فیلم تازه کاپولا، فراتر از یک فیلم ضدجنگ است/ نشان دادن وحشت واقعی جنگ
کاپولا در فیلم اقتباسی خود داستانی را از قرن نوزدهم به قرن بیستم منتقل کرد و روح اثر کنراد را در قالبی کاملاً نوین بازآفرینی نمود.
در فیلم کاپولا («اینک آخرالزمان»؛ اقتباس از رمان «دل تاریکی» جوزف کنراد) وحشت عینی و فیزیکی میشود؛ وحشت کشتار دستهجمعی، وحشت سربازان معتاد و گمشده در جنگل. کاپولا با اضافه کردن عناصری مثل حمله هلیکوپترها با موسیقی واگنر یا پرسناپالمسازی برای موجسواری، به وحشت کنراد، طنز سیاه و پوچی مدرن را اضافه میکند.
اقتباس فرانسیس فورد کاپولا از رمان «دل تاریکی» جوزف کنراد، یکی از هوشمندانهترین و جسورانهترین نمونههای اقتباس سینمایی در تاریخ هفتم هنر به شمار میرود.
کاپولا در فیلم اقتباسی خود داستانی را از قرن نوزدهم به قرن بیستم منتقل کرد و روح اثر کنراد را در قالبی کاملاً نوین بازآفرینی نمود.
او با جابجایی بستر داستان از رودخانه کنگو در دوران استعمار بلژیک به رودخانههای ویتنام و کامبوج در دوران جنگ ویتنام، نشان داد که تاریکی نه مختص یک مکان یا دوران خاص، که ویژگی ذاتی تمدن مدعی است.
سفری به اعماق تاریک روح انسان
فیلم «اینک آخرالزمان» سفری فلسفی به اعماق تاریک روح انسان و نقدی بیامان بر ماهیت پوچ و جنونآمیز جنگافروزی و امپریالیسم آمریکایی است. کاپولا با اقتباس آزاد روایتی مدرن و سوررئال از ویتنام را خلق میکند که در آن مرز بین تمدن و وحشت، عقل و جنون کاملاً از بین رفته است.
کتاب و فیلم هر دو از ساختاری اپیزودیک و سفرگونه بهره میبرند و راوی اول شخص است. در رمان، مارلو (سکاندار کشتی) داستان سفر خود به دل آفریقا را روایت میکند.
در فیلم، ویلارد (کاپیتان نیروی ویژه) راوی مأموریت خود برای یافتن و حذف سرهنگ کورتز است. صدای درونگرایانه ویلارد که مدام در حال خواندن نامهها و پروندههای کورتز است، مشابه روایت مارلو عمل کرده و بیننده را به درون ذهن شخصیتی میبرد که به تدریج شیفته هدف خود میشود.
رودخانه در هر دو اثر نقشی فراتر از یک مسیر جغرافیایی دارد. این رودخانه به مثابه رگ حیات امپراتوری و در عین حال تاریخچه زنده جنایتها عمل میکند. هر چه ویلارد و مارلو بیشتر به پیش میروند، پوشش گیاهی انبوهتر و فضای روانی سنگینتر میشود. این سفر، سفری است از تمدن دروغین به سوی وحشت حقیقی.
از استعمار تا استثمار
کاپولا شخصیتهای کلیدی را با حفظ کارکرد اصلی، بازتعریف کرده است. همچنین بستر تاریخی استعمار بلژیک در کنگو (اواخر قرن ۱۹) جنگ ویتنام (اواخر قرن ۲۰) انتقال از استعمار کهن به نو استعماری و امپریالیسم نظامی-رسانهای.
قهرمان/ضدقهرمان (کورتز) مأمور عاج فیل که برای کمپانی استعماری کار میکند و به خدای قبایل بدل شده. سرهنگ نیروهای ویژه آمریکا که ارتش را رها کرده و در کامبوج امپراتوری شخصی ساخته. از یک تاجر-خدای استعمارگر به یک سرباز-فیلسوف سرکش تبدیل میشود که علیه دروغ سیستم خودش شورش کرده.
راوی (مارلو/ویلارد) ملوانی که به دنبال ماجراجویی است و در نهایت از وحشت درون کورتز وحشت زده میشود. سربازی که خودش نیز دچار آسیبهای روانی جنگ است و در نهایت وحشت را درک کرده و میپذیرد. ویلارد دیگر یک ناظر بیرونی نیست و او بخشی از همان سیستم جنایتکار است.
ویلارد (کاپیتان نیروی ویژه) راوی مأموریت خود برای یافتن و حذف سرهنگ کورتز است. صدای درونگرایانه ویلارد که مدام در حال خواندن نامهها و پروندههای کورتز است، مشابه روایت مارلو عمل کرده و بیننده را به درون ذهن شخصیتی میبرد که به تدریج شیفته هدف خود میشود
ایستگاهها و پستهای تجاری بیکفایت و وحشیانه کمپانی. پایگاههای نظامی بیهدف و پر از هرجومرج (مثل پل دو لانگ) نمایش بیکفایتی ماشین تمدنسازی و تبدیل آن به ماشین کشتار است.
اقتباسی آزاد و هوشمندانه
کاپولا در مصاحبههایش بارها تأکید کرده که «اینک آخرالزمان» اقتباسی تحتاللفظی از رمان کنراد نیست، بلکه برداشتی آزاد با حفظ روح اثر است. این وفاداری در لایههای زیرین داستان نمایان است.
در رمان، مارلو از دروغ گفتن به عروس کورتز خودداری کرده و به او میگوید آخرین کلام کورتز نام تو بوده، در حالی که آخرین کلام واقعی وحشت... وحشت! بود. در فیلم، این دروغ به کل سیستم تعمیم داده میشود: ارتش، سیاستمداران و رسانهها در حال پنهان کردن وحشت واقعی جنگ هستند.
در هر دو اثر، کورتز شخصیتی کاریزماتیک و مرموز است که قهرمان داستان را به شدت جذب خود میکند. ویلارد وقتی به چهره کورتز میرسد، نه یک دیوانه صرف، که مردی را میبیند که به حقیقتی تلخ درباره بشریت دست یافته است: وحشت و وحشت.
همانطور که مارلو در کورتز بخشی از خودش را میبیند، ویلارد نیز در کورتز منِ احتمالی خود را در آینده مشاهده میکند. کشتن کورتز برای ویلارد نوعی خودکشی نمادین یا رهایی از وسوسه تبدیل شدن به اوست.
در رمان کنراد وحشت بیشتر جنبه فلسفی و روانشناختی دارد. وحشت از پوچی آرمانهای اروپایی در برابر وحشیگری انسان.
در فیلم کاپولا وحشت عینی و فیزیکی میشود، وحشت کشتار دستهجمعی، وحشت سربازان معتاد و گمشده در جنگل. کاپولا با اضافه کردن عناصری مثل حمله هلیکوپترها با موسیقی واگنر یا پرسناپالمسازی برای موجسواری، به وحشت کنراد، طنز سیاه و پوچی مدرن را اضافه میکند.
انتقاد به ماشین جنگی آمریکا
یکی از برجستهترین انتقادات فیلم به ماشین جنگی آمریکا، نمایش بیهدفی و پوچی آن است. این مفهوم در سراسر فیلم با صحنههای نمادینی به تصویر کشیده شده است.
کاپولا نشان میدهد که چگونه ماشین جنگی آمریکا، سربازان خود را به موجوداتی از خود بیگانه و روانپریش تبدیل میکند.
کاپولا برای تطبیق داستان با دوران مدرن، دست به نوآوریهای مهمی زده است. اضافه کردن شخصیت روزنامهنگار نقدی بر نقش رسانه در تبدیل جنگ به کالای مصرفی است. این موضوع در رمان کنراد وجود ندارد.
کنراد وحشت را از طریق توصیفات ادبی و پیچیده منتقل میکند، اما کاپولا آن را در قابهایی خیرهکننده و رویاگونه به تصویر میکشد.
در رمان، مارلو به اروپا بازمیگردد و با عروس کورتز روبهرو میشود. اما در فیلم، پایان باز و مبهمتر است. ویلارد پس از کشتن کورتز، طلسمها و بتها را کنار زده و بدون هیچ بازگشتی به تمدن، قایق را به سوی رودخانه و آیندهای نامعلوم حرکت میدهد. این نشاندهنده ناامیدی عمیقتر نسل پس از ویتنام است.
در فیلم کاپولا وحشت عینی و فیزیکی میشود، وحشت کشتار دستهجمعی، وحشت سربازان معتاد و گمشده در جنگل. کاپولا با اضافه کردن عناصری مثل حمله هلیکوپترها با موسیقی واگنر یا پرسناپالمسازی برای موجسواری، به وحشت کنراد، طنز سیاه و پوچی مدرن را اضافه میکند
اقتباس کاپولا از «دل تاریکی» اثری است که نشان میدهد یک اثر کلاسیک چگونه میتواند به مثابه آیینهای برای نسلهای بعد عمل کند. کاپولا با حفظ ساختار بنیادین سفر به درون و شخصیتهای کلیدی، توانست نقد کنراد بر استعمار را به نقدی سهمگین بر امپریالیسم نظامی-فرهنگی آمریکا در قرن بیستم تبدیل کند.
او ثابت کرد که دل تاریکی نه در اعماق آفریقا یا ویتنام، که در اعماق روح انسان مدرن نهفته است؛ جایی که تمدن و وحشت در هم میآمیزند.
«اینک آخرالزمان» فراتر از یک فیلم ضدجنگ است. این اثر، تأملی عمیق در مورد این است که وقتی یک ابرقدرت (آمریکا) با وحشت درونی خود و پیامدهای امپریالیسماش روبهرو میشود، چه بر سر انسانیتش میآید.
کاپولا با به تصویر کشیدن سقوط کورتز از یک افسر نمونه به یک خدایگان جنایتکار، نشان میدهد که دوقطبی تمدن در برابر بربریت دروغی بیش نیست و در نهایت، جنگافروزی آمریکا نه تنها دشمن خارجی، که خود و سربازانش را نیز به ورطه نیستی و جنون میکشاند. جمله پایانی فیلم (وحشت... وحشت) هشداری درباره سرنوشت هر انسانی در دل ماشین جنگی بیرحمانه مدرن است.
منبع: ایبنا