تصاویر| از عرش به فرش: ۱۰ ابرقهرمانی که در دنیای سینما به بدترین شکل نابود شدند
در ادامه، سفری خواهیم داشت به تالار افتخاراتِ معکوس؛ جایی که اسطورهها با فیلمنامههای ضعیف، جلوههای ویژهی فاجعهبار و تصمیمات مدیریتی غلط، به زانو درآمدند.
در دنیای سینما، گاهی سقوط یک اسطوره بسیار تماشاییتر از اوج گرفتن آن است. ژانر ابرقهرمانی که زمانی تضمینکنندهی موفقیت در گیشه بود، اکنون به چنان مرحلهای از اشباع و افت کیفیت رسیده که تماشای برخی آثار آن، بیشتر شبیه به کالبدشکافی یک فاجعهی هنری است. وقتی بودجههای چندصد میلیون دلاری، جلوههای ویژهی کامپیوتری پرزرقوبرق و نامهای بزرگ بازیگری با فیلمنامههای سرهمبندی شده و دخالتهای استودیویی ترکیب میشوند،
نتیجه چیزی جز نابودی میراث چندین سالهی کمیکبوکها نیست. در این مقاله، به بررسی ۱۰ فیلمی میپردازیم که نه تنها شکست خوردند، بلکه پتانسیل و ابهت شخصیتهای محبوب ما را به بدترین شکل ممکن در مسلخ سینما قربانی کردند.
مقدمه: وقتی نقابها رنگ میبازند
سینمای ابرقهرمانی طی دو دههی گذشته، از یک سرگرمی جانبی به ستون اصلی صنعت هالیوود تبدیل شد. اما در این میان، پدیدهای به نام «خستگی ابرقهرمانی» (Superhero Fatigue) تنها به دلیل تکرار ایجاد نشد، بلکه محصول بیاحترامی به شعور مخاطب و اولویت دادن به «ساخت فرنچایز» بر «ساخت فیلم خوب» بود. برخی از این آثار چنان ضربهی سنگینی به پیکرهی ژانر زدند که نام شخصیت اصلی را برای سالها به نماد شکست تبدیل کردند.
در ادامه، سفری خواهیم داشت به تالار افتخاراتِ معکوس؛ جایی که اسطورهها با فیلمنامههای ضعیف، جلوههای ویژهی فاجعهبار و تصمیمات مدیریتی غلط، به زانو درآمدند.
۱. مادام وب (Madame Web): سقوط در تاروپود دیالوگهای مضحک

اگر بخواهیم در سال ۲۰۲۶ به عقب برگردیم و نماد فروپاشی دنیای عنکبوتی سونی را پیدا کنیم، بدون شک «مادام وب» در صدر فهرست است. فیلمی که قرار بود یک تریلر روانشناختی ابرقهرمانی باشد، به یک پارودی ناخواسته تبدیل شد. مشکل مادام وب فقط جلوههای ویژهی ارزانقیمت یا تدوین آشفتهاش نبود؛ مشکل اصلی در فیلمنامهای بود که گویی توسط هوش مصنوعی در ابتداییترین سطوح نوشته شده است. دیالوگهای فیلم (مانند جملهی معروف «او در آمازون با مادرم روی عنکبوتها تحقیق میکرد») به سوژهی خندهی شبکههای اجتماعی تبدیل شد.
داکوتا جانسون در نقشی که به نظر میرسید خودش هم به آن اعتقادی ندارد، سرگردان بود. فیلم به جای اینکه داستانی منسجم دربارهی پیشگویی و سرنوشت تعریف کند، به یک آگهی تبلیغاتی طولانی برای فیلمهای آیندهای تبدیل شد که دیگر هرگز ساخته نخواهند شد. مادام وب به ما یادآوری کرد که داشتن حقوق یک شخصیت محبوب، به معنای داشتن یک فیلم موفق نیست. این اثر با نادیده گرفتن منطق روایی و هدر دادن پتانسیل سه «زن عنکبوتی» جوان، به یکی از بزرگترین شکستهای تاریخ مارول تبدیل شد.
۲. موربیوس (Morbius): خونآشامی که به جای ترس، خنده آفرید
موربیوس قرار بود ورود قدرتمند سونی به ژانر وحشت-ابرقهرمانی باشد، اما تنها چیزی که به ارمغان آورد، موجی از «میمهای» اینترنتی بود. جرد لتو که به فرو رفتن در نقشهایش معروف است، در این فیلم با شخصیتی روبرو بود که هیچ عمقی نداشت. فیلمنامه از همان فرمولهای تاریخگذشتهی دههی ۹۰ استفاده میکرد: دانشمندی که برای درمان خود تبدیل به هیولا میشود و دوستی که به دشمن تبدیل میگردد. اما مشکل اصلی موربیوس، فقدان هویت بود؛ فیلم نه به اندازهی کافی ترسناک بود، نه اکشن جذابی داشت و نه شخصیتپردازی ملموسی.
سکانسهای پس از تیتراژ که سعی داشتند به زور پیوندی با دنیای مرد عنکبوتی ایجاد کنند، اوج بیبرنامگی استودیو را نشان داد. موربیوس در گیشه شکست خورد، اما به دلیل تمسخر کاربران اینترنتی دوباره اکران شد و برای بار دوم شکست خورد! این فیلم ثابت کرد که در سال ۲۰۲۶، مخاطب دیگر با جلوههای ویژهی ابری و مبارزات در تاریکی که هیچ چیز در آنها مشخص نیست، راضی نمیشود. موربیوس یکی از کاریزماتیکترین ضدقهرمانهای مارول را به یک شخصیت تکبعدی و فراموششدنی تقلیل داد.
۳. چهار شگفتانگیز (Fantastic Four 2015): وقتی تئوریهای سیاه، خانواده را نابود کرد
چهار شگفتانگیز همیشه برای سینما یک چالش بودهاند، اما نسخهی ۲۰۱۵ به کارگردانی جاش ترانک، یک فاجعهی تمامعیار در مقیاس صنعتی بود. فیلمی که با ادعای نگاهی تاریک و واقعگرایانه (شبیه به آثار نولان) آغاز شد، در نیمهی دوم به دلیل تداخلهای شدید استودیویی و فیلمبرداریهای مجدد، به یک اثر دوپاره و نامفهوم تبدیل گشت. پالت رنگی مرده و فضای دلگیر فیلم، هیچ سنخیتی با ذات «اولین خانواده مارول» که نماد امید و اکتشاف هستند، نداشت.
شخصیت دکتر دوم (Dr. Doom) که یکی از برترین شرورهای تاریخ کمیک است، در این فیلم به موجودی با انگیزههای نامشخص و ظاهر پلاستیکی تبدیل شد. پایانبندی فیلم چنان عجولانه و بیمعنی بود که گویی کارگردان و استودیو فقط میخواستند فیلم را تمام کنند و از شرش خلاص شوند. شکست «چهار شگفتانگیز» ۲۰۱۵ درس بزرگی برای هالیوود بود: اینکه تغییر دادن هویت اصلی یک شخصیت برای متفاوت به نظر رسیدن، همیشه جواب نمیدهد. این فیلم باعث شد که این برند محبوب برای یک دههی کامل در کما فرو برود.
۴. بتمن و رابین (Batman & Robin): نئون، جوکهای یخی و مرگ ابهت
اگر بخواهیم دربارهی فیلمی صحبت کنیم که تقریباً یک ژانر را به تنهایی به قتل رساند، باید از «بتمن و رابین» نام ببریم. جوئل شوماخر با الهام از سریالهای کمپ دههی ۶۰، بتمن را از دنیای تاریک و گوتیک تیم برتون خارج کرد و به یک سیرک نئونی برد. از «نیپلهای» روی زره بتمن گرفته تا کارت اعتباری بتمن، همه چیز در این فیلم در خدمت فروش اسباببازی بود تا روایت یک داستان قهرمانانه.
آرنولد شوارتزنگر در نقش مستر فریز، به جای اینکه دانشمندی تراژیک باشد، به ماشینی برای گفتن جوکهای یخی بیمزه تبدیل شده بود. جرج کلونی، که بازیگر توانمندی است، خودش بعدها اعتراف کرد که بتمن را در این فیلم نابود کرده است. فیلم چنان رنگارنگ و شلوغ بود که مخاطب فراموش میکرد در حال تماشای یک داستان جنایی است. «بتمن و رابین» برای سالها باعث شد استودیوها جرأت نکنند سراغ شوالیه تاریکی بروند، تا اینکه نولان با نگاهی کاملاً متضاد، این شخصیت را از زبالهدان تاریخ سینما نجات داد.
۵. فانوس سبز (Green Lantern): غرق شدن در اقیانوس جلوههای ویژهی ناشیانه
فانوس سبز قرار بود پاسخ دیسی به موفقیت مرد آهنی مارول باشد، اما تبدیل به یک کابوس بصری شد. بزرگترین اشتباه فیلم، استفادهی افراطی و غیرضروری از CGI بود؛ تا جایی که حتی لباس هال جردن (رایان رینولدز) هم کاملاً کامپیوتری بود و نتیجهای به شدت تصنعی داشت. شخصیت هال جردن که در کمیکها خلبانی بیباک و بااراده است، در فیلم به جوانی لوس و بیمسئولیت تبدیل شد که هیچگونه سیر تکاملی باورپذیری را طی نمیکرد.
شرور اصلی فیلم، «پارالاکس»، به جای اینکه موجودی ترسناک و کیهانی باشد، به شکل یک تودهی بزرگِ غبارِ قهوهای به تصویر کشیده شد که مبارزهی نهایی با او هیچ هیجانی نداشت. فانوس سبز به جای تمرکز بر اسطورهشناسی غنی ارتش فانوسها، وقت خود را تلفِ کلیشههای زمینی و روابط عاشقانه بیروح کرد. این فیلم چنان ضربهای به برند «فانوس سبز» زد که دیسی تا سال ۲۰۲۶ همچنان در بازگرداندن این شخصیت به سینما با احتیاط عمل میکند. خود رایان رینولدز تا سالها در فیلمهای مختلف (مانند ددپول) این فیلم را دستمایهی شوخی قرار داد.
۶. زن گربهای (Catwoman): سقوط از پشتبام منطق
زن گربهای با بازی هلی بری، مثالی کلاسیک از این است که چگونه میتوان یک شخصیت آیکونیک را برداشت و تمام جنبههای جذاب آن را حذف کرد. این فیلم هیچ ارتباطی با سلینا کایل و دنیای بتمن نداشت؛ به جای آن، داستانی مضحک دربارهی زنی ارائه داد که با قدرتهای جادویی گربهای زنده میشود تا با یک توطئه در صنعت لوازم آرایشی مبارزه کند! صحنهی بسکتبال بازی کردن هلی بری در این فیلم، هنوز هم به عنوان یکی از بدترین سکانسهای تاریخ سینما تدریس میشود.
طراحی لباس فیلم بیشتر شبیه به لباسهای بالماسکه ارزانقیمت بود و جلوههای ویژهی پریدنهای گربهای، حتی برای زمان خودش (۲۰۰۴) هم ابتدایی به نظر میرسید. کتوومن نه تنها یک شکست تجاری بود، بلکه ثابت کرد که مدیران هالیوود در آن زمان هیچ درکی از پتانسیل ابرقهرمانهای زن نداشتند. هلی بری که به تازگی اسکار گرفته بود، با این فیلم ضربهی سختی به کارنامهی خود زد و شخصیتی که میتوانست نماد قدرت و پیچیدگی باشد را به یک شوخی گذرا تبدیل کرد.
۷. بلک آدام (Black Adam): وقتی ایگو جایگزین داستان میشود
دواین جانسون (راک) سالها فریاد زد که «سلسله مراتب قدرت در دنیای دیسی در حال تغییر است»، اما وقتی بلک آدام اکران شد، تنها چیزی که تغییر کرد، میزان ناامیدی طرفداران بود. مشکل اصلی بلک آدام، خودِ دواین جانسون بود؛ او حاضر نشد از قالب همیشگیاش (مرد قدرتمند و شکستناپذیر) خارج شود و به همین دلیل، بلک آدام به جای یک ضدقهرمانِ خشن و پیچیده، به یک قهرمانِ معمولی با اخمهای بیشتر تبدیل شد.
فیلمنامه پر بود از شخصیتهای فرعی (انجمن عدالت) که بدون هیچ مقدمهای وارد داستان شدند و مخاطب هیچ ارتباطی با آنها برقرار نکرد. جلوههای ویژه در نیمهی دوم فیلم به یک آشفتگی بصری تبدیل شد که در آن هیچ وزنی احساس نمیشد. تلاشهای مذبوحانه برای پیوند دادن فیلم به سوپرمنِ هنری کویل در دقایق آخر هم نتوانست فیلم را نجات دهد. بلک آدام نمونه بارز فیلمی است که حول محور یک «ستاره» ساخته شده، نه یک «داستان». این فیلم عملاً آخرین میخ بر تابوت دنیای سینمایی دیسی (DCEU) قبل از ریبوت کامل توسط جیمز گان بود.
۸. ثور: عشق و تندر (Thor: Love and Thunder): کمدی تا سرحد جنون
بعد از موفقیت «ثور: رگناروک»، تایکا وایتیتی آزادی عمل کاملی پیدا کرد، اما نتیجه در «عشق و تندر» به یک زیادهروی بیپایان تبدیل شد. فیلمی که قرار بود داستان تراژیک «گور، قصاب خدایان» و بیماری سرطان جین فاستر را روایت کند، زیر حجم عظیمی از شوخیهای لوس و فریادهای بیپایانِ بزهای کامپیوتری دفن شد. ثور، که زمانی خدای رعد و شخصیتی باوقار بود، در این فیلم به یک ابلهِ سادهلوح تبدیل شد که هیچچیز را جدی نمیگیرد.
هدر دادن بازی درخشان کریستین بیل در نقش گور، یکی از بزرگترین جنایات هنری مارول بود. شخصیتی که در کمیکها تمام خدایان را به لرزه میانداخت، در فیلم حضور بسیار کوتاهی داشت و پتانسیل ترسناک بودنش فدای زمانِ کمدی فیلم شد. «عشق و تندر» مرز بین سرگرمی و لودگی را گم کرد و باعث شد مخاطبان حس کنند مارول دیگر هیچ احترامی برای درام و خطر واقعی در داستانهایش قائل نیست. این فیلم ثابت کرد که حتی محبوبترین قهرمانها هم اگر بیش از حد به هجو کشیده شوند، جذابیت خود را از دست میدهند.
۹. فلش (The Flash 2023): درهی عمیقِ جلوههای ویژهی ناقص
فلش قرار بود بزرگترین رویداد سینمایی دیسی باشد؛ فیلمی که با استفاده از مفهوم مولتیورس، نوستالژی بتمنِ مایکل کیتون را با داستانِ مدرن فلش ترکیب کند. اما نتیجه، فیلمی بود که از نظر بصری در حد بازیهای کامپیوتری دههی قبل به نظر میرسید. تکنولوژیِ استفاده شده برای بازسازی چهرههای بازیگران قدیمی (CGI Cameos)، به جای ایجاد حس هیجان، حس ناخوشایند «درهی وهمی» را ایجاد کرد.
داستان فیلم در میانِ آشفتگیهای زندگی شخصی بازیگر اصلی (ازرا میلر) و تغییرات مدیریتی استودیو گم شد. فلش به جای اینکه روی رشد شخصیت بری آلن تمرکز کند، به یک سیرک از ارجاعات سینمایی تبدیل شد که هیچ روح و پیوند عاطفی نداشت. سکانسهای اکشن فیلم، به ویژه صحنهی نوزادان در ابتدای فیلم، به دلیل جلوههای ویژهی بسیار ضعیف، به جای هیجان، باعث خندهی مخاطبان شد.
فلش پتانسیلِ یکی از مهمترین داستانهای کمیک یعنی «فلشپوینت» را داشت که میتوانست به یک حماسه دربارهی انتخاب، فقدان و پیامدهای دستکاری در زمان تبدیل شود. اما در نهایت، این اثر به یک بنبست روایتی تبدیل شد که حتی حضور نوستالژیک بتمنِ مایکل کیتون هم نتوانست آن را از سقوط نجات دهد. این فیلم نمادِ تکیهی بیش از حد استودیوها بر «فنسرویس» به جای کیفیتِ ساختاری بود؛ فیلمی که به جای قلب، بر روی کدهای ناقص کامپیوتری بنا شده بود.
۱۰. الکترا (Elektra): وقتی نینجای مرگبار در تلهی کلیشهها گیر میکند
در دورانی که سینمای ابرقهرمانی تازه در حال پیدا کردن مسیر خود بود، «الکترا» به عنوان یک اسپینآف از فیلم «بیباک» (Daredevil) اکران شد و ثابت کرد که هالیوودِ آن زمان هیچ درک درستی از پتانسیل شخصیتهای زنِ پیچیده ندارد. جنیفر گارنر که با سریال «آلیاس» به عنوان یک ستارهی اکشن تثبیت شده بود، تمام توان خود را به کار گرفت، اما فیلمنامه چنان نحیف و شرورهای داستان چنان مقوایی بودند که هیچ فضایی برای درخشش باقی نماند.
الکترا به جای اینکه یک تریلر نینجاییِ تاریک و خشن باشد، به یک درام خانوادگیِ خستهکننده با جلوههای ویژهی جادوییِ ارزانقیمت تبدیل شد. این فیلم نه تنها شخصیت الکترا را در سینما برای سالها منزوی کرد، بلکه بهانهای به دست مدیران استودیوها داد که تا مدتی طولانی از سرمایهگذاری بر روی فیلمهای ابرقهرمانی مستقل با محوریت زنان خودداری کنند. الکترا قربانیِ نگاهی شد که فکر میکرد با یک لباس قرمز و چند صحنهی رزمی معمولی، میتواند مخاطب را راضی نگه دارد.
نتیجهگیری: درسهایی از ویرانههای ابرقهرمانی
تماشای این ۱۰ فیلم برای هر علاقهمند به سینما، درسی بزرگ در خود دارد: «نام بزرگ، ضامن فیلم بزرگ نیست.» شکستهای پیدرپی آثار مارول و دیسی در سالهای اخیر نشان داد که مخاطبِ هوشمند سال ۲۰۲۶، دیگر با فرمولهای تکراری، شوخیهای نابهجا و جلوههای ویژهی ناقص اشباع شده است. این شکستها ثابت کردند که:
۱. داستان بر تکنولوژی مقدم است: هیچ CGI پیشرفتهای نمیتواند حفرههای یک فیلمنامهی بد را پر کند.
۲. احترام به ریشهها حیاتی است: تغییر هویت یک شخصیت برای خوشامدِ روندهای گذرا، تنها باعث طرد شدن طرفداران قدیمی و گیج شدن مخاطبان جدید میشود.
۳. اشباعزدگی واقعی است: ساختن فیلم صرفاً برای حفظ کپیرایت یا پر کردن تقویم اکران، نتیجهای جز «مادام وب»ها نخواهد داشت.
در نهایت، سینمای ابرقهرمانی برای بقا نیاز به بازگشت به ریشههای خود دارد؛ جایی که شخصیتها نه به خاطر قدرتهایشان، بلکه به خاطر انسانیت و چالشهای اخلاقیشان برای ما اهمیت داشتند. تا آن زمان، این لیست به عنوان یادآوری تلخی از پتانسیلهای هدر رفته در تاریخ سینما باقی خواهد ماند.
منبع: گیمفا