صادق هدایت، نویسندهای که احساس میکرد جدی گرفته نمیشود
صادق هدایت [۱۳۳۰-۱۲۸۱ خورشیدی] کوچکترین فرزند هدایتقلیخان اعتضادالملک، مورخ برجسته ادبی، رئیس دانشکده نظامی و از نوادگان رضاقلیخان هدایت بود.
صادق هدایت [۱۳۳۰-۱۲۸۱ خورشیدی] کوچکترین فرزند هدایتقلیخان اعتضادالملک، مورخ برجسته ادبی، رئیس دانشکده نظامی و از نوادگان رضاقلیخان هدایت بود.
بسیاری از اعضای خانواده او در قرنهای نوزدهم و بیستم از مقامات بلندپایه دولتی و نظامی بودند (کامشاد، ۱۹۶۶، صص. ۱۳۸-۱۳۹).
هدایت تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه علمیه گذراند و سپس به دارالفنون رفت، اما به دلیل عفونت چشم ناچار شد آنجا را ترک کند. یک سال بعد در مدرسه فرانسویِ میسیونرها، سنلوئی در تهران، تحصیل کرد؛ در آنجا زبان فرانسه آموخت و با ادبیات فرانسه آشنا شد.
پس از دریافت بورس دولتی برای ادامه تحصیل، در سال ۱۹۲۵ [۱۳۰۴-۱۳۰۳ خورشیدی] همراه با نه دانشجوی دیگر برای تحصیل به اروپا رفت. او برای تحصیل در رشته مهندسی عمران (معماری و راهسازی) به شهر گِنت در بلژیک رفت و هشت ماه در آنجا ماند؛ سپس به دلیل رضایتبخش نبودن پیشرفت تحصیلیاش در گنت، برای تحصیل معماری به پاریس فرستاده شد. (به گفته خود هدایت، نامساعد بودن آبوهوا علت اصلی این مسئله بود؛ ن ک: نامه او در جمشیدی، ص. ۱۱۲.) در مدت اقامتش در گنت، مقاله «مرگ» را نوشت که در مجله ایرانشهر (۴/۱۱، ۱۹۲۶) منتشر شد. او یک سال و نیم در پاریس (۱۹۲۹–۱۹۲۸)، دو ترم در رِیمس (۱۹۲۹) و یک سال در بزانسون (۱۹۳۰–۱۹۲۹) اقامت داشت.
او با تعهد خدمت در وزارت طرق و شوارع برای تحصیل مهندسی عمران به خارج فرستاده شده بود؛ اما به این رشته علاقهای نداشت و سرانجام در آوریل ۱۹۲۹ [بهار ۱۳۰۸ خورشیدی] اجازه گرفت در چارچوب تربیت معلم به مطالعه ادبیات فرانسه بپردازد. در طول چهار سال اقامت در فرانسه بسیار پُرکار بود و آثار متعددی نوشت؛ ازجمله «فواید گیاهخواری» (هدایت در اوایل زندگی پس از مشاهده ذبح بیرحمانه یک شتر قربانی گیاهخوار شد. همین رویداد او را به نوشتن نخستین اثرش «انسان و حیوان» نیز واداشت؛ نوشتهای ابتدایی در نقد خشونت نسبت به حیوانات؛ ن ک: علوی، ص. ۹۲)، همچنین «مادلن»، «زندهبهگور»، «اسیر فرانسوی»، «حاجی مراد»، «افسانه آفرینش» و نمایشنامه تاریخی «پروین دختر ساسان» (کامشاد، صص. ۱۳۷-۱۳۸)
با این حال تحصیلاتش را به پایان نرساند و چون میدانست نمیتواند در آزمونهای لازم موفق شود، داوطلبانه از بورس خود صرفنظر کرد و در تابستان ۱۹۳۰ [۱۳۰۹-۱۳۰۸ خورشیدی] به ایران بازگشت ( نک: نامههای او در آریانپور، ۱۹۹۵، صص. ۳۳۴-۳۳۵ و جمشیدی، ص. ۱۱۲).
بازگشت او به تهران با تلاش خانوادهاش برای مجابکردنش به ادامه تحصیل در اروپا همراه شد؛ آنها میخواستند او به رشتهای که خود انتخاب میکند بپردازد، اما او نپذیرفت و به عنوان کارمند دفتری در بانک ملی استخدام شد. هرچند از این شغل بیزار بود و آن را خستهکننده و بسیار طاقتفرسا توصیف میکرد.
گروه ربعه
در تهران او به چهره محوری گروهی از چهار روشنفکر جوان تبدیل شد که به «رِبعه» شهرت یافتند. این گروه شامل مجتبی مینوی (پژوهشگر)، بزرگ علوی (نویسنده) و مسعود فرزاد (شاعر) بود. اصطلاح «رِبعه» (با آنکه در عربی با این معنا وجود ندارد) به پیشنهاد فرزاد و برای تمایز طنزآمیز با «سَبعه» (مخفف «ادبای سبعه»، یعنی هفت ادیب مشهور) انتخاب شد؛ عنوانی که یک ناشر معروف برای گروهی از ادیبان سنتی و مسنتر آن دوران به کار برده بود. حلقه بیرونی دوستان نیز وجود داشت؛ ازجمله محمد مقدم، ذبیح بهروز، عبدالحسین نوشین و شین پرتَو، و نیز چند نفر دیگر همچون پرویز ناتل خانلری و غلامحسین مینباشیان که بعدها به جمع آنان پیوستند (مینوی، صص. ۳۵۷-۳۶۰؛ علوی، صص. ۱۶۷-۱۶۸؛ آریانپور، ۱۹۹۵، صص. ۳۳۷-۳۴۰؛ جمشیدی، صص. ۶۹-۸۱).
سفر به بمبئی
هدایت مدتی نیز با سانسور درگیر شد و میان مشاغل دفتری در اداره کل تجارت، وزارت امور خارجه و یک شرکت ساختمانی دولتی رفتوآمد داشت تا اینکه در سال ۱۹۳۶ [۱۳۱۵-۱۳۱۴ خورشیدی] با دعوت دوستش پرتَو - نایبکونسول ایران در بمبئی ـ برای بازبینی نسخه فارسی یک فیلم در حال تولید، به آن شهر رفت (نامه هدایت به مینوی در: کتیرایی، صص. ۱۲۹-۱۲۴؛ و در: جمشیدی، صص. ۲۹۳-۲۹۴؛ انجمن گیتی، صص. ۹۳ و ۱۷۷، پانوشت ۲؛ آریانپور، صص. ۳۳۷-۳۳۶).
او در آنجا مهمترین اثرش بوف کور را منتشر کرد؛ اثری که در پنجاه نسخه دستنویس با استنسیل تهیه شد و فقط در اختیار دوستانش در خارج از ایران قرار گرفت. به گفته مصطفی فرزانه به نقل از نویسنده (فرزانه، ۱۹۹۱، ص. ۱)، هدایت بوف کور را در دوران اقامت در اروپا نوشته بود، اما انتشار آن را در ایرانِ آن زمان ناممکن میدانست.
هدایت در بمبئی، زبان پهلوی (میانفارسی) را نزد پژوهشگر پارسی، بهرام گور تهمورث انکلساریا، آموخت.
استخدام در اداره موسیقی کشور
پس از بازگشت به ایران در ۱۹۳۷ [۱۳۱۶-۱۳۱۵ خورشیدی] بار دیگر میان مشاغل دفتری سرگردان بود تا اینکه دوستش سروان غلامحسین مینباشیان او را برای ریاست دفتر اداره تازهتأسیس موسیقی کشور برگزید. این اداره به فرمان رضاشاه و تحت مدیریت مینباشیان در ۱۹۳۸ [۱۳۱۷ خورشیدی] تأسیس شد تا موسیقی ایران را دگرگون کند و آن را بر پایه اصول و دستگاههای موسیقی غربی بنا کند.
