نقد و بررسی فیلم Project Hail Mary | اقتباس شکست خورده

نقد و بررسی فیلم Project Hail Mary | اقتباس شکست خورده

بزرگ‌ترین مشکل فیلم Project Hail Mary لحن آن است. لحنی که نه‌تنها به فرم فیلم آسیب زده بلکه روی شخصیت‌پردازی و ژانر آن نیز تاثیر منفی گذاشته است. لحنی که زور می‌زند هم کمدی باشد، هم جدی و گاهی اوقات حتی درام اما در عمل به هیچ‌کدام از آن‌ها حتی نزدیک هم نمی‌شود. کارگردان به هیچ‌عنوان توانایی خلق کمدی را ندارد و لحظاتی از فیلم که در تصورات خودش خنده‌دار بوده به‌شدت لوس و گاها مبتذل است.

کد خبر : ۲۹۸۵۷۵
بازدید : ۴

«دو تخت ننومانند دیگر هم روی دیوارها نصب است و یک بیمار هم توی هرکدامشان. ما سه نفر را در یک شکل مثلثی گذاشته‌اند و آن بازوهای هراس‌انگیز سقفی هم در مرکز سقف نصب شده. حدس می‌زنم مراقب هر سه نفرمان باشد. از هم‌قطارهای بیچاره‌ام چیز خاصی معلوم نیست؛ مثل چند دقیقه پیش من توی تخت‌شان فرورفته‌اند.» از کتاب پروژه هیل مری نوشته اندی میر

خلق یک اثر اقتباسی قطعا کار دشوارتری از ساخت فیلمی غیر اقتباسی است، مخصوصا اگر کارگردان سراغ اثری برود که از لحاظ ادبی ارزشمند است. در زورآزمایی میان ادبیات و سینما معمولا این سینما است که شکست می‌خورد، به همین خاطر فیلمسازان بزرگ به سراغ رمان‌ها و نویسنده‌هایی می‌روند که اسم و رسم خاصی ندارند و با خلق سینما، نام آن‌ها و کتاب‌هایشان مطرح می‌شود.

اگر اسم «ربکا» به گوشتان بخورد اول نسخه سینمایی و کارگردان نام‌آشنای آن یعنی آلفرد هیچکاک در جلوی دیدگانتان ظاهر می‌شود و پس آن است که نسخه ادبیات و خالق آن دافنه دوموریه را در ذهن خود تصور می‌کنید. هیچکاک این قاعده را به‌خوبی می‌دانست و هیچ‌گاه سراغ اثر ارزشمندی نرفت که آن را مجددا در مدیوم سینما به تصویر بکشد زیرا به گفته خودِ او، یک شاهکار را نمی‌توان دوبار خلق کرد.

اشتباهی که بزرگ‌مرد سینمای شرق یعنی کوروساوا چندین بار آن را تکرار کرد و دست به بازآفرینی آثاری زد که شکسپیر آن‌ها را آفریده بود. شاید بسیاری از فیلم‌هایی که کوروساوا آن‌ها را از روی نمایشنامه‌های شکسپیر ساخته است ارزشمند و قابل دفاع باشند اما در مقایسه با آثار شکسپیر حرفی برای گفتن ندارند.

بنابراین کارگردان باید بسیار هوشیار باشد و در انتخاب رمان، نمایشنامه و هر اثر ادبی دیگر که قصد تبدیل آن به سینما را دارد، دقت کافی داشته باشد تا اثرش در مقابل غول ادبیات زمین نخورد. فیلم Project Hail Mary به کارگردانی فیل لورد و کریس میلر که در این مقاله قصد بررسی آن را داریم از رمانی به همین نام نوشته اندی میر اقتباس شده و این فرصت را در اختیار ما قرار داده تا چگونگی اقتباس در سینما را به بوته نقد بگذاریم.

بزرگ‌ترین مشکل فیلم Project Hail Mary لحن آن است. لحنی که نه‌تنها به فرم فیلم آسیب زده بلکه روی شخصیت‌پردازی و ژانر آن نیز تاثیر منفی گذاشته است. لحنی که زور می‌زند هم کمدی باشد، هم جدی و گاهی اوقات حتی درام اما در عمل به هیچ‌کدام از آن‌ها حتی نزدیک هم نمی‌شود. کارگردان به هیچ‌عنوان توانایی خلق کمدی را ندارد و لحظاتی از فیلم که در تصورات خودش خنده‌دار بوده به‌شدت لوس و گاها مبتذل است.

31

البته امید فیلمساز به بازی رایان گاسلینگ در نقش قهرمان داستان (گریس) است اما کارگردانی ضعیف روی بازی گاسلینگ هم تاثیر گذاشته و عملا نقش او را نابود کرده است. طنز ضعیف فیلم به‌قدری کاراکتر گریس را افول می‌دهد و حتی گاهی ابله به تصویر می‌کشد که مخاطب شغل معلمی او را نمی‌تواند بپذیرد چه برسد به آن‌که گریس را به عنوان دانشمندی که به فضا سفر کرده تا حیات روی زمین را نجات دهد، قبول کند.

به همین خاطر گفته شد که لحن فیلم روی شخصیت‌پردازی نیز تاثیر گذاشته است. روایت داستان‌ باید به نحوی باشد که در ابتدا کاراکتر گریس را در فضای جدیِ علمی، شخصیت‌پردازی کند تا او به یک تیپ دانشمند تبدیل شود و سپس المان طنز را در کاراکتر او بروز دهد. اما متاسفانه قهرمان داستان نه تبدیل به یک شخصیت علمی می‌شود و نه کمدی او خنده بر لبان مخاطب می‌آورد.    

مشکل دیگر فیلم Project Hail Mary ناتوانی کارگردان در خلق ژانری است که دست روی آن گذاشته است. زمانی که صحبت از ژانر علمی تخیلی می‌شود یعنی علم را با زبان تخیل‌گونه سینما روایت کنیم اما متاسفانه فیلمساز نه می‌داند علم چیست و نه با چگونگی ساخت تخیل آشنایی دارد. این ضعف باعث شده که مسئله علم در این فیلم گاهی پیش پا افتاده و کاریکاتوریزه شود و گاهی خسته‌کننده و غیر قابل فهم. کافی است سکانس جلسه گریس با دانشمندان مختلفی که از سراسر دنیا در آن حضور دارند را یک‌بار دیگر مشاهده کنید.

لحن و محتوای صحبت‌ها نه علمی است و نه کمدی. راجع‌به کمدی آن که پیش‌تر صحبت کردیم و امیدوارم کارگردان حداقل خودش با این کمدی لوس و مسخره خنده‌اش بگیرد اما در خصوص علمی بودن آن می‌توان بیشتر بحث کرد. این سوال یکی از دانشمندان حاضر در جلسه از گریس است؛ «تقسیم سلولی ستاره‌خوارها از نوع میتوز است یا میوز؟» آیا این سوال در حد جلسه‌ای است که بزرگ‌ترین دانشمندان دنیا در آن جمع شده‌اند تا دنیا را نجات دهند؟

سوالی که با ارفاق می‌توان آن را جز سوال‌های علوم دبیرستان در نظر گرفت. بنابراین کارگردان جای آن‌که علم را تخیلی کند، آن را به ابتذال می‌کشاند. قصد مقایسه ندارم زیرا در نقد، مقایسه کار درستی نیست اما برای روشن‌تر شدن موضوع کافی است فیلم Arrival ساخته دنی ویلنوو را ببینید تا متوجه شوید که چگونه می‌توان یک کاراکتر علمی، فضای علمی و فیلم علمی‌تخیلی ساخت.

32

کارگردان علاوه بر علم، سیاست را نیز به سخره می‌گیرد. البته قصد او نقد سیاست است اما چون به زبان نقد هم مثل خیلی مسائل دیگر تسلط کافی ندارد، عمل او تبدیل به تمسخر می‌شود. تعداد زیادی شخص نظامی که اکثرشان چهره‌های آسیایی دارند در پشت پنجره آزمایشگاه گریس جمع شده‌اند و منتظر نتیجه آزمایش او هستند اما چون این موضوع زمان‌بر می‌شود، همگی آن‌ها خوابشان می‌برد و با فریاد ناگهانی اوا (با بازی ساندرا هولر) از خوب می‌پرند. فحوای کلام کارگردان بی‌توجهی سیاست دنیا به مسائل مهم علمی و زیست‌محیطی است اما این فرم پیش پا افتاده روایی نه‌تنها مضمون را منتقل نمی‌کند بلکه بالعکس به ضد خود نیز تبدیل می‌شود.

متاسفانه مشکلات فیلم Project Hail Mary همچنان ادامه دارد. «درام» المان دیگری است که تنها سایه کم‌رنگی از آن در فیلم احساس می‌شود. در یک‌سوم ابتدایی فیلم که کاراکتر گریس از کمای مصنوعی بیدار شده است و با جنازه خلبان و مهندس پروژه مواجه می‌شود، تصمیم به بیرون انداختن آن‌ها از سفینه می‌گیرد. نگاه کردن به عکس‌های قدیمی آن‌ها در کنار موسیقی متن غمناکی که در لحظه پرتابشان به فضای جو نواخته می‌شود، اوج دست و پا زدن کارگردان برای ساختن درام است.

چرا فیلم‌سازی که توانایی ساختن المان کمدی را ندارد، تصمیم می‌گیرد هندوانه دوم را هم با همان دست بردارد و اثرش را تبدیل به کمدی درام کند؟ درام از پس شخصیت‌پردازی و ساخت رابطه شکل می‌گیرد. مخاطب چگونه می‌تواند با دیدن عکس‌های کاراکتری که او را یک بار هم در طول فیلم مشاهده نکرده است، حس غم پیدا کند؟ چرا نباید فیلم جلوتر برود و ابتدا خلبان و مهندس پرواز در فلش‌بک ذهنی گریس به بیننده معرفی شوند و سپس این سکانس برگزار گردد؟ ممکن است جواب این باشد که در کتاب هم روند اتفاقات به همین ترتیب بوده اما کارگردانی که نمی‌تواند با وفاداری کامل به کتاب، فرم اثرش را حفظ کند نیاز است که در آن دست ببرد تا درام شکل بگیرد.     

نوبت به بررسی کاراکتر راکی می‌رسد، موجود فضایی‌ای که ظاهر یک حشره بزرگ با بدنی از جنس سنگ دارد. برای خلق موجودات فضایی سمپاتیک در مدیوم سینما به حساسیت‌های فراوانی نیاز است. در واقع کارگردان و دوربینش باید به آرامی به این کاراکترها نزدیک شوند و فاصله مخاطب با آن‌ها را در ابتدای کار حفظ کنند. در هر صورت این موجودات برای بیننده بیگانه و غریبه هستند و این بیگانگی باعث می‌شود که نزدیکی بیش از حد با آن‌ها در قبل از پروسه سمپاتیک شدن، مخاطب را پس بزند.

33

برای روشن‌تر شدن این بحث یک‌بار دیگر به فیلم Arrival برگردیم. دوربین ویلنوو در آن‌جا در کنار شخص زبان‌شناس و فیزیک‌دان قرار می‌گیرد و فاصله این دو فرد با دو موجود فضایی به‌قدری است که بیننده آن‌ها را در قاب مدیوم لانگ می‌بیند. نکته حائز اهمیت دیگر زمانی است که کارگردان تصمیم می‌گیرد دوربین خود را وارد سفینه فضایی‌ها کند. این مسئله در یک‌سوم انتهایی فیلم اتفاق می‌افتد آن هم با حضور قهرمان داستان (شخص زبان‌شناس) و نه به تنهایی. حالا به فیلم Project Hail Mary برگردیم.

در همان مواجهه اول مخاطب با راکی، دوربین به داخل سفینه او می‌رود! سمپاتیک شدن به کنار، در واقع چشم بیننده هنوز به ظاهر نامانوس کاراکتر عادت نکرده که کارگردان تصمیم می‌گیرد تا این حد به او نزدیک شود. جالب‌تر آن‌که شاهد پلان‌هایی هستیم که از زاویه نگاه راکی روایت می‌شود. این دیگر اوج هنر نداشته کارگردان است. مخاطب باید به‌قدری با این کاراکتر انس بگیرد و پروسه همذات‌پنداری را طی کند که بتواند تصاویر را از زاویه نگاه راکی ببیند و داستان را با او تجربه کند. این اتفاق نه در این فیلم بلکه در هیچ فیلم دیگری ممکن نیست که در مواجهه‌های ابتدایی بیننده با کاراکتر فضایی صورت پذیرد.

مشکل بزرگ‌تر کاراکتر راکی ظاهر او است. زمانی که ما با مدیوم سینما سر و کار داریم، تصاویر ارزش دوچندان پیدا می‌کنند. چرا هیچ کارگردانی نمی‌تواند کتاب «مسخ» کافکا را تبدیل به یک اثر سینمایی قابل دفاع کند؟ اگر اقتباس‌های سینمایی این شاهکار بی‌بدیل کافکا را دیده باشید متوجه این مسئله خواهید شد که هیچ‌کدام از ان‌ها حتی قابلیت نزدیک شدن به رمان را هم ندارند. این‌که کافکا چگونه توانسته است با قلم هنرمند خود، موجودی مثل سوسک را سمپات مخاطب کند موضوع بحث ما نیست اما مسئله اساسی در این است که کافکا مدیوم مناسبی (ادبیات) را برای خلق چنین داستانی انتخاب کرده است.

ما در ادبیات برخلاف سینما با تصور طرف هستیم، نه تصویر. تصور در واقع تصویر کم‌رنگی است که مخاطب در ذهن خود می‌سازد و چون این تصویر شخصی‌سازی می‌شود، این فرصت را به خواننده می‌دهد که ظاهر موجودی مثل سوسک را برای او تحمل‌پذیر کند. اما سینما این قابلیت را ندارد. حشره سنگی‌ای که فیل لورد و همکارش به‌صورت کامل در جلوی دیدگان مخاطب قرار می‌دهند، دیگر نه کم‌رنگ و مبهم است و نه شخصی‌سازی می‌شود. بنابراین همذات‌پنداری با چنین موجودی با این فیزیک و آن نحوه غذا خوردن تقریبا غیر ممکن است مگر آن‌که با کارگردان توانمندی طرف باشیم که در قالب فیلمسازان این اثر نمی‌گنجد.

34

لحن فیلم Project Hail Mary در مواجهه میان گریس و راکی با همان مشکلات قبل و حتی شدیدتر از آن دست و پنجه نرم می‌کند. کارگردان سعی دارد المان کمدی را وارد رابطه این دو کاراکتر کند اما هرگز موفق نمی‌شود زیرا در عوض ساختن رابطه به‌وسیله تکنیک کارگردانی و نوع روایت داستان، تنها دل‌خوش به هنر بازیگری رایان گاسلینگ است. در دو پلانی که گریس محفظه راکی را به آغوش می‌کشد این مسئله کاملا به چشم می‌خورد. لحظاتی که نه‌تنها طنزی اتفاق نمی‌افتد بلکه این کمدی سخیف مانع از شکل‌گیری درام نیز می‌شود.

فیلمساز برای این‌که بتواند این نقیضه‌ها را در شخصیت‌پردازی و رابطه میان کاراکترها برطرف کند، به احساساتی کردن مخاطب روی می‌آورد اما در این کار نیز ناموفق است. گریه‌های گریس در پلانی که به راکی اطلاع می‌دهد که برگشتش به زمین ناممکن است جای آن‌که حس مخاطب را برانگیخته کند، اثر را به سمت و سوی سانتی‌مانتالیسم می‌یرد زیرا این گریه‌های آنی از کاراکتری که تا به این‌جای کار کوچک‌ترین حس درامی از شخصیت‌پردازی و بازی او شکل نگرفته است، باورپذیر نبوده و الصاق احساسات اضافی و خارج از اثر به درون فیلم است.

البته ذکر این نکته ضروری است که فیلمنامه سعی دارد رابطه میان دو کاراکترش را بسازد اما ضعف کارگردانی مانع انجام این کار می‌شود. نمونه تکنیکالی که از ضعف فیلمساز نشات می‌گیرد و هرگز ارتباطی با فیلمنامه ندارد، کات‌های پیاپی و پشت سر همی است که هم ذهن مخاطب را خسته می‌کند و هم مانع از مکث اندازه روی کاراکترها می‌شود. مکثی که می‌تواند ارتباط بیننده با کاراکتر را بیشتر کند و از این طریق، سمپاتیک شدن شخصیت‌ها در مسیر درست خود حرکت کند.

تمامی مشکلات عنوان شده در نقد فیلم Project Hail Mary باعث می‌شود سکانسی که می‌توانست اوج تعلیق این فیلم را بسازد و درام اثر را تکمیل کند، به‌شدت خسته‌کننده و عذاب‌آور برگزار گردد. مخاطب باید صبر و حوصله زیادی داشته باشد تا بتواند عملیات فضایی مشترک گریس و راکی را تحمل کند. عملیاتی که با روایت بد داستان، منطق خود را از دست می‌دهد و نه‌تنها تعلیق بلکه کوچک‌ترین هیجانی را نیز به اثر وارد نمی‌کند.

البته در سکانس بعدی که راکی با نجات گریس، جان خود را به خطر می‌اندازد بالاخره نشانه‌های کوچکی از فرم و حس در اثر هویدا می‌شود. اگرچه شخصیت‌پردازی ضعیف و عدم ساخت رابطه میان کاراکترها این پروسه رسیدن به فرم را به‌طور کلی نابود کرده است اما در لحظه از جان‌گذشتگی حداقل مخاطب این دو کاراکتر را بیش از یک ساعت در کنار یکدیگر مشاهده کرده و گذشتن از جان راکی و نگرانی گریس برای او تا حدودی باورپذیر و حتی حس‌برانگیز می‌شود. این مسئله برانگیختن حس که شاید جز معدود نکات مثبت فیلم باشد در لحظات پایانی اثر هم ادامه دارد. خداحافظی گریس از راکی قبل از بازگشت به زمین را می‌توان بهترین سکانس این فیلم قلمداد کرد.

میزان علاقه دو کاراکتر به یکدیگر در سکانس قبلی ساخته شده و حالا این خداحافظی دراماتیک از این علاقه شکل‌گرفته، حس مخاطب را درگیر خود می‌کند. به این ترتیب فرق سکانسی که در آن گریس به دلیل عدم بازگشتش به زمین در مقابل راکی اشک می‌ریزد که پیشتر راجع به آن صحبت کردیم با این خداحافظی باشکوه مشخص می‌شود. زمانی که رابطه میان دو کاراکتر شکل بگیرد دیگر نیازی به اشک ریختن و سانتی‌مانتال کردن داستان برای برانگیختن حس مخاطب نیست و درام به خودی خود شکل می‌گیرد.

متاسفانه کارگردان قدر فرم اثرش را که در سکانس‌های پایانی به آن رسیده بود نمی‌داند. بازگشت گریس به سفینه راکی به بهانه نجات جان او تمام حس درام شکل گرفته را نابود می‌کند و فیلمساز سعی می‌کند اثرش را با خوبی و خوشی به پایان برساند تا مبادا مخاطب غمگین شده با ناراحتی سینما را ترک کند. مسئله‌ای که این‌بار از ضعف فیلمنامه نیز نشات می‌گیرد و کارگردان با نوع روایت بد خود این موضوع را پررنگ‌تر می‌کند.

منبع: گیمفا

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید