پوران درخشنده: جامعه بیمحابا پیش میرود و ما عقب میمانیم؛ هیس پسرها در مقطع خودش باید ساخته میشد

«فکر کنید درون یک جامعه زندگی میکنیم. این جامعه از قشرهای مختلف و سنین مختلفی تشکیل شده است، با افکار مختلف. ما که نباید اینقدر عقبتر از جامعه باشیم. همیشه از جامعه عقب افتادیم. جامعه بیمحابا جلو میرود، ما همچنان عقب افتادهایم.»
او یکی از دو فیلمساز زن ایرانی است که برای نخستین بار پس از انقلاب پشت دوربین ایستاد. پوران درخشنده که در دهههای ۵۰ و ۶۰ برای تلویزیون مستند میساخت، در سال ۶۵ با فیلم «رابطه» به سینمای حرفهای روی آورد و خود را بهعنوان یک فیلمساز جدی با دغدغههای اجتماعی مطرح کرد.
او در طول دوران کاری خود، همواره به خانواده، کودکان آسیبدیده و تأثیر آسیبهای اجتماعی بر کودکان و نوجوانان توجه ویژه نشان داده است. درخشنده طی نزدیک به ۴۰ سال فعالیت، ۱۲ فیلم ساخته، ولی حالا ۹ سال از آخرین فیلمش، زیر سقف دودی، میگذرد. او چند سال برای ساخت فیلمنامه هیس پسرها گریه نمیکنند، تلاش کرد اما موفق نشد و حالا میگوید که دلسرد شده. رابطه، پرنده کوچک خوشبختی، عبور از غبار، زمان از دست رفته، عشق بدون مرز، شمعی در باد، رؤیای خیس، بچههای ابدی، خوابهای دنبالهدار، هیس دخترها فریاد نمیزنند و زیر سقف دودی، ازجمله فیلمهای درخشنده هستند.
خانم درخشنده، این بار از آخر شروع کنیم. تا مقطعی در هر دو الی سه سال یک بار شما فیلمی میساختید و جزء کارگردانهایی بودید که مداوم کار میکردند. البته بعد از زیر سقف دودی دیگر فیلمی از شما ندیدیم. این فاصله به ۸.۹ سال رسیده که خوشایند هم نیست اصلا. دربارهاش حرف میزنید؟
واقعا خیلی خسته شدهام آقای کثیریان، خیلی…. گاهی ممکن بود هشت سال طول میکشید تا فیلم بعدی را شروع کنم، اما همه آن هشت سال به تحقیق و پژوهش میگذشت. اما اینکه ۹ سال کار نکنید، درحالیکه فیلمنامه شما آماده است، پژوهش آماده است، همه چیز برای اینکه این اتفاق بیفتد، آماده است تا فیلمی را که به مردم قول دادید، بسازید، در میانه راه به شما میگویند نمیشود، این فیلم را نسازید. چرا؟! این چرا واقعا برایم خیلی سنگین بود. واقعا خیلی متأسفم.
درباره فیلمنامه بخصوصی حرف میزنید؟
بله، فیلم هیس! پسرها گریه نمیکنند. واقعا خیلی برای این فیلم زحمت کشیدم. شاید قرار بود قبل از فیلم هیس! دخترها فریاد نمیزنند، این فیلم را بسازم. آن موقع به من گفتند این را برای بعد بگذارید. فعلا این را بسازید. من هم دخترها را ساختم. پسرها که خیلیخیلی قبلتر گزارشهای آن آمده بود، نوشتههایش آمده بود، اتفاقها آمده بود، همه اینها را داشتم، تحقیقم را هم شروع کرده بودم اما گفتند حالا این کار ساخته نشود. وقتی دخترها را تمام کردم، اتفاقهای خیلی جالبی افتاد. میدانید هر فیلمی که از من در دوران جشنواره اکران میشود، به همه سینماها میروم؛ چه در تهران و چه شهرستانها. به هر حال مخاطب برایم خیلی مهم است که چه واکنشی دارد درباره چیزی که برایش ساختهام. ارتباطهای خیلی عجیبوغریبی شکل گرفت. حتی حال کسانی به هم خورد. ماشین آمبولانس آمد و خیلی اتفاقها افتاد.
سعی میکردم خودم زیاد نباشم تا کسی من را زیاد نشناسد. سعی میکردم آن آخرها باشم، اما به هر حال دیده شدم. در هرکدام از نمایشها، حرفهایی که در هنگام بغلکردنم به گوشم میرسید، آنقدر تکانم میداد که چقدر خوب شد که ساخته شد؛ با وجود اینکه تمام وجودم در اکران اول این فیلم، نگرانی و اضطراب بود. اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه میشود؟ اگر ناگهان اتفاق خاصی بیفتد، کسی بلند شود، صحبتی کند و حرفی بزند، چه اتفاقی میافتد؟ همینطور به این فکر میکردم. این موضوع آنقدر عمیق شد که دیدم تماشاگران فیلم را در سکوت کامل دیدند؛ طوری که هیچ صدایی نمیآمد، غیر از صدای نفس. بعد که فیلم تمام شد و این واکنشها را از مردم دیدم، چیزی که برایم اتفاق افتاد، خیلی جالب بود. آقایانی بودند که از کنار دیوار در سالن سینما رد میشدند، میایستادند و نمیرفتند.
احساس میکردم آنها هم دلشان میخواهد بیایند، مانند همه این خانمهایی که با من حرف میزنند، آنها هم چیزی بگویند، اما نمیتوانستند جلو بیایند. رویشان نمیشد. تا اینکه کمی خلوت شد و آقای مسنی جلو آمد. گفت: «خانم درخشنده، شما محرم ما شدید. خیلی خوشحالم که این فیلم را ساختید، چون اتفاقی که در زندگی ما افتاده است، خیلی به این موضوع مربوط است». بعد از این فیلم، همینطور ایمیل و تماس تلفنی داشتم. دفترم اصولا دفتری است که آدمها واردش میشوند، حرف میزنند و موضوعهایشان را میگویند؛ فیلمنامه دارند، مسئله دارند و درد دارند.
این اتفاق همینطور افتاد و شاید با بیش از صد نفر داخل دفترم صحبت کردم. همه با اضطراب شروع کردند و حرفهایشان را زدند؛ اتفاقهایی که برایشان افتاده بود. واقعا فکر میکردم ما کجا هستیم و چرا درباره هیچ چیز، هیچ وقت حرف نمیزنیم؟ چرا اینقدر همه چیز زیر فرش پنهان است؟ وقتی جامعهای آسیب میبیند، آسیب همینطور به همه تسری پیدا میکند. چرا نباید دربارهاش حرف بزنیم؟ آقای کثیریان، در این حد این موضوعی که انتخاب کردم که رویش کار کنم، دردناک بود؛ هیس! پسرها گریه نمیکنند.
درباره آزارهای جنسی به پسران در دوران کودکی صحبت میکنیم؟
آزار جنسی به پسران که در دوران کودکی اتفاق میافتد، به هر حال میبینیم همیشه ادامه دارد و خیلی هم وحشتناک است. به هر حال این بار را بر دوش من گذاشتند ولی پروانه ساخت به من ندادند. یک بار به من پروانه دادند، به وزارت ارشاد رفتم. آن موقع آقای داروغهزاده بود. بعد از اینکه به اتفاق آرا رد شده بود، پیش ایشان رفتم و گفتم یکی از صفحههای شما را در توییتر دیدم که پسرتان را روی دوشتان گذاشتهاید. میخواهم به شما بگویم اگر این حادثه برای پسر شما اتفاق میافتاد، آیا باز هم این فیلمنامه را با این موضوع و مضمون رد میکردید؟ خیلی با هم صحبت کردیم.
ایشان بالاخره به نوعی راضی شدند، ولی به من گفتند در مدرسه نباشد. به مدرسه فوتبال رفتم، آنجا هم داستانهای خودش را دارد. به هر حال موافقت کردند که در مدرسه نباشد. تغییرهایی در فیلمنامهام دادم، با وجود اینکه موضوع اصلیام مدرسه بود. رفتم تا شروع کنم، کرونا شد. خواستم بعد از کرونا تمدید کنم، گفتند دیگر نمیشود، نمیتوانیم و این موضوع رد شده است.
دولت که هنوز عوض نشده بود؟
عوض نشده بود اما گروه دیگری آمده بودند. خواهش کردم اگر ممکن است به شورای پروانه ساخت بیایم و صحبت کنم تا ببینم واقعا به چه دلیل رد شده است. گفتند: باشد، بیایید و صحبت کنید. به جلسه شورای پروانه ساخت رفتم و توضیح دادم. گفتم از این زاویه به پروانه ساخت این فیلم نگاه کنید؛ اینکه پدر و مادرهایی هستید که وارد چنین ماجراهایی هم شدهاید. آیا درباره چنین چیزی بیتفاوت میشوید و از آن میگذرید؟ این مسئولیت سنگینی روی دوش ماست. این آسیب اجتماعی است، وظیفه داریم دربارهاش کاری کنیم.
نمیتوانم جواب بچههایی را که آمدند و حرف زدند، بدهم، چون با هر پیامی که در صفحهام میگذارند، از من میپرسند: «فیلم چه شد؟ این چه شد؟» جوابی ندارم به آنها بدهم. این درد بزرگی در جامعه ماست. آیا وظیفه ما بهعنوان وزارت ارشاد و کسانی که فرهنگ را در اختیار دارند، این نیست که فیلمهایی برای آگاهیبخشی به خانواده و جامعه ساخته شود؟ فیلمهای اجتماعی آسیبشناسانه چه نوع فیلمهایی است؟
این نوع فیلمها در همه دنیا مورد حمایت قرار میگیرند. من با عشق وارد این سینما شدم. من پزشکی قبول شدم اما رها کردم و نرفتم. اینکه وارد سینما شدم، به این خاطر بود که سینما برایم جایگاه دیگری داشت و از ارزش دیگری برخوردار بود. به هر حال وقتی وارد سینما شدم، حتی میتوانم بگویم برایم مقدس بود. اینطور بگویم که فکر میکردم باید وضو بگیرم و پشت دوربین بایستم.
شما پیش از انقلاب در مدرسه عالی بودید؟
بله، در مدرسه عالی سینما و تلویزیون درس میخواندم.
قبل از آن در پزشکی قبول شده بودید؟
بله، ولی این رشته را انتخاب کردم و به مدرسه عالی سینما و تلویزیون آمدم.
بعد از آن در سال ۵۵ در تلویزیون استخدام شدید؟
بله.
کلی هم مستند ساختید….
بله، کارم مستندسازی بود. کارگردان بودم و برای تلویزیون مستندسازی میکردم. بعد که انقلاب شد، مسئول گروه کارگردانهای فیلم شبکه یک بودم. بعد که سینما قرار بود از نو راه بیفتد، بهعنوان اولین نفر شروع کردم. اولین فیلمی هم که ساختم، رابطه بود. از آنجا و از سال ۶۴ شروع شد. طبیعتا زمینه کاری من، همیشه مستند بوده است. علت اینکه فیلمهای مستند اجتماعی میسازم، از اینجا ناشی میشود. به هر حال یکی از علاقهمندیهایم ساخت مستندهای اجتماعی است.
ظاهرا مستندی هم در ۱۷ قسمت ساختید که خیلی پخش نشد؛ شوکران را در سالهای ۶۹ به بعد ساختید. آن موقع، فیلم هم ساخته بودید.
بله.
درباره اعتیاد زنان، مردم و کودکان بود، همینطور قاچاق مواد مخدر….
بله، اتفاقا این جزء مستندهای خوب بود. اما تلویزیون، آن را ساعت ۱۲و نیم شب از شبکه یک پخش میکرد. چهار قسمت از این سریال که روی آنتن رفت، دیگر پخش نکردند. وقتی از مدیر شبکه یک، آقای فریدزاده، سؤال کردم که چرا پخش نمیکنند؟ گفتند جو شبکه غمانگیز شده است. بههمیندلیل پخش نشد.
از شبکه یک پخش میشد. الان آقای فریدزاده دیگری هم هستند، امیدوارم این مصاحبه را بشنوند.
آقای فریدزادهای که در شبکه یک بودند…. آن موقع اتفاقا مخاطبان اصلی خود را با همان چهار قسمت پیدا کرده بودم. بحث این مستند، اعتیاد بود. آن موقع یادم هست در آن زمان ۳۶۹ هزار نفر معتاد داشتیم.
رویکرد مدیران به این معنی بود که اصلا چرا درباره اینها حرف بزنیم؟ یعنی چه که طلاق چیست، اعتیاد چیست؟ کودکآزاری چیست؟ اینها را نگوییم، با همه اینکه هست…. به قول شما زیر فرش قایم کنیم و دربارهاش حرف نزنیم. مثلا درباره اعتیاد کودکان حرف نزنیم، درباره مشکلهایی که زنان دارند، زنان روستایی و شهری دارند، حرف نزنیم. اتفاقا شما در برهههایی از فیلمسازی خود، تقریبا خیلی پررنگ سعی کردید آسیبهای اجتماعی را فریاد بزنید. راستش را بگویم، به نظرم فیلم «هیس! دخترها فریاد نمیزنند» اساسا فیلم خیلی مهمی است. من دختر دارم. شاید باورتان نشود، به شما هم هیچ وقت نگفتهام، بارها و بارها یاد فیلم شما میافتم. فیلم شما به ذهنم میآید و حواسم جمع میشود. دیگر چه بهتر از این واقعا؟ این را زمانی دیدم که اصلا بچه نداشتم. الان بیشتر از ۱۰ سال از ساخت آن فیلم گذشته است.
بیشتر از ۱۰ سال است. سال ۹۲ اکران شد. الان ۱۲ سال است.
هنوز این فیلم در ذهنم تداعی میشود و حواسم جمع است. مگر دیگر چه چیزی از سینما میخواهید؟ بچههای ابدی هم همینطور. آنها در مسیر دیگری در ذهن ما تأثیر میگذارد. همیشه اینطور است که میگوییم آدمها از بچههای استثنائی دور میشوند. درحالیکه نشاندادن این وجه از ماجرا، وجه مهربان و تأثیرگذار، نگاه ما به اینها را عوض میکند. این خدمت بزرگی است. اصلا کیفیت فیلم و نقد آن در مرحله بعد قرار میگیرد.
فیلم، کارکرد اضافه بر خودش در دل اجتماع پیدا میکند که بچه سندروم داون را که میبینید، با نگاه دیگری به او نگاه میکنید. یا مثلا رابطه، همینطور است. وقتی شخصیتی استثنائی را که به لحاظ فیزیکی شاید کمبودی دارد، نگاه میکنید، فکر میکنید که مثلا نابینا در گوشه خیابان باید تکدیگری کند. درحالیکه وقتی نابینایی میبینید که دکترا دارد و در دانشگاه درس میدهد، نگاهتان عوض میشود. وقتی در رابطه، به شخصیتی نزدیک میشوید که مشکل یا نارسایی جسمی دارد ولی به لحاظ روحی و عاطفی قوی است و شما حس خوبی به آن دارید، فراتر از فیلم عمل میکند.
بله، واقعیتی هم هست که حتی منتقدان ما هم خیلی پای فیلمهای خاص و ویژه نبودند و نایستادند، چون همیشه به فیلمهای خاص دیگری نگاه میکردند و دنبال سینمای دیگری بودند. درحالیکه برخی فیلمها هم بودند، مانند همین فیلمها که نگاه آسیبشناسانه داشتند، بنابراین باید اینها را با جامعه خودش نگاه میکردند.
ارزیابی آنها باید طور دیگری باشد.
باید بهگونه دیگری باشد چون اینها را نمیشود با هم نگاه کرد. همین بچههای ابدی یا حتی رؤیای خیس یا خوابهای دنبالهدار را نمیشود اینطور نگاه کرد.
و پرنده کوچک خوشبختی… این فیلمها، موج اجتماعی هم درست میکنند، همانطورکه گفتم. پرنده کوچک خوشبختی با آن میزان تأثیرگذاری در زمان خودش با شکل ملودرامی که انتخاب کردید که بهنظرم قالب درستی برای اینطور فیلمهاست، چقدر تأثیر گذاشت؛ این فیلمها چقدر موج درست میکند.
صددرصد. بهخاطر اینکه جامعه از آدمهای متعددی درست شده است. اینطور نیست ما که سالم هستیم و هیچ نوع معلولیت خاصی نداریم، حق زندگی و حق همهچیز داریم، اما آنها ندارند. وقتی بچه سندروم داون در خانهاش نگهداری میشود و زندانی است و نمیتواند از دست ما آدمها بیرون بیاید، آدمهایی که سالم هستیم و این فرصت را به آنها نمیدهیم که زندگی خودشان را بکنند، پس آیا اینها باید کنار گذاشته شوند؟ یا اینکه اگر کسانی مثل من هستند که عشق من این است که واقعا دنبال آدمهای فراموششده باشم، دنبالشان بروم که ببینم این آسیبها از کجا شروع شده، این سبک کارم بوده است، همینطور هم با این سبک ادامه دادهام.
رؤیای خیس که در واقع شرایط نوجوانی است که بچه طلاق است، در دوران بلوغ است، درحالیکه پدر و مادرش از هم جدا میشوند. در خیلی از فیلمهایتان شما مسائل را بهصورت کنشی، وسط میاندازید؛ واکنش نیست. البته واکنش هم دارید اما این کنش است. میگویید به این توجه کنید.
دقیقا.