هدایت همچنین عضو هیأت تحریریه مجله موسیقی بود و از نویسندگان آن به شمار میرفت (مجله موسیقی ۱/۱، ص. ۴؛ خانلری، ۱۹۹۱، ص. ۴۶۳؛ آریانپور، ۱۹۹۵، صص. ۳۳۹-۳۴۰)
سمت کماهمیت در دانشکده هنرهای زیبا
پس از اشغال ایران توسط متفقین و کنارهگیری رضاشاه در سال ۱۹۴۱ [۱۳۲۰ خورشیدی] اداره موسیقی و مجله آن تعطیل شد و هدایت سرانجام به عنوان مترجم در دانشکده هنرهای زیبا مشغول به کار شد؛ سمتی کماهمیت با کار اندک که تا پایان عمر در آن باقی ماند. او همچنین عضو هیأت تحریریه مجله سخن بود؛ نشریه ادبی مهمی در آن زمان که توسط دوستش پرویز ناتل خانلری منتشر میشد. این سمت بدون حقوق اما معتبر بود و با علایق ادبی و فکری هدایت سازگاری داشت. شماری از آثار او در دهه ۱۹۴۰ [دهه ۲۰ خورشیدی]، ازجمله ترجمهها، مقالات و داستانها، نخستین بار در همین مجله منتشر شدند.
هدایت و حزب توده
آزادی تازه و حتی نوعی بیبندوباری که در پی کنارهگیری رضاشاه پدید آمد، به فعالیتهای شدید سیاسی، اجتماعی و ادبی انجامید؛ بخش نوگرای این فعالیتها عمدتاً پیرامون حزب تازهسازِ چپگرای توده ــ که در آن زمان هنوز کمونیستی محسوب نمیشد ــ شکل گرفته بود. داستان هدایت با عنوان «حاجیآقا»، که در آن تاجری بیوجدان و آزمند به نام حاجی ابوتراب با سوءاستفاده از فقر و ناآگاهی مردم خود را ثروتمند میکند، با دیدگاه سیاسی این حزب همخوانی داشت.
با این حال هدایت به حزب نپیوست، اما در میان روشنفکران تودهای دوستان بسیاری داشت؛ ازجمله بزرگ علوی، عبدالحسین نوشین، خلیل ملکی و احسان طبری، و نیز افراد جوانتری مانند جلال آلاحمد. همدلی او بیشتر با جناح اصلاحطلب حزب بود که سرانجام در سال ۱۹۴۸ [۱۳۲۷-۱۳۲۶ خورشیدی] از آن جدا شد. او چند بار خانه خود را برای برگزاری نشستهای مخفیانه آنان در اختیارشان گذاشت، هرچند خود از سیاست بیزار بود و بهندرت در بحثها شرکت میکرد.
او همچنین در فعالیتهای سازمان «انجمن روابط فرهنگی ایران و اتحاد جماهیر شوروی»، فعال بود و شماری از آثارش را در نشریه آن، پیام نو، منتشر کرد. به گفته بزرگ علوی، هدایت درخواستهای مکرر عباس اسکندری ـ فعال حزب توده و سردبیر روزنامه سیاست، که برای مدتی نخستین ارگان حزب بود ـ برای همکاری فعال با آن روزنامه را نادیده گرفت؛ با این حال بعدها گاهبهگاه مطالبی در رهبر، ارگان جدید حزب، منتشر کرد. برخی از داستانهای او، ازجمله «آب زندگی»، نیز در روزنامه مردم ـ یکی از سه روزنامه اصلی حزب توده ـ چاپ شدند.
حمایت حزب توده از شورش الهامگرفته از شوروی در آذربایجان در سال ۱۹۴۵ [۱۳۲۴ خورشیدی/ غائله آذربایجان]، که به درگیریهای شدید درونحزبی انجامید، و نیز شکست این شورش یک سال بعد، هدایت را بهشدت آزرده و ناامید کرد. تا زمانی که منتقدان حزب به رهبری خلیل ملکی از آن جدا شدند، هدایت ـ که زمانی این حرکت را جنبشی پیشرو میدانست ـ کاملاً از آن و برنامههایش بیگانه و دلزده شده بود.
انزوا در وطن و روابط سرد با خانواده
هدایت همواره منتقدی تند و صریح نسبت به سیاستهای رایج ایران و سنتهای فرهنگی آن بود. گسست او از روشنفکران تودهای، که با دشمنیها و بدگوییهای شخصی بسیاری از سوی آنان همراه شد، باعث شد عملاً در سرزمین خود احساس تبعید کند. در همین زمان، دوستان و همکاران نزدیک و قدیمیاش نیز از او دور شده بودند: فرزاد و مینوی به انگلستان رفته بودند؛ او پیشتر با مینوی نیز دچار اختلاف شده بود؛ علوی و نوشین به سبب وابستگی به حزب توده در زندان بودند؛ و یکی دیگر از دوستان نزدیکش، رضا جرجانی، ناگهان درگذشته بود.
به نظر میرسد او با هیچیک از اعضای خانواده نزدیکش رابطه صمیمانهای نداشت؛ خانوادهاش ظاهراً از شیوه زندگی او، ارتباطات چپگرایانهاش و نیز سخنان بیپرده و صریحی که بیان میکرد احساس شرمندگی میکردند. مدتی بود که اثر مهمی نیز منتشر نکرده بود و برخی این مسئله را یکی از دلایل اصلی گوشهگیری و افسردگی فزاینده او دانستهاند.
آثارش پس از گذر از سانسور منتشر میشد، اما حقالتألیف اندکی دریافت میکرد. او احساس میکرد جدی گرفته نمیشود، و ادیبان قدیمی نیز ظاهراً طعنهها و سخنان تند او را ـ که در اثر طنزآمیزش وغوغ صاحاب و نیز در برخی اشارههای تمسخرآمیز در دیگر نوشتههایش آمده بود ـ با همان لحن پاسخ میدادند (برای مثال، غنی با تحقیر از او با تعبیر «آن پسره» یاد میکند).
هدایت تقریباً از همه جنبههای زندگی معاصر ایران بیزار شده بود: از موسیقی، خوراک، باورها و رسوم دینی، مردم و نظام سیاسی. او کشور را، ازجمله، «خلأ» و «قبرستان گندیده نکبتبارِ ادبار و خفهکننده» مینامید. درآمد کافی نداشت و برای یافتن ناشری معتبر برای کتابهایش با دشواری روبهرو بود. حتی با یکی از ناشران نیز درگیر دعوای حقوقی شد، زیرا یکی از آثارش با عنوان «محلل» را به طور غیرقانونی و با نامی تازه («درد دل میرزا یدالله») منتشر کرده بودند. همزمان در روزنامهها و جاهای دیگر نیز مورد حمله و انتقاد قرار میگرفت.
او امیدوار بود دوست قدیمیاش شهیدنورایی، دیپلمات ارشد ایران در پاریس، بتواند برایش شغلی در آنجا پیدا کند. ناکامیها و سرخوردگیهایی که تجربه میکرد سهم بزرگی در افسردگی او در اواخر دهه ۱۹۴۰ داشت؛ افسردگیای که او را به پناه بردن به الکل و مواد مخدر کشاند و سرانجام در سال ۱۹۵۱ [۱۳۳۰ خورشیدی] به خودکشیاش انجامید.
سفر آخر و اتاق گاز
سرانجام شهیدنورایی توانست برای او از دانشکده هنرهای زیبا به دلایل پزشکی مرخصی چهارماهه بگیرد. هدایت در پایان سال ۱۹۵۰ [۱۳۲۹ خورشیدی] کتابهایش را فروخت و راهی پاریس شد، با این امید که بتواند در جایی در اروپا کاری پیدا کند و با کمک دوستان ایرانیاش در آنجا بماند. اما امیدهایش خیلی زود بر باد رفت. گرفتن اجازه اقامت در فرانسه دشوار بود و نیز دریافت ویزا برای سوئیس ـ جایی که دوستش محمدعلی جمالزاده زندگی و کار میکرد ـ ممکن نشد؛ همچنین امکان رفتن به لندن، محل اقامت مسعود فرزاد، نیز تحقق نیافت.
شهیدنورایی در آستانه مرگ بود و تلاشهای خاورشناس برجسته فرانسوی، آنری ماسه، برای فراهم کردن شغلی آموزشی برای هدایت نیز بینتیجه ماند؛ ظاهراً به این دلیل که هدایت هیچ مدرک دانشگاهی نداشت. او حتی کوشید با گرفتن گواهیهای درمان پزشکی در پاریس، مرخصی خود را تمدید کند، اما در این کار هم موفق نشد. هنگامی که مرخصی پزشکی او در آوریل ۱۹۵۱ [فروردین ۱۳۳۰] پایان یافت، نه شغلی داشت و نه مجوزی که بتواند در اروپا بماند، و پولی هم که برایش باقی مانده بود تنها برای مدت کوتاهی کفاف میداد. افزون بر این، پس از ترور شوهرخواهرش، نخستوزیر حاجیعلی رزمآرا، در تهران، برخی از آشنایانش نیز از او رویگردان شده بودند.
او مدتی بود که به طور جدی به خودکشی میاندیشید؛ چنانکه سخنان خداحافظیاش با دوستان پیش از ترک تهران و رفتن به پاریس بهروشنی نشان میدهد. بیماری دوست دیرینهاش شهیدنورایی و مرگ خشونتبار شوهرخواهرش ظاهراً ضربه نهایی را وارد کرد. جسد هدایت در ۹ آوریل ۱۹۵۱ [۱۹ فروردین ۱۳۳۰] در آپارتمان کوچک او در پاریس پیدا شد؛ تنها چند روز پیش از آنکه شهیدنورایی نیز درگذرد.
او پیش از این نیز یکبار کوشیده بود با پریدن به رودخانه خودکشی کند، اما نجات یافته بود. این بار اطمینان حاصل کرد که اقدامش موفق خواهد شد: همه منفذهای تهویه آپارتمانش را با دقت بست و سپس گاز مرگبار را باز گذاشت. او یک هفته بعد در گورستان پرلاشز پاریس به خاک سپرده شد.
هدایت نسبتاً قدبلند بود... عینک قابدار میزد، لباسهای نسبتاً محافظهکارانه میپوشید و راستقامت راه میرفت. در دهه ۱۹۴۰ [دهه ۱۳۲۰ خورشیدی] در تهران، معمولاً عصرها به کافهای میرفت (اغلب کافه فردوس یا کافه نادری). در آنجا جمعی از دوستان و نزدیکانش گرد او جمع میشدند؛ ازجمله حسن قائمیان، صادق چوبک، گاهی رضا جرجانی و جمشید مفتاح، و گاه عباس و فریدون هویدا ـ اگر در تهران بودند ـ و چند تن دیگر. آنها شب را به گفتوگو و گپ و گفت میگذراندند و هدایت در میان آنان چهرهای شاخص و متمایز بود.
هدایت به موسیقی غربی علاقه داشت. او همراه با شهیدنورایی ـ استاد دانشکده حقوق دانشگاه تهران ـ و جرجانی، مردی آرام و علاقهمند به هنر که به عکاسی نیز میپرداخت، نشستهای موسیقی برگزار میکردند و در آنها به موسیقی کلاسیک غربی که به صورت ضبطشده پخش میشد گوش میدادند. احسان یارشاطر نیز برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۴۷ [۱۳۲۶-۱۳۲۵ خورشیدی] پیش از آنکه برای ادامه تحصیل به انگلستان برود، به این جمع پیوست.
هدایت «هرگز ازدواج نکرد و زندگیاش بهندرت سامان و ثبات داشت. احساس درونی بیهودگی و اندوهی نوستالژیک ـ که معمولاً زیر شوخیها و طنزهای سبکسرانه و گاه رکیک او پنهان میشد ـ نگرش او به زندگی را شکل میداد» (یارشاطر، ۱۹۷۳، ج ۲، ص ۶۶۵).
با آنکه گاهی در نوشتههای طنزآمیزش لحنی تهاجمی داشت، از نظر شخصیتی خجالتی بود و اغلب از بحثهای جدی، بهویژه درباره آثار خودش، پرهیز میکرد؛ مگر با دوستان بسیار نزدیک. او واژگان و تعبیرهای خاص و بسیار ابتکاری داشت که اغلب با طنز یا تمسخر همراه بود و بعدها برخی از دوستدارانش از آنها تقلید کردند. برای نمونه، در پاسخ به پرسش «حال شما چطور است؟» میگفت: «در قید حیاتیم»؛ تعبیری ادبی ـ عرفانی که او آن را با نیتی طنزآمیز به کار میبرد. هنگامی که نسخهای از آثارش را به دوستی هدیه میداد، معمولاً آن را «معلومات» (یعنی دادههای علمی) مینامید. او همچنین گاه با لحنی ظاهراً جدی اما درواقع تمسخرآمیز از واژه «میهن» ـ که فرهنگستان زبان فارسی به جای واژه عربی «وطن» ترویج میکرد ـ استفاده میکرد.
یأس و فضای تیره بسیاری از داستانهای او بیش از آنکه از شرایط زمانهاش سرچشمه گرفته باشد، ریشه در سرشت نسبتاً مالیخولیایی خود او داشت (یارشاطر، همانجا)...
منبع: خبرآنلاین