نقد فیلم Obsession؛ درام موفق روان‌شناختی در پوشش وحشت

نقد فیلم Obsession؛ درام موفق روان‌شناختی در پوشش وحشت

در فیلم وسواس، هیچ کدام از این ایده‌هایی که سال‌هاست در سینما تکرار می‌شوند را نخواهیم داشت. سازنده تصمیم گرفته با رویکردی مشابه فیلم Talk to Me کارش را پیش ببرد و ترس‌هایی جدید را برای مخاطب به همراه بیاورد. ترس‌هایی بسیار نزدیک‌تر به زندگی معمولی یک آدم معمولی. وحشتی که در طول تماشای اثر می‌توانیم بارها و بارها باور کنیم، این می‌تواند در زندگی ما هم اتفاق بیفتد.

کد خبر : ۳۰۸۱۵۴
بازدید : ۰

فیلم فراتر از پیام‌های اجتماعی و کارکردهای اخلاقی و ارزش‌هایی که ارائه می‌کند، برای همه‌ی آنهایی ساخته شده که سینما را می‌شناسند، از بهانه‌جویی و اهمال‌کاری دوری می‌کنند و ایده‌ای برای کار کردن دارند.

«کاری بارکر» با بودجه‌ی کمی که برای ساختن این سینمایی یک ساعت و چهل و نه دقیقه‌ای صرف کرده، به همه‌ی آنها می‌گوید که اگر هنرمندانه، دقیق، اصولی و با همیت، کارتان را در پیش بگیرید، گیشه و پیامدهای اقتصادی هم شما را تنها نخواهند گذاشت و برای رسیدن به قله‌های سینمایی، نیازی نیست که یک شرکت بزرگ، با سرمایه‌هایی هنگفت پشت سرتان باشد.

سینمایی Obsession با همان بودجه‌ی کم و تبلیغات معمولی و بدون سر و صدا، حرفش را می‌زند، مخاطبش را پیدا می‌کند و ایده‌هایی تازه‌ای برای ژانر وحشت رو می‌کند. ژانری که آن را با لایه‌هایی از باورهای ماورایی به خاطر می‌آوریم. وقتی حرف از فیلم ترسناک می‌شود، منتظریم تا شخصیت یا شخصیت‌هایی تسخیر شده ببینیم یا انسان‌هایی را مشاهده کنیم که دچار دستکاری ژنتیکی شده‌اند.

در فیلم وسواس، هیچ کدام از این ایده‌هایی که سال‌هاست در سینما تکرار می‌شوند را نخواهیم داشت. سازنده تصمیم گرفته با رویکردی مشابه فیلم Talk to Me کارش را پیش ببرد و ترس‌هایی جدید را برای مخاطب به همراه بیاورد. ترس‌هایی بسیار نزدیک‌تر به زندگی معمولی یک آدم معمولی. وحشتی که در طول تماشای اثر می‌توانیم بارها و بارها باور کنیم، این می‌تواند در زندگی ما هم اتفاق بیفتد.

تنها تخطی کارگردان و نویسنده از روزمرگی‌ها شاید یک برداشت سورئال از دوست داشتن باشد. فیلم در حقیقت نه فقط متعلق به ژانر وحشت و نه حتی بسته شده در یک قاب درام، بلکه ساخته شده بر اساس یک ایده‌ی رئالیسم جادویی است. همه چیز عادی است و فقط یک پدیده‌ی غیرعادی در جریان قصه حضور دارد و همه‌ی اتفاق‌ها پیرامون همان پدیده رقم می‌خورد.

همان تئوری محبوبی که «گابریل گارسیا مارکز» در آثارش داشت و «ژوزه ساراماگو» با اثر تحسین‌شده‌ی «کوری» آن را به اوج خودش رساند. رئالیسم جادویی در عین غیر قابل باور بودن، باورپذیر هم به نظر می‌رسد چون فقط یکی از پدیده‌های دخیل در آن غیر عادی است. با این حساب باید به کاری بارکر بخاطر اثری تبریک گفت که هم مخاطب ژانر وحشت را برمی‌انگیزد، هم دوست‌داران درام‌های اجتماعی را به فکر وا می‌دارد و هم یک رئالیسم جادویی را به تصویر می‌کشد.