به سندروم داون نگاه کنید. درست است که بهنظرتان، مسائل مهمتری هست که به آن رسیدگی کنید، اما این هم مسئله این قشر از جامعه است. پدرها و مادرهایی که بچه سندروم داون دارند، به اضافه خود بچههایی که سندروم داون دارند، همینطور در «پرنده کوچک خوشبختی».
حتی شمعی در باد، همینطور است.
معمولا از «رابطه» به این طرف که سینمای داستانی و بلند کار کردید، در واقع کودکان همیشه، بخش مهمی از فیلمهای شما بودند. قبلا تقسیمبندیای بود که بد هم نیست؛ درباره کودکان یا برای کودکان. ولی واقعیت این است که شما مسائل کودکان را که خیلی وقتها به کار خودشان هم میآمد، خیلی وقتها هم به درد پدر و مادرشان میخورد، اولویت دادید.
بله، کودکان، همیشه مظلومترین و آسیبپذیرترین قشر جامعه هستند. بدون اینکه بخواهند، به دنیا میآیند، بدون اینکه خودشان در آن دخیل باشند، انگار سرپرستیها کنار میروند و بچهها تنها میشوند. به همین دلیل واقعا توجه ویژه میخواهند. یعنی برای بچهداری، حتما کارت دعوت برای بچهای بفرستید که میخواهد به دنیا بیاید. چون باید دوستش داشته باشید، بهخاطرش بمانید و تحمل کنید. باید همهچیز را دربارهاش بفهمید، مهر و محبت، عشق و دوستداشتن را به او تزریق کنید. مردم را دوستداشتن، اینها نیاز یک بچه است. بههرحال بچهها آسیبپذیر هستند. بههمین دلیل بچهها در همه فیلمهای من، نقش دارند. نقش آنها هم همین است که اینها مظلوم هستند، به آنها توجه شود. واقعا فکر کنند که این بچه میخواهد چهکار کند؟ شما او را به دنیا میآورید، زود هم رهایش میکنید.
موضوعی در بعضی فیلمهای شما هست، تکراری هم هست، حرفش را زدهام. ولی این موضوع است که باید درباره این چیزها حرف بزنیم، درباره طلاق و آزار جنسی کودکان حرف بزنیم. به واقع اینطور است که شجاعتی تزریق میشود که پدر و مادر، همانطورکه در هیس دخترها… میبینیم، شرمنده از این موضوع نباشند. صحبتش را مطرح کنند و ادامه زندگی فرزندشان را نجات دهند. ادامهاش را نجات دهند. حالا اتفاقی برایش افتاده، پشت او باشند، دربارهاش حرف بزنند و حلش کنند تا ادامه زندگی این آدم مانند شخصیت اصلی این قصه، نابود نشود؛ با این نگفتن. چه درباره اعتیاد، چه درمورد آزار، چه درمورد کودکان استثنائی. سرتان بابت اتفاقی که افتاده، مدام پایین نباشد. مثلا بچه شما با مشکلی به دنیا آمده است. ادامهاش را حل کنید و با آن مواجه شوید. این نکته مهمی در فیلمهای شماست.
بله، مهمتر از همه اینکه هیچوقت بچهها را در مسائلی که دوروبرمان و در خانه هست، مشارکت نمیدهیم، بچهها هیچوقت نقش ندارند. به صفحه شما نگاه میکردم، دیدم با دختران، خیلی حرف میزنید. میگفتم خوش به حال این دختر، چون بههرحال با پدرش رفیق و دوست است. بچهای که با پدر یا مادر یا هردو اینقدر رفیق و دوست، بزرگ میشود، خیلی راحتتر میتواند انتخاب کند، خیلی راحتتر میتواند حرفش را بزند، خیلی راحتتر میتواند حقش را بگیرد، چون به او فرصت داده شد که حرف بزند و اظهار نظر کند. بههمیندلیل در فیلمهای سینمایی ما، خیلی به این مسائل پرداخته نمیشود. ولی به دلیل همین حساسیت که همیشه این بچهها مورد توجه هستند، فکر میکنم مسئله مهمی است که باید به آن دقت کرد.
مثلا در خوابهای دنبالهدار که مشخصا جزء سینمای کودک است، همین ماجراست. ولی در شمعی در باد یا زیر سقف دودی، به نوعی این بچهها بزرگ شدهاند و آسیبهای نوجوانی رویشان تأثیر داشته… در زیر سقف دودی، شاید موضوع اصلی، آن بچه و فرزند خانواده نباشد، ولی به نوعی درگیرش است. مسئله در این فیلم، فرزند خانواده نیست، خود خانواده است؛ ساختمان خانواده از هم میپاشد، به دلیلهای مختلف که در فیلم به آن اشاره میشود. اما این مهم است که فرزند برای شما، همیشه اولویت دارد. یعنی میگویید در غلطی که میکنید، به بچه فکر کنید که چه میکشد. اگر طلاق میگیرید، اگر اعتیاد دارید، اگر خیانت میکنید. به نظرم همیشه در آثار شما، جدا از توجه و تمرکزتان به بچه، ساختار خانواده هم مهم بوده است.
بله، این آسیبها بعدا در جامعه تسری پیدا میکند. فرزندی که با این شکل بزرگ میشود و وارد جامعه میشود، همینطور ذرهذره برایش اتفاقهای دیگری میافتد و به آدمهای دیگر هم سرایت میکند. این موضوع ادامهدار است. ولی میخواهم چیزی بگویم؛ متأسفانه آنطورکه باید و شاید، وزارت ارشاد روی این طبقه کودک و نوجوان – ما برای کودک و نوجوان جشنواره داریم – متمرکز نیست.
در واقع هیچ فیلمی نداریم. وقتی نزدیک جشنواره میشود، مقداری پول میدهند که روی فیلمنامههایی با موضوع کودکان کار کنند و اینها را بسازند. ولی در عمل هیچ… درحالیکه اینها مهمترین قشر هستند. یعنی اصلا کل سینمای ما بعد از اینکه دوباره بعد از انقلاب آغازبهکار کرد، با سینمای کودک معنا پیدا کرد. اما سینمای کودک، فراموش شد. همه فیلمسازهای خوبی که داشتیم و برای سینمای کودک کار میکردند، مانند علی طالبی یا خیلیهای دیگر، دیگر نداریم چون همه بیانگیزه شدند. اینطور بود که به ژانرهای دیگر رفتند. منظورم این است که سینمای کودک باید متولی خودش را داشته باشد. یعنی همیشه باید باشد و به آن توجه شود؛ همیشه باید بودجه جداگانه داشته باشد، باید اکران متفاوتی داشته باشد. شرایطی برای سینمای کودک باید فراهم شود که جدا از سینمای بزرگسال است.
البته کودک را گاهی داریم، اما نوجوان را خیلی کم داریم. مثلا درباره دختر نوجوان، چه چیزی داریم؟ سن خیلی مهمی است، چه درمورد دختران و چه پسران. اما در این زمینه، خیلی کمکاری کردهایم. فکر کنید برای انتخاب رشته تحصیلی دانشگاه، هیچوقت ننشستهایم که علایق نوجوان را ببینیم. خودش را مشارکت دهیم، خودمان هم به او توجه داشته باشیم. این مشارکتها خیلی کم است. فیلم هم کمتر درمورد این قضیه میسازیم. مثلا درمورد پسرها و دوران سربازی آنها که داستانهای خودش را دارد، مسائل خاص خودش را دارد. همینطور تحصیلاتشان یا بحث ازدواجشان، عشق، رابطههای انسانی که باید بین دختر و و پسر و خانوادهای که قرار است بعدها ازدواج کنند، هیچ به اینها نمیپردازیم. چیزی است که مغفول است و همینطور از آن میگذریم.
یا شکل سالم رابطه، شکل سالم ازدواج یا هر رابطه دیگر، به اینها پرداخته نمیشود معمولا. چون میگویند اینها که چیزهای مهمی نیست. از آن طرف هم بالاخره موج فیلمهای سرگرمکننده کمدی که باید باشند، اما در کنار بقیه ژانرها… خانم درخشنده میخواهد فیلمش را بسازد، چرا نباید بتواند؟ حتما یا باید کمدی بسازد یا اصلا نسازد؟
فکر کنید درون یک جامعه زندگی میکنیم. این جامعه از قشرهای مختلف و سنین مختلفی تشکیل شده است، با افکار مختلف. ما که نباید اینقدر عقبتر از جامعه باشیم. همیشه از جامعه عقب افتادیم. جامعه بیمحابا جلو میرود، ما همچنان عقب افتادهایم.
در سالهای اخیر که جهشی میرود…
بله، این واقعیت تلخی است که میگوییم. چون در این رشته کار میکنیم و میگوییم چرا اینقدر عقب ماندهایم. روزبهروز هم از بچههایمان عقبتر میمانیم. میبینیم آنها خیلی جلو هستند و خیلی چیزها میدانند که ما نمیدانیم. این وظیفه فیلمساز است.
رابطه شما با این نسل، چطور است؟
همیشه با این نسل بودهام. همیشه به آنها علاقهمند بودهام. اما خیلی وقت است که با آنها نیستم.
چرا؟
بهخاطر همین دلسردیهایی که به وجود آمده است. بهخاطر همین نمیتوانم برای آنها فیلمی بسازم. چرا اینقدر عقب ماندهام؟ چرا این بچهها اینقدر نادیده گرفته میشوند؟ چرا اصلا این اتفاقهایی که افتاده مهم نیستند و چرا فکر نمیکنیم اینها لازم است ساخته شوند؟ چرا عده دیگری را صدا نمیکنیم که بگوییم در این زمینهها فیلم بسازید؟ چرا این اتفاق نمیافتد، در حالی که اصلا سینما برای چه شکل گرفته و چرا الان سینما داریم؟
در همین سالهایی که فیلم نساختید، بههرحال اتفاقهای اجتماعی خیلی پررنگ داشتیم. مثلا در سال ۹۸، سقوط هواپیما داشتیم که به نظرم اتفاق اجتماعی خیلی مهمی در این سالها بود. کرونا را داشتیم. خیلی عجیب است که سینما، سمت آن نمیرود. ایران که اصلا نرفته است، خارج از ایران هم کم. بعد از آن، ۱۴۰۱ را داشتیم، بعد از آن جنگ اخیر را داشتیم. آنقدر در این فاصله، اتفاقهای درشتی افتاده است که الان میخواهم بپرسم اگر شرایط برای خانم درخشنده فراهم باشد، بهعنوان فیلمسازی که همیشه دغدغه محیط و جامعهاش را داشته است، الان چه چیزی میسازد؟ آیا همان هیس پسرها را همچنان میخواهد بسازد؟
نه، هیس پسرها، در مقطع خودش باید ساخته میشد.
الان خانم درخشنده چهکار میکند؟
به قول شما، این اتفاقهایی که افتاده است، کم نیست. همین دوران کرونا، چه اتفاقهایی افتاد و چه خانوادههایی چه عزیزانی را از دست دادند. چه کمبودهایی باعث شد چه چیزهایی از دست بدهیم. چه پزشکان و چه پرستارانی را از دست دادیم؛ کسی که درست در لحظهای که باید برای مراسم ازدواجش میرفت، مجبور شد بماند، چون اتفاق خاصی بود و باید بیماری را دنبال میکرد. این وسط، فاصله افتاد. خودم شخصا قصههای خیلی زیادی در این زمینه دارم که آن دوران واقعا همه اینها باید ساخته میشد، که ساخته نشد.
همین دوران جنگ ۱۲ روزه، چه اتفاقهایی افتاد؟ همهچیز یکباره شکل دیگری شد. ناگهان اصلا نمیتوانم باور کنم چه اتفاقهایی اینجا افتاد. در خیلی از کشورهای دیگر هم همینطور؛ مثلا غزه. در این بحران یا همان ۱۴۰۱، اتفاقهایی که در جامعه ما افتاد، اعتراضهایی که بود، صحبتهایی که مردم داشتند… همیشه میگویم چرا نباید با هم حرف بزنیم؟ چرا این گفتوگوی دوطرفه اتفاق نمیافتد؟ چرا همهچیز باید یکطرفه باشد؟ همه ما اعضای یک خانواده هستیم. فکر کنیم در یک خانواده همه نوع فرزندی وجود دارد؛ همه نوع پدر و مادر با هر معیاری که بخواهید در نظر بگیرید، چه به لحاظ اقتصادی، چه اجتماعی و…. چطور باید اداره شود و چطور باید جلو برویم؟ مشکلات را چطور باید پیدا کنیم؟ در دوران خاصی هستیم که الان «چت جیبیتی» شده زندگی. اصلا برایم خیلی جالب بود که خیلی از آدمها با «چت جیبیتی» زندگی میکنند.
صبح که میشود، میگویند: «سلام، خوبی؟ امروز که بیدار شدم، احساس کردم مقداری طرف چپ بدنم درد گرفته است. به نظرت چه میتواند باشد؟» شما را راهنمایی میکند، با شما درددل میکند، صحبت میکند و میگوید ممکن است این باشد، باید این کار را کنید، آن میتواند آن باشد و باید آن کار را بکنید.
در این دوران، چطور آدمهایی که به اینجا میرسند، در این تنهایی به اینجا میرسند و ما همینطور باید چهکار کنیم و چطور زندگی کنیم؟ چرا نباید رابطه دوطرفه داشته باشیم؟ چرا نباید حرفهای همدیگر را بشنویم؟
دقیقا. یکی از راههای گفتوگو هم سینماست.
یکی از راههای گفتوگو، سینماست. باید در مورد مسائلی که پیش آمده، همه مسائلی که اسم بردید و همه ما با آنها زندگی کردیم، قصههایش ساخته شود. این قصهها وجود دارد. در همین ۱۲روزه، اتفاقهایی برای کسانی افتاده که زندگی آنها از اینرو به آنرو شده و داغون شده است.
بله، واقعا چه آنهایی که مستقیم آسیب دیدند یا عضوی از خانواده آنها کشته شده یا خانه آنها ویران شده است و چه همه آنهایی که آسیب مستقیم فیزیکی ندیدند، آسیبهای روحی دیدند…
فکر کنید بمبی افتاده، بیدار شدید از خواب، ایستادید و نمیدانید چه اتفاقی افتاده است، از کجاست و چه شده است؟
اینها باید باز شود و قصههایش در سینما گفته شده و به نوعی تحلیل شود. تحلیل که مخصوص روزنامه و نوشتن یادداشت نیست. خود سینما، کالبدشکافی میکند. اینها را ثبت میکند، قصهها را میگوید، روایتهایش را میگوید. بههرحال سینما در اینجا ساکت است، همچنان انگار اتفاقی نیفتاده. واقعا این نیاز به فیلمسازی دارد که پرپر بزند که این را بسازد.
واقعا. پرپرزدن وجود دارد، وجود داشته است. آنقدر وجود داشته که اینها داغان شدهاند. یا اینکه باید ایجاد انگیزه کرد. چطور باید ایجاد انگیزه کرد؟ باید شرایط را برای همه فراهم کرد. این مربوط به گروه و قشر خاصی نیست. سینما برای گروه و قشر خاصی نیست. ما در اصناف مختلف، مثلا عضو صنفهای مختلف شدیم که مستقیم با صنف کار کنیم. مشکلاتمان را از طریق صنف حل کنیم و حرفمان از طریق صنف جلو برود.
هیچکدام از اصناف نمیتوانند کاری کنند. این همه کارگردان دارید که همه بیکار هستند. این همه صدابردار دارید که به نوعی بیکار هستند. فیلمبردار، منتقد، بازیگر و…. این همه بازیگر هستند، همه باید کار کنند. ولی باز میبینید…. علت اول سؤال شما، بیانگیزگی و خستهبودن از این است که میبینید جایی ندارید که حمایت کند. حمایت گروهی نکند، حمایت صنفی کند. همه ما دور صنف جمع شدهایم. فرق نمیکند چه کسی در این صنف است، همه باید یکسان دیده شوند و برای همه باید کار کرد.
وقتی میبینید گروه خاصی وارد ماجرایی میشوند، کاری میگیرند و تمام میشود، بقیه در این طرف سرگردان هستند. در تمام زمینهها وقتی نگاه میکنید، انسجام وجود ندارد. ما منسجم نیستیم، یک حرف نداریم. هرکس راه خودش را میرود، میخواهد فقط گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.
واقعیت این است که شاید گفتنش لازم است.
الان گروهی خاص کار میکنند، گروه عظیمی اصلا نیستند و فراموش کردهاند. آنها هم اصلا رغبتی ندارند که واکنش نشان دهند؛ اصلا دیگر واکنش هم ندارند.
بله، دلسرد شدهاند.
خیلی دلسرد شدهاند. جامعه ما الان جامعه سردی شده است. جامعهای که باید در آن وحدت میبود، جامعهای که باید عشق در آن موج میزد، جامعهای که همه خودشان را در آن میدیدند. وقتی نبینند، طبیعتا انگیزهای ندارند برای اینکه مشارکت…
خانم درخشنده، چطور است که مثلا در دولتهای مختلف شما را دعوت میکنند که برای هیئت انتخاب جشنواره حاضر باشید، داور فلانجا باشید، اما در زمان فیلمساختن، این اجازه را نمیدهند؟
اجازه نمیدهند. واقعا برای خودم سؤال شده بود. امسال نرفتم. فکر کردم مگر میشود فیلمسازی را دعوت کنید که در جشنواره شما حضور داشته باشد و کارها را جلو ببرد، داور باشد و نظر بدهد، ولی وقتی خودش بخواهد کار کند، بگویید نه، این کار را نکن، این را نمیتوانی بسازی. نمیدانم چطور میتوانیم به کسی بگوییم این را میتوانید بسازید یا نمیتوانید بسازید.
