تصاویر| از بدترین تا بهترین: رتبهبندی تمام فیلمهای فرنچایز «عصر یخبندان»
بیش از دو دهه از زمانی که یک ماموت بدخلق، یک تنبل پرحرف و یک ببر دندانخنجری برای نجات یک نوزاد انسان با هم متحد شدند، میگذرد. فرنچایز «عصر یخبندان» نه تنها یکی از سودآورترین انیمیشنهای تاریخ است، بلکه بخشی از حافظه جمعی نسلی است که با بلوطبازیهای «اسکرات» بزرگ شدهاند. اما مانند هر فرنچایز طولانی دیگری، این مسیر همیشه هموار نبوده است.
در تاریخ نقد سینما، همواره لحظهای وجود دارد که منتقد باید از میانِ زرقوبرقِ تکنولوژی عبور کرده و بپرسد: «آیا این فیلم قلبی هم دارد؟». در سال ۲۰۰۲، زمانی که استودیو «بلو اسکای» با «عصر یخبندان» به میدان آمد، پاسخ یک «بله» قاطع بود. اما مسیر بیست و چهار سالهی این فرنچایز، از آن سپیدهدمِ برفی تا به امروز که در بهار سال ۲۰۲۶ منتظر اکران قسمت ششم هستیم، داستانی است از ذوب شدنِ تدریجیِ خلاقیت در اقیانوسِ بیپایانِ سودآوریِ استودیویی.
بیش از دو دهه از زمانی که یک ماموت بدخلق، یک تنبل پرحرف و یک ببر دندانخنجری برای نجات یک نوزاد انسان با هم متحد شدند، میگذرد. فرنچایز «عصر یخبندان» نه تنها یکی از سودآورترین انیمیشنهای تاریخ است، بلکه بخشی از حافظه جمعی نسلی است که با بلوطبازیهای «اسکرات» بزرگ شدهاند. اما مانند هر فرنچایز طولانی دیگری، این مسیر همیشه هموار نبوده است.
از اوج خلاقیت در استودیو «بلو اسکای» تا تجربههای جنجالی اخیر، این گله فراز و نشیبهای بسیاری را تجربه کرده است. در این مقاله بر اساس نگاهی منتقدانه، سفری از ضعیفترین تا درخشانترین قسمت این مجموعه خواهیم داشت.
۶. ماجراهای عصر یخبندان باک وایلد (The Ice Age Adventures of Buck Wild – 2022)

این فیلم که به عنوان یک اسپینآف برای دیزنی پلاس ساخته شد، در انتهای لیست اکثر طرفداران و کاربران عاشق عصر یخبندان قرار دارد. قرار بود این اثر ادای احترامی به شخصیت محبوب «باک» باشد، اما نتیجه چیزی فراتر از یک ناامیدی بزرگ نبود.
چرا در انتهای لیست است؟
اولین و بزرگترین ضربه به این فیلم، نبودِ استودیو اصلی یعنی «بلو اسکای» (Blue Sky Studios) بود. کیفیت انیمیشن در این نسخه به شدت افت کرد و به جای استانداردهای سینمایی، شبیه به بازیهای ویدئویی ارزانقیمت به نظر میرسید. اما مشکل فقط بصری نبود؛ غیبت شخصیتهای اصلی یعنی مانی، سید و دیگو در نقشهای محوری، روح گله را از فیلم گرفته بود. داستان بر روی کرش و ادی (دو صاریغ شیطون) تمرکز داشت که به دنیای گمشده بازمیگردند تا با باک همراه شوند.
داستان این اثر فاقد آن شوخیهای لایهمند و هوشمندانهای بود که بزرگسالان را هم در کنار کودکان سرگرم میکرد. علاوه بر این، شخصیت «اسکرات» که همیشه نماد این فرنچایز بود، به دلیل مسائل حقوقی در این فیلم حضور نداشت. من معتقدم که این فیلم اصلاً نباید ساخته میشد، چرا که میراث باشکوه قسمتهای قبلی را تحتالشعاع قرار داد. این اثر فاقد آن پیوند عاطفی عمیقی بود که در قسمتهای قبل بین اعضای گله وجود داشت. در نهایت، «باک وایلد» ثابت کرد که یک شخصیت فرعی جذاب، لزوماً نمیتواند یک فیلم کامل را به تنهایی به دوش بکشد، به خصوص وقتی کیفیت تولید فدای استریمینگ میشود.
۵. عصر یخبندان: مسیر برخورد (Ice Age: Collision Course – 2016)

پنجمین قسمت از سری اصلی، جایی بود که بسیاری از منتقدان و مخاطبان احساس کردند ایده «عصر یخبندان» دیگر به پایان راه رسیده است. فیلمی که علم و تاریخ را به نفع شوخیهای فضایی و غیرمنطقی کاملاً نادیده گرفت.
چرا در رتبه پنجم است؟
در «مسیر برخورد»، اسکرات در جستجوی بلوطش به طور اتفاقی یک سفینه فضایی را فعال میکند و باعث ایجاد سلسله اتفاقاتی میشود که یک آستروئید غولپیکر را به سمت زمین میفرستد. اگرچه این ایده در ابتدا خندهدار به نظر میرسید، اما اجرای آن باعث شد فیلم از ریشههای خود فاصله بگیرد. شخصیتها در این قسمت به قدری زیاد شده بودند که زمان کافی برای پرداختن به هیچکدام وجود نداشت. مانی درگیر ازدواج دخترش هلو بود، دیگو و همسرش شیرا به فکر بچهدار شدن بودند و سید هم در پی عشق میگشت.
تلاش فیلم برای بزرگتر کردن ابعاد فاجعه، باعث شد آن صمیمیت و سادگی اولیه از بین برود. با این حال، جلوههای ویژه در این قسمت همچنان در سطح بالایی قرار داشت و برخی شوخیهای اسکرات در فضا نبوغآمیز بود. اما به نظر من، مشکل اصلی «مسیر برخورد» زیادهروی در شوخیهای فیزیکی و تکراری شدن فرمول نجات زمین بود. فیلم بیشتر شبیه به مجموعهای از قطعات کوتاه کمدی بود که با یک نخ ضعیف به هم وصل شده بودند. با این حال، هنوز هم برای کودکان جذاب بود، اما برای والدینی که از قسمت اول با این گله همراه بودند، دیگر آن جادوی قدیمی را نداشت.
۴. عصر یخبندان: رانش قارهای (Ice Age: Continental Drift – 2012)

قسمت چهارم فرنچایز، با معرفی دزدان دریایی و تغییرات عظیم جغرافیایی، سعی کرد جانی تازه به مجموعه ببخشد. این فیلم در نگاه من مخاطب جایگاه متوسطی دارد؛ نه به اندازه دو قسمت اول درخشان است و نه به اندازه قسمت پنجم ناامیدکننده.
چرا در رتبه چهارم است؟
داستان از جایی شروع میشود که باز هم اشتباهات اسکرات باعث جدا شدن قارهها از یکدیگر میشود. مانی، سید و دیگو از بقیه گله جدا میشوند و روی یک تکه یخ بزرگ در اقیانوس سرگردان میمانند. نقطه قوت این فیلم، معرفی شخصیتهای جدید و جذاب بود. «مادربزرگ سید» (Granny) با شوخیهای تند و تیزش، ستاره بیچون و چرای این قسمت شد و بخش بزرگی از بار کمدی فیلم را به دوش کشید. همچنین معرفی کاپیتان گات (یک اورانگوتان دزد دریایی) به عنوان اولین شرور واقعی و قدرتمند مجموعه، هیجان داستان را بالا برد.
«رانش قارهای» از نظر بصری فوقالعاده بود و سکانسهای نبرد دریایی آن شباهت زیادی به فیلمهای اکشن داشت. اما باید اشاره کرد که فیلم کمکم داشت به سمت تجاری شدنِ صرف پیش میرفت. تم مرکزی فیلم یعنی «خانواده فقط به خون بستگی ندارد»، همچنان قدرتمند بود، اما تکرار مدام این پیام در چهار فیلم متوالی، کمی از تاثیرگذاری آن کاسته بود. با این حال، رابطه دیگو با ببر مادهای به نام شیرا، لایه جدیدی به شخصیت دیگو اضافه کرد که مورد استقبال طرفداران قرار گرفت. در مجموع، این فیلم یک سرگرمی تابستانی عالی بود که با تکیه بر کاراکترهای جدیدش، توانست آبروی فرنچایز را حفظ کند.
۳. عصر یخبندان: ذوب (Ice Age: The Meltdown – 2006)

