نقد فیلم Psycho Killer | فریادهای بیصدای پشت شیشه
در حقیقت کارگردان میخواهد ترس را در پسزمینهی اثرش داشته باشد؛ اما قرار نیست از پدیدههایی بترسیم که غالبا فیلمهای ترسناک از آنها بهره میبرند. نه ماوراء الطبیعه در کار است و نه موجودی غیرانسانی داستان را پیش میبرد. این اثر یک نقد سیاسی است.
این یک فیلم ترسناک نیست؛ ولی شما باید بترسید! پیش از تماشای فیلم قاتل روانی ساختهی «گاوین پولون» باید این جملهها را چند بار تکرار و فعل منفی و امری آن را چندین بار صرف کنیم تا ساختار فیلم در همهی ابعاد کمتر ما را بیازارد. گزارهای که خود کارگردان در طراحی تیتراژ میخواهد آن را از چشم مخاطب بیندازد و القای فیلم ترسناک را برای تماشاگر داشته باشد. رنگها هم در طول تماشای فیلم در خدمت یک سینمایی ترسناک هستند.
در حقیقت کارگردان میخواهد ترس را در پسزمینهی اثرش داشته باشد؛ اما قرار نیست از پدیدههایی بترسیم که غالبا فیلمهای ترسناک از آنها بهره میبرند. نه ماوراء الطبیعه در کار است و نه موجودی غیرانسانی داستان را پیش میبرد. این اثر یک نقد سیاسی است.
نقدی بر دنیایی که به زعم کارگردان به وسیلهی شیطان اداره میشود. این گزاره هم در طول فیلم توسط چند شخصیت کلیدی مثل آقای پندلتون در خانهای در خدمت آیینهای شیطانی تکرار میشود. اگر ورای فیلم و کارگردان را در دنیایی موازی متصور شویم، نوجوانی را میبینیم، زندانی در اتاقی ایزوله که صدا از آن بیرون نمیرود.

این نوجوان فقط میتواند از دیوارهای شیشهای این اتاق اضطرار و اضطرابش را به آدمهای بیرون از آن برساند و این ماموریت را بدون رندی و هوشمندی تاثیرگذار به انجام میرساند. کارگردان زبان تند انتقاد را باز کرده و دولتمردان و سیاستمداران و حتی پلیس و نیروهای نظامی را با لحن تندی به باد انتقاد میگیرد و آنها را ترسو، بیاعتماد، ضعیف و در خدمت امیال شیطانی توصیف میکند. امیالی که بعدها معلوم میشود از خود کسانی که اذعان به شیطانپرستی میکنند و مراسم خاص آنها را به جا میآورند هم شیطانیتر و خطرناکتر است.
انسانهایی شیطانصفت دنیا را پیش میبرند که نمایندهی آنها قاتلی ناشناس با بازی «جیمز پترسون» میباشد و در این بین شخصیت «جین آرچر» با بازی معمولی و غیرهنرمندانهی «جورجینیا کمپل»، تنها کسی است که بخاطر داغ از دست دادن همسرش، با وجدانی بیدارتر به مقابله با این عزم اهریمنی برمیخیزد.
البته پلیس زن افبیآی هم در این مسیر به او کمک میکند؛ اما از آن جایی که کارگردان برای گفتن حرفهای تندش، شتابزده و بدون صبر و حوصله پیش میرود، نمیفهمیم چرا این پلیس به جین آرچر اعتماد کرده و چرا میخواهد او در ماموریتش موفق شود. اعتماد بدون کاشت و برداشت پلیس افبیآی به آرچر تنها نقطهی بدون منطق داستانی فیلم نیست و از اولین سکانسها و صحنهی قتل همسر جین آرچر تا آخرین برداشتهای کارگردان در این سینمایی که حدود یک ساعت و نیم به طول میانجامد، نبود منطق داستانی از اصلیترین اشکالات به شمار میرود.

چرا یک پلیس در مقابل فردی مشکوک و رازآلود تا این اندازه خونسرد و بدون آمادگی قرار میگیرد و به راحتی غافلگیر میشود؟ چرا آرچر به راحتی به اطلاعات محرمانه دست پیدا میکند؟ چرا وقتی قاتل شانس کشتن آرچر را دارد از این کار امتناع میورزد و زمینهی ناکام ماندن خودش را فراهم میکند؟ چرا هیچ کس به برخوردهای غیرمنطقی و مرموز قاتل شک نمیکند؟
در صحنهی واژگون شدن کامیون هنگام فرار زنی که همسرش به قتل رسیده، کامیون با کدام منطق فیزیکی واژگون میشود و چطور به زن در حال فرار برخورد میکند و قاتلی که در تعقیب اوست با یک حرکت کند میتواند از برخورد با کامیون و مرگ جان سالم به در ببرد؟ در پایان فیلم هم چگونه وقتی همه دیدند که او به قتل رسیده و گلوله به سرش برخورد کرده، در صحنهی آخر زنده است و به مکانی امنیتی انتقال داده میشود؟ این سوالها گونهای از غیرمنطقی بودن داستان را به نمایش میگذارند؛ اما سوالهای دیگری هم هست که دلالت بر منطق اشتباه داستان دارند؛ ولی در پشت یک انتقاد تند سیاسی پنهان میشوند.

قاتلی سریالی که رسانهها هم بارها به او پرداختهاند و پلیسهای زیادی در تعقیبش هستند، به راحتی با سرقت ماشینهای متعدد در پیش است. با اینکه تلاشی برای گم کردن ردش نمیکند و هوش سیاهی به خرج نمیدهد، باز هم پلیس در شناسایی هویت او ناکام میماند. پلیس حتی برای شناسایی هویت اصلی او نشانهای بروز نمیدهد.
او در روز روشن وارد یک کلیسا میشود، کشیش را در اتاق اعتراف میکشد، با پای خونآلود از کلیسا بیرون میرود و حتی رد خون را با قالی کنار کلیسا پاک میکند؛ ولی هیچ کس به او متعرض نمیشود! از این دست پیشآمدهای غیرمنطقی در طول نمایش فیلم قاتل روانی به وفور یافت میشود که گونهای دیگر از اشتباه منطقی است و عمدی به نظر میرسد. رمزگشایی از این رویدادهای غیرمنطقی گونهی دوم به همان گزارهی ابتدای نقد مربوط میشود؛ این یک فیلم ترسناک نیست. این یک نقد سیاسی است.
کارگردان را خسته، عصبانی، شتابزده و در قامت نوجوانی مییابیم که میخواهد حرفش را خیلی سریع به گوش مخاطب برساند و برای رساندن این پیام در سینما، هنر قابل تحسینی بروز نمیدهد. او بیشتر از یک سینمایی تاثیرگذار، یک مستند ساده و بی غل و غش را به تصویر میکشد. حرفهایی را که میخواهد در جریان یک فیلم به تصویر در بیاورد، در یک بیانیهی رسانهای بیشتر تاثیرگذار هستند.

او از شدت عصبانیت و شتابزدگی فراموش میکند که فیلم باید در وهلهی اول یک فیلم باشد تا یک بیانیهی تند و تیز! گاوین پولون این موضوع حیاتی را از یاد برده و در تلاش است با صراحت لهجه، بدون رندی و ذکاوت هنرمندانه و مستقیم حرفش را به مخاطب برساند. مخاطبی که با نمایش تیتراژ و تبلیغات فیلم و حاشیهی اهریمنی آن منتظر یک فیلم ترسناک است؛ اما حتی موسیقی و تدوین و سایر امکانات نمایشی هم خدمتی به ترسناک بودن اثر نمیکنند. ما حتی در طول تماشای فیلم از شخصیت قاتل هراسی نداریم. نام فیلم قاتل روانی است؛ اما نویسندهی فیلمنامه کمترین آگاهی از اختلالات روانشناختی را یا ندارد و یا اگر هم دارد، از آنها بهرهای نمیبرد. فیلم قاتل روانی، نمایشی بازنده از کارگردانی است که در شتابزدگی بیان حرفهای تندش به سیاستمدارانی که آنها را شیطانی و مطیع اهریمن میداند، همهی جزئیات فیلم ساختن یا بخش زیادی از آنها را فراموش کرده است.
جای خالی موسیقی
بیایید به فیلمهای ژانر ترس و حتی ژانر دلهرهآور بازگردیم. همهی آثار موفق در این ژانرها بدون موسیقی متن تاثیرگذار و بدون تنظیم صداهای هوشمندانه، از ترس خالی میشوند. در یک سینمایی ترسناک، صدای در، صدای قدم برداشتن و حتی صدای تپش قلب هم میتواند به حس مخاطب رخنه و او را با داستان درگیر کند. موسیقی متن فیلم قاتل روانی، حتی برای یک مستند انتقادی هم کارایی لازم را ندارد. با فرض اینکه کارگردان میدانسته اثرش ترسناک نخواهد بود هم کار موسیقیایی این اثر فاجعهآمیز ارزیابی میشود. صداها اصلا در خدمت داستان نیست.
موسیقی متن گویا فارغ از هدف فیلم، رها از انگیزههای کارگردان و حتی دور از قالب رایج آثار سینمایی ساخته شده و اگر کمی لحنمان را در انتقاد از این اثر تندتر کنیم میشود ادعا کرد؛ کارگردان فیلم را ساخته و پس از آن وارد یک لیست از موسیقیهای دلهرهآور در یک سایت فروش موسیقی بیکلام شده است. او حتی برای پیدا کردن موسیقی مورد نظرش به صرافت هم نیفتاده و با پخش اولین موسیقی و دیدن رایگان بودن آن، انتخابش کرده و در پسزمینهی کارش با اشتباهات زیاد از آن استفاده میکند. گاوین پولون در هر کجای این اثر حرفی برای دفاع داشته باشد، در موضوع انتخاب موسیقی پاسخی نخواهد داشت و در این زمینهی مهم، حتی یک مخاطب کم سن و سال سینما هم میتواند نقدهای تند و تیزی داشته باشد.
فیلمنامهی قابل حدس
نیازی نیست برای حدس زدن ماجرا تمام فیلم را ببینیم. پیش از هر چیزی پی میبریم که قرار است یکی از دو پلیس بزرگراه که زن و شوهر هم هستند بمیرد. در همان ۱۵ دقیقهی نخست و با دیدن صحنهی قتل پلیس بزرگراه و انگیزهی همسر او برای جبران و انتقام میفهمیم که قرار است قاتل به اصطلاح روانیِ فیلم به دست این پلیس کشته شود. کارگردان برای سایر بخشهای روایی فیلم هم نمایشی قابل حدس زدن را پیاده میکند. با نگاههای پلیس افبیآی میفهمیم که او قرار است به آرچر کمک کند و حدسهایی شبیه به موارد ذکر شده در طول فیلم به چشم میخورد. فیلمنامه کاملا قابل حدس زدن نوشته شده و از همین رو حتی بیننده را غافلگیر نمیکند.
حتی صحنهی پایانی و زنده دیدن قاتل هم منجر به غافلگیری مخاطب نمیشود. شاید حتی پایینتر از نمرهی منفی برای موسیقی، نمرهی فیلمنامه باشد که حتی با ارفاق تماشاگر هم به میزان قبولی دست پیدا نمیکند. همین نمرهی منفی کافی است تا ادعا کنیم گاوین پولون با همهی تلاشش برای فریاد زدن دربارهی روند اهریمنی که از دولتمردان دنیا سراغ دارد، باز هم به هدفش نمیرسد.
در پایان تماشای این سینمایی نه دولتمردان برای ما اهریمنی تصور میشوند و نه دلهرهای از تصمیمهای آنها داریم. ما فقط منتظریم تا ببینیم آیا حدسهای ساده و اولیهی ما به نتیجهی مورد نظرمان میرسد یا خیر. ضمن اینکه در طول تماشای فیلم، بارها ممکن است از ادامهی تماشا منصرف شویم و حرف اصلی کارگردان که در آخرین سکانس و با نشان دادن دست داشتن دولتمردان و سیاستمداران در این اقدامات اهریمنی به نمایش در میآید را از دست خواهیم داد.
بازیهای کمتر از معمولی
در لحظهی کشته شدن همسر به دست قاتل روانی، در صحنهی روبرو شدن با پدری که میخواهد مانع از انتقامجویی دخترش شود و در سایر صحنهها پیش از خبر بارداری، هیچ نشانهای از بازیهای تاثربرانگیز نمییابیم. بازی جورجینیا کمپل به شدت معمولی و در بسیاری از موارد کمتر از معمولی جلوه میکند. بازی بدون کلامی از او نمیبینیم و برای دریافت حس باید منتظر باشیم تا بازیگر اصلی لب باز کند و حرف بزند و حسش را به تماشاگر بگوید.
همهی این موارد میتوانست با یک بازی درخشان هنگام مواجه شدن با تست مثبت بارداری زیر سایه قرار بگیرد و کمپل میتوانست با یک بازی حسی قدرتمند در زنانهترین سکانس فیلم و در آستانهی حس شگرف مادر شدن، دستکم قسمتی از بینندگان را با خودش همراه کند. با این حال بازی در این صحنه هم دردی از کارنامهی رقتانگیز بازیهای این فیلم نمیکاهد و لکهی سیاه دیگری روی همهی ضعفهای مشهودش میشود.
از آنجایی که کارگردان بیشتر از هنرمندی و کارگردانی در تکاپوی حرف زدن و بیانیه صادر کردن است، جملات نخنما و شعارزدگی هم در طول نمایش به وفور به چشم میخورد. البته او سعی میکند بیقانونی، بیکفایتی پلیس، هرج و مرج و دنیای تسخیر شده به دست اهریمن را با نمایش منعکس کند؛ ولی نمایشش آنقدر شعارزده است که همهی شخصیتها به اقتضای خودشان شعارها را با سادهترین گزارهها و ابتداییترین جملات بدون عمق به زبان میآورند و برای بیان این جملات هم بازی خوب و تاثیرگذاری ارائه نمیدهند.
گواه این ادعا همین است که در پایان فیلم و کمی پس از تماشای آن هیچ کدام از آن شعارهای فریاد زده شده را به خاطر نمیآوریم. ما بازیها را در طول این فیلم باور نمیکنیم؛ پس شعارها و حرفهای کارگردان را هم به خاطر نخواهیم آورد. باز هم به همان اصل توجه به فیلم بودن اثر برمیگردیم. گاوین پولون قبل از هر اقدامی برای ساختن این فیلم، هویت سینما بودن آن را از یاد برده است.
فریادهای بیصدا
سینمایی ضعیف قاتل روانی به پایان میرسد. در پایان تماشای این اثر نه ترسی برای طرفداران ژانر ترسناک تداعی شده، نه هیجانزده شدهایم، نه موسیقی و فیلمبرداری ما را به وجد میآورد و نه هیچ هیجان و التهاب دیگری را در وجود خودمان درک نمیکنیم. از همهی این موارد مهمتر اینکه حرفهای بلند و فریادهای انتقادی کارگردان عصبانی را هم نمیشنویم و نسبت به آنها حتی از قبل هم بیتفاوتتر شدهایم. تنها حرکت هوشمندانه پولون این بوده که ژانر ترس را انتخاب کرده در حالی که فیلمش ترسناک نیست. این یعنی او به مخاطب میگوید باید از چیزی بترسد و این موضوع فیلم او نیست، بلکه پیام رازآلودِ فیلم ترسناک است. با این حال در القای این حس کاملا ناکام میماند. فیلم طوری تمام میشود که میتوانیم نسخهی بعدی آن را هم داشته باشیم؛ اما هرگز منتظر نسخهی بعدی چنین نمایشی نیستیم.
فریادهای گالیون پولون شبیه به فریادهایی است که جین آرچر از پشت دیوارهای ضدگلوله بر سر قاتل میزند. او در این صحنهی بسیار مهم خود کارگردان است در پشت دیوار عایقی که خودش برای فیلمش ساخته و صدایش به گوش مخاطب نمیرسد. هر چه دستش را به دیوار شیشهای میکوید، مخاطبش میبیند و بیتفاوتتر ادامه میدهد.
او مشت میکوبد و فریاد میزند و قاتلی روانی با خونسردی به ادامهی جنایت میپردازد. کارگردان در این صحنه خواسته یا ناخواسته خودش را به تصویر میکشد و اگر این کار ارادی باشد، آخرین ذکاوت و یکی از معدود هنرمندیهای قابل تحسین گالوین پولون در این نمایش است. نمایشی که در گیشه هم شکست سختی خورد. دغدغههای او را درمییابیم، حرفهایش را میشنویم؛ اما نه با گوش دل و فقط با گوش سر. صدای کارگردان به جان ما نفوذ نمیکند. این یک فیلم ترسناک نیست و از این بدتر اینکه شاید حالا بتوان ادعا کرد که این حتی یک اثر انتقادی موفق هم نخواهد بود و صدای رازآلود و فریاد کمکخواهی و استمدادجویی نویسنده و کارگردان به گوش مخاطب نمیرسد.
منبع: گیمفا