پروانه ساخت و این مجوزها گذشت واقعا.
بارها و بارها در جلسههای شوراهای مختلف، این مسئله مطرح شده است که پروانه ساخت برای چیست؟ هرکس، مسئول فیلمی است که میخواهد بسازد.
اگر کسی شکایت داشت، شکایت کند.
بعدا شکایت کند، در زمان اکرانش…. واقعیت این است کسی که میداند میخواهد چه کند، نیاز ندارد پروانه داشته باشد. در هیچ کجای دنیا، پروانه نیست. حتی پروانه نمایش هم دیگر نیست، فقط درجهبندی سنی است.
شما قرارداد را با سینما میبندید…
دقیقا. وقتی شما اینطور جدا میکنید، طبیعتا آنچه مطلوب است، پیش نمیآید. زمانی میتواند همه چیز خوب جلو برود که همه صداها شنیده شود. همه در کنار هم، معنا پیدا کنند. همه چیز برای همه باشد. این اواخر، برنامهای برای نلسون ماندلا بود، جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان داشتند.
کجا بود؟
آفریقای جنوبی. برای فعالیت هنری برای کودکان قرار بود جایره یک عمر دستاورد هنری بدهند به من. فکر کنید، این آدم بزرگ، آدمی به اسم ماندلا، ۲۷ سال تمام در زندان است؛ ۲۷ سال تمام! همه نوع چیزی سر او و گروهش میآورند. وقتی از زندان بیرون میآید، میپرسند: «میخواهید چه کار کنید؟ چه کار کنیم که جواب اینها را بدهیم؟». میگوید: «اصلا نمیخواهم جواب کسی را بدهم. میخواهم ببخشم». برای چه میبخشد؟ به خاطر آن بچه که الان در آنجا زندگی میکند؛ چون او باید رشد کند، باید ادامه دهد، باید حرکت کند. «من میبخشم، به خاطر آینده آن بچهها، چون از من گذشت. آینده آنها خیلی مهم است. چون با رفتن به طرف این بخشش، میتوانیم به آن آینده برسیم، به آنچه میخواهیم، برسیم». بنابراین آنچه اهمیت دارد، شنیدن صداهای مردمی است که در این جامعه زندگی میکنند ولی امکانات لازم را ندارند.
بله، چون از بیرون که میگویند خانم درخشنده که در خیلی از شوراهاست، پس دیگر مورد تأیید است و از خودشان است، چرا فیلم نمیسازد؟
من علاقهمند به سینما هستم ولی وقتی جشنواره میشود، جشنوارهای است که به خاطرش زحمت کشیدیم و درست کردیم، به اسم فجر. این جشنواره هم همیشه دچار مشکل است. یک بار ملی میشود، یک بار بینالمللی میشود، یک بار این از آن جدا میشود. ما برای این جشنوار میخواهیم باشیم و کار کنیم. بالاخره وقتی زمان جشنواره میشود، وقتی فیلمها ساخته میشوند، بالاخره عدهای میآیند و فیلم میسازند.
عشق آنها این است که فیلمهایشان دیده شود. ولی وقتی جشنواره تمام شد، دلتان میخواهد فیلم بعدی را بسازید. وقتی نمیتوانید فیلم بسازید، طبیعی است که گوشهگیری میکنید. وقتی ۹ سال فیلمم را نساختم…، فقط آموزشگاهم را حفظ کردم.
الان آموزشگاه برقرار است؟
بله، به خاطر اینکه بچهها برایم خیلی معنا دارند. آنجا آموزش میبینند؛ برای بازیگری، برای کلاسهای مجریگری و برای دوبله؛ بچههای کوچک از شش، هفت سال تا ۱۶ سال. اینها برایم ارزشمند هستند. کلاسهای فیلمنامه هم هست که الان آقای توحیدی هستند. نیاز داریم واقعا گروه جوانی بیایند با ایدههای تازه. من این کلاسها را حفظ کردم و نگه داشتم. کلاس بچهها را هم همینطور نگه داشتم. الان تئاتر بازی میکنند. الان با عشق، برنامه خود را اجرا میکنند. من عاشق این مملکت هستم، عاشق این کار و راهی هستم که انتخاب کردهام. ولی الان خستهام.
نه دیگر، خسته نباشید. انشاءالله که اتفاقهای بهتری بیفتد. دیدن شما در این شرایط جالب نیست اصلا. حتما دوستانی که میبینند، میدانم که برنامه را میبینند، به نظرم باید دلجویی کنند، نه از شخص شما، از همه فیلمسازانی که شرایطش را الان ندارند که فیلم بسازند.
دقیقا. حرفم الان در مورد همه است. همه فیلمسازانی که در خانه هستند.
خیلی زیاد هستند.
خیلی، ما ۴۰۰ کارگردان داریم، چند نفر کار میکنند؟
خیلی کم. البته فکر کنم بیشتر از ۴۰۰ نفر شدهاند.
خیلی بیشتر شدهاند. این برای زمانی است که در جریان شورا بودم.
مثلا پیشگامان…، چون قبل از انقلاب که فیلمساز زن به آن شکل استاندارد واقعا نداشتیم. شروع ماجرا با خود شما بود. خانم میلانی، خانم بنیاعتماد…. نگاه کنید، شما سه نفر در دهه ۶۰…
هیچکدام نیستند.
شما این همه فیلم در دهه ۶۰ میساختید، فیلمهای مؤثر میساختید. پز شما را میدادند که به زن بها میدهیم، کارگردان زن داریم. الان از شما سه نفر، کدامتان فعال هستید؟
هیچکدام. خانم حکمت هم بود راستی…
بله، ایشان که بعد از شما آمدند. همینطور آقایان، فرقی ندارد. کلی از آقایان که همینجا خدمتشان بودیم. مثلا آقای سجادی، الان چه کار میکند؟ آقای ژکان، معصومی و….
آقای معصومی، همیشه دلم میخواهد اگر من کار نکنم، خسرو معصومی کار کند؛ آنقدر که کارهای این آدم را دوست دارم، آنقدر شخصیت او را دوست دارم، آنقدر به عشق او احترام میگذارم.
انشاءالله همینجا در خدمت ایشان باشیم، بهزودی. ولی وقتی شرایط برای همه فراهم نیست و امتیازها و امکانات در اختیار یک بخش قرار میگیرد، این میشود که خانم درخشنده از بیرون به نظر میآید ایشان که نباید مشکلی داشته باشد، مشکلی دارد و ۱۰ سال است که کار نکرده است. خودش هم نخواسته کار نکند، مجبور شده به این وضع. متأسفم که اینطور است، خیلی خیلی امیدوارم خود دوستان از تمام کارگردانانی که استخوان ترکاندهاند در این کار دعوت کنند.
شما در اوج تجربه هستید، در اوج آمادگی برای ساختن هستید. دیگر دوستان هم همینطور. البته بعضی، زیرزمینی کار میکنند. بههرحال باید فضایی برای خودشان ایجاد کنند؛ چون فقط نمیشود کار نکرد و در گوشهای نشست.
نمیشود. آنهایی هم که زیرزمینی رفتهاند با فلاکت رفتند و کار کردند. حق دارند این کار را کنند، چون این مسیر را انتخاب کردهاند. بالاخره زحمت کشیدهاند، باید میرفتند. بعد هم مشکلاتی که سر راهشان است. چرا باید این اتفاقها بیفتد؟ آنها هم فیلمساز هستند و کار میکنند، زحمت کشیدهاند، فیلمی ساختهاند، به آن طرف بردهاند، مورد علاقه بوده، جایزه گرفتند. بعد که میآیند، با خیلی مسائل دیگر روبهرو میشوند. اینها هم واقعا جای تأسف است.
بله. شما در مورد دو سه فیلم خود، هیچ نگفتید، ولی دو فیلم متفاوت هم در یک سال دارید؛ عبور از غبار و زمان ازدسترفته. زمان ازدسترفته که فیلم بهخصوصی است، به لحاظ شکلی و مضمونی در سینمای شما. آنجا از خانم ساناز صحتی استفاده کردید، همسر آقای براهنی که پسر آقای براهنی هم فیلم پیرپسر را دارد. چطور خانم صحتی را برای بازی آوردید؟
ایشان بازی نکرده بودند. من یک فیلمنامه خاص داشتم با موضوع زنانی که پزشک زنان و زایمان هستند و بچههای دیگران را به دنیا میآورند، اما خودشان بچهدار نمیشوند و نازا هستند. درحالیکه شوهرانشان میخواهند آنها که مشکل نازایی بقیه را حل میکنند، مشکل خودشان را هم حل کنند. من زنی را میخواستم این نقش را بازی کند که بازی نکرده باشد. میخواستم چهره خیلی نوتری داشته باشد. چهرهای که بهنوعی عقیم است.
