تصاویر| ۱۰ فیلمی که بینقصترین آثار سینمایی ۵۰ سال اخیر هستند؛ از Pulp Fiction تا Parasite
این آثار در عین حال به نوعی نماینده پنج دهه اخیر سینما نیز هستند. چه از نظر تأثیر و چه از نظر الهامبخشی، این فیلمها به الگویی برای آثار بعدی تبدیل شدهاند. هرچند صدها فیلم دیگر نیز میتوانستند در این فهرست قرار بگیرند، اما این ده فیلم واقعاً ویژه هستند.
در پنجاه سال گذشته، سینما آثار درخشانی به مخاطبان خود هدیه داده است. در طول این پنج دهه باشکوه، شاهد برخی از بینقصترین فیلمهای تاریخ سینما بودهایم. در کاری تقریباً غیرممکن، ۱۰ فیلمی را انتخاب کردهایم که میتوان آنها را شاهکارهای مطلق ۵۰ سال اخیر سینما دانست. این آثار در عین حال به نوعی نماینده پنج دهه اخیر سینما نیز هستند. چه از نظر تأثیر و چه از نظر الهامبخشی، این فیلمها به الگویی برای آثار بعدی تبدیل شدهاند. هرچند صدها فیلم دیگر نیز میتوانستند در این فهرست قرار بگیرند، اما این ده فیلم واقعاً ویژه هستند.
بینقصترین فیلمهای ۵۰ سال اخیر سینما
۱۰ – Parasite (2019)
۹ – The Shawshank Redemption (1994)
۸ – Oppenheimer (2023)
۷ – Pulp Fiction (1994)
۶ – The Matrix (1999)
۵ – Schindler’s List (1993)
۴ – Star Wars: Episode V – The Empire Strikes Back (1980)
۳ – Jurassic Park (1993)
۲ – The Dark Knight (2008)
۱ – The Lion King (1994)

۱۰- Parasite (2019)
یکی از فیلمهایی که واقعاً سینمای آمریکا را دگرگون کرد، انگل ساخته بونگ جون هو بود. این فیلم باعث شد مخاطبان آمریکایی بیشتر به فیلمهای غیرانگلیسیزبان توجه کنند و موفقیتی چشمگیر در فصل جوایز به دست آورد. Parasite یک تریلر کمدی سیاه کرهای است که داستان خانواده فقیر کیم را روایت میکند؛ خانوادهای که با حیله وارد زندگی و خانه خانواده ثروتمند پارک میشوند و خود را بهعنوان کارمندانی حرفهای و بیارتباط با یکدیگر معرفی میکنند. فیلم با پرداخت عمیق به موضوعاتی مانند شکاف طبقاتی، طمع و نابرابری اجتماعی، شخصیتها را به پیامدهایی تاریک، آشوبزده و تراژیک میکشاند و نشان میدهد چگونه افراد فقیر برای بهدست آوردن سهمی از ثروت ثروتمندان با یکدیگر رقابت میکنند.
فیلمنامهای بینقص و چندژانری باعث میشود Downton Abbey در مقایسه با انگل شبیه یک برنامه کودک به نظر برسد. بونگ جون هو با استفاده هوشمندانه از ترکیب کمدی و درام، تریلر و تراژدی، تماشاگر را به سفری میبرد که پایان آن کاملاً غیرمنتظره است. دیالوگ عمیق فیلم درباره نابرابری اقتصادی و شکاف طبقاتی امروز بیش از هر زمان دیگری معنا دارد. Parasite با تبدیل شدن به نخستین فیلم غیرانگلیسیزبانی که جایزه اسکار بهترین فیلم را دریافت کرد، نشان داد سینمای بینقص به زبان خاصی محدود نیست.

