چرا افلاطون نفس انسان را به سه بخش تقسیم کرد؟

چرا افلاطون نفس انسان را به سه بخش تقسیم کرد؟

افلاطون تنش همیشگی درون انسان را میان سه ساحت «شهوانی، غیرتمند و عقلانی» آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه می‌توان این سه را در خدمت عقلانیت با یکدیگر هماهنگ کرد.

کد خبر : ۳۱۱۵۴۰
بازدید : ۰

فرادید| ما معمولاً خودمان را موجودی واحد و یکپارچه تصور می‌کنیم. اما آیا تشنه شدن، عصبانی شدن از خودمان هنگامی که تسلیم خواسته‌ای می‌شویم و دنبال کردن ساختار منطقی یک استدلال، همگی از یک بخش واحد وجود ما سرچشمه می‌گیرند؟

به گزارش فرادید؛ این مقاله روان‌شناسی افلاطون را آن‌گونه که در کتاب چهارم جمهوری صورت‌بندی شده است بررسی می‌کند. افلاطون از واژه «پسوخه» استفاده می‌کند که معمولاً «نفس» ترجمه می‌شود. با این حال، امروزه می‌توان آن را به‌معنای ذهن نیز درک کرد.

بیایید پس‌زمینۀ گفتگو را در رسالۀ جمهوری افلاطون نظر بگیریم: گلوکون و سقراط به‌تازگی فضایل هر طبقه از شهروندان در شهر آرمانی خود را مشخص کرده‌اند؛ یعنی میانه‌روی، شجاعت و خرد. سقراط سپس بیان می‌کند که عدالت، فضیلتی است که در آن هر فرد کاری را انجام می‌دهد که بیش از هر چیز با سرشت ویژه او سازگار است. گلوکون مشتاق است این گزاره را بدون هیچ قیدی بپذیرد. اما سقراط بر ضرورت اثبات بیشتر آن تأکید می‌کند و نگاه خود را از شهر به فرد بازمی‌گرداند. اگر همان صورت‌هایی را که در شهر یافته‌اند در نفس فرد نیز پیدا کنند، می‌توانند با اطمینان بیشتری به نتیجه‌گیری خود اعتماد کنند.

پیش از آنکه سقراط درباره بخش‌های نفس سخن بگوید، به گلوکون هشدار می‌دهد که با شیوه استدلالی فعلی هرگز به پاسخی کاملاً دقیق برای این پرسش نخواهند رسید. او از «راهی طولانی‌تر و کامل‌تر» سخن می‌گوید که می‌تواند این پاسخ‌ها را فراهم کند، اما در عین حال یادآور می‌شود که روش فعلی آنها، با سطح سخت‌گیری‌ای که تاکنون در استدلال داشته‌اند، پاسخ‌های رضایت‌بخشی در اختیارشان می‌گذارد.

چرا باید نفس را «تقسیم» کرد؟

در گفت‌وگوی پیشین افلاطون درباره نفس، یعنی رساله فایدون، تصویری دوگانه از انسان ارائه می‌شود. از یک سو با نفسی غیرجسمانی روبه‌رو هستیم که عقلانی و شبیه به امر الهی است و از سوی دیگر با بدنی جسمانی و امیال غیرعقلانی آن. مرگ، رهایی نفس نامیرا از زندان بدن است. فیلسوف کسی است که تا آنجا که ممکن است خود را با روی گرداندن از بدن و روی آوردن به نفس پاک می‌کند.

اما در جمهوری، این دوگانگی به صورتی پیچیده‌تر تحول پیدا می‌کند. تقابل میان نفس و بدن همچنان وجود دارد، اما نفس دیگر کاملاً عقلانی نیست، بلکه به سه «بخش» تقسیم می‌شود: بخش شهوانی که خواستار چیزهای مادی است، بخش غیرتمند که سرچشمه شور و هیجان است و بخش عقلانی که محاسبه می‌کند. بنابراین عناصر غیرعقلانی اکنون خود به نفس نسبت داده می‌شوند. هدف فیلسوف نیز از انکار بدن به هماهنگ کردن نفس تغییر می‌کند.

اما چرا سه بخش و نه یک بخش؟ سقراط در یکی از نخستین صورت‌بندی‌های اصل عدم تناقض در سنت غربی بیان می‌کند که هرگز نمی‌توان یک چیز واحد را در یک زمان و از یک جهت، هم به‌صورت متضاد عمل‌کننده و هم متضاد عمل‌شونده یافت. اگر به نظر برسد چیزی به این شکل رفتار می‌کند، می‌توان مطمئن بود که با دو چیز متفاوت روبه‌رو هستیم. او برای توضیح این اصل دو مثال بسیار متفاوت می‌آورد: یک انسان و یک فرفره.

یک انسان ایستاده که سر یا دست‌هایش را حرکت می‌دهد، در همان زمان و از همان جهت هم در حال حرکت و هم بی‌حرکت نیست؛ بلکه برخی از بخش‌های او حرکت می‌کنند و برخی دیگر ثابت می‌مانند. فرفره‌ای که در یک نقطه می‌چرخد، نسبت به محیط خود در حال حرکت است و نسبت به محورش ثابت. مثال نخست، نفس را همچون مجموعه‌ای از بخش‌های قابل تفکیک در نظر می‌گیرد و مثال دوم، بخش‌ها را به‌مثابه انتزاع‌هایی از یک پیوستار در نظر می‌گیرد.

بخش شهوانی

بخش شهوانی نفس ما بزرگ‌ترین و قدرتمندترین بخش آن است؛ اندازه و گستره آن متناسب با تعداد فعالیت‌هایی است که از طریق آنها در پی ارضای خود هستیم. همین موضوع انتخاب یک نام واحد برای همه این فعالیت‌ها را دشوار می‌کند. در نهایت، سقراط نام «شهوانی» را انتخاب می‌کند، زیرا کارکرد اساسی آن میل ورزیدن است.

وسوسه‌انگیز است که آن را «میل جسمانی» بنامیم، زیرا در بیشتر موارد به شکل ارضای جسمانی ظاهر می‌شود. با این حال، همان‌طور که جان سالیس اشاره می‌کند، سقراط در سراسر بحث درباره رابطه فرد با شهر، انسان را چنان بررسی می‌کند که گویی بدن ندارد. افلاطون بارها فرصت دارد بگوید «بدن میل دارد»، اما همواره از نفس به‌عنوان میل‌کننده سخن می‌گوید.

1

سقراط سپس نشان می‌دهد که هر جا میل وجود دارد، اراده نیز وجود دارد و هر جا میل وجود نداشته باشد، اراده‌ای هم وجود ندارد. او برای مثال از تشنگی استفاده می‌کند و با تکیه بر تجربه می‌گوید برخی افراد تشنه نمی‌خواهند آب بنوشند. بر اساس اصل عدم تناقض که پیش‌تر صورت‌بندی شد، یک بخش واحد از نفس نمی‌تواند هم‌زمان هم خواهان نوشیدن باشد و هم خواهان نوشیدن نباشد. بنابراین یک بخش از نفس می‌خواهد بنوشد، در حالی که بخش دیگری مانع آن می‌شود. سقراط بار دیگر به تجربه متوسل می‌شود و علت را محاسبه پیامدهای نوشیدن می‌داند؛ فعالیتی که به عنصر عقلانی ما تعلق دارد.

بخش غیرتمند

سقراط سپس به بخش غیرتمند نفس می‌پردازد. افلاطون در سراسر جمهوری آن را نوعی انرژی یا شور می‌داند که چیزهایی مانند شجاعت، افتخار و خشم از آن سرچشمه می‌گیرند. اما آیا این واقعاً بخش سوم و مستقلی از نفس است یا این فعالیت‌ها به یکی از دو بخش پیشین تعلق دارند؟ گلوکون تصور می‌کند که ممکن است این بخش نیز به طبیعت شهوانی ما تعلق داشته باشد. سقراط برای رد این دیدگاه، مثالی ارائه می‌کند که برای خواننده امروزی بسیار عجیب به نظر می‌رسد.

او داستان مردی به نام لئونتیوس را به یاد می‌آورد که اجساد چند انسان را در پای جلاد دید. او میل داشت به آنها نگاه کند، اما در همان حال احساس انزجار می‌کرد و روی خود را برمی‌گرداند. سرانجام، در کشاکش میان این دو میل متضاد، تسلیم شد. به سوی اجساد دوید و فریاد زد: « نگاه کنید ای چشم‌های بدبخت‌های پلید؛ از دیدن این منظره زیبا سیر شوید».

سقراط با این داستان می‌خواهد نشان دهد که نفس انسان در حال جنگ با خویشتن است: عقل در برابر میل قرار می‌گیرد و بخش غیرتمند با عقل متحد می‌شود. طبیعت غیرتمند ما پیوند عمیقی با باورهای اخلاقی‌مان دارد. لئونتیوس خشمگین می‌شود و چشمان خود را سرزنش می‌کند، زیرا از زیر پا گذاشتن نوعی الزام اخلاقی احساس شرم دارد. او میل داشت نگاه کند، می‌دانست که نباید این کار را انجام دهد و شرم او واکنشی بود به اینکه در برابر عقلانیت خود تسلیم میلش شده بود.

یکی از ویژگی‌های مهم طبیعت غیرتمند ما، خشم و اعتراض آن در برابر بی‌عدالتی است. اگر شخصیت خوبی داشته باشیم، پیامدهایی را که در نتیجه ستم کردن به دیگری با آنها مواجه می‌شویم درک می‌کنیم و خشمگین نمی‌شویم. اما اگر باور داشته باشیم که به ما ظلم شده است، خشمگین می‌شویم و حتی ممکن است برای دفاع از عدالت، درد یا مرگ را تحمل کنیم.

بخش عقلانی

در حالی که طبیعت غیرتمند ما بر اساس اصول اخلاقی شکل می‌گیرد، طبیعت عقلانی ما سرچشمه خود این اصول است. نمونه‌هایی که گلوکون و سقراط ارائه می‌کنند نشان می‌دهند که این بخش از غیرتمندی متمایز است. گلوکون اشاره می‌کند که کودکان عصبانی و پرخاشگر می‌شوند، در حالی که هنوز عقلانیتی رشد‌یافته ندارند. سقراط نیز به نمونه‌ای از هومر اشاره می‌کند که پیش‌تر در کتاب سوم به‌عنوان نمونه‌ای از خویشتن‌داری مطرح شده بود.

اودیسئوس گرفتار شور سوزان انتقام است، اما خشم خود را با استدلال کردن با خویشتن در «تقسیم ذهن و روح» مهار می‌کند. این نشان می‌دهد که بخش غیرتمند نه‌تنها، مانند داستان لئونتیوس، با میل در تعارض قرار می‌گیرد، بلکه می‌تواند با عقلانیت نیز در تعارض باشد؛ هرچند در اینجا به‌طور مستقل چنین می‌کند و در خدمت میل نیست.

بخش‌های شهوانی و غیرتمند هر دو می‌توانند برای رسیدن به اهداف خود، بدون توجه به سایر بخش‌های وجود ما، برانگیخته شوند؛ اما عقلانیت قادر نیست به این شیوه عمل کند. عقل تنها بخشی است که هم به سود هر یک از بخش‌ها و هم به خیر نفس به‌عنوان یک کل توجه دارد. به این ترتیب، سقراط و گلوکون نشان می‌دهند که ساختار شهر آرمانی‌ای که ساخته‌اند، با ساختار نفس فردی شباهت دارد.

هم شهر و هم فرد سه‌بخشی‌اند و فضایل یکسانی دارند. با خرد، بخش عقلانی با در نظر گرفتن خیر کل حکومت می‌کند؛ با شجاعت، بخش غیرتمند تحت هدایت حاکم برای دفاع از نفس و شهر می‌جنگد؛ و با میانه‌روی، امیال بخش شهوانی در محدوده‌ای قرار می‌گیرند که حاکمان تعیین کرده‌اند. در سطح بیرونی، در شهر، عدالت عبارت است از هماهنگی سه طبقه که هر یک مطابق با طبیعت خود عمل می‌کنند. در سطح درونی، در فرد، عدالت عبارت است از هماهنگی سه بخش نفس که هر یک مطابق با طبیعت خود عمل می‌کنند.

نمونه‌های نفس عادل و ناعادل

از این مقدمه کوتاه درباره نفس سه‌بخشی افلاطون دریافتیم که او طبیعت سه‌گانه ما را آشکار می‌کند: جنگی درونی میان عقل و میل سیری‌ناپذیر، که در آن طبیعت غیرتمند با عقل متحد می‌شود. همچنین دیدیم که هر سه عنصر، با درجات متفاوت، در هر مرحله از این پیوستار، از فعالیت‌های پایین‌تر آگاهی تا فعالیت‌های عالی‌تر، از میل تا عقل، حضور دارند.

در نهایت، فلسفه افلاطون دو الگوی متناظر از نفس به دست می‌دهد: یکی هماهنگ و دیگری ناسازگار. عقل ذاتاً برای حکومت کردن مناسب‌تر است، زیرا به خیر کل توجه دارد؛ اما می‌تواند به بردگی میل درآید و در خدمت اهداف آن قرار گیرد، بدون آنکه به کل نفس توجه کند. تراسیماخوس و سقراط را می‌توان نمونه‌های برجسته این دو الگو دانست.

در کتاب نخست جمهوری، تراسیماخوس بارها تلاش می‌کند سخنان سقراط را در جریان رد استدلال پولمارخوس قطع کند، اما همراهانش تقریباً او را ساکت نگه می‌دارند. سرانجام دیگر نمی‌تواند خشم خود را مهار کند و آن را بر سر پولمارخوس و سقراط می‌ریزد. تراسیماخوس، به‌عنوان یک سوفسطایی، تحت تأثیر میل به پول قرار دارد. خشم او نیز مهارنشدنی است، زیرا طبیعت غیرتمند و عقلانی او در برابر این میل بی‌حدوحصر تسلیم شده‌اند؛ در نتیجه کل ساختار نفس وارونه شده است.

در مقابل، سقراط با وجود برخورداری از شور و اشتیاق فراوان، از هماهنگی درونی و خویشتن‌داری‌ای برخوردار است که تراسیماخوس فاقد آن است. او توهین‌های تراسیماخوس را تحمل می‌کند و با وجود ترسی که از او دارد، دعوتش به مناظره را می‌پذیرد. بدنش می‌لرزد، اما دانشی که درباره آنچه باید از آن ترسید و آنچه نباید از آن ترسید دارد، یعنی شجاعت، به او اجازه می‌دهد سخن بگوید.

تعهد او به جست‌وجوی صورتی که اشیا به واسطه آن چیزی هستند که هستند، یعنی خرد، سخنانش را هدایت می‌کند. در نهایت، با قرار دادن امیالش تحت فرمان طبیعت عقلانی و غیرتمند خود، یعنی میانه‌روی، به هماهنگی درونی دست می‌یابد؛ هماهنگی‌ای که همان عدالت است.

۰
نظرات بینندگان
تازه‌‌ترین عناوین
پربازدید