تصاویر| ۱۰ شاهکار تلویزیونی که با «ضدقهرمان» هایشان شما را مسحور میکنند
ضدقهرمان به ما اجازه میدهد بدون آنکه مجازات شویم، تاریکترین تکانههای وجودی خود را در قالب یک روایت داستانی تجربه کنیم. در این فهرست، ده نمونه از برترینِ این شخصیتهای پیچیده را کالبدشکافی میکنیم.
زمانی بود که تلویزیون خانهی قدیسها بود؛ مردان و زنانی با اخلاقیات خدشهناپذیر که در پایان هر اپیزود، درسی اخلاقی برای زندگی میدادند. اما عصر طلایی درام با یک پرسش بنیادین آغاز شد: «اگر قهرمان داستان، آدم بدی باشد چه؟» این پرسش نه تنها ساختار روایی را تغییر داد، بلکه رابطهی مخاطب با تصویر را نیز بازتعریف کرد.
ما حالا دیگر نه برای پیروزی خیر بر شر، بلکه برای تماشای فروپاشی روانی شخصیتهایی به تماشا مینشینیم که برخلاف شرورهای سنتی، ما را به همدلی وا میدارند؛ آنها ما را شریک جرم خود میکنند. ضدقهرمان به ما اجازه میدهد بدون آنکه مجازات شویم، تاریکترین تکانههای وجودی خود را در قالب یک روایت داستانی تجربه کنیم. در این فهرست، ده نمونه از برترینِ این شخصیتهای پیچیده را کالبدشکافی میکنیم.
۱. برکینگ بد (Breaking Bad): استحالهی تدریجی یک روح در کورهی آمفتامین

وقتی وینس گیلیگان اعلام کرد که میخواهد شخصیت مهربان داستانش را به تدریج به یک هیولا تبدیل کند، کمتر کسی ابعاد این تراژدی مدرن را درک میکرد. والتر وایت، معلم شیمیِ توسریخوردهای که به سرطان ریه مبتلا شده، در ابتدا ترحم ما را برمیانگیزد. او نماد مردی است که زیر چرخدندههای نظام سرمایهداری و بدشانسیهای زندگی له شده است. اما «برکینگ بد» در لایههای عمیقتر، داستان سرطان نیست؛ داستان بیدار شدن هیولای «ایگو» (منیت) است که سالها پشت نقرهداغهای فروتنی پنهان شده بود.
والتر وایت از یک پدر دلسوز به «هایزنبرگ» تبدیل میشود، نه چون مجبور است، بلکه چون در دنیای جنایت، برای اولین بار «احساس زنده بودن» میکند. او در تولید شیشه نبوغ دارد و این قدرت، او را مست میکند. سریال با ظرافتی خیرهکننده نشان میدهد که چگونه دروغهای کوچک برای حفاظت از خانواده، به جنایتهای بزرگی برای حفاظت از امپراتوری تبدیل میشوند. والتر به ما یادآوری میکند که قدرت، آدمها را تغییر نمیدهد، بلکه ماسک را از چهرهشان برمیدارد تا حقیقتِ ترسناک درونشان نمایان شود. بازی برایان کرانستون در این نقش، چیزی فراتر از بازیگری است؛ او تکامل یک روح از معصومیت به تباهی مطلق را با هر میمیک صورتش به تصویر میکشد.
۲. سوپرانوز (The Sopranos): پدرخوانده در بنبستِ روانی
تونی سوپرانو، خشت اولِ بنایی است که امروز به آن درامِ ضدقهرمانمحور میگوییم. جیمز گاندولفینی فقید، تونی را به گونهای خلق کرد که همزمان هم میخواهید او را خفه کنید و هم به او حق میدهید. نبوغ این سریال در این بود که زندگی یک رئیس مافیای بیرحم را با ملال و اضطرابهای زندگی روزمرهی طبقه متوسط پیوند زد. تونی از حملات پانیک رنج میبرد، با مادر سلطهگرش مشکل دارد و نگران آیندهی تحصیلی فرزندانش است.
این تضاد، هستهی اصلی جذابیت سریال است: مردی که میتواند صبح یک نفر را با دستان خالی خفه کند و عصر در مطب روانکاو، دربارهی اردکهای باغچهاش گریه کند. سوپرانوز به ما نشان میدهد که شرارت، نه در قلعههای دوردست، بلکه در میز ناهارخوری خانههای معمولی نشسته است. تونی سوپرانو ضدقهرمانی است که هیچگاه به دنبال رستگاری نیست؛ او فقط میخواهد در دنیایی که در حال فروپاشی است، دوام بیاورد. سریال با پایانبندی بحثبرانگیزش، مخاطب را در تعلیقی همیشگی رها میکند تا بفهمد که زندگی یک ضدقهرمان، هیچگاه به آرامش ختم نمیشود.
۳. مد من (Mad Men): ویترین زیبای یک پوچی مطلق
دان درایپر، ضدقهرمانِ دنیای یقهسفیدها و تبلیغاتچیهای دههی ۶۰ میلادی است. او خوشتیپ، باهوش و در کارش نابغه است، اما تمامِ زندگیاش بر پایهی یک دروغ بنیادین بنا شده است؛ او حتی نام واقعی خودش را هم دزدیده است. در دنیای پرزرقوبرق مد من، دان درایپر به ما میآموزد که «عشق» و «خوشبختی» کالاهایی هستند که او به مردم میفروشد، در حالی که خودش کمترین بهرهای از آنها نبرده است.
او به همسرش خیانت میکند، فرزندانش را نادیده میگیرد و به دوستانش پشت میکند، اما با آن نگاه خیره به دوردست و سیگاری که همیشه بر لب دارد، باعث میشود مخاطب هنوز هم بخواهد بخشی از دنیای او باشد. مد من، نقد تند و تیزی بر رویای آمریکایی است. دان درایپر تجسم خلأ درونی انسانی است که هر چه بیشتر به دست میآورد، احساس پوچی بیشتری میکند. او ضدقهرمانی است که نه با اسلحه، بلکه با کلمات و تصویرسازیهای فریبنده، به روح اطرافیانش آسیب میزند. تماشای او، تماشای مردی است که در یک سقوط آزاد دائمی قرار دارد، اما سعی میکند با وقار تمام سقوط کند.
۴. پیکی بلایندرز (Peaky Blinders): استراتژیست خون و خاکستر
توماس شلبی، با آن کلاه معروف و تیغهای پنهانش، نماد ضدقهرمانی است که از دلِ تروماهای جنگ جهانی اول بیرون آمده. او روحی مرده در بدنی زنده است که در تونلهای تاریک جنگ، ایمانش را به بشریت از دست داده است. کیلین مورفی با آن بازی سرد و چشمان یخی که گویی تمام دردهای جهان را دیده، شخصیتی را ساخته که اخلاقیات برایش یک کالای لوکس است که در محلههای فقیرنشین بیرمنگام خریدار ندارد.
تامی شلبی برای بقای خانوادهاش و ارتقای جایگاه طبقاتیشان هر کاری میکند؛ از تبانی در شرطبندی تا قتل و جاسوسی سیاسی. اما پارادوکس بزرگ اینجاست که هر چه او در نردبان قدرت بالاتر میرود، تنهاتر و پارانوئیدتر میشود. جذابیت بصری خیرهکننده و موسیقی راک سریال، پوششی است بر زخمهای عمیق مردی که هیچوقت نمیخوابد و مدام با خاطرات جنگ دستوپنج نرم میکند. او ضدقهرمانی است که شما را مجبو میکند بین منطق بیرحمانهاش و قلب یخزدهاش، اولی را انتخاب کنید و برای پیروزیاش در شطرنج مرگبار قدرت، هورا بکشید.
۵. دکستر (Dexter): عدالت با طعم پلاستیک و چاقو
آیا یک قاتل زنجیرهای میتواند قهرمان داستان باشد؟ دکستر مورگان با «کدِ هری» این پرسش اخلاقی را به چالش میکشد. او یک متخصص تحلیل لکههای خون در پلیس میامی است که شبها، قاتلانی را که از چنگال قانون گریختهاند، به روش خودش مجازات میکند. دکستر از منظر روانشناختی، مطالعهای عمیق بر روی مفهوم «نقاب» است. او اعتراف میکند که هیچ احساس انسانی ندارد و فقط تظاهر به انسان بودن میکند تا بتواند میل درونیاش به کشتن (مسافر تاریک) را ارضا کند.
مخاطب در اینجا در موقعیت غریبی قرار میگیرد؛ ما آرزو میکنیم دکستر توسط پلیس یا خواهرش لو نرود، یعنی عملاً آرزوی پیروزی یک قاتل سریالی را داریم. این سریال به ما نشان میدهد که مرز بین «عدالتخواهی افراطی» و «شوق به جنایت» چقدر باریک است. دکستر ضدقهرمانی است که با منطقِ «بد در برابر بدتر»، ما را به قضاوت دربارهی لزوم وجود شر برای از بین بردن شرورهای بزرگتر وادار میکند.
۶. بوجک هورسمن (BoJack Horseman): اسبی که آینهی تمامنمای افسردگی ما شد
شاید در ابتدا عجیب باشد که یک اسب انیمیشنی در این لیست باشد، اما بوجک هورسمن احتمالاً انسانیترین و واقعگرایانهترین ضدقهرمان تاریخ تلویزیون است. او ستارهی سابق یک سیتکام دههی نودی است که حالا در خانهی مجللش در هالیوود، غرق در الکل، مواد و خودبیزاری است. بوجک خودخواه، سمی و به شدت خودویرانگر است و هر کسی که سعی میکند به او نزدیک شود را از خود میراند یا نابود میکند.
سریال بوجک هورسمن به جای کلیشههای معمولِ «تغییر ناگهانی و رستگاری»، به ما نشان میدهد که آسیبهای روانی و الگوهای رفتاری غلط چقدر سخت تغییر میکنند. بوجک مدام سعی میکند آدم بهتری باشد و مدام در این راه شکست میخورد. او ضدقهرمانی است که شما را با بیرحمانهترین حقایق دربارهی تنهایی، شکست و مسئولیتپذیری روبرو میکند. بوجک هورسمن سیلی محکمی است به هر کسی که فکر میکند با یک پایان خوش سینمایی، تمام زخمهای گذشته التیام مییابد.
۷. خانه پوشالی (House of Cards): شطرنج خونین در تالارهای قدرت
فرانک آندروود، با آن شکستنهای دیوار چهارم و صحبت مستقیم با مخاطب، ما را به اعترافگیر و همدستِ خود در قتلِ دموکراسی تبدیل میکند. او به قدرت نه به عنوان ابزاری برای خدمت، بلکه به عنوان یک هدفِ غایی و مقدس نگاه میکند. برای فرانک و همسرش کلر، انسانها فقط مهرههایی در یک بازی بزرگ هستند که یا باید به کار گرفته شوند یا از سر راه برداشته شوند.
شخصیت فرانک آندروود تجسمِ ماکیاولیسم در عصر مدرن است. او با خونسردی تمام از روی جنازهها عبور میکند تا به صندلی ریاست جمهوری برسد. جذابیت او در هوش سرشار و تواناییاش در پیشبینی حرکت رقباست. ما از کارهای او متنفر هستیم، اما نمیتوانیم نبوغ او را تحسین نکنیم. او به ما یادآوری میکند که در دنیای سیاستِ کلان، اخلاقیات اغلب اولین قربانی است و کسانی به اوج میرسند که قلبی از سنگ داشته باشند.
۸. یلوستون (Yellowstone): فئودالیسم مدرن در دشتهای مونتانا
جان داتون (کوین کاستنر) نمونهی مدرنِ یک پادشاه زمیندار است. او صاحب بزرگترین مزرعهی پیوستهی ایالات متحده است و برای حفظ این میراث خانوادگی، از هیچ جنایتی (از قتل گرفته تا فساد سیاسی) فروگذار نمیکند. در دنیای یلوستون، قانون همان چیزی است که جان داتون تعیین میکند. او ضدقهرمانی است که در زمانهی اشتباهی به دنیا آمده؛ مردی با ارزشهای خشنِ قرن نوزدهمی که در دنیای بوروکراتیک قرن بیست و یکم میجنگد.
عشق او به زمین و خانوادهاش، همزمان بزرگترین فضیلت و بزرگترین نقطهضعف اوست. او برای محافظت از فرزندانش، آنها را به سربازانی بیروح و آسیبدیده تبدیل کرده است. یلوستون نشان میدهد که چگونه «حفاظت از میراث» میتواند به بهانهای برای انجام وحشتناکترین کارها تبدیل شود. جان داتون ضدقهرمانی است که در لبهی پرتگاه تاریخ ایستاده و با تمام وجود چنگ میزند تا دنیای قدیم را زنده نگه دارد.
۹. پسران (The Boys): وقتی نقابِ نجاتدهنده فرو میافتد
در دنیای «پسران»، ابرقهرمانها نه ناجی، بلکه سلبریتیهای فاسد و خطرناکی هستند که توسط یک شرکت بزرگ مدیریت میشوند. هوملندر (Homelander) ترسناکترین ضدقهرمان (یا شاید شرورِ قهرماننما) سالهای اخیر است؛ موجودی با قدرت خدایان و بلوغ عاطفی یک کودکِ آسیبدیده. از سوی دیگر، بیلی بوچر را داریم، رهبر گروهی که قصد نابودی ابرقهرمانها را دارد.
بوچر خود را قهرمان میبیند، اما برای رسیدن به هدفش که انتقام شخصی است، از قربانی کردن آدمهای بیگناه ابایی ندارد. تقابل این دو شخصیت، تقابل دو نوع شرارت است: یکی در لباس ستارههای درخشان و دیگری در لباس یک پارتیزانِ خشن. سریال «پسران» با بیرحمی تمام، مفهوم ابرقهرمانی را به لجن میکشد و نشان میدهد که قدرتِ مطلق، حتی با نیت خیر، در نهایت به فاشیسم و تباهی منجر میشود.
۱۰. بری (Barry): کمدیِ سیاه در جستجوی هویت
بری برکمن، یک آدمکش اجارهایِ افسرده است که به طور اتفاقی وارد یک کلاس بازیگری میشود و تصمیم میگیرد شغلش را عوض کند. این تضادِ مضحک، بستری برای یکی از عمیقترین بررسیهای شخصیت در تاریخ تلویزیون فراهم میکند. بری واقعاً میخواهد آدم خوبی باشد و گذشتهاش را دفن کند، اما تراژدی بزرگ زندگی بری برکمن اینجاست که «استعداد» او در آدمکشی، تنها چیزی است که دنیای بیرون از او میطلبد. او در جستجوی هویت جدیدی است تا از سایهی سنگین جنایت فرار کند، اما هر بار که سعی میکند یک قدم به سمت صحنهی تئاتر و روشنایی بردارد، غریزهی بقا و گذشتهی خونینش او را دو قدم به سمت تاریکی و قتلهای بیشتر میکشاند.
بری ضدقهرمانی است که مخاطب را در وضعیتی آزاردهنده قرار میدهد؛ ما از سادگی و تلاش او برای آموختن دیالوگهای شکسپیر لذت میبریم، اما بلافاصله با تماشای خونسردی او در شلیک به مغز یک انسان، وحشتزده میشویم. بیل هیدر با مهارتی خیرهکننده، شخصیتی ساخته که میان دو قطب «مردی که میخواهد دوست داشته شود» و «ماشین کشتاری که هیچ بویی از ترحم نبرده» سرگردان است.
سریال بری به ما ثابت میکند که تغییر کردن، صرفاً یک تصمیم قلبی نیست، بلکه جنگی است فرسایشی با محیط و گذشتهای که حاضر نیست به این سادگیها شما را رها کند. بری برکمن تجسم این حقیقت تلخ است که گاهی تلاش برای «خوب بودن»، وقتی ریشههایت در مرداب جنایت فرو رفته، تنها به فجایع بزرگتر و قربانی شدن بیگناهانِ بیشتر منجر میشود.
نتیجهگیری: چرا در مغاک ضدقهرمانها غرق میشویم؟
در نهایت، تماشای این ده اثر به ما میفهماند که چرا ضدقهرمانها بیش از قهرمانهای کلاسیک در ذهن ما ماندگار میشوند. آنها نه برای کارهای خوبشان، بلکه برای «انسانی بودن» ضعفهایشان ستایش میشوند. آنها شجاعت انجام کارهایی را دارند که ما در لایههای پنهان و تاریک وجودمان به آنها فکر میکنیم اما به دلیل قراردادهای اجتماعی و اخلاقی، هرگز جرات ابرازشان را نداریم.
این شخصیتها بارِ گناهان بشری را به دوش میکشند تا ما در امنیتِ مبلهایمان، لایههای پنهان وجود خود را تماشا کنیم. سینما و تلویزیون زمانی به بلوغ کامل میرسند که بتوانند ما را با آن بخشهایی از خودمان روبرو کنند که از آنها میترسیم؛ و این ده سریال، همان آینههای غبارگرفتهای هستند که حقیقتِ عریان بشر را بدون هیچ واهمهای به تصویر میکشند.
منبع: گیمفا