جزئیات دقیق یک پازل سینمایی

31

سینمایی وسواس ساخته‌ی کارگردان جوانش، با داشته‌هایی کم و محدود از حیث امکانات لجستیکی و با دارایی‌های ارزشمندی از سنخ ایده و نگرش و عمق اثر، جایگاهش را در همه‌ی زمینه‌هایی که روی آنها دست می‌گذارد پیدا کرده و تماشاگر هم این اثر را به خوبی مورد اقبال قرار داده است.

با دیدن این فیلم، هم قرار است بترسیم، هم می‌توانیم درگیر کنکاش در روابط و خواست‌های اجتماعی و شخصی شویم و هم می‌توانیم خیال‌پردازانه از اتفاقاتی بگوییم که ممکن است هرگز رخ ندهند؛ اما در ذهن ما بیدار می‌مانند و دامنه‌ی رویاپردازی و حتی کابوس‌پروری ذهن ما را به اندازه‌ی همه‌ی اتفاقات به ظاهر نشدنی باز می‌گذارند.

میزانسن در سطحی ویژه و چشمگیر در مشت کارگردان است. فیلم با غافل‌گیری صوت و تصویر شروع می‌شود و ناگهان شخصیت «بیر» را می‌بینیم، با بازی قابل تحسین «مایکل جانستون» که در همان اولین سکانس، تداعی یک شخصیت فروپاشیده را دارد.

شخصیتی که می‌بایست حرف‌هایی را بزند؛ ولی فروپاشی درونی او را از زدن چنین حرف‌هایی بازمی‌دارد و قربانی نگاه و طمع و حسادت و زرق و برق و روال رایج زندگی در جامعه می‌کند. پس از این نمایش کوتاه چهره‌ای در نمایی بسته، بیر اعتراف می‌کند؛ «حس می‌کنم دارم از هم می‌پاشم». کارگردان این فروپاشی ظاهری و اعتراف کلامی را مبنای کارش در طول اثر قرار می‌دهد.

بیر را به عنوان جوانی مانده در کودکی خودش به تصویر می‌کشد که حالا برای بزرگ شدن و گفتن حرف‌های واقعی و روبه‌رو شدن با پیامدهای واقعی رفتارهایش دچار مشکل خواهد شد. بار منفی روال رایج در میان روابط انسانی امروزی هم این پازل را کامل می‌کند. جوانی سردرگم و فروپاشیده و مانده در کودکی ضعیفش، باید همزمان با واکنش‌های برخاسته از سر حسادت، طمع و دیگر امیال منفی بشری مواجه شود و با آنها هم دست به گریبان بماند.

او حتی این امیال را می‌شناسد و در سکانس‌های پایانی آنها را به زبان می‌آورد؛ ولی نمی‌تواند یا نمی‌خواهد باور کند که واقعی هستند و ترجیح می‌دهد دنیا را مثل یک کودک فانتزی ببیند. و البته پاسخ سرنوشت هم تند و تیز است و کودکی بدون قید و بند را در مقابلش می‌گذارد. کودکی با تمام ویژگی‌های غیرمنطقی کودک بودن و کودکانه دیدن و ساده انگاشتن همه جزئیات خطرناک، ترسناک و وهم‌انگیز یک زندگی واقعی.

داستان کامل است و ساخته شده بر منطق خودش پیش می‌رود و با چیدمان منطقی فیلم، نه از حیث منطق داستانی و نه از دیدگاه ترتیب اتفاقات روایت، دچار سردرگمی نمی‌شویم. از همان ابتدا کارگردان سوال و بحران را رو می‌کند. جوانی دست‌پاچه و بزرگ نشده علیرغم رشد جسمی و سنی، باید حرفی بزند که می‌تواند تکلیف زندگی و آینده‌اش را مشخص کند و در مقابل دوستی که نماد دنیای بنا شده بر محور خواستن‌های بیش از حد و طمع است و تاکید می‌کند که لازم نیست نگران باشی و وقت داری و عشقی که چند دقیقه بعد در جریان فیلم تصریح می‌کند که دارد دیر می‌شود و وقت زیادی نیست.

حرکت آونگی ساعت در شب از دست دادن «سندی» که با مرگ این گربه هم همراه شده، میزانسن دقیقی را برای ادامه‌ی روایت می‌سازند. همه چیز مثل همان ساعت روی دیوار در حال شکل گرفتن است و کارگردان مثل اسم فیلمش؛ وسواس، با دقت بسیار زیادی جزئیات را کنار هم می‌چیند تا یک نمایش کامل و تحسین‌شده را منعکس کند.

روایت پیچیده و دقیق

32

فیلم از همان ابتدا همراهمان می‌کند. از دست‌پاچگی و شاید بی‌عرزگی شخصیت بیر حرص می‌خوریم، طمع دوستش را می‌فهمیم، عشق در حال از دست رفتنش را درمی‌یابیم و اتفاقات یکی پس از دیگری، تماشاگر را بیشتر در لایه‌های روان‌شناختی اثر فرو می‌برد. جایی که کارگردان نشانه گرفته و البته باید اعتراف کرد که به هدف هم می‌زند. ایده‌ی اولیه روی کاغذ نوشته شده و کارگردان در حال جلو بردن این ایده، همه‌ی جزئیات یک نمایش موفق را با خودش به دوش می‌کشد.

داستان پیش می‌رود و همسو با آن میزانسن، تدوین، صداگذاری و موسیقی هم گام برمی‌دارند و در هر گره تازه، انسجام بیشتری به اثر می‌دهند. در یکی از میزانسن‌ها در کافه می‌بینیم که بیر و سارا در کنار هم ایستاده‌اند و گوینده تلویزیون از غول چراغ جادویی حرف می‌زند که می‌خواهد آرزوهایی را برآورده کند. این اتفاق زمانی رقم می‌خورد که هنوز چیزی از چوب جادوی معرفی شده در فیلم ندیده و نشنیده‌ایم. در پس‌زمینه هم ارائه می‌شود تا به جای اینکه در خودآگاه منتظر آن باشیم، ناخودآگاهمان این اتفاق غیرعادی را بپذیرد و این یعنی هنرمندی یک فیلم‌ساز در پیشبرد ایده‌ای جسورانه‌اش.

کاشت و برداشت‌ها قابل فهم، قابل پیگیری و با نشانه‌گذاری‌های ملموس احساس می‌شوند. به استواری داستان کمک می‌کنند و مصنوعی نیستند. شاید فقط سنگی که نیکی در قرار عاشقانه‌اش به بیر می‌دهد کمی بی‌ملاحظه به نظر برسد. چون بیر به جای چنین سنگی آن چوب جادو را برای معشوقش خریده و حالا که این انتخاب کشنده، بیر را گرفتار کرده، نیکی انتخاب درست‌تر را به او ارائه می‌دهد.

البته ضرب‌آهنگ اتفاق‌ها و سرعت قابل قبول نمایش فرصت چندانی برای پی بردن به این بی‌ملاحظگی به تماشاگر نمی‌دهد و او در لحظه فقط می‌فهمد که بیر باید به جای خرید چوبی برای برآورده کردن آرزوها، اراده و اعتماد به نفسش را تقویت می‌کرد. نیکی سنگی به او هدیه می‌دهد که می‌تواند اراده و اعتماد به نفس بیر را ارتقا ببخشد؛ دقیقا همان مفاهیم و توانایی‌هایی که بیر برای حل بحران و گفتن حرف‌هایش و جلوگیری از مداخله دوست طماعش، باید در اختیار می‌داشت تا هیچ کدام از اتفاق‌ها ناگوار داستان رخ ندهد.

ناگوار مثل نگاه یک کودک

33

وقتی از لفظ ناگوار استفاده می‌کنیم، شاید در نگاهی عمیق‌تر تکان‌دهنده باشد. قصه از یک عشق ساده و بی‌آلایش و کودکانه حرف می‌زند در وجود جوانی که این عشق را با صرافت بسیاری به دوش دارد و حتی بخاطر از دست ندادنش، نمی‌خواهد و نمی‌تواند آن را بر زبان بیاورد.

با این حال جسارت ایده‌پردازی تا جایی پیش رفته که این احساس کودکانه را تبدیل به یک اثر موفق در ژانر وحشت می‌کند. سخت است که روی کاغذ بنویسیم جوانی عاشق هم‌بازی کودکی‌اش شده و در ادامه‌ی این نوشتن منتظر یک اثر ترسناک باشیم. اتفاقات پیرامون این عاشقانه‌ی ساده ناگوار هستند؛ اما تضادی همواره در جریان آنها را واقعی جلوه می‌کند.

