نگاهی به روایت‌های باستانی درباره اقدام عجیب اسکندر

آیا در به آتش کشیدن تخت‌جمشید پای یک زن در میان بود؟

آیا در به آتش کشیدن تخت‌جمشید پای یک زن در میان بود؟

منابعی که امروز درباره زندگی اسکندر مقدونی در اختیار داریم، چندین قرن پس از مرگ او نوشته شده‌اند. این منابع دست‌کم تا اندازه‌ای بر پایه مطالب هم‌زمان با زندگی اسکندر هستند که خودِ آن‌ها تا امروز باقی نمانده‌اند. با این حال، نویسندگان این آثار همچنان با فاصله‌ای از نظر زمان و دیدگاه به این رویدادها می‌نگرند.

کد خبر : ۲۹۷۲۰۸
بازدید : ۱۳

پس از پیروزی اسکندر مقدونی در نبرد گوگمل در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، او فرمانروای امپراتوری ایران شد. دشمنش، داریوش سوم، به ساتراپی‌های شرقی (استان‌ها) گریخته بود تا در تلاشی که درنهایت بی‌ثمر بود، جنگ را ادامه دهد. این وضعیت اسکندر را بر سرزمین‌های مرکزیِ امپراتوریِ پارس و ماد مسلط کرد.

چهار پایتختِ امپراتوری - شوش، اکباتان، بابل و پرسپولیس - یکی پس از دیگری به دست او افتادند. سال بعد، پرسپولیس به آتش کشیده شد. مورخانِ باستان و معاصر درباره چرایی این رخداد پرسش‌های بسیاری مطرح کرده‌اند و این‌که آیا این کار یک راهبردِ عمدی بوده یا خطایی ناشی از مستی.

جنگ پیش از پرسپولیس

اسکندر مقدونی در سال ۳۳۶ پیش از میلاد، تنها وقتی ۲۰ ساله بود جانشین پدرش، فیلیپ، شد. او با سرعت عمل کرد؛ نخست برای تثبیت حکومتش در خودِ مقدونیه و سپس برای بازگرداندن کنترل بر شهرهای یونانی. فیلیپ «اتحادیه کورینت» را بنیان گذاشته بود؛ فدراسیونی که بیشترِ شهرهای یونان را در بر می‌گرفت.

اسکندر با ترکیبی از دیپلماسی، جنگ، و تهدید، دوباره هژمونی مقدونیه بر این اتحادیه را برقرار کرد. این اقدامات شامل نابودی شهر تبس نیز می‌شد؛ شهری که یکی از قدرت‌های مهم سیاست یونان در سده‌های پنجم و چهارم پیش از میلاد و متحد پیشین امپراتوری هخامنشی بود. تا سال ۳۳۴ پیش از میلاد، اسکندر آماده بود تا بلندپروازیِ دیگرِ خود و پدرش را عملی کند: حمله به خودِ امپراتوری هخامنشی.

سپاه اسکندر، که از سربازان یونانی و مقدونی تشکیل شده بود، پیروزی‌های بزرگی در گرانیکوس (۳۳۴ پ.م.) و ایسوس (۳۳۳ پ.م.) به دست آورد. هر دو نبرد در آسیای صغیر رخ دادند و راه را برای اشغال ساتراپی‌های غربی و مصر باز کردند. اسکندر در سخنرانی‌ها، کتیبه‌ها و دیگر اسناد اعلام می‌کرد که برای «آزادی یونانیان» می‌جنگد.

مفاهیم «الئوترِیا» (آزادی) و «اوتونومیا» (خودفرمانی)، که در سیاست شهرهای یونانی رایج بودند، برای زیردستان یونانیِ اسکندر بسیار معنا داشتند. در عمل، آزادی یونانیان دو معنا داشت: نخست، آزادسازی و استقلال شهرهای یونانیِ واقع در قلمروی امپراتوری هخامنشی. دوم، انتقام‌گیری از حمله‌های ایرانیان به یونان. به‌ویژه سوزاندن آتن و ویرانی معابد آکروپولیس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد، از رنجش‌های دیرینه‌ای بود که اسکندر برای توجیه لشکرکشی‌اش و حفظ وفاداری یونانیان از آن بهره می‌برد.

در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، اسکندر در گوگمل، سومین و بزرگ‌ترین نبرد خود را علیه امپراتوری هخامنشی پیروز شد. داریوش سوم شکست خورد و بسیاری از مورخان سقوط دودمان هخامنشی را از همین تاریخ می‌دانند. شهرهای مهم امپراتوری هخامنشی - ازجمله پرسپولیس در سال ۳۳۰ پیش از میلاد ـ به تصرف اسکندر درآمد. اندکی بعد، شهر (یا دست‌کم بخش‌های چوبی آن) به‌طور کامل در آتش سوخت.

پرسپولیس، یا «شهر پارسیان»، یکی از چهار پایتخت امپراتوری هخامنشی بود. این شهر جدیدترینِ آن‌ها به شمار می‌رفت و در سال ۵۱۸ پیش از میلاد به دست داریوش یکم بنیان‌گذاری شده بود. پرسپولیس شامل مجموعه‌های بزرگ کاخ‌ها و مراکز آیینی بود که نماد قدرت فرهنگی و سیاسی پارس به‌ شمار می‌رفت. نکته مهم این است که از میان آن چهار شهر بزرگ، تنها پرسپولیس بود که ویران شد.

منابع باستانی: مهمانی‌ای که از کنترل خارج شد؟

منابعی که امروز درباره زندگی اسکندر مقدونی در اختیار داریم، چندین قرن پس از مرگ او نوشته شده‌اند. این منابع دست‌کم تا اندازه‌ای بر پایه مطالب هم‌زمان با زندگی اسکندر هستند که خودِ آن‌ها تا امروز باقی نمانده‌اند. با این حال، نویسندگان این آثار همچنان با فاصله‌ای از نظر زمان و دیدگاه به این رویدادها می‌نگرند.

دیودوروس سیکولوس [دیودور سیسیلی]، تاریخ‌نگار یونانی که در سده نخست پیش از میلاد در سیسیل می‌نوشت، در اثر خود «کتابخانه تاریخی» به اسکندر پرداخته است. به نظر می‌رسد روایت او براساس نوشته‌های کلیتارخوس، یکی از منابع تاریخیِ هم‌عصر اسکندر، باشد. این روایت نماینده سنتی است که به «وُلگات» معروف است و نگاه انتقادی‌تری به بسیاری از اقدامات اسکندر دارد. پلوتارک، زندگی‌نامه‌نویسی که در سده نخست میلادی در امپراتوری روم زندگی می‌کرد، همین نسخه از رویدادها را نقل می‌کند.

در این روایت، شهر در نتیجه یک مهمانیِ مستی که از کنترل خارج شد، به آتش کشیده می‌شود. تائیس، یک روسپی آتنی که همراه بطلمیوس (یکی از محافظان و فرماندهان اسکندر) بود، به ‌عنوان محرک این کار معرفی می‌شود. پلوتارک می‌نویسد: «او گفت لذت‌بخش‌تر خواهد بود که برای تفریح به کاخ خشایارشا برویم و آن را آتش بزنیم؛ همان کسی که آتن را سوزانده بود. او می‌خواست خود آتش را روشن کند در حالی که اسکندر نظاره‌گر باشد، تا گفته شود زنانی که همراه سپاه اسکندر بودند، از جانب یونان مجازاتی سخت‌تر از همه فرماندهان نامدار در دریا و خشکی بر پارسیان وارد کردند.» (پلوتارک، زندگی اسکندر، بند ۳۸)

در این روایت، آتش‌سوزی اقدامی ناگهانی، نسنجیده و حاصلِ زیاده‌روی در نوشیدن شراب و تأثیرپذیری از افراد نامطمئن توصیف می‌شود. خودِ اسکندر نیز مست و به‌راحتی تحریک‌شونده نشان داده می‌شود، نه به ‌عنوان طراح اصلی این تصمیم. این تصمیم در اثر مستی و هم‌صداییِ هیجان‌زده سربازانی که حضور داشتند گرفته شد. همچنین گفته می‌شود که اسکندر به‌سرعت از این کار پشیمان شد و دستور داد آتش را خاموش کنند. از دید پلوتارک، این توبه و پشیمانی، درسی اخلاقی و ارزشمند است که شخصیت مورد نظر او می‌آموزد.