اولین دنباله این مجموعه، وظیفه سختی بر عهده داشت تا موفقیت خیرهکننده قسمت اول را تکرار کند. «ذوب» موفق شد با حفظ شوخطبعی قبلی، دنیای یخبندان را گسترش دهد و به یکی از محبوبترین انیمیشنهای دهه ۲۰۰۰ تبدیل شود.
چرا در رتبه سوم است؟
در این قسمت، خطر سیل و پایان عصر یخبندان تهدیدی جدی برای حیوانات است. اما هسته مرکزی داستان، تنهایی مانی است. او تصور میکند آخرین ماموت روی زمین است تا اینکه با «الی» آشنا میشود؛ ماموتی که فکر میکند یک صاریغ است! این ایده به شدت خندهدار و در عین حال احساسی بود. معرفی شخصیتهای کرش و ادی، انرژی جدیدی به گله تزریق کرد و تعامل آنها با سید، لحظات کمیک نابی را خلق کرد.
من معتقدم که «ذوب» بهترین تعادل را میان کمدی و درام داشت. اسکرات در این فیلم به اوج خلاقیت خود رسید و سکانس نبرد او با ماهیهای پیرانا یا تلاشش برای رسیدن به بهشت بلوطها، از به یادماندنیترین صحنههای تاریخ انیمیشن است. همچنین، در این قسمت شاهد رشد شخصیت دیگو و غلبه او بر ترسش از آب هستیم که نشاندهنده وفاداری فیلمنامه به تکامل شخصیتهاست. اگرچه فیلم به اندازه قسمت اول تکاندهنده نبود، اما ثابت کرد که گلهی محبوب ما پتانسیل تبدیل شدن به یک خانواده بزرگ را دارد. این فیلم استانداردی را تعیین کرد که دنبالههای بعدی به سختی توانستند به آن دست یابند.
جان پاول در این فیلم یکی از بهترین موسیقیهایِ متنِ دوران کاریِ خود را خلق کرد. تمِ «ذوب» همزمان ترسناک و باشکوه است. فیلم به درستی نشان میدهد که طبیعت، برخلافِ میمونهای شرورِ قسمتهای بعدی، یک دشمنِ بیطرف و بیرحم است. سیلِ عظیم در پایان فیلم، استعارهای است از گذرِ زمان که هیچکس نمیتواند از آن فرار کند. «ذوب» فیلمی است که همزمان به مخاطب لبخند و به اندیشمند، بهانه برای فکر کردن میدهد.
۲. عصر یخبندان: ظهور دایناسورها (Ice Age: Dawn of the Dinosaurs – 2009)

برای بسیاری از طرفداران از جمله خود من، این فیلم اوج خلاقیت بصری و ماجراجویی در کل فرنچایز است. ورود به یک دنیای گمشده زیرزمینی پر از دایناسورها، دقیقا همان چیزی بود که مجموعه برای فرار از تکرار به آن نیاز داشت.
چرا در رتبه دوم است؟
این فیلم یک برگ برنده بزرگ داشت: «باک». راسوی یکچشم و نیمهدیوانهای که با صداپیشگی بینظیر سایمون پگ، به محبوبترین شخصیت فرعی کل مجموعه تبدیل شد. باک به عنوان راهنمای گله در دنیای دایناسورها، طنزی سورئال و اکشنی متفاوت را به فیلم تزریق کرد. داستان دزدیده شدن سید توسط یک تیرکس مادر و تلاش گله برای نجات او، ریتم بسیار سریعی به فیلم بخشیده بود.
در جهان، بسیاری از مخاطبان این قسمت را به دلیل طراحی صحنه خیرهکننده و دنیای رنگارنگ زیرزمینیاش ستایش میکنند. تضاد میان دنیای سرد یخی و دنیای گرم و خطرناک دایناسورها، جذابیت بصری فیلم را دوچندان کرده بود. علاوه بر این، رقابت اسکرات با یک سنجاب پرنده ماده به نام اسکراتی، لایه جدیدی از کمدی رمانتیک را به بخشهای کوتاه اسکرات اضافه کرد. «ظهور دایناسورها» موفق شد بدون از دست دادن هویت اصلی گله، آنها را در موقعیتی کاملاً جدید قرار دهد. این فیلم نه تنها یک موفقیت عظیم در گیشه بود، بلکه به عقیده بسیاری، آخرین باری بود که کل اعضای گله در بهترین فرم خود قرار داشتند.
کارلوس سالدانیا با هوشمندی فهمید که تماشایِ برف و یخ برای بار سوم ممکن است خستهکننده باشد. بنابراین، او گله را به دنیایِ زیرزمینی برد. تضادِ بصری میانِ سفیدیِ مطلقِ عصر یخبندان و سبزیِ انبوه و وحشیِ دنیای دایناسورها، یک شوک بصریِ مثبت بود. ورود «باک»، راسویِ مجنونی که با یک چشمِ بند زده و چاقویی از دندانِ دایناسور زندگی میکرد، بهترین اتفاقِ ممکن برای گروه بود. باک به ما یادآوری کرد که در این دنیایِ وحشی، مرزِ بینِ قهرمانی و دیوانگی چقدر باریک است.
۱. عصر یخبندان (Ice Age – 2002)