۹- The Shawshank Redemption (1994)
در میان اقتباسهای سینمایی متعدد از آثار استیون کینگ، هیچکدام به اندازه رستگاری در شاوشنک کامل و بینقص نبود. این فیلم به کارگردانی فرانک دارابونت و بر اساس داستان کوتاهی از استیون کینگ ساخته شده است. داستان درباره اندی دوفرین (با بازی تیم رابینز) است؛ بانکداری که به اشتباه به قتل همسرش محکوم شده و بیش از دو دهه در زندان شاوشنک، امید و شرافت خود را حفظ میکند. او در زندان با رد (با بازی مورگان فریمن) دوستی عمیقی برقرار میکند و در حالی که با فساد سیستم زندان روبهرو است، بهطور مخفیانه نقشه فرار خود را نیز طراحی میکند. این فیلم داستانی جاودانه درباره امید، دوستی و استقامت بوده و با بازیهای درخشان و فیلمبرداری چشمگیر همراه شده است.
این فیلم کاوشی قدرتمند درباره قدرت خوشبینی است و با بسیاری از روایتهای زندانمحور تفاوت دارد. فرانک دارابونت تلاش نمیکند تجربه اندی را ساده یا بینقص نشان دهد؛ بلکه سختیهایی که او تحمل میکند مسیر شخصیتش را شکل میدهند. بازیهای تیم رابینز و مورگان فریمن از برجستهترین بازیهای آن دهه محسوب میشوند و نقش مهمی در تثبیت جایگاه حرفهای آنها داشت. امروز وقتی درخت بلوطی میبینیم، به لطف این فیلم حس امید در ذهنمان زنده میشود. The Shawshank Redemption یادآوری همیشگی این حقیقت است که آزادی درونی بزرگترین دارایی ماست.

۸- Oppenheimer (2023)
در میان کارگردانان قرن بیستویکم، کریستوفر نولان بدون شک یکی از تأثیرگذارترین آنهاست. او با مجموعهای از آثار برجسته، داستانگویی حماسی را به سطحی تازه رسانده است. بسیاری از فیلمهای نولان میتوانستند در نسخه بزرگتری از این فهرست قرار بگیرند، اما در اینجا اوپنهایمر جایگاه ویژهای دارد. این فیلم بر اساس کتاب American Prometheus نوشته کای برد و مارتین جی. شروین ساخته شده و زندگی جی. رابرت اوپنهایمر را روایت میکند؛ از دوران تحصیل و مدیریت آزمایشگاه لوس آلاموس تا جلسه بررسی صلاحیت امنیتی او در سال ۱۹۵۴. کیلین مورفی در نقش «پدر بمب اتم» ظاهر شده و این فیلم را به یک بیوگرافی سینمایی خیرهکننده تبدیل کرده است.
Oppenheimer که همزمان با فیلم Barbie در یک اکران دوگانه معروف روی پرده سینما رفت، نقش مهمی در بازگرداندن مخاطبان به سینما داشت. کریستوفر نولان بهجای ساخت فیلمی صرفاً پرگفتوگو و سنگین، اثری پرتنش و پرانرژی خلق کرد. علاوه بر کیلین مورفی، بازیگران برجستهای مانند رابرت داونی جونیور، امیلی بلانت، مت دیمون، فلورنس پیو و جاش هارتنت نیز در فیلم حضور دارند و روایت غیرخطی داستان را پیش میبرند. از فیلمبرداری فوقالعاده گرفته تا استفاده نوآورانه از صدا و حتی سکوت، اوپنهایمر فراتر از یک داستان درباره یک دانشمند است. این فیلم سفری عمیق به مفاهیم اخلاق، قدرت و پیامدهای ویرانگر پیشرفت علمی است؛ ریسکی بزرگ که نتیجهای موفقیتآمیز داشت.

۷- Pulp Fiction (1994)
تأثیر کوئنتین تارانتینو بر هالیوود بیحد و مرز است، اما فیلمی که او را رسماً بهعنوان یکی از بزرگان سینما تثبیت کرد، کمدی سیاه سال ۱۹۹۴ یعنی پالپ فیکشن بود. این فیلم چهار داستان درهمتنیده را روایت میکند و بر زندگی دو آدمکش مافیایی در لسآنجلس، جولز و وینسنت (با بازی ساموئل ال. جکسون و جان تراولتا)، یک بوکسور به نام بوچ (با بازی بروس ویلیس) و همسر یک گانگستر به نام میا (با بازی اوما تورمن) تمرکز دارد. Pulp Fiction با قرار دادن مفهوم رستگاری در مرکز داستان، مجموعهای از موقعیتهای بهیادماندنی را ارائه میدهد: یک سرقت ناموفق، یک اوردوز مواد مخدر و یک مسابقه بوکس ساختگی که همگی فضایی خونین و هیجانانگیزی ایجاد میکنند. این فیلم با رویکردی متفاوت در روایت پستمدرن، دهه ۱۹۹۰ را با ترکیبی از طنز سیاه و خشونت با سبکی به شدت خاص متحول کرد.
توانایی تارانتینو در تبدیل لحظات ساده و روزمره به صحنههایی که شخصیتها را تعریف میکنند، نقش مهمی در عظمت پالپ فیکشن داشت. فیلم پر از لحظات نمادین است؛ از گفتوگوی معروف «رویال با پنیر» گرفته تا موسیقی متن فوقالعادهای مانند قطعه Misirlou که به بینقص بودن فیلم کمک میکند. هنوز هم به Pulp Fiction ارجاع داده میشود، زیرا این فیلم بهراحتی وارد فرهنگ عامه شد. دیدن دوباره بازیگران اصلی در هر پروژهای همیشه یادآور آن است. بهطور خلاصه، پالپ فیکشن نهتنها سینمای دهه ۱۹۹۰ را تعریف کرد، بلکه مسیر هالیوود را برای همیشه تغییر داد.

۶- The Matrix (1999)
در سال ۱۹۹۹ وارد دنیای ماتریکس شدیم و از آن زمان سینما دیگر مثل قبل نشد. این شاهکار علمیتخیلی و اکشن به کارگردانی واچوفسکیها داستان هکری به نام نئو (با بازی کیانو ریوز) را روایت میکند که متوجه میشود دنیایی که در آن زندگی میکند در واقع یک واقعیت شبیهسازیشده است که توسط ماشینهای هوشمند ساخته شده تا انسانها را مطیع نگه دارند و از آنها بهعنوان منبع انرژی زیستی استفاده کنند. او به گروهی از شورشیان به رهبری مورفیوس (با بازی لارنس فیشبرن) و ترینیتی (با بازی کری-آن ماس) میپیوندد تا با ماشینها مبارزه کند و با یادگیری کنترل قوانین این شبیهسازی، به تواناییهای فراانسانی دست یابد و حقیقت را کشف کند.
تنها با شنیدن نام فیلم، تصاویر آن در ذهن تداعی میشود. از جلوههای ویژه معروف «بولتتایم» تا زیباییشناسی سایبرپانکی، سبک منحصربهفرد The Matrix هویتی کاملاً مشخص برای آن ایجاد کرد و پایهگذار یک مجموعه سینمایی شد. برخی تماشاگران برای صحنههای فوقالعاده رزمی به سراغ آن میروند و برخی دیگر برای رویکرد فلسفی عمیق آن. واچوفسکیها بحثهایی درباره ماهیت واقعیت، اختیار در برابر جبر و جستوجوی حقیقت را در دل داستان قرار دادند. فیلم ماتریکس مسیر فیلمهای علمیتخیلی پرهزینه را تا قرن بیستویکم متحول کرد.

۵- Schindler’s List (1993)
یکی از عمیقترین فیلمهایی که تاکنون ساخته شده، فهرست شیندلر ساخته استیون اسپیلبرگ است؛ فیلمی از نظر بصری خیرهکننده و از نظر احساسی بسیار سنگین. این درام جنگی کلاسیک داستان واقعی اسکار شیندلر (با بازی لیام نیسون)، بازرگان آلمانی را روایت میکند که در دوران هولوکاست بیش از ۱,۱۰۰ یهودی را با استخدام آنها در کارخانههایش نجات داد تا از اردوگاههای کار اجباری در امان بمانند. فیلم بر تحول اخلاقی شیندلر تمرکز دارد؛ مردی که از یک کارخانهدار سودجوی دوران جنگ به نجاتدهنده انسانها تبدیل میشود. رویکرد تاریخی دقیق فیلم در کنار تأثیر عاطفی قوی آن باعث شده در میان آثار مشابه جایگاه ویژهای داشته باشد. همچنین فیلمبرداری سیاهوسفید فوقالعاده و استفاده محدود از رنگ در روایت، یکی از عناصر متمایز آن است.
Schindler’s List از نظر فنی نیز شاهکاری محسوب میشود. فضای سنگین و تأثیرگذار فیلم با موسیقی جان ویلیامز، همکار قدیمی اسپیلبرگ، تقویت شده است. این داستان دردناک نه برای ایجاد تغییر فوری، بلکه برای یادآوری قهرمانان نادری ساخته شده که در میان تاریکیهای تاریخ ظهور کردند. جمله معروف «هرکس جان یک انسان را نجات دهد، گویی جهان را نجات داده است» در قلب فیلم قرار دارد و هنوز هم پس از دههها تأثیرگذار است. در کنار بازی درخشان لیام نیسون، رالف فاینز نیز در نقش آمون گوت حضوری بسیار قدرتمند دارد. سینمای تاریخی همواره بخشی از روایت هالیوود بوده و داستانهای هولوکاست همچنان ساخته خواهند شد، اما همه آنها تلاش خواهند کرد به اهمیت فیلم بینقص اسپیلبرگ نزدیک شوند.

۴- Star Wars: Episode V – The Empire Strikes Back (1980)
تصور میزان تأثیر مجموعه Star Wars ساخته جورج لوکاس بر سینمای علمیتخیلی واقعاً شگفتانگیز است. هرچند فیلم اول آغازگر یک مجموعه بزرگ بود، اما دنباله آن یعنی Star Wars: Episode V – The Empire Strikes Back معرف هویت واقعی این مجموعه فیلم شناخته میشود. در حالی که لوک اسکایواکر (با بازی مارک همیل) نزد یودا (با صداپیشگی فرانک اوز) آموزش میبیند، پرنسس لیا (با بازی کری فیشر)، هان سولو (با بازی هریسون فورد) و چوباکا (با بازی پیتر میهیو) گرفتار میشوند و در نهایت نبردی بزرگ میان لوک و دارث ویدر (با صداپیشگی جیمز ارل جونز) شکل میگیرد؛ نبردی که در آن یکی از مشهورترین پیچشهای داستانی تاریخ سینما آشکار میشود: «نه… من پدر تو هستم.»
ما عادت کردهایم که قهرمانان همیشه پیروز شوند، اما The Empire Strikes Back این انتظار را به چالش کشید. هرچند میدانستیم که این تنها بخش دوم داستان است و در نهایت دارث ویدر شکست خواهد خورد، اما فیلم ما را به این فکر فرو برد که شاید قهرمانان واقعاً نتوانند پیروز شوند. فضای تیرهتر و پیچیدگی بیشتر داستان باعث شد این فیلم هم ادامهای عالی برای مجموعه باشد و هم اثری مستقل و قدرتمند. اسطورهشناسی و جهان داستانی جنگ ستارگان در این فیلم گسترش مییابد و مسیر شخصیتها عمیقتر میشود. البته نباید فراموش کرد که لوکاس ما را به مکانهای متنوع و شگفتانگیزی میبرد؛ از نبرد حماسی سیاره هاث گرفته تا آموزشهای داگوبا و اوج داستان در کلاد سیتی. هرکدام از این لحظات نمادین بخشی از پازل بزرگ داستان را کامل میکنند.

۳- Jurassic Park (1993)
انسانها همیشه شیفته دایناسورها بودهاند، اما تا زمانی که استیون اسپیلبرگ فیلم پارک ژوراسیک را ساخت، هرگز واقعاً در دنیای این موجودات شگفتانگیز غرق نشده بودیم. در نخستین فیلم این مجموعه، دیرینهشناسانی به نام آلن گرنت و الی ستلر (با بازی سم نیل و لورا درن) به همراه ریاضیدانی به نام ایان مالکوم (با بازی جف گلدبلوم) به دعوت میلیاردر ثروتمندی به نام جان هموند (با بازی ریچارد اتنبرو) برای بازدید از یک پارک تفریحی جدید در جزیره ایسلا نوبلار میروند؛ پارکی که در آن دایناسورهای شبیهسازیشده زندگی میکنند. اما این سفر خیلی زود به نبردی برای بقا تبدیل میشود؛ زیرا یک خرابکاری در سیستم امنیتی باعث آزاد شدن شکارچیانی مانند تیرانوسوروس رکس و ولاسیرپتورها میشود. شرکت اینجن این دایناسورها را با استفاده از DNA باستانی که از پشههای به دام افتاده در کهربا استخراج شده بود، شبیهسازی کرده است. همین ایده تخیل ما را به این سمت برد که شاید روزی بتوان در کنار این موجودات عظیم قدم زد.
Jurassic Park با مهارتی مثالزدنی رمان مایکل کرایتون را به سینما آورد و یک بلاکباستر تابستانی بینقص خلق کرد. ترکیب فوقالعاده عروسکهای مکانیکی (انیماترونیک) و جلوههای ویژه کامپیوتری انقلابی، تعلیق و ترسی عمیق ایجاد کرد. این فیلم تجربهای هیجانانگیز و گاه وحشتناک ارائه میدهد؛ جایی که حتی موجوداتی به آن عظمت هم میتوانند بیصدا نزدیک شوند و شما را غافلگیر کنند! در کنار قدرت سرگرمی فوقالعاده، اسپیلبرگ پیام مهمی را نیز از رمان کرایتون حفظ کرد: غرور انسانی و دستکاری طبیعت از طریق فناوری میتواند پیامدهای فاجعهباری برای آینده داشته باشد. پارک ژوراسیک بهسرعت به بخشی مهم از فرهنگ عامه تبدیل شد، یک مجموعه سینمایی بزرگ را آغاز کرد و حتی وارد پارکهای تفریحی سراسر جهان شد.

۲- The Dark Knight (2008)
در قرن بیستویکم، فیلمهای ابرقهرمانی به یکی از مهمترین ژانرهای سینمای سرگرمی تبدیل شدهاند. تماشاگران برای دیدن اکشن و قهرمانان محبوبشان به سینما میروند. اما چه میشود اگر یک فیلم ابرقهرمانی در عین حال یک درام روانشناختی عمیق هم باشد؟ کریستوفر نولان با فیلم شوالیه تاریکی دقیقاً چنین کاری کرد. در قسمت دوم سهگانه او، بتمن (با بازی کریستین بیل)، ستوان جیم گوردون (با بازی گری اولدمن) و دادستان هاروی دنت (با بازی آرون اکهارت) با یکدیگر متحد میشوند تا جنایت سازمانیافته در شهر گاتهام را از بین ببرند. اما نقشه آنها با ظهور جوکر (با بازی هیث لجر)، یک نابغه جنایتکار آشوبطلب، به هم میریزد. جوکر شهر را در هرجومرج فرو میبرد، ریچل داوز (با بازی مگی جیلنهال) را میکشد و هاروی دنت را به دشمنی به نام توفیس تبدیل میکند. برای یک فیلم واحد، داستانی بسیار پیچیده و تأثیرگذار است.
The Dark Knight با ترکیب داستانی واقعگرایانه، تنش بالا و پرداخت عمیق به مفاهیمی مانند اخلاق، آشوب و قهرمانی، اثری کاملاً منحصربهفرد است. حتی اگر نام شخصیتهای مشهور دنیای کمیک دیسی را حذف کنید، باز هم یک درام جنایی قدرتمند باقی میماند. هرچند فیلم بیشتر با بازی درخشان و اسکارگرفته هیث لجر در نقش جوکر شناخته میشود، اما مسیر شخصیتی بتمن نیز در این فیلم به شکل قابل توجهی گسترش مییابد. با کنار گذاشتن لحن معمول فیلمهای کمیک و جایگزین کردن آن با فضایی تاریک و واقعگرایانه، شوالیه تاریکی به چیزی فراتر از یک داستان ساده خیر و شر تبدیل شد؛ فیلمی کامل که تنها از شخصیتهای مشهور کمیک الهام گرفته است.

۱- The Lion King (1994)
دوره طلایی دیزنی یا همان «رنسانس دیزنی» صنعت انیمیشن را برای همیشه تغییر داد. فیلمهای دهه ۱۹۹۰ این استودیو برای بسیاری از تماشاگران به خاطرات ماندگار دوران کودکی تبدیل شدند. اما در میان آنها، یک فیلم بیش از همه درخشید و نماد آن دهه شد: شیر شاه. در این انیمیشن کلاسیک سال ۱۹۹۴، داستان در دشتهای آفریقا روایت میشود. سیمبا (با صداپیشگی متیو برودریک)، تولهشیری که قرار است روزی فرمانروای سرزمین پراید لندز شود، پس از آنکه عموی شرورش اسکار (با صداپیشگی جرمی آیرونز) مرگ پدرش موفاسا (با صداپیشگی جیمز ارل جونز) را ترتیب میدهد، مجبور به فرار میشود. او در تبعید و در کنار دوستانش تیمون و پومبا (با صداپیشگی نیتن لین و ارنی سابلا) با فلسفه «هاکونا ماتاتا» بزرگ میشود. اما در نهایت به سرزمینش بازمیگردد تا اسکار را شکست دهد، تاجوتخت خود را پس بگیرد و تعادل را به چرخه زندگی بازگرداند. این داستان تا حدی از نمایشنامه مشهور ویلیام شکسپیر یعنی هملت الهام گرفته است.
The Lion King یکی از درخشانترین نمونههای انیمیشن دستی دیزنی است و داستانی جاودانه را برای نسلهای مختلف روایت میکند. دیزنی سالها شخصیتهای حیوانی سخنگو را به مخاطبان معرفی کرده بود، اما شخصیتهای این پادشاهی حیوانی، پیچیده و پرجزئیات بینظیر هستند. هر شخصیت با صداپیشگی مناسب جان گرفته و به بخشی از میراث دیزنی تبدیل شده است. موسیقی خاطرهانگیز ساخته التون جان و تیم رایس در کنار موسیقی متن هانس زیمر، نقش مهمی در هویت فیلم دارند. میراث The Lion King همچنان در فرهنگ عامه و صنعت سرگرمی زنده است. این فیلم مجموعهای کامل از احساسات را ارائه میدهد: خنده، اشک، هیجان و گرما. شیر شاه یک بسته کامل از سینمای ناب است.
منبع: روزیاتو