یک راهبردِ عمدی؟

دیدگاه دیگر ما از آریان، تاریخ‌نگار یونانیِ سده دوم میلادی، به دست می‌آید. او همچنین به ‌عنوان لِگات رومی و فرمانده نظامی خدمت کرده بود. روایت او از رویدادها بسیار دیرتر نوشته شده، اما به نظر می‌رسد بر پایه گزارش‌های بطلمیوس و اریستوبولوس - هر دو از همراهان اسکندر در لشکرکشی - استوار باشد. در روایت آریان، هیچ اشاره‌ای به مستی، روسپیان، یا پشیمانی از این تصمیم وجود ندارد.

در روایت آریان، «اسکندر ادعا کرد که می‌خواهد از پارسیان برای آن‌چه در هنگام یورش به یونان انجام دادند - زمانی که آتن را با خاک یکسان کردند و معابد را سوزاندند - و برای تمام آسیب‌هایی که به یونانیان رسانده بودند، انتقام بگیرد.» (آریان، آناباسیس اسکندر، ۱۸.۳). در این روایت، اسکندر توصیه پارمن‌یو (یکی از سردارانش) را نادیده می‌گیرد و تصمیمی کاملاً عمدی برای آتش زدن شهر می‌گیرد. دلیل ارائه‌شده نیز روشن است: تکمیلِ انتقامی که اسکندر از آغاز به قدرت رسیدنش وعده داده بود. آریان به ‌نظر می‌رسد این استدلال را هم معتبر و هم بدیهی می‌داند.

چه کسی را باید باور کنیم؟

فراتر از فاصله زمانی، می‌توان پرسش‌های منطقی‌ای درباره هر دو سنت روایی مطرح کرد. دیودوروس و پلوتارک هر دو گرایش اخلاق‌گرایانه دارند و به اندازه دقت تاریخیِ روایت‌ها، به درس‌هایی که تاریخ می‌تواند بیاموزد نیز توجه دارند. پلوتارک به‌ویژه در اثر خود «زندگی‌های موازی» [یا «حیات مردان نامی»] درباره شخصیت‌های یونانی و رومی تلاش می‌کرد مخاطبانش را آموزش دهد. در این اثر، هم اسکندر و هم همتای رومی او، ژولیوس سزار، به‌ عنوان فاتحانی بزرگ تصویر می‌شوند که با بدترین تمایلات درونی خود مبارزه می‌کنند.

اما اگر به مسئله اعتبار نگاه کنیم، روایت آریان نیز بی‌مسئله نیست. او آشکارا شیفته اسکندر است و گاهی در برابر اعمال او رویکردی غیرانتقادی دارد. آریان ادعا می‌کند که روایت بطلمیوس باید همواره باور شود، زیرا دروغ گفتن برای یک پادشاه پذیرفتنی نیست؛ ادعایی که بیش از حد ساده‌لوحانه به نظر می‌رسد. از سوی دیگر، مشروعیت بعدیِ بطلمیوس به‌ عنوان فرمانروای مصر تا حد زیادی به میراث اسکندر وابسته بود و روایت او نیز احتمالاً بازتاب همین مسئله بوده است. این دیدگاه سپس توسط آریان تکرار شد.

چرا اسکندر شهر را سوزاند؟

همان‌طور که اغلب در زندگی اسکندر دیده می‌شود، خوانندگان امروزی می‌توانند این رویداد را در قالب آن نسخه‌ای از اسکندر قرار دهند که دوست دارند ببینند. کسانی که به نبوغ راهبردی او باور دارند، این رویداد را تصمیمی سخت اما کارآمد و سیاسی می‌بینند. کسانی که او را خشن و بی‌رحم می‌دانند، در این ماجرا خشونت و ویرانگریِ بی‌هدف را تشخیص می‌دهند. کسانی که معتقدند او نماد افولی بزرگ است که به ‌دلیل غرور، لذت‌جویی و قدرت سقوط کرد، نیز این رویداد را مطابق با روایت ذهنی خود تفسیر می‌کنند. در همین حال، کسانی که از تاریخِ پرشور و رسوایی‌آلود لذت می‌برند، ممکن است بر نقش تائیس تمرکز کنند. همه این برداشت‌ها تا حدی قابل‌قبول‌اند.

آزادی یونانیان و انتقام

با وجود این طیف گسترده از تفسیرها، چند نکته مشترک را می‌توان از این رویداد استخراج کرد. هر دو سنت روایی به ایده انتقام از شهرهای یونانی، و به‌ویژه آتن، اشاره کرده‌اند. در روایت پلوتارک و دیودوروس، این ایده را یک زن آتنی در زمانی مطرح می‌کند که همه زیاده‌روی کرده و مست بودند. در روایت آریان، این موضوع بخشی از یک برنامه کاملاً عمدی است. با این حال، این انگیزه در هر دو نسخه دیده می‌شود. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، ایده انتقام در سال ۳۳۰ پیش از میلاد ابداع نشد؛ بلکه از آغاز یکی از توجیهات اصلیِ لشکرکشی بود. این اقدام همچنین راهی برای اسکندر بود تا وفاداری یونانیانِ سپاهش و حتی یونانیانِ ساکن سرزمین‌های خود را حفظ کند.

براساس چنین برداشتی، آتش ‌زدنِ پرسپولیس را می‌توان پایان یک روندِ پیگیریِ انتقام و آزادیِ یونانیان دانست، نه رویدادی ناگهانی و منفرد. این اقدام همچنین با یکی از اهداف و مضامین اصلیِ لشکرکشی اسکندر همخوانی دارد.

ویران‌سازیِ حساب‌شده

آتش‌ زدنِ پرسپولیس را همچنین می‌توان اقدامی دانست که با روند کلیِ لشکرکشی اسکندر همخوانی نداشت. شهر تبس در سال ۳۳۵ پیش از میلاد، پیش از حمله به امپراتوری هخامنشی، تا حد زیادی با خاک یکسان شد. به نظر می‌رسد این اقدام ناشی از تلاش تبس برای اعلام استقلال از اتحادیه کورینت بوده باشد.

این عمل تلاشی حساب‌شده برای نابودی یک دولتِ شورشی و ترساندن سایر شهرهای یونانی به ‌منظور واداشتن آن‌ها به اطاعت بود. همکاری تبس با ایرانیان در جریان یورش سال ۴۸۰ پیش از میلاد نیز به ‌عنوان توجیهی برای این ویران‌سازی مطرح شد. پس از ورود به قلمروی امپراتوری هخامنشی، بیشتر شهرهای آسیای صغیر و شام با ملایمت رفتار شدند و بسیاری از آن‌ها اسکندر را به ‌عنوان آزادی‌بخش اعلام کردند. مصر نیز بدون غارت گسترده شهرها به تصرف درآمد.

البته استثناهایی هم وجود داشت. برای نمونه، پس از محاصره هفت‌ماهه «صور» در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، بخش بزرگی از جمعیت آن به بردگی گرفته شد و دو هزار مرد به صلیب کشیده شدند. با این حال، این سرکوب‌ها هدفمند و عامدانه بودند، نه بی‌مهار و تصادفی. می‌توان استدلال کرد که پرسپولیس نیز در همین چارچوب می‌گنجد: موردی نسبتاً غیرمعمول، اما نه یگانه، که در آن شدتِ بیشتری از خشونت علیه شهری مغلوب به کار رفت. چنین اقداماتی همواره با اهداف سیاسیِ مشخص انجام می‌شدند.

دیودوروس و پلوتارک همچنین اشاره می‌کنند که گنجینه پرسپولیس پیش از آتش ‌زدنِ شهر خارج شده بود. این موضوع می‌تواند نشان دهد که ویران‌سازی از پیش برنامه‌ریزی‌شده بود، یا دست‌کم انتظار وقوع آن می‌رفت. حداقل می‌توان گفت که رفتار خشن با پرسپولیس آن‌قدرها هم ناگهانی نبود؛ برخلاف داستان تائیس و مهمانیِ مستی که آن را یک واکنش لحظه‌ای نشان می‌دهد. درعوض، به ‌نظر می‌رسید که پرسپولیس هدفی بود که می‌توانست با شدت عمل بیشتری با آن برخورد شود و غنایم پیروزی نیز از آن برداشته شود.

اسکندر در بیشتر موارد با خانواده داریوش و نخبگان هخامنشی رفتاری محترمانه داشت. هیچ سرکوب گسترده‌ای رخ نداد. حتی برخی از پوشش‌ها و آداب پارسی را پذیرفت، امری که موجب ناخشنودی بسیاری از پیروان یونانی و مقدونی او شد. همین موضوع باعث می‌شود پرسپولیس یک استثنا به نظر برسد. این می‌تواند نشانه آن باشد که این اقدام اشتباهی بوده؛ آن‌گونه که پلوتارک می‌گوید. اما همچنین ممکن است نشان دهد که این عملی نمادین و مهم بوده است. ویران کردن کاخ‌ها و معابد پرسپولیس نوعی پاسخ‌گویی به ویرانی معابد آکروپولیس بود. پرسپولیس، به ‌عنوان مرکز سلطنتی و آیینی، برای چنین انتقامی مناسب‌تر از دیگر پایتخت‌ها و شهرهای امپراتوری بود که تقریباً همه به حال خود رها شدند.

سه پایتخت دیگر - همدان، شوش و بابل - شهرهایی آباد باقی ماندند؛ بنابراین تخریب فقط به شهری محدود شد که ارتباط مستقیم با خاندان شاهی داشت.

در مورد تائیس و آن مهمانی چه می‌دانیم؟

داستان تائیس، معشوقه آتنی، و آن بزم مستانه به قدری از منظر تاریخی جذاب به نظر می‌رسد که نمی‌توان به‌سادگی از کنار آن گذشت. خوشبختانه، دلیلی هم برای نادیده گرفتن آن وجود ندارد. بعید به نظر می‌رسد که این داستان کاملاً ساختگی باشد؛ احتمالاً دیودور و پلوتارک در حال نقل اطلاعات از گزارش‌های دست‌اول هستند.

بدمستی یکی از ویژگی‌های کاملاً مستند در زندگی درباری مقدونیان، هم در دوران اسکندر و هم در دوران فیلیپ بود. همچنین گزارش‌های دیگری نیز در دست داریم که نشان می‌دهد اسکندر تصمیماتی تحت تأثیر مصرف الکل گرفته است. افزون بر این، شخصیت تائیس در منابع ما چنان با جزئیات و دقت ترسیم شده است که نمی‌تواند صرفاً یک ابداع خیالی باشد.

با این حال، میان «برگزاری جشن‌های مستانه پیرامون آتش زدن شهر» و این ایده که «ویرانی شهر تنها به دلیل آن بزم‌های مستانه رخ داده است»، تفاوت ظریفی وجود دارد. دفاع از ادعای دوم دشوارتر است؛ چراکه آتش زدن شهر اهداف سیاسی و استراتژیک خاصی را محقق می‌کرد و در چارچوب الگوی گسترده‌تری (از اقدامات اسکندر) می‌گنجید.

فراتر از جنبه نمایشیِ سوزاندن پرسپولیس، این رویداد نقطه عطفی در لشکرکشی اسکندر بود. با انتقام گرفتن از ویرانی آکروپولیس و یورش‌ها به یونان، اسکندر وعده‌های خود به اتحادیه کورنت را محقق کرده بود. بسیاری از همراهان یونانی او به خانه بازمی‌گشتند. می‌توانیم بگوییم بخش «یونانی» جنگ اسکندر به پایان رسیده بود. پس از این عمل نهاییِ انتقام نمادین، پارسیان می‌توانستند به جای دشمنان منفور، به عنوان تابعان و متحدان او درآیند.

یک پایان و یک آغاز

جاه‌طلبی‌های خودِ اسکندر هنوز به پایان نرسیده بود. با انجام تعهداتش و وفای به وعده‌هایش، او می‌توانست نگاه خود را به اهداف تازه معطوف کند. برنامه‌هایی برای لشکرکشی‌های بیشتر در شرق می‌توانست شکل بگیرد. همچنین می‌شد به ایده ایجاد نخبگانی آمیخته از مقدونیان و پارسیان و شکل‌گیری فرهنگی سیاسیِ تازه برای پادشاهی اندیشید. از این نظر، پرسپولیس نمایانگر آخرین کار ناتمام اسکندر به عنوان پادشاه مقدونی و رهبر یونانیان بود. او اکنون می‌توانست به «فرمانروای آسیا» بدل شود.

نویسنده: متیو فاستر، کارشناس ارشد قرون وسطی

منبع: خبرآنلاین

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید