ماجرای مشهورترین «لگد» در تاریخ فلسفه

ماجرای مشهورترین «لگد» در تاریخ فلسفه

پس از آنکه ساموئل جانسون با دیدگاه فلسفی جرج برکلی آشنا شد، در واکنشی مشهور با تمام قدرت به یک سنگ لگد زد. این پاسخ تند و نمایشی جانسون به استدلال‌های برکلی درباره «ایده‌آلیسم» و انکار وجود ماده، به یکی از روایت‌های معروف تاریخ فلسفه تبدیل شد. جانسون پس از لگد زدن به سنگ و برخورد شدید با آن فریاد زد: «این‌گونه او را رد می‌کنم!» همین رفتار عجولانه بعدها نام او را وارد اصطلاحی فلسفی کرد که امروز «مغالطه توسل به سنگ» نامیده می‌شود.

کد خبر : ۲۹۸۰۸۷
بازدید : ۳۰

فرادید| در یک روز یکشنبه، پس از خروج از کلیسا، دکتر جانسون با دوست و زندگی‌نامه‌نویس آینده‌اش، جیمز بازول، درباره اندیشه‌های اسقف و فیلسوف ایرلندی، جرج برکلی، گفت‌وگو می‌کرد. برکلی معتقد بود «ماده» وجود ندارد و تمام چیزهای فیزیکی‌ای که در جهان می‌بینیم فقط «ایده» هستند. این دیدگاه در زمان خودش «ناماده‌گرایی» نام داشت، اما بعدها بیشتر با عنوان «ایده‌آلیسم ذهنی» شناخته شد.

به گزارش فرادید؛ وقتی بازول استدلال‌های برکلی را برای جانسون توضیح داد، جانسون به یک تکه سنگ لگد محکمی زد و آن را به عقب پرت کرد؛ سپس فریاد زد: «این‌گونه ردش می‌کنم»!

اما مانند بسیاری از حکایت‌های فلسفی مشهور، این ماجرا پیچیده‌تر از چیزی است که معمولاً نقل می‌شود.

ساموئل جانسون که بود؟

ساموئل جانسون که در سال ۱۷۰۹ متولد شد، متفکری انگلیسی بود که در زمینه‌های مختلفی فعالیت داشت؛ نمایشنامه‌نویس، شاعر، منتقد ادبی و نویسنده بود، اما امروز بیشتر به خاطر فرهنگ لغت معروفش شناخته می‌شود. «فرهنگ لغت جانسون» که در سال ۱۷۵۵ منتشر شد، تا زمان انتشار فرهنگ لغت آکسفورد در سال ۱۸۸۴ معتبرترین فرهنگ زبان انگلیسی به شمار می‌رفت.

1

پرتره ساموئل جانسون

جانسون در زمان خود شخصیتی مشهور و عجیب‌رفتار بود. او دچار تیک‌های عصبی متعددی بود که بعدها برخی آن‌ها را نشانه سندرم تورت دانسته‌اند. بنابراین واکنش نمایشی او به فلسفه برکلی چندان هم دور از شخصیتش نبود.

امروزه داستان لگد زدن جانسون به سنگ معمولاً به‌عنوان نمونه‌ای از سوءبرداشت از فلسفه برکلی مطرح می‌شود، زیرا این حرکت در واقع پاسخ منطقی به ایده‌آلیسم ذهنی نبود.

فلسفۀ برکلی: «بودن یعنی ادراک شدن»

اندیشه اصلی برکلی که جانسون را خشمگین کرد، در جمله مشهور لاتینی او خلاصه می‌شود: Esse est percipi یعنی: «بودن یعنی ادراک شدن».

برکلی معتقد بود هر چیزی فقط زمانی وجود دارد که توسط کسی ادراک شود. به بیان ساده، چیزی که هیچ‌کس آن را تجربه نکند، اصلاً وجود ندارد. از نظر او همه چیز فقط «ایده» است و هیچ ماده و شیئ مستقل از ذهن انسان در جهان وجود ندارد.

ذهن انسان می‌تواند ایده‌ها را بسازد یا دریافت کند. مثلاً وقتی یک میز را در ذهن تصور می‌کنید، خودتان تصویر آن را می‌سازید. اما وقتی واقعاً به یک میز نگاه می‌کنید، تصویری از میزی خاص را دریافت می‌کنید. برکلی می‌پرسید اگر هر دو فقط ایده هستند، پس ایده دوم از کجا آمده است؟ پاسخ او این بود: از خدا.

بنابراین از نگاه برکلی دو نوع ایده وجود دارد: ایده‌هایی که خودمان می‌سازیم؛ مثل خیال، رؤیا یا خاطره. و ایده‌هایی که خدا ایجاد می‌کند؛ یعنی همان چیزهایی که ما «واقعی» می‌نامیم.

2

نقاشی پرتره از جرج برکلی

پس وقتی جانسون به سنگ لگد زد، در حقیقت می‌خواست نشان دهد این سنگ سخت و واقعی نمی‌تواند فقط یک «ایده» باشد.

کیفیت‌های اولیه و ثانویه

برکلی تحت تأثیر فلسفه جان لاک بود؛ فیلسوفی که میان «کیفیت‌های اولیه» و «کیفیت‌های ثانویه» تفاوت قائل می‌شد. کیفیت‌های اولیه ویژگی‌هایی هستند که مستقل از مشاهده‌گرند؛ مانند شکل، اندازه، حرکت یا حجم. اما کیفیت‌های ثانویه به ادراک ما وابسته‌اند؛ مانند رنگ، دما، بو یا صدا.

برای مثال اگر دست چپ خود را روی جسمی سرد و دست راست را روی جسمی گرم نگه دارید و سپس هر دو را داخل آب ولرم ببرید، آب برای یک دست گرم و برای دست دیگر سرد احساس می‌شود. پس گرمی و سردی ویژگی مطلق آب نیست، بلکه به ادراک فرد بستگی دارد. برکلی از همینجا نتیجه گرفت که حتی آنچه ما «واقعیت مادی» می‌نامیم نیز چیزی جز مجموعه‌ای از ادراک‌ها نیست.

برکلی و حمله به مفهوم «ماده»

برکلی می‌گفت وقتی سنگی را در دست می‌گیرید، فقط رنگ، زبری، سردی یا دیگر ویژگی‌های ادراکی آن را تجربه می‌کنید. اما اگر همه این ویژگی‌ها را کنار بگذارید، «خودِ سنگ» دقیقاً چیست؟ او معتقد بود تصور ماده‌ای که مستقل از ادراک وجود داشته باشد، در واقع عجیب‌تر از این است که بگوییم همه چیز فقط ایده است.

نقش خدا در فلسفه برکلی

یکی از دشوارترین بخش‌های نظریه برکلی این است که اگر اشیا فقط هنگام ادراک وجود دارند، پس وقتی کسی در اتاق نیست، آیا اتاق و وسایلش نابود می‌شوند؟

برکلی برای حل این مشکل به خدا متوسل شد. از نظر او خدا همیشه همه چیز را ادراک می‌کند، بنابراین جهان حتی زمانی که انسان‌ها به آن نگاه نمی‌کنند نیز همچنان وجود دارد.

مغالطه «توسل به سنگ»

امروزه اصطلاح «توسل به سنگ» به نوعی مغالطه منطقی اشاره دارد؛ یعنی رد کردن یک ایده صرفاً به این دلیل که «احمقانه» یا «غیرقابل باور» به نظر می‌رسد، بدون ارائه استدلال واقعی.

3

مجسمه جانسون در حال لگد زدن به سنگ در پارکی در انگلستان

داستان جانسون نمونه معروف این مغالطه است. او به‌جای پاسخ فلسفی به برکلی، صرفاً با لگد زدن به سنگ مخالفت خود را نشان داد.

برای مثال اگر کسی بگوید موجودات فضایی مخفیانه روی زمین زندگی می‌کنند و فرد دیگری فقط پاسخ دهد «این حرف مسخره است»، او در واقع استدلالی ارائه نکرده، بلکه فقط ایده را کنار گذاشته است.

بازول در روایت خود اشاره می‌کند که جانسون بیشتر از سر عصبانیت به سنگ لگد زد، نه به‌عنوان اثبات منطقی. او و بازول هر دو باور داشتند برکلی اشتباه می‌کند و حرفش برخلاف عقل سلیم است، اما در عین حال نمی‌توانستند استدلال قاطعی برای رد او پیدا کنند. همین ناتوانی در پاسخ‌گویی بود که جانسون را خشمگین کرد و باعث شد آن لگد معروف را به سنگ بزند.

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید