نقد سریال Young Sherlock | آکسفورد، خون و نبوغ

نقد سریال Young Sherlock | آکسفورد، خون و نبوغ

در شرلوک جوان (Young Sherlock) گای ریچی به افسانه خیابان بیکر آدرنالین تزریق می‌کند؛ این سریال، روایتی است درباره ویرانه‌های هویت؛ جایی که کارآگاه از چهره یک نابغه فاصله گرفته و متفکری نشان داده می‌شود که از طریق خشونت و خطا می‌اندیشد.

کد خبر : ۲۹۶۱۵۳
بازدید : ۶

وقتی صحبت از شرلوک هلمز به میان می‌آید، ما با شخصیتی روبرو هستیم که بیش از هر فیگور ادبی دیگری در تاریخ سینما و تلویزیون بازآفرینی شده است؛ از تصویر باوقار و کلاسیک بازیل رتبون در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ میلادی گرفته تا شرلوکِ عصبی و مدرنِ بندیکت کامبربچ و البته نسخه بزن‌بهادر و پرتحرک رابرت داونی جونیور که خودِ گای ریچی آن را به سینما آورد.

بنابراین، وقتی خبر رسید که ریچی قصد دارد بار دیگر به این قلمرو بازگردد، آن هم با روایتی از دوران جوانی و شکل‌گیری شخصیت هلمز، اولین سؤالی که به ذهنم خطور کرد این بود: «آیا واقعاً به یک شرلوک دیگر نیاز داریم؟ آیا سینما و تلویزیون از این کارآگاه نابغه اشباع نشده است؟»

پس از تماشای فصل اول محصول جدید آمازون پرایم، باید بگویم پاسخ من با احتیاط مثبت است؛ البته به شرطی که بیننده آمادگی پذیرش یک «بازآفرینی رادیکال» را داشته باشد و انتظار تماشای نسخه‌ای وفادار به متون کلاسیک سر آرتور کانن دویل را در سر نپروراند. گای ریچی در «شرلوک جوان» دقیقاً همان کاری را انجام داده که در آن استاد است: گرفتن یک کهن‌الگو و تزریق آدرنالین، تدوین سریع و دیالوگ‌های ریتمیک به کالبد آن.

 

101اما چیزی در بازگشت گای ریچی به جهان شرلوک هلمز وجود دارد که بیش از آنکه یادآور داستان‌های پلیسی باشد، به یک بیانیه‌ی شخصی شباهت دارد. کارگردان بریتانیایی که دو دهه پیش با فیلم‌هایی چون «قفل، انبار و دو بشکه باروت» و «قاپ‌زنی» زبان سینمایی تازه‌ای را بر پایه‌ی تدوین تند، دیالوگ‌های تند و تیز و شخصیت‌های خلافکار ابداع کرد، حالا پس از دو فیلم شرلوک هلمزی پرفروش با بازی رابرت داونی جونیور، بار دیگر سراغ خیابان‌های نم‌ناک و مه‌آلود ویکتوریایی رفته است. اما این بار، ریچی با «شرلوک جوان» (Young Sherlock) قصد ندارد یک ماجراجویی دیگر را روایت کند. او می‌خواهد نشان دهد اسطوره‌ها چگونه از دل هرج‌و‌مرج زاده می‌شوند.

این سریال هشت قسمتی که از ۴ مارس ۲۰۲۶ در پرایم ویدئو پخش شده، پرسشی بنیادین را مطرح می‌کند: چه کسی پشت آن نابغه‌ی سرد و بی‌احساسی قرار دارد که بعدها در خیابان بیکر و در بلوک ۲۲۱‌بی ساکن می‌شود؟ پاسخ ریچی چندان دلچسب مخاطب قدیمی این شخصیت نیست.

شرلوک هلمز نوزده ساله‌ای که او به تصویر می‌کشد، آن نابغه‌ی بی‌خطایی نیست که با چند ضربه ویولون و تزریق کوکائین معماها را حل می‌کند، بلکه جوانی است خشمگین، سرکش و عمیقاً انسانی. او هنوز به آن درجه از خودکنترلی نرسیده که بعدها مشخصه‌ی اصلی‌اش می‌شود. اینجا شرلوکی را می‌بینیم که پیش از آنکه فکر کند، عمل می‌کند و پیش از آنکه منطقش به کار بیفتد، غریزه‌اش حکم می‌کند.

102خود این ایده که دوران جوانی بزرگ‌ترین کارآگاه داستانی را به تصویر بکشیم، جسورانه و در عین حال پرخطر است. ما عادت کرده‌ایم شرلوک را در اوج قدرت ذهنی‌اش ببینیم، آن‌گونه که جرمی برت در سریال کلاسیک شرلوک هلمز یا بندیکت کامبربچ در «شرلوک» مدرن بی‌بی‌سی به تصویر کشیدند. اما ریچی و نویسندگانش تصمیم گرفته‌اند این چهره‌ی آشنای نابغه را به کلی کنار بگذارند.

هیرو فاینس-تیفین، بازیگر جوانی که پیش‌تر در مجموعه فیلم‌های معمولی با نقش‌های عاشقانه شناخته می‌شد، اینجا فرصتی یافته تا ابعاد تازه‌ای از استعدادش را نشان دهد. شرلوک او جوانی است لاغر‌اندام با چشمانی که گاه از خشم برق می‌زنند و گاه از حیرت گشاد می‌شوند. او هنوز نمی‌داند چه کسی قرار است بشود. این جست‌و‌جوی هویتی، شاید جذاب‌ترین لایه‌ی سریال باشد.

داستان از جایی آغاز می‌شود که شرلوک به جرم سرقتی که مرتکب شده، در زندان است. برادر بزرگ‌ترش مایکرافت (با بازی متین و تأثیرگذار مکس آیرنز) که در این نسخه بیش از هر چیز شبیه یک مأمور دولتی سرد و محاسبه‌گر است، او را پس از آزادی به آکسفورد می‌فرستد تا از مهلکه دور شود. اما دانشگاه، برخلاف تصور، پناهگاه امنی نیست. در همان روزهای اول، قتلی رخ می‌دهد و شرلوک بار دیگر خود را در مرکز توطئه‌ای می‌یابد که ریشه‌هایش به فراسوی مرزهای انگلستان می‌رسد.

103در این مسیر پرخطر، او با چهره‌ای آشنا اما متفاوت روبرو می‌شود: جیمز موریارتی. اینجا بزرگ‌ترین نابغه‌ی جنایتکار تاریخ ادبیات، نه به‌عنوان دشمن، که به‌عنوان دوست و هم‌دانشگاهی وارد زندگی شرلوک می‌شود. بازی دونال فین در نقش موریارتی، یکی از برگ‌های برنده‌ی سریال است. برخلاف شرلوک که هنوز در هیجانات جوانی دست‌و‌پا می‌زند، موریارتی فین از همان ابتدا آرام، حساب‌گر و مرموز ظاهر می‌شود.

او بیش از آنکه حرف بزند، نگاه می‌کند و همین نگاه‌های سنگین، وزن دراماتیک زیادی به صحنه‌های مشترکشان می‌بخشد. ریچی به خوبی درک کرده که موریارتی نمی‌تواند صرفاً یک شرور دمدستی باشد. او آینه‌ی تمام‌نمای خود شرلوک است؛ استعدادهایی مشابه اما انتخاب‌هایی متفاوت. این دو در کنار هم، مانند دو روی یک سکه هستند و تماشای تعاملشان، تماشای شکل‌گیری یکی از ماندگارترین روابط خصمانه‌-دوستانه در تاریخ داستان‌های پلیسی است.

اما آیا این سریال در حد و اندازه‌ی ایده‌های بلندپروازانه‌اش ظاهر می‌شود؟ پاسخ، همان‌طور که اغلب در مورد آثار ریچی صدق می‌کند، دوپهلوست. ریچی کارگردانی است با سبکی چنان قوی که گاه محتوا را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. «شرلوک جوان» از همان دقایق اول، با تدوین تند و برش‌های سریع، موسیقی تپنده‌ای که عناصر الکترونیک را با ارکستراسیون کلاسیک می‌آمیزد، و دیالوگ‌های طنازانه، به ما می‌گوید در قلمروی یک کارگردان مؤلف هستیم. فیلمبرداری اد وایلد، که پیش‌تر با ریچی در «آقایان» و آثار اخیر او همکاری داشت، بار دیگر فضایی خلق کرده که در عین واقع‌گرایی، شاعرانه است. لندن و آکسفورد اینجا شهرهایی هستند با نماهای خیس از باران، کوچه‌های باریک و تاریک، و عمارت‌هایی که دیوارهایشان بوی راز می‌دهد. طراحی لباس لولو کندی نیز درخشان است؛ لباس‌ها نه صرفاً پوششی برای بازیگران، که گویای طبقه‌ی اجتماعی، منش و حتی آینده‌ی شخصیت‌ها هستند.

104با این حال، فیلمنامه گاه زیر بار این همه شکوه بصری و سبک‌پردازی کم می‌آورد. دیالوگ‌ها در برخی صحنه‌ها چنان با سرعت بیان می‌شوند که گویی کارگردان می‌ترسد تماشاگر حوصله‌اش سر برود. طنز سریال، که عمدتاً از زبان شرلوک بیان می‌شود، همیشه به هدف نمی‌خورد و گاه سطحی به نظر می‌رسد. پیچ‌و‌تاب‌های داستانی آن‌قدر زیاد و سریع اتفاق می‌افتند که تماشاگر فرصت نمی‌کند در لذت کشف معما سهیم باشد. ریچی آن‌چنان مشغول نشان دادن است که فراموش کرده شاید گاه بهتر باشد بگذارد تماشاگر خودش کشف کند.

این مسئله به یکی از انتقادهای جدی به سریال تبدیل می‌شود: کم‌رنگ شدن جنبه‌ی کارآگاهی. شرلوک هلمز پیش از هر چیز یک ذهن برتر است، کسی که می‌تواند از میان انبوهی از اطلاعات به ظاهر بی‌ربط، رشته‌ای منسجم پیدا کند. اما در این سریال، او بیش از آنکه از ذهنش استفاده کند، از مشت و پا و تفنگش بهره می‌گیرد.

سکانس‌های اکشن، که به سبک ریچی طراحی شده‌اند (حرکات آرام و سریع، ضربات ناگهانی، استفاده از محیط)، تماشایی و مهیج هستند، اما هر بار که شرلوک گره‌ای را با خشونت باز می‌کند، گویی بخشی از چیزی که شخصیتش را منحصربه‌فرد می‌کند، از دست می‌رود. او در اینجا بیشتر شبیه جیسون بورن یا جیمز باندی جوان است تا پسری که بعدها دکتر واتسون را شگفت‌زده خواهد کرد.

105با این حال، نباید از این نکته غافل شد که «شرلوک جوان» قصد ندارد وفادارانه به اقتباس از داستان‌های کانن دویل بپردازد. این سریال بیش از آنکه به گذشته نگاه کند، به حال و آینده چشم دوخته است. ریچی می‌خواهد نسل جدیدی از تماشاگران را با این شخصیت آشنا کند، آن هم نه از طریق ذهن پیچیده‌اش، که از طریق هیجان و احساس. به همین دلیل، شرلوک او بیش از آنکه به فکر چگونگی قتل باشد، به فکر چرایی آن است. او درگیر مسائل شخصی‌ست: رابطه‌ی پرتنش با پدرش سیلاس (با بازی جوزف فاینس که حضوری کوتاه اما پرمعنا دارد)، دلبستگی مبهم به مادرش کوردلیا (ناتاشا مکهولون)، و رقابت-دوستی با موریارتی. در میان این همه، معمای اصلی گاه به حاشیه رانده می‌شود.

در این بین، زین تسنگ در نقش گولون شوآن، دانشجوی مرموز چینی، شخصیتی فرعی اما تأثیرگذار است که رازهایی درباره‌ی گذشته‌اش و ارتباطش با ماجراهای اصلی فاش می‌کند. بازی او، در کنار حضور کوتاه کالین فرث در نقش پروفسور هاج، به عمق بازیگران سریال می‌افزاید. فرث با آن صلابت همیشگی، شخصیتی ساخته که در نگاه اول محافظه‌کار به نظر می‌رسد اما بعدها ابعاد تیره‌تری از او آشکار می‌شود.

106از نظر ساختار روایی، سریال از الگوی نسبتاً خطی پیروی می‌کند، اما فلاش‌بک‌هایی به کودکی شرلوک گنجانده شده که نشان می‌دهد ریشه‌های نبوغ و در عین حال آسیب‌پذیری او کجاست. این فلاش‌بک‌ها که با رنگ‌بندی گرم‌تری فیلمبرداری شده‌اند، در تضاد با دنیای سرد و تاریک زمان حال، به ما نشان می‌دهند که شرلوک زمانی پسری معمولی با رویاها و ترس‌های معمولی بوده است. ضربه‌ای که در کودکی به او وارد شده (و سریال تا پایان فصل به‌طور کامل از آن رونمایی نمی‌کند) شاید کلید شخصیت آینده‌اش باشد. این لایه‌ی روان‌شناختی، اگرچه به‌طور کامل پرداخته نشده، نشان از جاه‌طلبی سریال برای فراتر رفتن از یک ماجراجویی ساده دارد.

اما یکی از جالب‌ترین نوآوری‌های بصری سریال، نمایش «قصر ذهن» است. برخلاف نسخه کامبربچ که در آن کلمات بر روی صفحه نمایش شناور می‌شدند، ریچی ما را مستقیماً به داخل فضای ذهنی شرلوک و موریارتی می‌برد. در صحنه‌هایی که این دو با هم به حل معما می‌پردازند، ما شاهد یک فضای انتزاعی هستیم که در آن واقعیت و خیال در هم می‌آمیزند؛ جایی که زمان متوقف می‌شود و این دو نابغه قطعات پازل را در کنار هم می‌چینند.

این صحنه‌ها، اوج خلاقیت بصری گای ریچی در این مجموعه است. با این حال، «شرلوک جوان» بدون لغزش نیست. بزرگترین غایب این مجموعه، شخصیت دکتر جان واتسون است. حذف واتسون در این مقطع زمانی، ریسک بسیار بزرگی بوده که خلأ آن در بخش‌های عاطفی داستان حس می‌شود.

اگرچه موریارتی جای خالی یک هم‌ترازِ فکری را پر می‌کند، اما فقدان آن «لنگر عاطفی و انسانی» که واتسون همیشه برای شرلوک فراهم می‌کرد، در لحظاتی باعث می‌شود شخصیت هلمز بیش از حد از دسترس مخاطب دور شود. همچنین، برخی از آزادی‌های خلاقانه در تغییر وقایع تاریخی و بیوگرافی شخصیت‌ها ممکن است برای کسانی که به دنبال یک بازسازی دقیق تاریخی هستند، آزاردهنده باشد؛ به ویژه در نمایش برخی تکنولوژی‌های اولیه که کمی بیش از حد مدرن به نظر می‌رسند.

107موسیقی کریستوفر بنستد نیز نقش مهمی در یکپارچگی لحن سریال دارد. او با تلفیق موسیقی کلاسیک ویکتوریایی با صداهای الکترونیک مدرن، پلی میان گذشته و حال می‌زند و به این ترتیب، بر ایده‌ی اصلی سریال درباره‌ی بازتعریف یک اسطوره برای مخاطب امروزی صحه می‌گذارد. در سکانس‌های تعقیب‌و‌گریز، ضرباهنگ تند موسیقی هم‌گام با تدوین، ضربان قلب تماشاگر را بالا می‌برد، و در صحنه‌های خلوت و تأمل‌برانگیز، با نواهای آرام و غمگین، فضایی شاعرانه خلق می‌کند.

در نهایت، «شرلوک جوان» را باید به‌عنوان یک آزمایش سینمایی در نظر گرفت. آزمایشی که هدفش نه ارائه‌ی تصویری وفادار از یک شخصیت ادبی، که بازآفرینی او با ابزارهای سینمای مدرن است. گای ریچی به ما نشان می‌دهد که حتی نابغه‌ترین ذهن‌ها نیز روزی جوانانی خام، سرکش و پر از تردید بوده‌اند. او شرلوک را از قاب عکس روی دیوار بیرون می‌کشد و به خیابان‌های گل‌آلود می‌فرستد تا با دست‌های خودش حقیقت را لمس کند، حتی اگر این لمس کردن به قیمت خون و خشونت تمام شود.

108آیا این سریال برای همه‌ی طرفداران شرلوک هلمز مناسب است؟ قطعاً نه. آن‌ها که به دنبال معمای موشکافانه و گفت‌و‌گوهای هوشمندانه‌ی نسخه‌های کلاسیک هستند، احتمالاً از این همه اکشن و هیجان، و از این همه احساساتی شدن شخصیت اصلی ناامید خواهند شد. اما اگر بتوانید برای لحظه‌ای تصور کنید که این نام تنها یک بهانه است برای روایت داستانی دیگر، اگر بتوانید از شرلوک به‌عنوان یک قهرمان اکشن لذت ببرید، آن‌گاه «شرلوک جوان» می‌تواند تجربه‌ای سرگرم‌کننده و حتی گاه تأمل‌برانگیز باشد. این سریال مانند یک رمان عامه‌پسند خوش‌آب‌و‌رنگ است که شاید در کتابخانه‌ی شخصی‌تان جای نگیرد، اما برای یک سفر چندساعته در قطار یا یک آخر هفته‌ی بارانی، انتخابی ایده‌آل محسوب می‌شود.

و شاید این همان چیزی است که گای ریچی می‌خواسته: نه خلق یک شاهکار ماندگار، بلکه ساختن یک افسانه‌ی سرگرم‌کننده درباره‌ی چگونگی تولد یک افسانه. او به ما یادآوری می‌کند که حتی اسطوره‌ها هم از جایی شروع کرده‌اند، و آن شروع اغلب نه با نبوغ، که با اشتباه، خشونت، عشق و پشیمانی گره خورده است. شرلوک هلمز نوزده ساله، با تمام نقص‌ها و ضعف‌هایش، شاید از آن نابغه‌ی بی‌خطا و سردی که سال‌هاست می‌شناسیم، بسیار انسانی‌تر باشد. و شاید همین انسانیت، ارزش تأمل داشته باشد.

109

با این تفاسیر، با نگاهی دوستانه «شرلوک جوان» موفق می‌شود کاری را انجام دهد که بسیاری از بازسازی‌های اخیر در آن شکست خورده‌اند: این سریال به جای تکیه بر نوستالژیِ صرف، هویت مستقل خود را پیدا می‌کند. این یک تریلر معمایی پرانرژی، باهوش و به شدت سرگرم‌کننده است که به جای بازگویی داستان‌های قدیمی، جرئت می‌کند بپرسد: «چه می‌شد اگر همه چیز متفاوت شروع می‌شد؟»

برای من به عنوان منتقدی که سال‌هاست تحولات این شخصیت را دنبال می‌کنم، تماشای گای ریچی که در اوج پختگی به دنیای شرلوک بازگشته، لذت‌بخش بود. او در این سریال موفق شده است سبک پرانرژی و گاهی لجام‌گسیخته‌ی خود را کمی مهار کند تا با فضای معمایی داستان همخوانی بیشتری داشته باشد، بدون آنکه از جذابیت بصری آن بکاهد. «شرلوک جوان» ثابت می‌کند که هنوز هم می‌توان در رگ‌های پیرترین و شناخته‌شده‌ترین کارآگاه جهان، خون تازه‌ای تزریق کرد و داستانی گفت که همزمان هم برای مخاطب جدید جذاب باشد و هم برخی منتقدان سخت‌گیر را به تحسین وادارد.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید