مردی که استالین را رسوا کرد؛ فراز و فرود نیکیتا خروشچف
نیکیتا خروشچف یکی از متناقضترین رهبران اتحاد شوروی بود؛ سیاستمداری که پس از مرگ استالین از جنایتهای او پرده برداشت و فضای جامعه شوروی را تا حدی گشود، اما خود همچنان به انحصار حزب کمونیست پایبند ماند. کارنامه او از «ذوب خروشچفی» تا بحران موشکی کوبا، تصویری پیچیده از اصلاحطلبی، اقتدارگرایی و رقابت در اوج جنگ سرد به دست میدهد.
نیکیتا سرگئیویچ خروشچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی در حساسترین سالهای جنگ سرد، شخصیتی پرتناقض در تاریخ قرن بیستم بود؛ کارگری برخاسته از منطقه معدنخیز دونباس که به بالاترین مقام حزبی و دولتی در مسکو رسید؛ سیاستمداری که در دوران استالین در ساختار قدرت رشد کرد، اما پس از مرگ او، «کیش شخصیت» استالین را به چالش کشید؛ و رهبری که هم از «همزیستی مسالمتآمیز» با غرب سخن گفت و هم جهان را در بحران موشکی کوبا تا آستانه جنگ هستهای پیش برد.
خروشچف از سپتامبر ۱۹۵۳ تا اکتبر ۱۹۶۴ رهبر اصلی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی بود و از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ ریاست دولت شوروی را نیز برعهده داشت. میراث او تنها به تصمیمها و بحرانهای زمان خود محدود نماند. سیاست استالینزدایی، گشایش محدود فرهنگی، آزادی شمار زیادی از زندانیان سیاسی و کوشش برای کاهش ترس فراگیر در جامعه شوروی، بعدها بر اصلاحطلبانی مانند میخائیل گورباچف اثر گذاشت؛ هرچند خروشچف خود نیز هرگز از چارچوب اقتدارگرای حکومت تکحزبی شوروی خارج نشد.
از کالینوفکا تا ساختار قدرت شوروی
خروشچف در ۱۷ آوریل ۱۸۹۴ [۲۸ فروردین ۱۲۷۳] ــ برابر با ۵ آوریل به تقویم قدیم روسیه تزاری ــ در روستای کالینوفکا در استان کورسک به دنیا آمد. او برخلاف بسیاری از رهبران نسل نخست بلشویک که تحصیلات دانشگاهی یا پیشینه طبقه متوسط داشتند، فرزند خانوادهای کارگری بود. پدرش معدنکار زغالسنگ بود...
خانواده خروشچف در نوجوانی او به یوزوفکا، شهر صنعتی و معدنخیز منطقه دونباس ــ شهری که بعدها استالینو و سپس دونتسک نام گرفت ــ کوچ کردند. او از حدود ۱۵ سالگی به عنوان لولهکش و کارگر معدن و کارخانه مشغول شد.
همین اشتغال صنعتی باعث شد در جنگ جهانی اول به ارتش تزاری فراخوانده نشود. تجربه مستقیم زندگی در کارخانهها و معادن، در تمام عمر در شیوه سخن گفتن و سیاستورزیاش باقی ماند. لحن صریح، عامیانه و گاه تند او، در قیاس با زبان خشک و تشریفاتی بسیاری از مقامهای شوروی، بخشی از همین خاستگاه اجتماعی بود.
خروشچف حتی پیش از انقلاب ۱۹۱۷ در سازمانهای کارگری فعال شده بود و در ۱۹۱۸، در بحبوحه جنگ داخلی روسیه و درگیری سرخها، سفیدها و ملیگرایان اوکراینی، به حزب کمونیست روسیه (بلشویک) پیوست. اندکی بعد به ارتش سرخ رفت و به عنوان کمیسر سیاسی جوان در نبردها علیه سفیدها و ارتش لهستان در ۱۹۲۰ شرکت کرد.
زندگی شخصی او نیز از پیامدهای جنگ و قحطی مصون نماند: همسر نخستش، گالینا، اندکی پس از جنگ داخلی در قحطی جان باخت. خروشچف در ۱۹۲۴ با نینا پتروونا، معلم مدرسه، ازدواج کرد؛ پیوندی که تا پایان زندگی او ادامه یافت.
پس از ترخیص از ارتش، خروشچف در ۱۹۲۲ وارد مدرسه تازهتأسیس کارگران در یوزوفکا شد. مسیر او بهزودی به سوی تشکیلات حزبی باز شد. او کار خود را به عنوان دبیر حزب در ناحیه پتروفسکو-مارینسک آغاز کرد و بهسرعت توجه لازار کاگانوویچ، یکی از یاران نزدیک استالین، را جلب کرد. کاگانوویچ از او خواست به عنوان نماینده بدون حق رأی در چهاردهمین کنگره حزب در مسکو حضور یابد. چهار سال فعالیت حزبی در یوزوفکا، خارکوف و کییف، او را به چهرهای شناختهشده در اوکراین تبدیل کرد.
در ۱۹۲۹ به مسکو رفت تا در آکادمی صنعتی استالین متالورژی بخواند؛ اما تحصیل او چندان طولانی نشد. استعداد اصلیاش در سازماندهی حزبی و مدیریت شبکههای سیاسی بود. بهسرعت دبیر کمیته حزب آکادمی و سپس از ۱۹۳۱ کارمند تماموقت حزبی در مسکو شد. تا ۱۹۳۳ به دبیری دوم کمیته منطقهای مسکو رسید و در سال ۱۹۳۵ به خاطر نظارت بر ساخت متروی مسکو نشان لنین گرفت و عملاً فرماندار مسکو شد.
مرد وفادار استالین و تجربه تلخ اوکراین
خروشچف در دهه ۱۹۳۰ یکی از مدیران وفادار دستگاه استالینی بود. او از پاکسازیهای بزرگ جان سالم به در برد؛ امری که خود نشانه جایگاه او در ساختار قدرت بود. به نوشته دانشنامه بریتانیکا، خروشچف در آن سالها حامی پرشور استالین بود و در پاکسازیهای رهبری حزب شرکت داشت. او یکی از تنها سه دبیر استانی بود که از اعدامهای دستهجمعی پاکسازی بزرگ دهه ۱۹۳۰ جان سالم به در برد... در این دوره، میلیونها نفر در پاکسازیها، تبعیدها، اردوگاههای کار اجباری و پیامدهای سیاستهای اقتصادی و کشاورزی حکومت جان باختند یا زندانی شدند.
در ۱۹۳۸ خروشچف به کییف فرستاده شد تا ریاست حزب کمونیست اوکراین را برعهده بگیرد و حزب ویرانشده آن جمهوری را بازسازی کند. یک سال بعد به عضویت کامل پولیتبورو، عالیترین نهاد سیاسی حزب، درآمد. پس از اشغال شرق لهستان در ۱۹۴۰-۱۹۳۹، بر «ادغام» این مناطق در شوروی نظارت کرد و هدف اصلی خود را انحلال جنبشهای ملیگرای لهستانی و اوکراینی قرار داد.
با حمله آلمان نازی به اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱، نقش خروشچف نظامی ـ سیاسی شد. اولین مأموریت او تخلیه صنایع اوکراین به مناطق شرقی بود. سپس با درجه سپهبد به ارتش پیوست و به عنوان مشاور سیاسی در دفاع از استالینگراد و نبرد کورسک حضور یافت. پس از آزادسازی اوکراین در ۱۹۴۴، کنترل حزبی آن جمهوری را دوباره به دست گرفت. او با کشوری ویران از جنگ، کمبود شدید مواد غذایی و بحران بازسازی روبهرو بود. قحطی سالهای ۱۹۴۶ و ۱۹۴۷ در اوکراین، خروشچف را به طور مستقیم با بحران مزمن کشاورزی شوروی و مشکلات برنامهریزی متمرکز مواجه کرد؛ بحرانی که در سالهای رهبری خودش نیز از میان نرفت و سرانجام یکی از عوامل اصلی ضعف سیاسی او شد.
مرگ استالین و نبرد برای جانشینی
مرگ ژوزف استالین در ۵ مارس ۱۹۵۳ [۱۴ اسفند ۱۳۳۱]، خلأیی عظیم در رأس نظام شوروی به وجود آورد. چهار مرد برای رهبری به رقابت برخاستند: گئورگی مالنکوف، لاورنتی بریا، ویاچسلاو مولوتوف و نیکیتا خروشچف. بریا، رئیس پلیس مخفی، چنان ترسی ایجاد کرده بود که خروشچف با شجاعت کمنظیری همکارانش را متقاعد کرد او در حال توطئه برای تصرف قدرت است. بریا در ژوئیه ۱۹۵۳ دستگیر و در دسامبر همان سال اعدام شد. براساس برخی روایتها، خروشچف بعدها بزرگترین دستاوردش را «نجات کشور از بریا» توصیف کرد؛ آنچه به عنوان دموکراتیکترین کودتا در تاریخ شوروی شناخته میشود، گاهی «انقلاب کوچک اکتبر» نیز نامیده شده است.
پس از حذف بریا، کشمکش میان خروشچف و مالنکوف بر سر قدرت آغاز شد. خروشچف با کنترل ماشین حزب، در سپتامبر ۱۹۵۳ جای مالنکوف را به عنوان دبیر اول گرفت و در ۱۹۵۵ او را از نخستوزیری برکنار کرد. سپس با پشتیبانی مارشال گئورگی ژوکوف، مخالفانش را به عنوان «گروه ضدحزبی» حذف کرد و تا مارس ۱۹۵۸ نخستوزیری اتحاد شوروی را نیز در دست گرفت. بدینترتیب برای نخستینبار پس از استالین، رهبری حزب و دولت را همزمان در اختیار گرفت.
یکی از نخستین تغییرات دوره او، محدود کردن نسبی قدرت ساختار امنیتی بود. وزارت امور داخلی به پلیس جنایی و سرویس امنیتی معروف به کا.گ.ب تقسیم گردید که زیر نظر شورای وزیران فعالیت میکرد. این تغییر به هدف خروشچف یعنی بازگرداندن کنترل حزب بر دستگاه سرکوب انجامید. این اصلاح البته به معنای پایان نظارت سیاسی و سرکوب در شوروی نبود، اما از تمرکز بیمهار قدرتی از جنس قدرت بریا جلوگیری کرد.
سخنرانی محرمانه؛ «تشییعجنازه دوم استالین»
نقطه عطف اصلی دوره خروشچف، سخنرانی او در نشست محرمانه بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی در ۲۵ فوریه ۱۹۵۶ [۵ اسفند ۱۳۳۴] بود. او در آن سخنرانی به «کیش شخصیت» استالین، پاکسازیها، بازداشتها، شکنجهها و سوءاستفاده از قدرت حمله کرد و استالین را به «فقدان تحمل، بیرحمی و سوءاستفاده از قدرت» متهم نمود. این سخنرانی به «تشییعجنازه دوم استالین» معروف شد و تأثیرات گستردهای داشت که خود خروشچف بهسختی میتوانست پیشبینی کند.
خروشچف از بیم آنکه انتقاد از استالین به حملهای علیه کل نظام کمونیستی تعبیر شود، با احتیاط عمل میکرد. با این حال، افشای جنایتها برای جامعهای که سالها زیر سایه سکوت و ترس زندگی کرده بود، تکاندهنده بود. سخنرانی قرار بود خصوصی بماند، اما خیلی زود متن آن از پرده آهنین گذشت. افسران اطلاعاتی اسرائیل نسخهای از سخنرانی را به دست آوردند و در اختیار دولت آیزنهاور قرار دادند. آلن دالس، رئیس وقت سیا، ابتدا شگفتزده شد و حتی این پرسش را مطرح کرد که آیا خروشچف مست بوده و بداهه سخنرانی کرده است. دولت آمریکا سپس متن را به روزنامه نیویورک تایمز داد و جهان از ابعاد جنایات استالین آگاه شد.
پیامدهای سیاسی این افشاگری سریع بود و آزادی میلیونها زندانی سیاسی و بازسازی هزاران قربانی را به همراه داشت. در اروپای شرقی نیز زنجیرهای از اعتراضات آغاز شد.
در این سخنرانی، خروشچف با صراحت بیسابقهای اعلام کرد:
«رفقا! در گزارش کمیته مرکزی حزب به کنگره بیستم و در تعدادی از سخنرانیهای نمایندگان کنگره، و همچنین پیش از این در جلسات پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، درباره کیش شخصیت و پیامدهای زیانبار آن سخنان بسیاری گفته شده است. پس از مرگ استالین، کمیته مرکزی سیاستی را در پیش گرفت تا به طور مستمر و صریح توضیح دهد که بالا بردن یک شخص و تبدیل کردن او به ابرانسانی با ویژگیهای ماوراءطبیعی، شبیه به خدا، امری ناپذیرفتنی و بیگانه با روح مارکسیسم-لنینیسم است. چنین فردی گویا همه چیز را میداند، همه چیز را میبیند، به جای همه فکر میکند، از عهده هر کاری برمیآید و در رفتارش هرگز مرتکب خطا نمیشود. چنین باوری درباره یک انسان، و به طور مشخص درباره استالین، سالها در میان ما ترویج میشد.»
او سپس به وصیتنامه لنین اشاره کرد و نامه معروف لنین به کنگره را خواند: «رفیق استالین پس از تصدی سمت دبیرکلی، قدرت بیحدوحصری را در دستان خود متمرکز کرده است و من مطمئن نیستم که آیا او همیشه میتواند از این قدرت با احتیاط لازم استفاده کند یا خیر. ... استالین بیش از حد تندخو و خشن است و این نقص که در روابط میان ما کمونیستها قابل تحمل است، در جایگاه دبیرکلی به نقصی غیرقابلتحمل تبدیل میشود. به همین دلیل، پیشنهاد میکنم رفقا راهی برای برکناری استالین از این سمت و انتخاب فرد دیگری به جای او پیدا کنند؛ فردی که فراتر از هر چیز، تنها در یک ویژگی با استالین تفاوت داشته باشد: رواداری بیشتر، وفاداری بیشتر، مهربانی بیشتر و رفتار محترمانهتر با رفقا، دمدمیمزاجی کمتر و غیره.»
خروشچف در ادامه نامه کروپسکایا و نامه لنین به استالین درباره رفتار گستاخانه با همسر لنین را نیز قرائت کرد و افزود: «از آنجا که استالین میتوانست در زمان حیات لنین چنین رفتاری داشته باشد، و با نادژدا کنستانتینوونا کروپسکایا – که حزب او را بهخوبی میشناسد و به عنوان دوست وفادار لنین و مبارز فعال راه حزب از بدو تأسیس آن، ارزش بالایی برایش قائل است – اینگونه رفتار کند، بهراحتی میتوانیم تصور کنیم که او با دیگران چگونه رفتار میکرده است. این ویژگیهای منفی او به طور مداوم رشد کرد و در سالهای آخر، شخصیتی کاملاً غیرقابلتحمل به خود گرفت.»
او سپس به سرکوبهای گسترده پس از کنگره هفدهم پرداخت و آمار تکاندهندهای ارائه داد: «مشخص شد که از ۱۳۹ عضو و کاندیدای کمیته مرکزی که در کنگره هفدهم انتخاب شده بودند، ۹۸ نفر یعنی ۷۰ درصد، بازداشت و تیرباران شدند (اکثراً در سالهای ۱۹۳۸-۱۹۳۷). ... از ۱۹۶۶ نماینده دارای حق رأی قطعی یا مشورتی، ۱۱۰۸ نفر به اتهام جرایم ضد انقلابی بازداشت شدند؛ یعنی به طور قطع بیش از نصف نمایندگان.»
خروشچف درباره روشهای بازجویی و شکنجه نیز با صراحت سخن گفت: «به طور کلی، تنها مدرک جرمی که برخلاف تمام هنجارهای علم حقوق امروزی به کار گرفته میشد، اعتراف خود متهم بود. همانطور که بررسیهای بعدی ثابت کرد، این اعترافات از طریق فشارهای فیزیکی (شکنجه) بر متهمان به دست میآمد. این امر منجر به نقض آشکار قانونمداری انقلابی و قربانی شدن بسیاری از افراد کاملاً بیگناه شد که در گذشته از خط حزب دفاع کرده بودند.»
او نمونههای مشخصی را ذکر کرد، ازجمله پرونده روبرت ایکهه: «ایکهه در زیر شکنجه مجبور شد برگهای حاوی اعترافات خود را که از قبل توسط بازجویان تهیه شده بود، امضا کند. ... در ۲ فوریه ۱۹۴۰ [۱۲ بهمن ۱۳۱۸]، ایکهه به دادگاه کشانده شد. او در آنجا به هیچ گناهی اعتراف نکرد و چنین گفت: «در تمام این به اصطلاح اعترافات من، حتی یک حرف وجود ندارد که توسط من نوشته شده باشد، به جز امضاهایم در ذیل صورتجلسهها که با زور از من گرفته شد. ... من هرگز در هیچ توطئهای دست نداشتهام. من با ایمان به درستی سیاست حزب خواهم مرد، همانطور که در تمام زندگیام به آن باور داشتهام.» در ۴ فوریه [۱۴ بهمن ۱۳۱۸]، ایکهه تیرباران شد.» و درباره یان رادزوتاک نیز افزود: «رادزوتاک در دادگاه اعترافاتی را که با زور از او گرفته شده بود، کاملاً پس گرفت. ... حکم او در عرض ۲۰ دقیقه صادر و تیرباران شد.»
خروشچف همچنین به دستور استالین در مورد استفاده از شکنجه اشاره کرد و تلگراف رمزگذاریشده ۲۰ ژانویه ۱۹۳۹ [۳۰ دی ۱۳۱۷] را نقل نمود: «کمیته مرکزی حزب کمونیست سراسری (بلشویکها) توضیح میدهد که بهکارگیری روشهای فشار فیزیکی در عملکرد انکاوهده از سال ۱۹۳۷ به بعد با مجوز کمیته مرکزی حزب مجاز شمرده شده است. ... کمیته مرکزی حزب کمونیست سراسری (بلشویکها) معتقد است که فشار فیزیکی همچنان باید به عنوان یک استثنا و به طور اجباری در مورد دشمنان شناختهشده و سرسخت خلق اعمال شود، چراکه این روشی کاملاً توجیهپذیر و مناسب است.»
او در بخش دیگری از سخنرانی، درباره نقش استالین در جنگ نیز با صراحت انتقاد کرد و گفت: «استالین فرسنگها با درک موقعیت واقعی جبههها فاصله داشت. این امر طبیعی بود، زیرا در طول کل جنگ میهنی، او هرگز از هیچ بخشی از جبههها یا هیچ شهر آزادشدهای بازدید نکرد، جز یک سفر کوتاه در بزرگراه موژایسک ... همزمان، استالین در عملیاتها دخالت میکرد و دستوراتی صادر مینمود که بدون در نظر گرفتن وضعیت واقعی یک بخش مشخص از جبهه بود و حاصل آن چیزی جز تلفات عظیم انسانی نبود. ... او عادت داشت یک کره جغرافیایی بردارد و خط جبهه را روی آن ترسیم کند!»
و در ادامه افزود: «استالین پس از فجایع و شکستهای سنگین اولیه در جبههها، تصور میکرد کار تمام شده است. او در یکی از سخنان خود در آن روزها گفت: لنین برای ما میراث بزرگی به جا گذاشت و ما آن را برای همیشه از دست دادیم.» خروشچف همچنین به تبعیدهای دستهجمعی ملل اشاره کرد و با لحنی تند گفت: «اوکراینیها تنها به این دلیل از این سرنوشت در امان ماندند که تعدادشان بسیار زیاد بود و جایی برای تبعید آنها وجود نداشت؛ وگرنه استالین آنها را نیز تبعید میکرد!» و درباره خودستایی استالین در کتاب زندگینامه مختصر نوشت: «این کتاب جلوهای از لجامگسیختهترین چاپلوسیهاست، نمونهای از خداگونه ساختن یک انسان و تبدیل او به فرزانهای خطاناپذیر. ... استالین چه چیزهایی را برای نوشتن در این کتاب ضروری میدانست؟ آیا او میخواست از شور و حرارت چاپلوسانی که زندگینامه مختصر او را مینوشتند بکاهد؟ خیر! او دقیقاً همان جاهایی را علامتگذاری میکرد که فکر میکرد ستایش از خدماتش در آنها کافی نبوده است.» این نقلقولهای عینی و مستند، فضای تکاندهنده سخنرانی را بهخوبی نشان میدهد و تأثیر آن را بر نمایندگان کنگره (که بارها با همهمه، خشم و انزجار واکنش نشان دادند) آشکار میسازد.
ذوب سیاسی، گشایش فرهنگی و مرزهای سخت اصلاحات
پس از بیستمین کنگره، روندی که بعدها «ذوب خروشچفی» نام گرفت آغاز شد. شمار زیادی از زندانیان سیاسی از اردوگاههای گولاگ آزاد شدند و پرونده هزاران قربانی پاکسازیها مورد بازبینی قرار گرفت. محدودیتهای فرهنگی تا اندازهای کاهش یافت، ارتباط با جهان خارج گسترش پیدا کرد و گردشگران شوروی نیز در سطحی محدود امکان سفر به خارج از کشور یافتند. خروشچف در داخل کشور برخلاف تأکید استالینیستی بر صنعت سنگین، توجه بیشتری به کالاهای مصرفی و مسکن نشان داد. ساخت آپارتمان در مقیاس گستردهای آغاز شد و تولید مسکن سالانه در دوران او بیش از دو برابر گردید.
در حوزه ادبیات، اجازه انتشار رمان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» اثر الکساندر سولژنیتسین در ۱۹۶۲، یکی از نشانههای مهم این گشایش بود. این اثر با محکومیت گسترده سرکوب استالینی، راه را برای جریان «فرهنگ مخالفت» در شوروی باز کرد. با این حال، اصلاحات خروشچف خطوط قرمز روشنی داشت. او با انتشار کامل «دکتر ژیواگو» اثر بوریس پاسترناک در اتحاد شوروی مخالفت کرد و هنگامی که پاسترناک در ۱۹۵۸ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، فشارهای سیاسی مانع پذیرش آن شد. خروشچف همچنین در مواردی به هنرمندان نوگرا و روشنفکران مستقل با لحنی تحقیرآمیز حمله میکرد. مبارزه او با مذهب نیز موجب بسته شدن شمار قابل توجهی از کلیساهای ارتدوکس شد.
بنابراین، «ذوب» به معنای آزادی سیاسی نبود؛ بلکه کاهش نسبی وحشت دولتی و باز شدن فضای محدودی برای نقد گذشته به شمار میرفت. خروشچف میخواست نظام را اصلاح و کارآمدتر کند، نه اینکه انحصار حزب کمونیست بر قدرت را کنار بگذارد.
لهستان و مجارستان؛ مرزهای استقلال در بلوک شرق
استالینزدایی در اروپای شرقی نیز پیامدهای فوری داشت. در لهستان، اعتراضهای اکتبر ۱۹۵۶ به بازگشت ولادیسواف گومولکا به قدرت انجامید. خروشچف در ۱۹ اکتبر [۲۷ مهر ۱۳۳۵] به ورشو پرواز کرد و درنهایت، با اعطای فضای بیشتری برای اداره داخلی لهستان موافقت کرد.
اما در مجارستان، روند متفاوتی شکل گرفت. انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان از سطح اعتراضهای سیاسی فراتر رفت و خواستار خروج از پیمان ورشو شد. خروشچف و رهبری شوروی این تحول را تهدیدی مستقیم برای حاکمیت بلوک شرق تلقی کردند. نیروهای شوروی وارد بوداپست شدند و قیام را با تانک و نیروی نظامی سرکوب کردند. بنا بر گزارشهای تاریخی، دستکم ۲٬۵۰۰ مجارستانی در جریان این سرکوب کشته و حدود ۱۳٬۰۰۰ نفر زخمی شدند.
این رویداد تناقض بنیادین سیاست خروشچف را آشکار کرد: او در داخل شوروی از کاهش فشار استالینی سخن میگفت، اما استقلال واقعی کشورهای عضو بلوک شرق را نمیپذیرفت.
همزیستی مسالمتآمیز و جنگ سرد پرتنش
خروشچف در سیاست خارجی مفهوم «همزیستی مسالمتآمیز» را پیش برد؛ سیاستی که براساس آن، رقابت میان کمونیسم و سرمایهداری لزوماً نباید به جنگ جهانی منتهی شود. او در مخالفت با ادبیات سنتی کمونیستی اعلام کرد که «جنگ به طور سرنوشتسازی اجتنابناپذیر نیست» و در بیستویکمین کنگره حزب در ۱۹۵۹ گفت: «ما به کشورهای سرمایهداری رقابت مسالمتآمیز پیشنهاد میکنیم.»
سفر او به ایالات متحده در سپتامبر ۱۹۵۹، رویدادی تاریخی بود. او نخستین رهبر شوروی بود که به آمریکا سفر کرد. شهر و مزرعههای آمریکا را گشت و در مریلند با رئیسجمهور دوایت آیزنهاور گفتوگو کرد. دیدارش در کمپ دیوید، امیدهایی برای کاهش تنش ایجاد کرد؛ امیدی که از آن با عنوان «روح کمپ دیوید» یاد شد.
با این همه، خروشچف به رفتارهای نمایشی و ادبیات تند نیز شهرت داشت. در پذیرایی مسکو در ۱۹۵۶ به غرب سرمایهداری گفت: «ما شما را دفن خواهیم کرد!» و در «مجادله آشپزخانه» با ریچارد نیکسون، معاون رئیسجمهور وقت آمریکا، لاف زد که شوروی بهزودی آمریکا را در پیشرفت فناوری پشت سر خواهد گذاشت. یکی از معروفترین ژستهای او در ۱۲ اکتبر ۱۹۶۰ [۲۰ مهر ۱۳۳۹] هنگام سخنرانی در سازمان ملل رخ داد؛ جایی که کفشش را بر میز کوبید (هرچند برخی شاهدان گفتهاند که او تنها کفش را تهدیدآمیز تکان داد). این ژست نمایشی، نماد خشونت کلامی و رفتاری جنگ سرد شد.
تنشها در ۱۹۶۰ با سرنگونی هواپیمای جاسوسی یو-۲ آمریکا بر فراز خاک شوروی تشدید شد و نشست پاریس میان خروشچف و آیزنهاور را نابود کرد. یک سال بعد، پس از نشست بینتیجه او با جان اف. کندی در وین، ساخت دیوار برلین آغاز شد؛ دیواری که به نماد تقسیم اروپا و جنگ سرد تبدیل شد. پرتاب اسپوتنیک در ۱۹۵۷ عصر فضا را آغاز کرد و موفقیتهای فضایی شوروی به رهبری او اعتبار بینالمللی داد.
بحران موشکی کوبا؛ سیزده روز در آستانه فاجعه
بحران موشکی کوبا در اکتبر ۱۹۶۲ خطرناکترین آزمون رهبری خروشچف بود. اتحاد شوروی به طور مخفیانه موشکهای هستهای میانبرد خود را در کوبا مستقر کرد؛ جزیرهای که تنها حدود ۹۰ مایل با فلوریدا فاصله داشت. آمریکا این استقرار را کشف کرد و جهان برای ۱۳ روز در وضعیت رویارویی هستهای قرار گرفت.
خروشچف درنهایت پذیرفت موشکها را از کوبا خارج کند. در مقابل، آمریکا به طور علنی تعهد داد به کوبا حمله نکند و به طور محرمانه نیز با خارج کردن موشکهای هستهای خود از ترکیه موافقت کرد. با وجود این، در افکار عمومی و در میان بسیاری از مقامهای شوروی، نتیجه بحران بهمثابه عقبنشینی خروشچف دیده شد و یکی از عواملی بود که بعدها به اعتبار او در حلقه رهبری شوروی آسیب زد.
با این حال، بحران کوبا به یک نتیجه مهم نیز انجامید: در ۱۹۶۳، آمریکا، شوروی و بریتانیا پیمان منع محدود آزمایشهای هستهای را امضا کردند. این توافق آزمایشهای هستهای در جو، فضا و زیر آب را محدود میکرد و گامی مهم در مهار بخشی از خطرهای زیستمحیطی و انسانی رقابت تسلیحاتی بود.
شکاف با چین و ناکامی در کشاورزی
روابط خروشچف با چینِ مائو تسهتونگ نیز بهشدت تیره شد. دیدار اولیه او با مائو در پکن در ۱۹۵۴، اختلافات را بر سر بازگرداندن مغولستان و سایر امتیازات آشکار کرد. خروشچف در خاطراتش نوشته که به همکارانش گفته بود «تعارض با چین اجتنابناپذیر است.» با شکست طرح «جهش بزرگ» چین در اواخر دهه ۱۹۵۰ و انتقاد مائو از سیاست همزیستی مسالمتآمیز، شکاف ایدئولوژیک عمیق شد. خروشچف در ۱۹۵۹ قرارداد کمک تسلیحاتی چین را لغو کرد، در ۱۹۶۰ تکنسینهای شوروی را از چین فراخواند و دانشجویان چینی را به خانه فرستاد. در اکتبر ۱۹۶۱، شکاف چین و شوروی علنی شد. ژو انلای، نخستوزیر چین، بر مزار استالین در میدان سرخ تاج گل گذاشت. هشت روز بعد، خروشچف بدن استالین را از آرامگاه خارج کرد، سوزاند و در کنار دیوار کرملین به خاک سپرد. این اقدام نمادین، نشانه قطعی فاصله گرفتن از میراث استالینیسم بود، اما خروشچف را در جهان کمونیستی منزوی کرد.
در داخل نیز، خروشچف با چالش دیرپای کشاورزی دستوپنجه نرم میکرد. او بیش از ۷۰ میلیون هکتار زمین بکر در سیبری و قزاقستان را به زیر کشت برد و هزاران نیروی کار برای آن اعزام کرد. ایستگاههای ماشینآلات و تراکتور را که مراکز کنترل سیاسی روستاها بودند لغو نمود و با شور و حرارت کاشت ذرت را ترویج کرد، حتی در مناطقی که رشد نمیکرد. تولید غلات در ۱۹۵۶ جهشی ۵۰ درصدی یافت و خروشچف را به وعدههای بزرگ ترغیب کرد؛ او گفت اتحاد شوروی بهزودی از آمریکا در تولید شیر، گوشت و کره پیشی خواهد گرفت. اما خشکسالیها، طوفانهای گرد و غبار و سوءمدیریت، این وعدهها را نقش بر آب کرد. برداشت بد ۱۹۶۳ به جیرهبندی نان انجامید و شوروی بار دیگر مجبور شد گندم از کانادا و آمریکا وارد کند.
تمایل خروشچف به کاهش تسلیحات متعارف به نفع موشکهای هستهای مقاومت ارتش شوروی را در پی داشت. روشهای اغلب مستبدانه رهبری او و تلاش او برای تمرکززدایی از ساختار حزب بسیاری از کسانی را که از صعود او به قدرت حمایت کرده بودند، دشمن کرد.
برکناری بیسابقه و میراث ماندگار
خروشچف در اکتبر ۱۹۶۴، در حالی که در تعطیلات در پیتسوندا بود، به مسکو فراخوانده شد. لئونید برژنف، الکسی کوسیگین، میخائیل سوسلوف، الکساندر شلپین و دیگر اعضای رهبری حزب علیه او ائتلاف کرده بودند. انتقاد رسمی از خروشچف بر «داوطلبیگری»، تصمیمگیری فردی، سازماندهیهای پیدرپی و بیثباتی مدیریتی متمرکز بود. زمانی که او حزب را به دو شاخه صنعتی و کشاورزی تقسیم کرد، بسیاری از دبیران محلی حزب احساس کردند پایه قدرتشان تهدید میشود. سرکوب مجارستان، شکاف با چین، تحقیر در بحران موشکی کوبا و شکست کشاورزی، همه بهانههایی به دست مخالفان داد. مهمتر اینکه خروشچف پیش از تعطیلات خود، سخن از جوانسازی هیأترئیسه به میان آورده بود و همین امر وحشت جانشینان بالقوه را برانگیخت.
براساس روایتهای مستند و یادداشتهای لئونید برژنف، توطئهگران از اوایل ۱۹۶۴ فعالیت خود را آغاز کردند. برژنف که از خروشچف هراس داشت، حتی موضوع ترور فیزیکی او را با ولادیمیر سمیچاستنی، رئیس کا.گ.ب، در میان گذاشت، اما سمیچاستنی نپذیرفت. درنهایت توطئهگران از ارتش و کا.گ.ب اطمینان گرفتند. نقش ارتش در این مقطع بیشتر «منفعل» بود، اما همین بیطرفی برای موفقیت کودتا کافی بود.
در ۱۳ اکتبر ۱۹۶۴ [۲۱ مهر ۱۳۴۳] خروشچف از تعطیلاتش به مسکو فراخوانده شد. در جلسه هیأترئیسه، اعضا او را به سبک دیکتاتوری، تحقیر همکاران و تصمیمهای خودسرانه متهم کردند. خروشچف نخست خواست در پلنوم کمیته مرکزی سخنرانی کند، اما برژنف پاسخ داد: «این رخ نخواهد داد.» او درنهایت با درخواست «بازنشستگی به دلیل سن و سلامت» موافقت کرد. به او اجازه داده نشد در پلنوم کمیته مرکزی از خود دفاع کند و متن رونوشت پلنوم بعداً نشان داد که نسخه منتشرشده، برای پنهان کردن انفعال واقعی و نقض گفتوگو نگاشته شده است.
اما روایت مشهور از واکنش خروشچف چنین است: «خوشحالم که سرانجام حزب بالغ شده و میتواند هر فردی را کنترل کند.» او هفت سال پایانی عمرش را به عنوان یک مستمریبگیر ویژه در مسکو و داچای روستاییاش گذراند. خاطراتش را مخفیانه روی نوار دیکته کرد که بعدها به غرب قاچاق شد. او در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۱ [۲۰ شهریور ۱۳۵۰] بر اثر حمله قلبی درگذشت. مرگش با تأخیر به اطلاع مردم شوروی رسید و برخلاف رهبران پیشین، تشییعجنازه دولتی و دفن در دیوار کرملین نصیبش نشد. با این حال، اجازه یافت در گورستان نووودویچی مسکو به خاک سپرده شود. بنای یادبود قبر او، اثر ارنست نایزوستنی، از سنگهای سیاه و سفید ساخته شده است؛ تصویری مناسب از سیاستمداری که کارنامهاش آمیزهای از سرکوب و گشایش، جسارت و بیثباتی، اصلاح و اقتدارگرایی بود.
خروشچف میراثی دوگانه برجا گذاشت. او نتوانست اتحاد شوروی را به نظامی آزاد یا اقتصاد آن را به الگویی موفق تبدیل کند؛ اما با شکستن سکوت درباره جنایتهای استالینی، کاهش نسبی ترس و بازکردن پنجرهای محدود به سوی نقد، افق سیاسی جدیدی در جامعه شوروی گشود. نسلی از اصلاحطلبان شوروی که «فرزندان بیستمین کنگره» خوانده میشدند، در فضای باز شده پس از سخنرانی ۱۹۵۶ رشد کردند. حتی بوریس یلتسین نیز که پس از فروپاشی کمونیسم به قدرت رسید، به گفته منابع، وامدار همین نسلی بود که شوک افشای جنایات استالین، شک و ناباوری را در آنان بیدار کرد. سیاستهای اصلاحی میخائیل گورباچف در پرسترویکا و گلاسنوست بسیار مدیون تلاشهای خروشچف برای لیبرال کردن دولت-حزب کمونیست بود.
او شاید بیش از هر چیز، اثبات کرد که حتی در نظامی سخت و متمرکز، تغییر در رأس قدرت میتواند پیامدهایی داشته باشد که دیگر بهآسانی مهارشدنی نیستند.
منبع: خبرآنلاین