بیر یک جوان مانده در کودکی است که حتی برای گفتن ساده‌ترین جملات هم به زحمت می‌افتد. او آنقدر کودک است که برای لحظاتی باور می‌کند یک چوب جادویی می‌تواند آرزویش که دوست داشته شدن توسط نیکی بوده را برآورده کند. این کودکی نابجا در جایی که قهرمان یا حتی شاید بتوان گفت ضدقهرمان داستان آن را رقم می‌زند، منجر به تولد یک کودک دیگر در جریان فیلم می‌شود. نیکی هم کودک می‌شود. از جزئیات حرکت او می‌توانیم پی ببریم که کارگردان او را دقیقا از روی رفتارهای یک کودک الگوبرداری کرده است.

بهانه می‌گیرد. به کسی که بیشتر از همه دوستش دارد می‌چسبد. تحمل یک لحظه دوری از او را هم ندارد. خطر اتفاقات واقعی را درک نمی‌کند و می‌تواند بدون در نظر گرفتن خطرات برخوردهای فیزیکی، آنها را انجام دهد. کودک است، آنقدر که نمی‌داند اگر خودش را بزند، آسیب می‌بیند و یا درک نمی‌کند که خیره شده به یک فرد در میان جمع چقدر می‌تواند شائبه‌برانگیز و برانگیزاننده توسط دیگران به نظر بیاید. نیکی کودک می‌شود و این پاسخ سرنوشت به کودک ماندن بیر است. کنایه از اینکه هر طور باشید، روزگار همان گونه برخورد را به شما بازمی‌گرداند. عشقی بزرگ‌نمایی شده و وابستگی بی حد و حصر شخصیت تغییر کرده‌ی نیکی همان پاسخ سرنوشت به کودک ماندن و بزرگ نشدن بیر است.

او جلوه‌ی زنانه‌ای از خودش را می‌بیند و می‌فهمد که چقدر منجزر کننده، غیر منطقی و غیر انسانی است اگر بخواهد به همین شیوه زندگی کند و در کودکی‌اش بماند. تلفنی که با مرکز ساخت چوب جادو برقرار می‌کند در حقیقت یک نقطه‌ی عطف در پیشبرد شخصیت بیر می‌باشد. گوینده‌ی پشت تلفن به او می‌گوید که برای نجات نیکی از این حصار مصنوعی و کودکانه باید خودش را بکشد و اگر او بمیرد، نیکی هم آزاد می‌شود. کودکی ناگهان باید تصمیمی به بزرگی پایان دادن به زندگی خودش بگیرد تا آرزوی اشتباهی خودش را جبران کند.

ضعف و قوت کارگردانی

34

کارگردان تلاش و وسواس ویژه‌ای هم برای طراحی و بستن قاب‌ها به کار برده است. درست در زمان‌هایی که نیاز داریم شخصیتی را در مرکز قاب ببینیم، او را همان جا کی‌یابیم. بیر باید حرف خودش را بزند و تماشاگر منتظر شنیدن این حرف است و کارگردان او را در کانون قابش می‌گذارد. تدوین هم پازل دیگری از این تلاش و وسواس می‌باشد. کاری بارکر سعی کرده با ایجاد تعلیق در حرکت دوربین و با استفاده از ضرب‌آهنگ درست بسته‌تر شدن نماها در طول جریان نمایش، مخاطبش را در تله‌ی بسته دیدن و تنگنا قرار دهد. طوری که در سکانس‌های پایانی فیلم ما بیشتر در خانه‌ی بیر محبوسیم و با تکرار نماهای بسته و نزدیک، حس زندانی بودن را در این دنیای ساخته شده بر اساس انتخاب‌های اشتباه درک می‌کنیم.

با این همه، باید اعتراف کرد که کاری بارکر، مسئله را مطرح می‌کند، چاره‌ی آن را هم کمابیش می‌گوید؛ ولی ریشه‌یابی برای رخ ندادن مسائلی از این دست را از یاد می‌برد. چرا بیر با این سن و سال و با اینکه توسط جامعه به عنوان فردی بزرگ‌سال پذیرفته شده، در کودکی‌اش مانده است؟ کارگردان ریشه‌یابی این مسئله را یا از یاد برده یا برایش مهم نبوده است. شاید این تنها نقطه‌ی منفی در روایت‌پردازی سینمایی وسواس باشد؛ اما تنها نقطه‌ی مورد مذمت درباره‌ی اثرش نیست. فیلم در معرفی یک پدیده‌ی ترسناک جدید برای تماشاگر اوج موفقیت را به دست می‌آورد.

بیننده از چه چیزی می‌ترسد؟ از آن چه که نمی‌شناسد. پارکر هم در تدوین فیلم، هر بار که می‌خواهد ابعاد جدیدی به شخصیت نیکی بدهد، او را در لایه‌های تاریکی و دور از نور مستقیم پنهان می‌کند. این ناشناخته بودن منبع ترس است که وحشت را به همراه می‌آورد. مثل حشره‌ای که در خانه‌ای حضور دارد. تا هست، او را دنبال می‌کنیم و چاره‌جویی این است که یا آن را بکشیم یا فراری‌اش بدهیم.

با این حال اضطراب حقیقی وقتی به وجود می‌آید که آن حشره در خانه گم می‌شود. حالا دیگر باید هر لحظه منتظر ورود ناگهانی‌اش و همواره مضطرب باشیم. بارکر این اصل را به خوبی می‌شناسد و آن را حتی مبتنی بر نظریه‌های فروید درباره‌ی ترس مو به مو پرورش می‌دهد و به بلوغ می‌رساند. بلوغی که یک ترس جدید را برای مخاطب به همراه دارد؛ اگر بیش از حد مورد دوست داشته شدن قرار بگیریم، چه بلایی بر سرمان می‌آید؟! با این حال فیلم در میانه‌ی زمینه‌هایی که انتخاب کرده باقی می‌ماند و مرز مشخصی میان ژانر وحشت و درام اجتماعی و اخلاقی قائل نمی‌شود.

این شاید به خودی خود یک ایراد تلقی نشود؛ ولی وقتی تماشاگر برای دیدن یک اثر ترسناک فیلم را دنبال می‌کند، آن را به طور تمام و کمال نمی‌یابد و زمانی که بیننده این اثر را برای مرور یک درام روان‌شناختی تماشا می‌کند هم ناگزیر است نشانه‌های یک اثر در ژانر وحشت را بپذیرد و از پیش‌پرداخت ذهنی خودش در یک سردرگمی ژانری فاصله بگیرد. اینجاست که اهمیت ژانر خودنمایی می‌کند. اینجاست که نظریه‌های ارسطو و منتقدین بنیادگرا درباره‌ی بوطیقا مهم به نظر می‌رسد. کاری بارکر از این اهمیت به اندازه‌ی شناساندن یک پدیده‌ی ترسناک جدید فاصله می‌گیرد.

در مجموع مستحق تمجید

در مجموع، سینمایی تحسین‌شده، مورد اقبال عمومی قرار گرفته و مهم و جریان‌ساز وسواس، اثری است که در حین تماشای آن دچار کسالت نمی‌شویم. فیلم از ضرب‌آهنگ نمی‌افتد. غافلگیرمان هم می‌کند و ضعف‌هایی هم اگر دارد، به لایه‌هایی عمیق‌تر مربوط می‌شود. این فیلم برای تماشاگر دیدنی و جذاب و درگیر کننده است؛ اما همان ضعف‌های لایه‌های عمیق، آن را از ماندگار شدن در ذهن او بازمی‌دارد.

پس از سپری شدن چند روز شاید دیگر نه نام بیر و نیکی را به خاطر بیاوریم و نه از دوست داشته شدن بترسیم. با این وجود منصفانه نیست که یک اثر را فقط بخاطر تخطی از مفهوم ژانر و عدم ریشبه‌یابی مسئله مورد مذمت قرار بدهیم. برای فیلمی با این بودجه و چنان اقبالی از سوی تماشاگر باید احترام قائل شویم و آن را جریان‌ساز و حتی ساختارشکن و آشنایی‌زدا به شمار بیاوریم.

این رویکرد جسورانه در ایجاد ترس بر اساس پیوندهای رایج عاطفی و آسیب‌های روان‌شناختی با موفقیتی که فیلم وسواس به دست آورده، دست‌مایه‌ی کارگردان‌ها برای آثار مشابه بعدی هم خواهد بود. در واقع بارکر ثابت کرد که هر آسیب روان‌شناختی می‌تواند یک فیلم ترسناک و بیشتر از آن حتی یک حقیقت ترسناک و کشنده باشد.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید