ببینید| احمد نجفی: ساواک به کیمیایی گفت در گوزن ها به شاه فحش داده ای

ببینید| احمد نجفی: ساواک به کیمیایی گفت در گوزن ها به شاه فحش داده ای

احمد نجفی در گفت و گویی خاطره ای از مسعود کیمیایی و فیلم گوزن ها را روایت کرده است.

کد خبر : ۳۰۶۸۸۷
بازدید : ۰

احمد نجفی از جمله بازیگرانی است که تجربه همکاری نزدیکی با مسعود کیمیایی دارد؛ او از معدود افرادی است که در جزییات بازجویی مسعود کیمیایی توسط ساواک قرار دارد؛ نجفی در گفت‌وگویی تفصیلی از روزی می‌گوید که با مسعود کیمیایی به ساواک رفت؛ مسئله بر سر فیلم «گوزنها» بود؛ اثری که به گفته ساواکی ها به شاه فحش داده بود؛ آنچه در ادامه می‌آید جزییاتی از این اتفاق، حضور نجفی در تلویزیون و ورود این بازیگر به سینما است.

اولین برخورد مستقیم خودتان با سینما، یعنی آنجا که در دفتر یک شخص سینمایی بودید، با یکی از اهالی سینما گفت و گو کردید یا جایی که برای اولین بار پشت دوربین قرار گرفتید کِی بود؟
 
نجفی: من دوستی داشتم که در استودیو میثاقیه کار می‌کرد. این استودیو آن زمان جزو بهترین تهیه کننده‌های فیلم بود. چون با این رفیقم خیلی قاطی بودیم وقتی زن و بچه‌اش خانه نبودند شب را منزل او می‌ماندم. صبح ساعت ۸ بی اراده به اتفاق به استودیو میثاقیه می‌رفتیم. این استودیو یک اتاق برای پخش داشت و ایشان هم مسئول پخش بود.

من از آنجا بیرون نمی‌آمدم ولی خبرها را می‌شنیدم. تا این که با مرحوم میثاقیه آشنا شدم. مرحوم میثاقیه به من علاقه پیدا کرد. تا روزی که به طور اتفاقی با آقای مسعود کیمیایی در همان اتاق پخش روبرو شدم. من فیلمی را دیدم که از روی فیلم خارجی‌ های نون کپی شده و یک چیز احمقانه‌ای درآمده بود. وقتی از اتاق داشتم بیرون می‌آمدم زیر لب گفتم مرده شور شما را ببرند با این سینمای فارسی! این چیست که ساخته‌اید؟ حتی فیلم خارجی را جلوی خودتان نگذاشته‌اید که همان را دوباره بسازید و به جای همان هفت تیرکش، جاهل‌های خودمان را بگذارید.

یک دفعه دیدم یک نفر گفت آقا چرا به سینمای خودمان توهین می‌کنی؟ من آنجا با کیمیایی آشنا شدم. به من پیشنهاد کار داد و من اصلا نمی‌دانستم چه می‌گوید. شروع به کار کردم. همان موقع هم علاقمند به تولید بودم. کیمیایی حتی گفت باید بیایی فیلم بعدی را هم کار کنی. اما علاقه نداشتم و رفتم برای این که درس بخوانم. این طور وارد عرصه سینما شدم.

هیچ وقت به عنوان یک بازیگر وارد عرصه نشدم. اگر هم نقشی را بازی کرده‌ام به خاطر علاقمندی‌ام به خاطر خرمشهر بود. در فیلم دندان مار به همین خاطر بازی کرده‌ام. ماجرای فیلم مربوط به یک آدم خرمشهری بود و در به دری‌هایی که می‌کشید. آن موقع هم اتفاقا رابطه‌ام با کیمیایی خیلی خوب نبود. دو نفر به نام‌های محمد و سعید که دستیارش بود به دفتر من آمدند و اصرار کردند که بیا و این فیلم را بازی کن. چون هر جا گشته بودند کسی را پیدا نکرده بودند که به این نقش بخورد. شاید کمی با اکراه قبول کردم. ولی ته دلم قرص بود که یک کاری را برای شهرم و برای بچه‌های جنگزده‌ای که در خیابان‌های تهران ولو هستند، انجام می‌دهم.

وقتی وارد سینما می‌شوی و در این جاده می‌افتی، دیگر افتاده‌ای و دست تو نیست. باید همان اول انتخابش نمی‌کردی و آلوده و گرفتارش نمی‌شدی. کما اینکه در فیلم سوم، همان کاری که می‌خواستم را انجام دادم، یعنی تهیه کنندگی. بلافاصله وارد این کار شدم و این به دلیل علاقمندی‌ام به تولید بود. از آن موقع تا الان هم هستم.

121_11zon

از فیلم «دندان مار» خاطره‌ای دارید؟ خود مسعود کیمیایی و داستان فیلم نظرتان را جلب کرد؟ معمولا آقای کیمیایی به دیالوگ‌هایش عروف است. سفره و خانواده هم از شاخصه‌های اصلی فیلم‌های آقای کیمیایی است. این‌ها در حضور شما در فیلم دندان مار تاثیری گذاشت؟

من مسعود را چند سال قبل از بازی در دندان مار می‌شناختم. زمانی که در استودیو میثاقیه با هم آشنا شدیم در دهه ۵۰. در فیلم غزل با هم کار کردیم. من آدم کنجکاوی هستم و از هیچ موردی به راحتی و بی تفاوت عبور نمی‌کنم. ممکن است در شناخت اشتباه کنم اما اگر اشتباه مرتکب شوم بلافاصله اقرار می‌کنم. من کیمیایی را می‌شناختم و در آن فیلم خیلی با هم قاطی شدیم چه خوبش، چه بدش. این طور نبود که همیشه خوب باشد.

می‌دیدم که در گوشه دلش نگران حال این مردم است. با اسفندیار منفردزاده دوست بود. با مرحوم نعمت حقیقی دوست بود. با فروزش و کیارستمی دوست بود. این‌ها مجموعه‌ای از روشنفکرانی بودند که ضد دولت شاه بودند. بیشترشان هم در کانون پرورش فکری بودند. من با این‌ها از طریق کیمیایی آشنا شدم. همین طور با احمدرضا احمدی شاعر و خیلی‌های دیگر.

مسعود( کیمیایی) اعتقادات خیلی خوبی داشت. خیلی به مردم توجه ویژه‌ای می‌کرد. چون خودش از بچه‌های جنوب شهر بود، بازار، مولوی، دولاب و این‌ها را خوب می‌شناخت. دیالوگ‌های آنها را خوب می‌دانست و سنت‌هایشان را بلد بود. حتی قصاب‌های محل را می‌شناخت و با این‌ها نشست و برخاست و گفت‌وگو می‌کرد. کلماتشان را در ذهن جا می‌داد و از آنها در وقایع، خوب استفاده می‌کرد.

مسعود تاریخ تهران را می‌گفت که نسبت مستقیم با تاریخ ایران دارد و این برای من جذاب بود. این که پایتخت درگیر جنگ‌های داخلی شده بود، مجلس به توپ بسته شده بود، کودتا شده است و اتفاقات زیادی رخ داده بود که مرکزیت همه این‌ها در تهران بود. مسعود خیلی خوب این وقایع را می‌شناخت. وقتی شروع به کار کردیم من مثل خیلی از دوستان دیگر نوعی شیفتگی نسبت به کیمیایی داشتم. زمانی که سازمان امنیت کیمیایی را احضار کرد من به عنوان راننده‌اش را او رفتم. مسعود خودش گواهینامه نداشت. این را بهانه کردم که مبادا منتی شود. گفتم مسعود تو گواهینامه نداری، اجازه بده من با تو بیایم. احساس می‌کردم یک نفر باید همراه او باشد. جلوی درب سازمان امنیت رفتیم. برای من هم پرونده درست کردند. البته هیچ وقت سراغم نیامدند. مسعود آنجا به سین جیم آنها پاسخ داد.

همراه مسعود به جلسه بازپرسی هم رفتید؟

نه، تا پشت در اتاق نصیری رئیس وقت ساواک رفتم. بیرون نشستم و مسعود داخل اتاق رفت. در اتاق بسته نشد. آقای نصیری آمد. هر دو ریش داشتیم و کاپشن‌های سربازی پوشیده بودیم و به نظر خیلی چریک وار می‌آمدیم.

نصیری بلند داد زد که حالا هم که آمدی با لباس چریک‌ها آمده‌ای؟ کیمیایی هم نامردی نکرد و گفت موقعی که جایزه سپاس را می‌گرفتم چریک نبودم و حالا چریک شده‌ام!؟ نصیری گفت بیا تو در را ببند. من دیگر چیزی نشنیدم. رفت داخل.

همانطور که نشسته بودم، سعی می‌کردم بشنوم که داخل اتاق چه خبر است. آقایی آمد و گفت پسر جان اینجا چه کار می‌کنی؟ من هم با یک حالت گیج و مبهم و آمیخته به ترس گفتم آقای کیمیایی داخل اتاق هستند و من منتظر ایشان هستم. گفت چای می‌خوری؟ قهوه می‌خوری؟ گفتم نه. البته می‌ترسیدم. چون قبلا به من گفته بودند آدم‌ها را با قرص‌های خواب آور آنجا خواب می‌کنند. لذا من سعی کردم آنجا حتی آب هم نخورم در حالی که زبانم خشک شده بود.

پنج دقیقه بعد یکی دیگر آمد و گفت تو اینجا چه کار می‌کنی؟ با داد و بیداد این را پرسید. گفتم یک نفر هم قبل از شما آمد و من به ایشان گفتم آقای کیمیایی داخل اتاق است و من منتظر ایشان هستم. گفت بیخود کردی اینجا نشسته‌ای، می‌گویم بیایند و بیرون بیندازنت.

گفتم چرا فحش می‌دهی؟ دوباره نفر اولی آمد و گفت برای تو قهوه نیاوردند؟

من زود دست این‌ها را خواندم. چون بچه‌های آن موقع سینما و همکاران کیمیایی به خصوص منفردزاده مطالبی از زندان برای من گفته بودند. من هم زود خودم را پیدا کردم و ساکت نشستم.

فردای آن روز به میثاقیه رفتم. جلوی در دو نفر آدم تنومند ایستاده بودند. تعجب کردم. فهمیدم از ماموران ساواک هستند. طبقه بالا هم داشتند فیلم گوزن‌ها را با دو نماینده مخصوص ساواک می‌دیدند. یک پس گردنی هم به کیمیایی زدند که تو در این فیلم به شاه فحش داده‌ای!

کیمیایی گفت نه من منظورم این کتاب است. آنها کتاب را برداشتند و گفتند ما ماجرای گوزن‌ها را می‌دانیم و سابقه‌اش را داریم.

گفتند این را تو از کجا شنیده‌ای که آن را فیلم کرده‌ای؟

مسعود اما به خاطر روابطش به خصوص با منفردزاده، این تجربه را داشت و گفت من این را از کتاب دمیان، نوشته هرمان هسه اقتباس کرده ام.

او هم کتاب را خوانده بود و می گفت چنین چیزی در کتاب هسه نیست. تو رسما موسیقی روی فیلم گذاشته‌ای که کی می‌خورد و کی می‌برد؟ و آخر این به شاه می‌رسد.

در نهایت قرار شد تم و سکانس آخر فیلم را عوض کنند.

از آنجا که بیرون آمدیم به بیمارستان رفتیم و کیمیایی مقداری خونریزی کرده بود.

ما رفتیم انتهای فیلم را با فشار ساواک عوض کنیم. مسعود بلد بود. کلک میزد. مثلاً یک درختی را می‌گذاشت کنار و بعد اسلحه را می‌گذاشت کنار، وقتی می‌گذاشت تسلیم بشود، یعنی این با درخت رشد خواهد کرد. این چیزها خیلی من را مجذوب می‌کرد.

در مقطعی از زمان معاون سیما بودید؟

نه. معاون سیما نبودم. معاون کیمیایی در شبکه دو تلویزیون سیما بودم. مدیر سیمافیلم فعلی بودم. سیما فیلم آن زمان دست من بود. مسعود کارها را تقسیم کرده بود. درست موقع شروع کار مرحوم علی حاتمی بود که می‌خواست سریال هزاردستان را بسازد و داشت تازه دنبال مکان و حتی دوربین می‌گشت. دکورها را تا حدی زده بود و دنبال امکانات می‌گشت.

رئیس صدا و سیما چه کسی بود؟

آقای قطب‌زاده.

چه مدتی در صدا و سیما بودید؟

حدود ۸ الی ۱۰ ماه آنجا بودم. تلویزیون آن موقع این طور نبود. تکه تکه آن را گرفته بودند. مثلا طبقه ۵ ساختمان دست مجاهدین خلق بود. طبقه ۴ دست چریک‌های فدایی اقلیت بود. طبقه سوم دست چریک‌های فدایی اکثریت بود. حتی یادم است می‌گفتند اخبار دست گروه مرحوم شهیدبهشتی است. کسانی که وفادار به حکومت بودند بخش خبر را داشتند.

خاطرم است تمام انرژی من صرف این می شد که بتوانم این گروه‌ها را با هم هماهنگ کنم. یک جا اعتصاب بود. جای دیگر فحش بود. یک جا کار نمی‌کردند. بلبشوی عجیب و غریبی بود. یک سریال را می‌خواستیم دوبله کنیم باید صدجا می‌رفتیم و داد و بیدا می‌کردیم. مشکل از بودجه نبود. کار نمی‌کردند. بلبشویی بود.

وقتی من برای کارشناسی ارشد به آمریکا رفتم شخص قطب‌زاده دستور داد به عنوان نماینده صدا و سیما در قاره آمریکا باشم. آن موقع تازه سفارت آمریکا را گرفته بودند. شاید ۷ روز پس از اشغال سفارت بود که وارد آمریکا شدم. تمام بودجه‌های ما را بستند. من آنجا بودم و شلوغ بازی بود. بعد هم مرا در یک تصادف ناکار کردند. 

منبع: ایرنا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید