تصاویر| نقد فیلم Woman in Gold؛ از هیجان تا خستگی، درست مثل جنگ
سینمای دنیا و به طور خاص سردمداران آن هم به هر دلیلی اعم از دلایل سیاسی و فرهنگی، سالهاست که با برجستهترین آثار از حیث کیفیت فنی، از یک مقوله سخن میگویند و جوایز و امتیازها را به پای آن میریزند. مقولهای با این کلیدواژهها؛ جنگ جهانی دوم، خشونت آلمان نازی، هیتلر، یهودیان کشته شده و هولوکاست!
جنگ؛ کابوسی که آنقدر از آن میهراسیم، میگریزیم و پروا میکنیم که حتی صحبتش هم برایمان رعب و وحشت به همراه دارد. ترسی نهفته در دل تاریخ نژاد بشر از آن گونه ترسها که حتی نمیخواهیم برای صحبت کردن از آن ساعتی از زندگی را تلف کنیم. حتی حرفها هم نباید به آن سمت و سوی کشیده شوند.
حرفها هم باید از مرارت جنگ میان انسان با انسان مصون بمانند. لطافت جملهها هم نباید به گزندی از این کابوس خراشی بردارد. با این حال از راه میرسد و پس از خودش حرف پشت حرف و داستان پس از داستان باقی میگذارد. هر چه تا قبل از رخ دادنش دربارهی آن سکوت کرده بودیم، پس از فاجعهی جنگ ما را به صحبت کردن، پرداختن و در اغلب موارد به فریاد زدن وامیدارد.
سینمای دنیا و به طور خاص سردمداران آن هم به هر دلیلی اعم از دلایل سیاسی و فرهنگی، سالهاست که با برجستهترین آثار از حیث کیفیت فنی، از یک مقوله سخن میگویند و جوایز و امتیازها را به پای آن میریزند. مقولهای با این کلیدواژهها؛ جنگ جهانی دوم، خشونت آلمان نازی، هیتلر، یهودیان کشته شده و هولوکاست!
مهم نیست کدام کارگردان، با کدام بازیگران، در کنار کدام عوامل و در چه ژانری در حال ساخت یک فیلم مهم هستند. آنها ثابت کردهاند که هر زمینهای را میتوانند به این کلیدواژهها پیوند بزنند. شاید هم بودجهی آثار مهم سینمایی از این مخزن تامین میشود و فیلمسازان متعهد هستند که در قبال بودجههای کلان، هنوز و تا همیشه از جنگ جهانی دوم، ظلم هیتلر به یهودیان و دفاع از واقعی بودن فاجعهی هولوکاست بپردازند.
نقش ثروت و نفوذ
سینمایی یک ساعت و ۴۹ دقیقهای زنی در طلا، ساختهی «سیمون کورتیس» و محصول سال ۲۰۱۵ هم تکبیتی در امتداد مثنوی هفتاد دفتر سینمای جهان در باب همان کلیدواژههاست. به عوامل فیلم که نگاهی بیندازیم تقریبا مطمئن میشویم که نقش ارباب ثروت در این فیلم هم بیتاثیر نبوده است.
بازیگر نقش اصلی «هلن میرن» است. نمادی از بازیهای مرموز و سکوتهای پرمعنی و سبکی خاص از ارائهی نمایشهای سینمایی که برای بسیاری از درسآموزان عرصهی بازیگری یک کلاس درس بزرگ به شمار میرود. آهنگسازی این سینمایی را «هانس زیمر» و «مارتین فیلیپس» انجام دادهاند و کارگردان هم کارنامهی پر زرق و برقی به نام سریال «Downtown Abey» را در بین آثار پرشمارش دارد.
فیلم سیمون کورتیس در ذات خودش هم جنگزده به نمایش درمیآید. اگر چه او حتی از به نمایش در آوردن صحنههای خشن هم پروا میکند و این اثرش را با ملاحظههایی شبیه به رعایتهای مبتنی بر ترسهای قبل از جنگ میسازد. با این حال فیلم در نگاه روایی و حتی بازیگری و کارگردانی و علاوه بر اینها در بخش موسیقی هم از نقطهای که حرف اصلیاش را میزند خسته میشود.
هانس زیمر را با اثر جاودانهاش به نام «Stay» در فیلم اینتراستلار و البته آثار فاخر دیگری که فیلمهای بزرگ را بزرگتر کردهاند میشناسیم. او کارش را بلد است و در همان اولین سکانس، همراهمان میکند. موسیقی باانگیزه و مدعی وارد میشود و ما در اولین سکانسها درگیر فضایی آمیخته به معما میشویم.
بازی بدون نقاب
با سپری شدن اولین سکانسها پی میبریم که فیلم قصد دارد به کجای تاریخ سفر کند. روی جنازهی خواهر ماریا آلمتن با بازی موفق هلن میرن خاک میریزند و دوربین نماد ستارهی یهود را در این قاب بازتاب میدهد. باید سادهلوح باشیم که گمان کنیم این فقط یک پروندهی حقوقی است.
این یک بازخوانی دیگر از زاویهای دیگر از جنگ جهانی دوم، آلمان، هیتلر، یهودیها و هولوکاست میباشد. فیلم در اولین دقایق پر تب و تاب ظاهر میشود و حد انصاف این است که اعتراف کنیم با وجود فقط دو گره به سادگی اضطراب شغلی یک وکیل شکست خورده و نگرانی حقوقی یک وارث پیر، شبیه به ایدههایی بسیار گزندهتر از این درگیرمان میکند.
بازیهای بدون کلام هلن میرن مثل همیشه است. او با نگاهش، با چین و چروک پیشانیاش، با خیره شدنها و خم و تاب ابروهایش، بدون گفتن کمترین دیالوگی، به اندازهی یک بحر طویل حرف میزند. هلن میرن حسها را بازی میکند، چنان که باور میکنیم او هلن میرن نیست و ماریا آلمتن است.
کسی که وارث یک نقاشی قدیمی است، اصالتش به اتریش برمیگردد و خانوادهاش در جریان جنگ جهانی آسیبهایی فراموش نشدنی از ارتش نازی دریافت کردهاند. «رایان رینولدز» هم در نقش رندی، وکیل شکستخوردهای است که البته در بازی حسی به گرد پای میرن نمیرسد؛ اما نمایش قابل قبولی ارائه میدهد. او را هم با نقشش باور میکنیم.
درخشش میزانسن

میزانسن یکی از موارد بسیار مورد اهمیت در نگاه سمیون کورتیس بوده است. او شگردی ویژه برای به رخ کشیدن توانایی خودش ارائه میدهد. هر سکانس این سینمایی به خصوص در نیمهی ابتدایی فیلم از اتفاقات سکانس بعدی خبر میدهد. موسیقی و تنظیم و دکور و حتی دیالوگها هم میگویند که قرار است چه اتفاقی رخ بدهد؛ اما تماشاگر همچنان پای فیلم میماند و دچار گرهها و درگیر با چند و چون داستان پیش میرود.
بیننده در زمان حال میداند که ماریا از اتریش گریخته و زنده مانده است؛ اما هنرمندی کارگردان در به صحنه در آوردن صحنههای گذشته و هنگام فرار او از اتریش به حدی خودنمایی میکند که ما در هنگام فرار ماریا و همسرش به سوی آمریکا مضطربیم و تا واپسین ثانیهها گمان میکنیم ممکن است این فرار ناکام بماند. میزانسن آنقدر دقیق اجرا شده که هم بیننده با دقت نظر آن را به راحتی پیدا میکند و هم تماشاگر بدون دقت میتواند از تاثیر آن بهره ببرد، بدون اینکه بداند در تلهی چه تکنیکی گیر افتاده است.
اوج این مزانسن به زمانی مربوط میشود که عروسی ماریاست و موسیقی و رقص، از یک تدارک برای عروسی با تندتر شدن ضربآهنگ به سمت اتفاقی نظامی حرکت میکنند. حاضران در مجلس حرکتی موزون و گروهی انجام میدهند که پایان آن یک کوبیدن دست و پای هماهنگ دارد، درست مثل مارش نظامی و پای خود را هنگام این کوبش، مثل طلب بزرگ زیر پای رژههای نظامی بر زمین میکوبند. این ریتم با بالا گرفتن شادی در عروسی ماریا تندتر میشود و در آخرین لحظات بیشتر از یک موسیقی و وزن برای عروسی، خبر از پیشآمد بعدی، یعنی هجوم آلمان به اتریش میدهد. ما این را در خلال عروسی میفهمیم و اوج هنر سیمون کورتیس در این میانهی گذار است که میگذارد بفهمیم قرار است چه اتفاقاتی با چه جزئیاتی در حاشیهای بزک شده به نام متن رخ دهد؛ اما حرف اصلی فیلم برایمان ناشناخته میماند. حرفی که کارگردان به ظاهر در حاشیه آن را ادا میکند؛ اما اصل ماجرا و متن در همین حرف است و باز هم؛ جنگ جهانی دوم، آلمان، هیتلر، ظلم به یهودیان و هولوکاست!
خستگی عوامل

همین جا همه چیز تمام میشود. کارگردان خسته شده، نویسنده از او خستهتر و حتی بازیگرانی مثل هلن میرن و رایان رینولدز به اتفاق آهنگسازانی با آن اسم و رسم هم پس از گفتن حرف اصلی خسته میشوند. فیلم تازه گره اصلی مطرح شدهاش را پیدا کرده؛ ولی دیگر رمقی برای ادامه ندارد. موسیقی همراهمان نمیکند و نمایش یک ساعت و ۴۹ دقیقهای زنی در طلا، در حدود پردهی میانی و کمی پس از آن از رمق میافتد.
آنها میخواهند ثابت کنند که تابلویی با نام فیلم متعلق به ماریا و ارثیهی خانوادگی اوست و در این راستا با دشمنان جدی و بزرگی به اندازهی یک دولت مستقل اروپایی مواجهند؛ اما تماشاگر تب و تاب صحنههای پیش از پردهی میانی را ندارد. حتی از نیمهی فیلم و پس از ادا شدن حرفهای اصلی، بازیگران هم از نفس افتاده به نظر میرسند. نمونهی بارز این اتفاق در صحنهای است که رایان رینولدز فرزند دومش را برای اولین بار میبیند. صحنهی رویارویی پدری که اتفاقا بارقههای احساسی سنگینی هم داشته، با فرزند تازه متولد شدهاش که هنگام تولد او هم حاضر نبوده اصلا در سطح یک سینمایی با امتیاز بیشتر از ۷ نیست.
نکتهی جالب اینکه وقتی از اینجا به بعد صحبت میکنیم دیگر به راحتی میگوییم رایان رینولدز یا هلن میرن. گویا آنقدر خسته شدهاند و از نمایش و فیلم بیرون خزیدهاند که یادمان رفته آنها ماریا و رندی هستند؛ همان بازیگران موفق نیمهی ابتدایی فیلم. شاید از رایان رونلودز نباید انتظاری بیشتر داشت؛ اما این اتفاق دربارهی هلن میرن در یک فیلم مطرح، دور از انتظار است. آخرین صحنهها و برداشتها و گرهها هم به یک واقعیت دیگر اشارهی مستقیم دارند؛ آمریکا پناهگاه یهودیهاست!
با پرواز کلن از دست نازیها به آمریکا میگریزند، در دادگاه عالی آمریکا مورد احترام قرار میگیرند، آمریکا حق آنها را زنده میکند و حتی میراثی که آن را مونالیزای اتریش میدانند هم در خاک ایالات متحده آرام میگیرد. حتی در صحنهای نویسندهی فیلم یعنی «الکس کمپل» هم به این اشاره میکند که پدر ماریا آخرین صحبتهایش با او را به زبان آمریکایی گفته و تاکید میکند که آمریکا خانهی آنهاست. تاکید پشت تاکید و نشانه پشت نشانه، تماشاگر ریزبین را خسته کرده و بیننده سطحینگر را هم به هیجانی واقعی نمیرساند. فیلم در پرواز کلن به اتمام رسیده است.
نقش کمرنگ رابطهها

مادر رندی را یک بار میبینیم و همه چیز در همان یک سکانس تمام میشود. وکلای دولت اتریش در نقش سیاهیلشکری هستند که باید باشند تا سیر منطقی فیلم پیش برود. نه از آنها بازی مطلوبی دریافت میکنیم و نه تاثیری بر روند احساسی فیلم میگذارند. همهی آدمها به جز رندی و ماریا، محصولاتی مصنوعی جلوی دوربین کورتیس هستند که مجبور بوده آنها را هم مثل ماشین و درخت و خیابان و دادگاه و سایر اشیا، مورد تصویربرداری قرار دهد.
این بیتوجهی به سایر نقشها وقتی بزرگنمایی میکند که بدانیم در لیست بازیگران این فیلم «چالرز دنس» هم حضور دارد؛ لنیستر بزرگ در سریال ارباب حلقهها! کورتیس حتی «جاناتان پرایس» را هم در اختیار داشته و به چند جملهی کوتاه و بدون تاثیر در روند منطقی و احساسی روایت از او بسنده میکند. حتی «دنیل برول» هم با تمام تلاش نویسنده برای ورود به جریان فیلم در نقش وکیل اتریشی پرونده باز هم ناکام میماند و به عنوان یک نیروی عامل در ذهن مخاطب پذیرفته نمیشود.
کورتیس شتابزده و بیملاحظه میخواسته حرفی را بزند یا سعی داشته حرفی را که به او دیگته شده به نمایش بگذارد و در این شتابزدگی آشکار، با وجود کارنامهی پر زرق و برقش، تعدادی از مهمترین شاخصههای یک فیلم موفق را از نظر انداخته است. او خسته است و این خستگی از پردهی میانی فیلم به بعد در کارکرد نمایشی فیلم و در کارآمد بودن دیگر عوامل موج میزند. سینما هم شاید از این تکرار در تکرار دیالوگهایی مشابه خسته شده باشد. کورتیس خواسته یا ناخواسته این خستگی از تکرار یک گزارهی ثابت در طول دهها سال از سینمای جهان را بیشتر از دغدغههای اصلی فیلم منعکس کرده است.
همهی هنر کارگردان در همان نیمهی ابتدایی خرج شد. آخرین سکانسها اما تداعی کارگردانی را میکنند که در میانهی برداشتها خوابش برده بود و حالا بیدار شده است و عوامل خوابیده را هم بیدار میکند. هلن میرن باز هم ماریا میشود و آهنگساز و تدوینگر هم به خودشان میآیند و پایان کار را به خوبی و خوشی جمع میکنند.
صحنههای پایانی این فیلم رنگ و ریشه در ابتدای جذاب و درگیر کنندهی آن دارد. سیمون کورتیس به اتفاق همهی عواملش در ساخت زنی در طلا، خسته بودند، درست مثل جنگ. کابوسی که آنقدر از آن میهراسیم، میگریزیم و پروا میکنیم که حتی صحبتش هم برایمان رعب و وحشت به همراه دارد. ترسی نهفته در دل تاریخ نژاد بشر. حتی حرفها هم باید از مرارت جنگ میان انسان با انسان مصون بمانند. با این حال در دل اروپای میانهی قرن بیستم از راه رسید و پس از خودش حرف پشت حرف و داستان پس از داستان باقی گذاشت و کرسی یا کرسیهای بزرگ و متعددی را در سینما از آن خودش کرد. هر چه تا قبل از رخ دادنش، سینما دربارهی آن سکوت کرده بود، پس از فاجعهی جنگ ما را به صحبت کردن، پرداختن و در اغلب موارد به فریاد زدن وامیدارد. سینمای جهان هنوز هم در میان آثار مهمش عناوینی دارد که به این کلیدواژهها ختم میشوند؛ جنگ جهانی دوم، آلمان نازی، هیتلر و …!
منبع: گیمفا