و سرانجام، رتبه اول به فیلمی میرسد که همه چیز از آنجا شروع شد. شاهکار اصلی سال ۲۰۰۲ که نه تنها استودیو بلو اسکای را به رقیبی برای پیکسار تبدیل کرد، بلکه تعریفی جدید از مفهوم «گله» ارائه داد.
چرا بهترین است؟
قسمت اول «عصر یخبندان» سادگی و خلوصی دارد که در هیچکدام از دنبالههایش تکرار نشد. داستان سه حیوان کاملاً متفاوت که به طور اتفاقی با هم همراه میشوند تا یک نوزاد انسان را به خانوادهاش بازگردانند، یک درام اخلاقی عمیق در زیر پوسته یک کمدی کودکانه است. مانی به عنوان ماموتی که خانوادهاش را توسط انسانها از دست داده، سید به عنوان شخصیتی طرد شده توسط خانوادهاش، و دیگو به عنوان ببری که میان وظیفه و وجدان گیر کرده است، مثلثی بینظیر ساختند.
طرفداران در کل جهان به شدت بر روی قلب یا همان هسته احساسی این فیلم تاکید دارند. رابطه میان مانی و نوزاد انسان و آن سکانس نقاشیهای روی دیوار غار که گذشته تلخ مانی را نشان میدهد، چنان وزن عاطفی بالایی دارد که در قسمتهای بعدی جایش خالی بود. طنز فیلم در این قسمت خشکتر و هوشمندانهتر بود و طراحی شخصیتها (با وجود محدودیتهای تکنولوژی آن زمان) بسیار نمادین انجام شد. «عصر یخبندان ۱» فقط یک فیلم درباره حیوانات سخنگو نبود؛ بلکه داستانی درباره بخشش، اعتماد و ایثار بود. این اثر به ما یاد داد که مهم نیست چقدر با هم متفاوت هستیم، در لحظات سخت، ما یک گله هستیم. به همین دلیل، قسمت اول همیشه به عنوان محبوبترین و تاثیرگذارترین قسمت مجموعه در صدر لیستها باقی خواهد ماند.
سکانسِ «نقاشیهایِ غار» در این فیلم، یکی از ۵ لحظهیِ برترِ تاریخِ پویانمایی است. تماشایِ مانی که به تصویرِ کشته شدنِ خانوادهاش توسطِ انسانها خیره شده، بدون حتی یک کلمه دیالوگ، چنان ضربهی عاطفیِ سنگینی به مخاطب میزند که تا پایان فیلم با او میماند. این فیلم به ما یاد داد که برای بزرگ بودن، نیازی به انفجارِ سیارکها نیست؛ کافی است قلبی داشته باشی که برای موجودی از گونهیِ دیگر بتپد. قسمت اول «عصر یخبندان»، شعری است در وصفِ «خانوادهیِ انتخابی» که در سردترین دورانِ تاریخ، گرمترین پیوندها را میسازد.
سخن پایانی:

فرنچایز «عصر یخبندان» با تمام افت و خیزهایش، یادآور این است که شخصیتهای قدرتمند میتوانند سالها در کنار ما بمانند. اگرچه کیفیت فیلمها با گذشت زمان دستخوش تغییر شد، اما هر بار که صدای شکستن یخ یا جیغهای اسکرات را میشنویم، ناخودآگاه به دنیای سرد اما گرمِ این گله عجیب پرتاب میشویم.
منبع: گیمفا