نیافتده، می‌شود صرفا به خاطر یک ایده مجازات اخلاقی شد؟

25

البته سوال جالب‌تر برای خود من در این است که سه نفر از اصلی‌ترین کسانی که حکم اخلاقی دادند، از اِما گناهکارتر بودند چرا که ایده اِما در حد ایده باقی ماند اما دیگران در جهان واقعی اینکارهای غیراخلاقی را انجام داده بودند! دوست اما یک معلول ذهنی را در کمد حبس کرده، شوهرِ دوست اِما از انسانی درباره سگ سپر انسانی ساخته و خود چارلی با زورگویی باعث شده تا یک بچه بی‌گناه خانه و کاشانه‌اش را ترک کند؛ اما از سوی دیگر اِما هیچکاری نکرده و صرفا به یک کار غیراخلاقی فکر کرده است! حال سوال این است آیا آن سه دوست و یا هرکس دیگر مجاز است که اِما را قضاوت اخلاقی کند؟ آیا صرفا با فکر کردن به یک کار غیراخلاقی می‌شود گناهکار بود؟ اگر چنین باشد، چند نفر از ما گناهکاریم و به چند جرم؟

در بحث تکنیک کل فیلم همچنان مدعی هستم که بعد از نقطه عطف اول فیلم، اثر از ریتم می‌افتد و دوربین مشوش فیلمساز نیز در خلق حس کمکی نمی‌کند، بازی بد رابرت پتینسون در قالب یک روان‌پریش اصلا جالب نیست و اصلا دلیلی برای این حرکات نمی‌بینیم. رفتارها و واکنش‌های غیرطبیعی فیلم را کُند کرده و آن حس خوب چند دقیقه اول از بین می‌رود.

زندیا با وجود تمامی حواشی که دارد، بازی خوبی ارائه داد و به نظر من کاملا مناسب این نقش بود. منتهی کاراکترها در بخش هویت ایرادهایی دارند که نویسنده به آن‌ها نرسیده است. مثلا یکی از مهم‌ترین چیزها درباره یک کاراکتر، شغل آن است. هرچند فیلم ادعا می‌کند که یکی در موزه کار می‌کند و دیگری شاید در کتابخانه اما این شغل‌ها بخشی از هویت کاراکترها نیستند و صرفا به آن‌ها سنجاق شده‌اند.

رنگ‌بندی تقریبا تاریک و اروپایی‌طور فیلمساز هم چون با فُرم تلفیق نشده ابدا جذابیت ندارد و اضافات است. سکانس عروسی به کل اضافه است و اصلا نمی‌شود با آن حس گرفت اما پایان‌بندی و نشستن اِما و چارلی در رستوران توانست آن حس ابتدایی را کمی زنده کند. این صحنه مثل پایان‌های استادِ مرحوم عباس معروفی بود که بعد از تلخی‌های بسیار، امیدی را در دل داستان و مخاطب زنده می‌کند.

The Drama فیلم کاملی نیست. ریتم آن در نیمه دوم فرو می‌ریزد، برخی شخصیت‌ها رفتارهایی غیرقابل باور دارند و فیلمساز گاهی بیش از اندازه شیفته طرح پرسش‌های فلسفی می‌شود و از قصه فاصله می‌گیرد. اما با وجود تمام این ایرادها، اثر یک موفقیت مهم دارد؛ اینکه مخاطب را وادار به فکر کردن می‌کند.

فیلم در نهایت نه درباره عشق است و نه حتی درباره گناه؛ بلکه درباره قضاوت است. درباره اینکه انسان‌ها تا چه اندازه حق دارند دیگری را بر اساس گذشته، افکار و تاریک‌ترین لحظات ذهنش محکوم کنند. اِما نه یک قدیس است و نه یک هیولا. او انسانی است شبیه همه ما؛ انسانی که روزی فکری تاریک از ذهنش عبور کرده و هرگز آن را به واقعیت تبدیل نکرده است. شاید به همین دلیل پایان فیلم در آن رستوران، پس از تمام هیاهوها و داوری‌ها، دوباره به انسان بازمی‌گردد؛ به موجودی ناقص، خطاکار و سرگردان که بیش از هر چیز نیازمند فهمیده شدن است.

The Drama در بهترین لحظاتش یادآوری می‌کند که میان «اندیشیدن به شر» و «انجام دادن شر» فاصله‌ای عظیم وجود دارد؛ فاصله‌ای که اگر آن را نادیده بگیریم، شاید هیچ‌کدام از ما از دادگاه اخلاقی که برای دیگران ساخته‌ایم جان سالم به در نبریم.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید