عکسهای هنرمندانۀ عکاس شیلیایی از زندگیِ روزمرّه در کوچهپسکوچهها
آنچه لارائین را متمایز میکرد، توانایی او در ناپدید شدن بود. او در خیابانهای شیلی، اروپا و آسیا حل میشد و میگذاشت زندگی بیدخالتِ او جریان پیدا کند. قابهایش اغلب نامتوازن بهنظر میرسند، به شکلهای غیرمنتظره برش خوردهاند و سرشار از تنش زنده هستند.
فرادید| سرحیو لارائین (Sergio Larraín) که سال ۱۹۳۱ در سانتیاگو، شیلی به دنیا آمد، در پی جلوههای نمایشی نبود، او در پی احساس بود. در دورانی که عکاسی با شتاب به سوی وضوح، کنترل و کمال فنی میرفت، لارائین به سایهها، زوایای نامعمول و لحظههای آرامی گرایش داشت که بیشتر مردم بیتفاوت از کنارشان عبور میکردند. عکاسی خیابانی او فریاد نمیزد؛ نجوا میکرد و بهطرز شگفتآوری، همین نجواها هنوز از بسیاری از تصاویر تاریخ عکاسی رساتر به گوش میرسند.
به گزارش فرادید، نام لارائین در اوایل دهه ۱۹۵۰ مطرح شد؛ تحت تأثیر بداههپردازی سیال «آنری کارتیه-برسون» و انرژی ناآرام موج نوی فرانسه. اما او علاقهای به تقلید نداشت؛ دغدغهاش «حضور» بود. پیوستن او به آژانس «مگنوم فوتوز» در سال ۱۹۵۹، جایگاهی جهانی برایش رقم زد، با این حال شهرت هرگز بهراحتی برازنده او بهنظر نمیرسید. حتی در اوج موفقیت نیز آثارش عمیقاً شخصی به نظر میرسیدند، شبیه صفحاتی کندهشده از یک دفترچه خاطرات خصوصی، نه مأموریتهایی برای تحتتأثیر قرار دادن دیگران.







آنچه لارائین را متمایز میکرد، توانایی او در ناپدید شدن بود. او در خیابانهای شیلی، اروپا و آسیا حل میشد و میگذاشت زندگی بیدخالتِ او جریان پیدا کند. قابهایش اغلب نامتوازن بهنظر میرسند، به شکلهایی غیرمنتظره برش خوردهاند و سرشار از تنش زنده هستند. کودکانی که در کوچهها میدوند، تکچهرههایی که در دل معماری بلعیده میشوند، نگاههای گذرایی که در میانهی اندیشه ثبت شدهاند، اینها فقط صحنه نبودند؛ وضعیتهای عاطفی بودند.
در سالهای بعد، لارائین از هیاهوی شهرها فاصله گرفت و به درون خود روی آورد؛ در جستوجوی معنا، فراتر از دیدهشدن و شناختهشدن. این کنارهگیری میراث او را تضعیف نکرد، آن را تیزتر و شفافتر کرد. امروز، عکسهایش بیزمان به نظر میرسند و یادآور این هستند که جادوی واقعی نه در لحظههای بینقص، بلکه در شعر آرام و آشفتهی زندگی روزمره نهفته است.









لارائین استعداد کمنظیری داشت: میتوانست زیبایی را جایی بیابد که دیگران هیچ نمیدیدند. کوچههای فرعی، راهپلهها، سایههای روی دیوار، اینها زمین بازی او بودند. او آدمهای معمولی را نه بهعنوان «سوژه»، بلکه همچون داستانهایی گذرا عکاسی میکرد. در قابهایش شتابی احساس میشود، اما در عین حال نوعی لطافت هم حضور دارد. هیچچیز صحنهسازیشده به نظر نمیرسد. همهچیز زیسته و واقعی است. تصاویر او ثابت میکنند برای روایت داستانهای قدرتمند به رویدادهای دراماتیک نیاز نیست، تنها توجه، صبر و همدلی کافیست.
برای لارائین، عکاسی خیابانی مستندسازی شهرها نبود، رمزگشایی احساسات بود. تنهایی، کنجکاوی، ترس، شگفتی، انزوا، همهی اینها بیسروصدا در آثارش حضور دارند. او با قاببندی و فضای منفی، احساس را تشدید میکرد و اغلب اجازه میداد پیکرهها به لبهی کادر رانده شوند. نتیجه، حسی از ناآرامی و صمیمیت است که بیننده را به درون لحظه میکشد، نه اینکه او را در فاصله نگه دارد.





پیوستن به مگنوم فوتوز درها را به روی او گشود، اما همزمان رابطهاش با شهرت و شناختهشدن را به چالش کشید. سفرهایش در اروپا و آسیا زبان بصری او را گسترش داد و تجربههای انسانی را در فرهنگهای مختلف به هم پیوند زد. با وجود تفاوت مکانها، درونمایههایش ثابت ماندند: آسیبپذیری، حرکت، و ارتباطهای گذرا. مهم نبود کجا عکاسی میکند؛ تصاویرش بیش از هر چیز انسانی بودند و در درجهی دوم جغرافیایی.
برخی از قدرتمندترین آثار لارائین حاصل مستندسازی شیلی در دوران آشوب سیاسی بود؛ از دورهی آلنده تا دیکتاتوری نظامی پس از آن. این تصاویر بر شوک تکیه ندارند، بر همدلی تکیه دارند. او بار عاطفیِ بیثباتی را عکاسی کرد و بر این تمرکز داشت که آشوب چگونه در زندگی روزمره رسوب میکند. آثار این دورهی او همچون مقاومتی خاموش عمل میکنند؛ شهادت میدهند، بیآنکه از رنج سوءاستفاده کنند.
لارائین در سالهای پایانی عمرش از جریان اصلی عکاسی فاصله گرفت و تأمل را به دیدهشدن ترجیح داد. طبیعت، تنهایی و جستوجوی معنوی، سالهای آخر زندگی او را شکل دادند. با این حال، تأثیرش روز به روز بیشتر شد. امروز، عکاسان سراسر جهان از او بهعنوان شاهدی یاد میکنند بر اینکه اصالت از تکنیک مهمتر است. آثارش به ما میآموزند عکاسی دربارهی «گرفتن» نیست، دربارهی «گوش سپردن» است.
مترجم: زهرا ذوالقدر