چهره خاصی را میخواستم، در عین حال که زیباست ولی این را در چهرهاش داشته باشم. خانم صحتی مترجم بود، من هم ترجمههایش را میخواندم. خلاصه همدیگر را پیدا کردیم و با هم صحبت کردیم، برای این نقش. ایشان خیلی شبیه بازیگر مورد علاقهام ویوین لی هستند…
جالب بود بازیکردن ایشان.
ایشان بعد از صحبتها، خیلی سخت توانست اجازه بگیرد، بیاید و فیلم را کار کند. با هم کار کردیم، نیمههای کار بودیم که ارشاد بهنوعی نمیخواست فیلم با این بازیگر ساخته شود. ولی من ادامه دادم، فیلم هم ساخته شد. فیلم خیلی متفاوتی است، به لحاظ نگاه به جایگاه زن و بحث زن و نوعی از فمینیسم. اینکه اصلا بهعنوان یک زن و جایگاه زن، چه میتوانستیم داشته باشیم و چه میتوانستیم بگوییم؟ رنجهایی که زن در جامعه ما داشت، حالا نمیتوانست بچه هم داشته باشد. نازا و عقیم بود.
حالا میبایست همسر دیگری اختیار شود که او بچه داشته باشد و در کنار این زن… یعنی تحقیر یک انسان، به واسطه اینکه نمیتواند زایشی داشته باشد. زایش جسمی داشته باشد. حرفم این بود که این زایش، در درون اندیشه او اتفاق افتاده. این در همه نویسندگان بزرگ دنیا فارغ از اینکه زن باشند یا مرد هم اتفاق افتاده است. فرقی نمیکند. این زایش باید در اندیشه باشد، فقط جسم که کافی نیست.
بله، فیلمساز، نقاش و…
بله، همه زایش داشتند. این را هم میخواهد بگوید زایش من، چیزی است که در اندیشه من است. تو باید این را بپذیری که من، صاحب اندیشهای هستم که میتواند این را به وجود بیاورد. حالا این را در شکل ظاهری خود، در درون بچهای که پدرومادرش را به نوعی از دست داده بود، او از گذشتههای دور، همیشه این بچه را میدید در ذهنش. ولی شبیه به آن را در واقعیت پیدا کرده بود.
یک سؤال شخصی دارم، اگر دوست ندارید پاسخ ندهید. این میزان از توجه شما به کودکان و خانواده از کجاست؟ به هر حال هرکسی انتخابی دارد. برخی ازدواج نمیکنند، بعضی ازدواج میکنند اما دوست ندارند بچهدار شوند، جدا از اینکه میتوانند یا نه. انتخاب شخصی شما در زندگی، مشخص بوده است. فکر میکنم ازدواج نکردید و فرزندی هم ندارید. این میزان توجه شما به خانواده، این میزان توجه و تمرکز شما به بچهها، ریشهاش از کجاست؟
از اهمیتی که بچهها دارند. وقتی ازدواج کنید ولی نتوانید برای فرزندتان وقت بگذارید، به او فرصت دهید و در کنارش باشید، رشدش را ببینید، لحظهبهلحظه زندگی او را ببینید و وقت بگذارید…. وقتی این را ندارید، نمیتوانید موجودی را به دنیا بیاورید و از کنارش بگذرید. تنها صاحبش باشید بهعنوان مالک، مادر و پدر. به خاطر همین همیشه این ارزش برایم وجود داشت که خیلی سخت است آدم بچههایی را بیاورد ولی نتواند کنارشان باشد. بههمیندلیل این مسئولیت را نپذیرفتم، چون مسئولیت سختی بود. طبیعتا چون ازدواج هم نکردم، برایم موضوع بچهها همیشه مهمترین مسئله زندگی است.
فکر میکنم اگر میخواهید وارد زندگی شوید و بخواهید ازدواج کنید، باید در مقابلش، درباره فرزندانی که به دنیا میآورید، مسئول باشید. این مسئولیت در کلمه نیست؛ در بودن لحظهبهلحظه کنار بچه است. چون بچهای که به دنیا میآید، تا زمانی که به پنجسالگی برسد، شخصیت او شکل میگیرد. تمام لحظهها را در ذهنش ثبت میکند. یک لوح خیلی پاک و روشن و سفید است. همینطور روی آن میماند. اگر یکباره خراشی روی این لوح بیفتد و اتفاقی بیفتد، دیگر نمیتوان درستش کرد.
بله واقعا. البته گفتم این یک انتخاب است، خیلیها در نسلهای بعدی…
البته خیلیها که چیزی دیگر نشان میدهند.
خیلیها، دلیلی را که فرمودید، به شکلهای مختلف مطرح میکنند که کاملا محترم است. الان واقعا درک میکنم که این دلیل، حتی میتواند خیلی قویتر باشد که اگر نمیتوانید آن مسئولیت را درست انجام دهید، انجام ندهید.
ندهید. نمیشود که فقط فرزند…. میخواهید بچه داشته باشید که چه شود؟ بگویند شما بچه دارید؟ اصلا نباید این مسئولیت را پذیرفت، وقتی نمیتوانید جوابگوی نیازهای او باشید، چه به لحاظ اقتصادی، چه عاطفی، چه روحی و روانی. همه چیز را که در نظر میگیریم، میبینیم نمیتوانیم، بنابراین بچه خیلی راحت بعدا از شما میپرسد چرا من را به دنیا آوردید؟
باید دلیل داشته باشیم.
باید دلیل داشته باشید. وقتی دلیلی ندارید…، اینکه فقط پول غذا بدهید، بهترین غذا را بگیرید، لباس بگیرید، ورزش و کلوب هم بفرستید. ولی آن قسمتهایی که میخواهد پدر را بغل کند، با او حرف بزند، درد دل کند و بگوید امروز برایم این اتفاق افتاد، احساس کند پدر گوش میدهد، واکنش نشان نمیدهد، او را ناگهان پرت نمیکند. میتواند او را بغل کند، بوسیدن و بغلگرفتن را به فرزندش یاد دهد.
مادر نیز همینطور است که بتواند درد دل کند، حرف بزند، بتواند در مشکلی که دارد، مشارکت کند. بتواند درست راهنمایی کند، بتواند حرف بزند و اجازه دهد فرزندش حرف بزند. این خیلی سخت است. باید زمان بگذارید. نمیتوانید بگویید الان نمیتوانم، برای بعد بماند. او در آن لحظه، جواب میخواهد.
بله، واقعا همینطور است.
بچه اینطور است که واقعا آنها که اینقدر میتوانند با این حساسیت…، چون من خیلی حساس هستم و حساسیت من درباره این موضوع خیلی زیاد است. بههمیندلیل نمیتوانم ساده از موضوع بگذرم. گفتم وقتی عکسهای شما را دیدم که با بچه خود این حرفها را میزنید، اینها خیلی ارزشمند است. بچهها واقعا به این محبت واقعی نیاز دارند؛ چه به پدر و چه به مادر. ولی همیشه بچهها را دوست دارم؛ همیشه.
بله، مشخص است، زندگی خودتان را هم پای همین گذاشتهاید. محمدرضا غفاری در رؤیای خیس، اولین بازی او بود، نوجوانی بود که اولین بازی او بود. با فیلم شما شروع کرد. درباره انتخاب او مقداری بگویید.
زمانی که میخواستم فیلم رؤیای خیس را بسازم، طبیعتا دنبال یک پسر ۱۶.۱۷ساله و یک دختر ۱۴.۱۵ساله بودم. تست و آزمون خیلی گستردهای هم داشتیم. همه این بچهها که الان بازیگران خیلی خوبی هم شدهاند، برای این تست آمده بودند. ولی من به آدمی فکر میکردم که خیلی شکننده باشد، خیلی شکننده. چون این بچه با مادر زندگی کرده بود و همیشه در کشمکش بین پدر و مادر حاضر بود. وقتی با پدر بود، کشمکش بین پدر و مادر را میدید؛ بههمیندلیل یک موجود شکننده میخواستم. چیزی که از این دو آدم میتوانست به وجود آید.
یک آدم قوی و محکم نمیتوانست به وجود بیاید. وقتی با این بود و با آن بود، گاهی میگفت پیش این هستم، به او هم میگفت پیش آن هستم. همیشه این وسط سرگردان بود که با چه کسی است، با چه کسی باید باشد. بههمیندلیل دو نفر را در این آزمون انتخاب کردم. البته چرا؛ ده نفر را بعد از ۵۰۰.۶۰۰ نفری که آمده بودند، انتخاب کردم. خود محمدرضا غفاری کسی بود که ولکن ما نبود. اصلا ول نمیکرد. وزنش را بالا برد، وزنش را پایین آورد، خیلی کارها کرد.
این پروسه شش، هفتماهه برای انتخاب بازیگر بود. او را انتخاب کردم، چون دیدم آن شکنندگی لازم را که میخواستم، بین پدر و مادر دارد و همیشه دائم چشمهایشتر بود. با کوچکترین چیزی که در زندگیاش اتفاق میافتاد، میشکست. من چنین موجودی میخواستم که بگویم نتیجه این نوع نبود تعادل در ازدواج، این است: بچهای که هیچوقت نمیتواند روی پای خودش باشد؛ همیشه گیر این و آن است، اما خودش هیچگاه تصمیمگیر نیست. چون نشده که این تصمیمگیری در او به وجود بیاید.
خانم افسانه پاکرو، ایشان هم اولین بازیشان بود. هر دو را من انتخاب کردم. در این زمینه معمولا کار کردهام، چه در انتخاب علیرضا رضاییان برای فیلم رابطه که خودش ناشنوا بود، چه در انتخاب عطیه معصومی در پرنده کوچک خوشبختی که خودش ناشنوا بود، چه درباره انتخاب این دو نفر، چه درباره انتخاب لاله مرزبان در زیر سقف دودی که البته نقش کوتاهی در هیس! دخترها فریاد نمیزنند، داشت. صحنه خیلی کوتاهی بود.
پس خانم مرزبان را هم شما معرفی کردید.
بله، ایشان هم با فیلم زیر سقف دودی آمدند. همینطور ابوالفضل میری، پسری بود که در زیر سقفی دودی، بازی کرد. اینها همه فیلماولی بودند. بهاضافه علی احمدیفر در فیلم بچههای ابدی. پسر سندروم داونی که در فیلم بچههای ابدی بود. چه خاطرههایی دارم.
درباره دو، سه آدم هم صحبت کنیم که یادشان را گرامی بداریم. مثلا در «رابطه»، چه بازیگرانی بودند که دیگر بین ما نیستند. مثلا خانم خوروش، آقای روحاله امامی که تدوینگر خیلی از کارهای شما بودند.
آقای مهرداد فخیمی.
در رابطه، خانم ودادیان، آقای پورحسینی، آقای شکیبایی.
بله، واقعا بهترینهایمان بودند.
چه کَست عجیبوغریب و خوبی داشتید؛ آقای تارخ، خانم روستا، خانم جمیله شیخی، خانم شهلا ریاحی، آقای فخیمی که فیلمبردار بودند، آقای روحاله امامی که تدوینگر چند کار شما بودند. آقای فتحعلی اویسی، همه از دنیا رفتهاند. کمی درباره آقای شکیبایی حرف بزنید. چون هم عبور از غبار را با ایشان کار کردید، هم رابطه را. آقای شکیبایی با هامون، خیلی در ذهن مانده است. اما واقعا تصویری که از ایشان دارم، «رابطه» است که آن شکل متفاوتی که از یک بازیگر سراغ داریم، آنجا در ذهنم مانده است. این معلم، ارتباطی که با آقای رضاییان میگیرد، خیلی جذاب است.
آقای شکیبایی…، خسرو شکیبایی یک انسان فوقالعاده بود، قبل از اینکه بازیگر خوبی باشد. میدانید برای کارکردن با انسانی که معلولیت دارد، باید عاشق باشید. باید همانقدر به او احترام بگذارید که به آدمی که این معلولیت را ندارد.
نمیتوانید فرق بگذارید بین آدمی که نمیتواند جواب شما را بدهد، فقط نگاهتان میکند یا اگر میخواهد حرف بزند، صدای بد، صوت نامفهوم و شاید حتی آزاردهندهای داشته باشد که بخواهد چیزی بگوید؛ حتی ممکن است گوشتان را هم بگیرید. اما اگر عاشق باشید، نگاهش میکنید و به او گوش میکنید که چه میگوید. دقت میکنید تا پیدا کنید چطور باید به او جواب دهید، چه کار کنید و او چه میگوید.
من خسرو شکیبایی را در نمایشهایی که در تئاتر شهر داشت، دیدم و با همدیگر صحبت کردیم. علاقهمند شدم، چون کارش را دوست داشتم. شخصیت او را دوست داشتم. دنبال کسی میگشتم که عاشق باشد و بداند باید با این بچهها زندگی کند تا وقتی بتواند آنها را جذب کند. چون باید با آنها بازی کند و آنها هم باید به او واکنش نشان دهند. بههمیندلیل یک زندگی را با هم آغاز کردیم. شش ماهی در رفتوآمد بودیم، بین منزل این بچههای ناشنوا میرفتیم و زندگی میکردیم.
با آنها به مدرسه میرفتیم. بعد زبان اشاره و زبان همین بچهها را یاد میگرفتیم. بههمیندلیل خسرو با عشق تمام، همه این کارها را کرد. آمد و آنقدر با آن بچه دوست شد، آنقدر رابطه خوبی برقرار کرد. واقعا میخواهم بگویم این آدم آنقدر احترام قائل بود برای بچهای که میخواست روبهروی او بازی کند…. فرقی نمیکرد او کیست؛ بازیگر درجه یک در کنارش است یا بچه، اینهمه وقت میگذاشت؛ بنابراین خسرو شکیبایی موجودی بیبدیل و یگانه بود. دیگر شبیه به او را خیلی ندیدم.
کسانی نزدیک به او آمدند که آنها را دوست داشتم؛ مثلا یکی از آنها خود شهاب حسینی است که خیلی دوستش دارم، انسان بسیار شریف و خوبی است. ولی خسرو یکدانه بود. همیشه وقتی میآمد، اولین کار این بود که سلام او از آبدارچی و احترام به آبدارچی آغاز میشد تا بقیه آدمها؛ تا آن بچه معلول و دیگران.
واقعا خیلی زیاد در رابطه، لحظههای عجیبوغریبی خلق کردند، همراه با آقای رضاییان. در عبور از غبار هم با شما کار کردند.
بله، در عبور از غبار هم همینطور…. در همه فیلمهای من، خسرو یک معلم است. چون نقش معلم همیشه برایم جذاب بوده است. رابطه، پرنده کوچک خوشبختی، عبور از غبار، حتی در هیس! دخترها فریاد نمیزنند و در فیلمهای دیگر. بالاخره معلم جایگاهی دارد که عشقی به کسی دهد و او را حرکت دهد.
بههمیندلیل در آن هم چنین نقشی داشت. نقش خیلی جالبی داشت. معلمی بود که از پرورشگاه شروع کرده بود. پدر و مادر نداشت، خودش هم در پرورشگاه زندگی کرده بود. خیلی نقش حساسی بود. خسرو خیلی خوب از عهدهاش برآمد. مردم هم اینقدر دوستش داشتند. واقعا روحش شاد باشد، یادش همیشه گرامی باشد.
درباره خانم روستا هم بگویید. فکر میکنم ایشان هم قبل از این، بازی نکرده بود یا یادم نمیآید.
خانم روستا، شاید بهترین کارش در پرنده کوچک خوشبختی بود.
بله، همه آن را به یاد دارند.
باور نمیکنید که با او ساعتها تمرین خیلی زیادی میکردیم. همیشه کار من اینطور است که با تمرین شروع میشود. ولی در کار رابطه و پرنده، اصلا چیز دیگری بود. چون همه آنها ناشنوا بودند، بنابراین باید آنها را میفهمیدید که بتوانید با آنها بازی کنید، کار کنید، حرف بزنید و زندگی کنید. کار خیلی سختی بود. شوهر ایشان میآمدند، آقای سمندریان با پسرش، سر صحنه قدم میزدند. ما ساعتها تا حدود ۱۰.۱۱ شب تمرین میکردیم. از چهار بعدازظهر تا ۱۰.۱۱ شب، هر روز. او عاشقانه میآمد و کارش را انجام میداد. در فیلمش هم کاملا حس میشود؛ یعنی این عشق را کاملا میبینید که چطور بچه را به کمال میرساند.
با آن صدای خاصشان، اصلا خیلی فضای عجیبی بهوجود آورده بودند. بهخصوص سکانس زیر باران که آدم یادش نمیروند.
بله، آن صدای خاص، خیلی کمک میکرد. اصلا زن فوقالعادهای بود. خیلی خیلی عاشق کارش بود. با حساسیتی، تمام لحظهها را زندگی میکرد. خیلی خاص، اصلا نمیتوانم بگویم. چیزهایی شبیه به خسرو شکیبایی هم در درونش بود که موقع تمرین و موقع بازی، همه چیز فراموش میشد. فقط آن لحظه، کار بود.
میتوان درباره تکتک این عزیزان، آقای تارخ، خانم شیخی و… صحبت کرد.
بله، همه خوب بودند. از کارکردن با خیلی از این بازیگران لذت بردم.
خیلی از بازیگران درجه یک ما، با شما کار کردند و در فیلمهای شما جایزه گرفتند. آقای رادان، خانم مریلا زارعی، آقای شهاب حسینی.
خانم افسر اسدی هم در عبور از غبار جایزه گرفتند و خانم بهرام هم در بچههای ابدی.
برنامه دورهمی با حضور شما ضبط شد، این را چون جای دیگر شنیدم، خواستم از خودتان بپرسم. اینطور که پرسیدم و شنیدم، شاید جدا از برنامه آقای ملکمطیعی - روحشان شاد- که هیچوقت هم پخش نشد و امیدوار بودند پخش شود اما نشد، برنامه شما هم پخش نشد. آقای مدیری گفتند تمام برنامههای ما جز برنامه خانم درخشنده پخش شد. چرا آن برنامه پخش نشد. روایت شما را میخواهم بشنوم.
حتما خودشان به شما گفتهاند.
کمی گفتند، ریزش را نمیدانم. فقط میدانم پخش نشد.
بله، واقعا خیلی ناراحت شدم. نمیخواستم بروم. خیلی دنبال این قضایا نیستم که به برنامهها بروم. ولی وقتی با هم صحبت کردیم، قبول کردم و گفتم میآیم. به تلویزیون رفتم. آنجا اولین چیزی که گفتند، این بود که چیزی روی موهای خود بگذارید که دیده نشود.
گفتم همیشه اینطور در جامعه هستم، همیشه اینطور هستم، هیچوقت چیزی جلوی موهایم نگذاشتم. نمیخواهم دورو باشم. من اینطور هستم، چه با مردم که من را اینطور دیدهاند و چه خودم که اینطور هستم. شما ببینید اگر مشکلی نیست، بمانم، اگر نه بروم. با مدیر شبکه صحبت کردند، ایشان موافقت کرد؛ ضبط کردیم. بعد از ضبط، تعجب کردم که بههرحال چرا پخش نشد. بعد به من زنگ زدند و گفتند ممکن است برای ضبط بیایید، دوباره؟ گفتم برای چه؟ گفتند اشکال پیدا شده است.
چه اشکالی؟ حرفهایی که آنجا زدید؟
چرا، تنها چیزی که توانستم فکر کنم، همین است. چون در آن برنامه دورهمی، از دو چیز حرف زدم. یکی درمورد جوانهای زندانی بود که اینها به دلیلهای مختلف در زندان هستند. این را گفتم که اگر حساب کنیم، برای هر نفری که در زندان است، طبق صحبتهایی که قوه قضائیه میگوید، صد میلیون تومان برای هر نفر در سال هزینه میشود. گفتم برای اینکه این صد میلیون تومان را ندهیم، شرایطی را به وجود بیاوریم که برای جوانها کار ایجاد کنیم. بگذاریم شغل و موقعیت کاری داشته باشند. این موقعیت کاری اگر باشد، طلاق هم در آن شاید نباشد، شاید ازدواج هم باشد.
جرائم دیگری هم ممکن است اتفاق نیفتد. پس برای آنها کار ایجاد کنیم. همینطور بحثهایی که از نظر اجتماعی درمورد جوانها مطرح شد که آنجا صحبت کردم. چون اصلا روز خاصی بود. درمورد جرائم و جوانان گفتیم. مورد دیگر، درست زمانی بود که در سرپل ذهاب، زلزله آمده بود. آنجا برای مدتی رفتم تا کمکی داشته باشم. به کرمانشاه رفته بودم. میدانید که خودم اهل آنجا هستم. هوا گرم بود. آنجا عقرب زیاد دارد.
با کانکسهایی که به آنها داده بودند، فضای خیلی بدی ایجاد شده بود. هم عقرب پیدا شده بود و داخل میآمد، هم اینکه آنقدر آنجا گرم بود که نمیشد ماند و شب خوابید. مقداری بحث کردم قرار شد پولی به آنها داده شود که خانههایشان را بسازند. ولی مبلغی که به آنها داده بودند، نفری پنج میلیون تومان بود. با این پنج میلیون تومان حتی نمیشد پی اصلی خانه را بکنند. کاش واقعا میتوانستیم بهطور جدی به اینها وام بدهیم که صاحب خانه شوند و بتوانند در خانههای واقعی زندگی کنند، این مسئله را هم مطرح کردم. این دو موضوع بود. پرسیدم برای چه باید بیایم؟
گفتند اشکال پیدا شده است. گفتم نه، احتمالا موردی بوده است. گفتم اگر بیایم، باز همین حرفها را خواهم زد. چیز دیگری نیست. بعد هم گفتند نه، بحث حجاب…. من گفته بودم که اگر میخواهید…، از اول گفتم. سؤال کردند، گفتند باشد. به این دلیل پخش نکردند، من خیلی ناراحت شدم. فکر نمیکردم، واقعا فکر نمیکردم این برنامه را به این دلیلها پخش نکنند.
چه عجیب. راستی شما بعد از زمان از دست رفته، حدود ۱۰ سال کار نکردید. چرا؟
بهخاطر اینکه داستان خیلی زیاد است. شما میخواهید همهچیز را از من بپرسید. ۱۰ سال تمام کار نکردم، جرم من چه بود؟
چرا واقعا؟ از سال ۶۸ تا ۷۷ که عشق بدون مرز را ساختید…
گفتند یک فیلم فمینیستی ساختی که از میدان محسنی به پایینتر نرفته است. این را آقای انوار مطرح کردند در جلسهای که هر سال بعد از اینکه جشنواره تمام میشد، میآمدند و برای تهیهکنندگان صحبت میکردند؛ اینکه چه مسائلی هست، راه و روش چه باشد و…. گفتند بله، فیلمی هم هست که این فیلم، از میدان محسنی به پایینتر نرفته است. یعنی خیلی شیک و مدرن است. فکر کردم مگر میخواستم درمورد فقر اقتصادی صحبت کنم؟ میخواستم درمورد فقر فرهنگی صحبت کنم. اینکه چرا زنی که نمیتواند بچهدار شود، باید مورد هجمه قرار گیرد؟ بحثم تغییر نگاه بود و اینکه چطور میشود نگاه را تغییر داد، با این موضوع.
بههمین دلیل، در آن ۱۰ سال، یک جیم دادند. آن فیلم الف شد. آن سال، دو فیلم به جشنواره داده بودم. اولی الف شد. همه فیلمهای قبلی من هم الف بودند. این چهارمین فیلم من بودم که به من جیم دادند. حدود ۳۰ دقیقه از فیلم را هم کم کردند. بعد از آن بود که هر چه بردم، ساخته نمیشد. بعد از آن، ۱۰ سال بیکار بودم… مگر چند سال قرار است عمر کنیم؟
امیدوارم تلاش دیگری کنید. کاش شرایط آن فراهم شود، شما هم فیلم بسازید. دیگرانی هم که اسمشان را بردیم یا نبردیم، آنها هم فیلم بسازند. بگذریم، از این دو سه بازیگرتان، آقای رضاییان در رابطه، عطیه معصومی و دوست دیگر در بچههای ابدی که اسمش یادم رفت…
علی احمدیفر.
از اینها خبر دارید؟ میتوانید کوتاه بگویید هر کدامشان الان کجا هستند؟ میخواهم بدانم این فیلمها چه تأثیری برای آنها داشت.
اتفاق خوبی برای علی احمدیفر افتاد. این بود که بهخاطر اینکه جایزه بهترین بازیگر را گرفت، هم در فستیوال کودک، هم در جای دیگر، این سندی شد که توانست با آن، در انجمن سندرومدان کانادا، پذیرفته شود، به او و پدر و مادرش هم اقامت بدهند که بتواند آنجا برود و ادامه دهد. این بزرگترین دستاوردی بود که برای من اتفاق افتاد، در زندگی که علی توانست کمی بیشتر راه برود، کمی بیشتر حرکت کند و بیشتر بتواند به زندگی خود ادامه دهد.
چقدر عالی. آن دو دوست دیگر چطور؟
علیرضا رضاییان که خوب است، کار میکند، زندگی او هم میگذرد.
خانواده دارد؟
بله، خانواده دارد، یک دختر و یک پسر دارد. عطیه معصومی هم همینطور، سه بچه دارد. رابطه خیلی خوبی با همدیگر داریم. همسرش هم یک ناشنواست، اما بچههایش شنوا هستند.
چقدر خوب. خیلی ممنونم از شما. آیا اصلا به این فکر میکنید که سریال کار کنید؟ بالاخره کار کنید؟ الان چون بازار سریالها داغ است، شما هم قصه زیاد دارید.
واقعا چیزی که خیلی جالب است بگویم، بامداد خمار را خیلی دوست داشتم کار کنم. با خانم حاج سیدجوادی صحبت کرده بودم، ایشان هم موافقت داشتند که سریال را به من بدهند تا کتاب ایشان را کار کنم. با آقای اسدزاده هم صحبت کرده بودم که ایشان موافق بودند که سریال را کار کنند. گفتم پس صحبت کنید. اما بعد دیدم این سریال را خریداری کردهاند، اما در جریانش نبودم. بعد هم اتفاقهای دیگری افتاد و کسان دیگری، آن را ساختند.
الان برنامهای دارید؟
اگر کاری که خیلی دوست داشته باشم بتوانم از روی کاری اقتباسی انجام دهم، این کار را خواهم کرد.
منبع: شرق